جمعه 28 تير 1398 - 8:44
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

ضياء آراسته

 

پدر خاک

 

پدرخاک

نويسنده : محسن هجري

تصويرگر : محمدعلي بني اسدي

چاپ  و تيراژ : اول90 – 3000

ناشر : کتابهاي شکوفه وابسته به موسسه انتشارات اميرکبير

 

 در بخشي از « پدر خاک » به قلم محسن هجري مي خوانيم:

وقتي از خانه بيرون زدم ، فريادي از پشت سرم شنيدم که مرا از رفتن باز مي داد ! آدم ها با شتاب از کنارم مي گذشتند.  احساس مي کردم بيشتراز آنها به يک سو مي روند ، در ميان جميت گم شدم ، وقتي به خود آمدم ، محل به نظرم آشنا مي رسيد ، پيش از آن چندبار با مادر به آنجا رفته بودم . به هرسو که نگاه مي کردم جمعي را مي ديدم که گرد هم جمع شده بوده اند و از ميان آنها گرد و غبار به هوا برمي خيزد ، انگار که مشغول کندن زمين باشند . اگر پدر بود شک نداشتم مرا بر سر دست بلند مي کرد تا از آن بالا همه چيز را ببينم . يکباره احساس کردم کسي لانه گوش مرا مي کشد ، چند لحظه بعد صدايي شنيدم ...

-        بدون اجازه کجا آمده اي ؟

قلبم فرو ريخت . صداي پدر بود . چشمانم را بستم ، با خود فکر کردم که براي او چه بهانه اي بياورم ، اما تا برگشتم چيزي بگويم او گوشم را رها کرد ، او رفته بود ، اما گرماي دست او را همچنان روي گوشم حس مي کردم . يکباره به ياد خورجين ها افتادم . يقين داشتم او به سوي خانه رفته است . شروع به دويدن کردم . نمي دانم چه مدت طول کشيد تا به خانه رسيدم . خواهرم دم در ايستاده بود . او را کنار زدم و به سمت اتاق ها دويدم . همه جا سرک کشيدم ، اما خبري نبود ! نگاهم به گوشه اتاق افتاد ، خورجين هايش را ديدم که درکنجي افتاده است ، هنوز گرماي دست او را احساس مي کردم ، کف اتاق دراز کشيدم و چشمان را بستم .

نمي دانم چه مدت گذشت ، اما يکباره احساس کردم دستي موهايم را نوازش مي کند ، با خودم گفتم ، پدر چه رفتارهاي عجيبي دارد ، چند لحظه پيش گوشم را شنيد و حالا موهايم را نوازش مي کند! ترسيدم چشم هايم را باز کنم . با خودم گفتم ، نکند باز هم ... اما طاقت نياوردم . وقتي چشم هايم را باز کردم ، مادر را ديدم که بالاي سر من نشسته است ، جاي چند خراش روي صورت او بود ، خود را در آغوش او انداختم ، وقتي ماجرا را براي او تعريف کردم ، سرم را به روي سينه اش چسباند و زير لب گفت : « حق با پدر است ، چرا بدون اجازه بيرون رفته بودي ؟ »

-        اما نمي دانم چرا بعد از آن ديگر او را نديدم ؟

مادر زير لب زمزمه کرد : « عجله داشته عزيزم ، عجله داشته ... »

-        ولي پدر تازه از راه رسيده بود ، مگر او نمي خواهد ما را ببيند ؟ 

مادر انگشتش را روي لبانم گذاشت و من چشم هايم را بستم .

فردا صبح وقتي از خواب برخاستم ،تمام  خط هايي را که روي ديوار کشيده بودم ، به حال خود رها کردم و گوشه ديگري از ديوار را انتخاب کردم و اولين خط را روي آن کشيدم . وقتي مادرم تنور را روشن کرد ، بوي ميهماني را شنيدم ، هيزم ها که گر گرفته بودند ، زبانه آتش از دهانه تنور بيرون زد . مادر آنچنان به تنور نزديک شده بود که ترسيدم او بسوزد . کمي بعد که آتش فروکش کرد ، مادر چانه هاي خمير را يکي يکي پهن کرد و به ديواره تنور چسباند . آن روز براي اولين بار حرف هايي را شنيدم که مادر زيرلب زمزمه مي کرد . لالاهايي او را خوب به خاطر داشتم ، تا آنروز در هيچ يک از آنها چنين چيزهايي را نشنيده بودم ...

پدر خاک به قلم محسن هجري و با تصويرگري محمدعلي بني اسدي در چاپ اول خود با شمارگان 3000 نسخه و با قيمت 850 تومان توسط کتابهاي شکوفه وابسته به موسسه انتشارات اميرکبير انتشار يافته است .

 

 

سه‌شنبه 29 فروردين 1391 - 13:6


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری