شنبه 2 آذر 1398 - 0:6
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

حديث آرزومندان (تلخيص و بازنويسي الهي نامه­ي عطار)

 

- حديث آرزومندان (تلخيص و بازنويسي الهي نامه­ي عطار)

- زهير توکلي

- شرکت سهامي کتابهاي جيبي وابسته به انتشارات اميرکبير، چاپ اول 1390

- شابک: 5- 370- 303- 964- 978

- قيمت: 1750تومان

ادبيات فارسي، گنجينه­اي سرشار از حکمت و معرفت است که در قالبهاي شعر و نثر آفريده و در دسترس ما قرار گرفته است؛ اما با گذشت زمان، مطالعه­ي متون کهن ادبي براي مخاطبان امروزي دشوار شده است، به نحوي که دستيابي به مرواريدهاي نهفته در اين گنجينه به آساني گذشته نيست. نخستين قدم براي نزديک شدن به اين گنجينه، شناساندن آن به مخاطب است تا انگيزه­ي لازم را براي مطالعه­ي اين آثار پيدا کند. يکي از راه­هاي شناساندن اين متون، تلخيص و بازنويسي آنهاست تا از اين طريق، هم گوهرهاي درخشان نهفته در آنها در اختيار مخاطب قرار گيرد و هم اشتياق و انگيزه­ي مطالعه­ي اصل آثار در او بيدار و نيرومند شود. «حديث آرزومندان» تلخيص و بازنويسي الهي نامه­ي عطار مي­ باشد که نويسنده آن را در بيست و دو مقاله بازنويسي کرده است و در بازنويسي آن سعي کرده که خط سير اصلي داستان، به رغم حذف عناصر غير اصلي، محفوظ مانده و متن گزينش شده، نموداري از متن اصلي باشد. استشهاد به بيت­هاي درخشان منظومه­ها نيز با همين هدف صورت گرفته است.

نويسنده در مقدمه­ي کتاب مختصري راجع به الهي نامه و متن و محتواي آن صحبت کرده و چنين مي­گويد: الهي نامه، مثنوي است در وزن مفاعيلن مفاعيلن فعولن که همان وزن دو بيتي است و اسرارنامه­ي عطار نيز بر همين وزن است. داستان اصلي الهي نامه آن است که خليفه­اي شش پسر دارد و روزي اين شش را به حضور مي­خواهد و از هريک، آرزويش را در زندگي مي­پرسد، آرزوهاي پسران به ترتيب عبارتند از:

1- وصال دختر شاه پريان 2- آموختن جادو 3- پيدا کردن جام جهان نماي جمشيد 4- يافتن آب حيات 5- به دست آوردن انگشتر حضرت سليمان 6- آموختن کيميا.

پدر در پاسخ هريک دو کار مي­کند: نخست ريشه­ي نفساني و انگيزه­ي دروني او را از آرزويش بر او روشن مي­کند. دوم آنکه به او نشان مي­دهد که فقط ظاهر را فهميده و باطن چيز ديگري است و اگر مثلاً آرزومند جام جم است بايد بداند که باطن جام جم و راز اصلي ارجمندي آن، چيست تا به دنبال آن باطن و فهم آن راز برود. در اين بين اينگونه نيست که پسران بلافاصله حرف پدر را در مرحله­ي نخست يعني دست گذاشتن پدر روي انگيزه­هاي نفساني­شان بپذيرند و در نتيجه سؤال و جواب تکرار مي­شود تا آنکه هر پسر، تسليم حرف پدر شود و از او بخواهد که راز واقعي آرزويش را بگويد و از اينجا به بعد مرحله­ي دوم پاسخ پدر يعني تأويل آرزوي فرزندش شروع مي­شود که جذاب­ترين قسمت هر مقاله همين جاست و رمزگشايي پدر از مفاهيمي مثل جام جم فوق العاده شگفت انگيز و بديع است. البته تنها پسر چهارم استثناست، همان که آب حيات را مي­خواهد چرا که او در همان پاسخ اول پدر، حرف او را مي­پذيرد و از او مي­خواهد که راز آب حيات را برايش بازگو کند. بنابراين فصل مربوط به پسر چهارم که آب حيات را آرزومند است، در دو مقاله بسته مي­شود و فصل­هاي مربوط به پنج پسر ديگر هريک چهار مقاله دارند و کل داستان در بيست و دو مقاله روايت مي­ شود.

نويسنده بطور خلاصه ريشه­ي نفساني هريک از آرزوها و راز واقعي آن و باطنش را بيان مي­کند. پسري که دختر شاه پريان را مي­خواهد، نفس است که طالب محسوسات است. دومي که جادو مي­خواهد، شيطان است که طالب موهومات است. سومي عقل است. چهارمي علم است. پنجم فقر است که مشتاق معدومات است و سرانجام ششمي که از نظر عطار نام ندارد، طالب توحيد کل و ذات احد واحد است، همان که کيميا مي­طلبد. عطار معتقد است که پدر جان پاک است و شش پسر هريک، يکي از مرتبه­هاي وجودي او يا يکي از قواي او هستند.

نگارنده پيام نهايي عطار را چنين مي­گويد: راه معرفت، راهي که آدمي بايد در درون خود آن را بپيمايد تا وقتي که بتواند به شناخت بالاترين و ژرف­ترين لايه­هاي خودي خود برسد که همانا جان پاک است.

وي نکته­ي متمايز کتاب را اين مي­داند که عطار در اين کتاب بطور متمرکز به آسيب شناسي نفساني پرداخته است. منتها تفاوت مشرب او با اهل زهد و علماي اخلاق آن است که آسيب­هاي نفساني را از جنس پرده و حجاب مي­داند و بررسي او شناخت شناسانه است. يعني في المثل او نمي­گويد که حرص بد است، بلکه حرص را در نازل­ترين صورت، حرص به زر مي­داند وکيمياگري را ريشه گرفته از همين حرص به گردآوري زر مي­داند اما عنوان مي­کند که اگر همين ميل به کيمياگري، تکامل پيدا کند و آدمي به جاي آنکه به دنبال کيميا کردن مس باشد، بگردد و خودش اکسيري بيايد و گوهر وجودي خودش را کيميا کند، آن وقت، آن حرص اوليه، از شکل يک امر گمراه شده­ي اعتباري و ناپايدار، به يک آرمان حقيقي بدل مي­شود.

عناوين برخي از حکايات کتاب عبارتند از:

حکايت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود، حکايت پيرمرد هيزم فروش و سلطان محمود، حکايت عزرائيل و سليمان (ع) و آن مرد، حکايت حسن بصري و رابعه، حکايت بهلول و گورستان، حکايت ديوانه­اي که اشک مي­ريخت، حکايت کيخسرو، حکايت اسکندر رومي و مرد فرزانه، حکايت شعبي و آن مرد که صعوه­اي گرفته بود و . . .

در ذيل به چند حکايت بعنوان نمونه اشاره شده است:

1- حکايت مرد نمازي و مسجد و سگ

 نيک مردي که في الجمله از درد دين بي بهره نبود، شبي عزم جزم کرد که تا صبح در مسجد محل به عبادت بگذراند. شب، تاريک بود و او مشغول نماز که صدايي برخاست. پيش خود فکر کرد که: «اين وقت شب، در اين تاريکي و خلوت، حتماً يکي از مردان خداست که براي عبادت به مسجد آمده است حواسم باشد که درست عبادت کنم و هيچ کم نگذارم.» و الحق که تا صبح در عبادت کم نگذاشت و يک لحظه هم استراحت نکرد و يک لحظه هم استراحت نکرد و پيوسته تا خروسخوان مشغول دعا و زاري و توبه و استغفار بود. صبح که شد و هوا که روشن شد و پرتوي از روشنايي از پنجره­ها و روزنه­هاي مسجد به درون تابيد، مرد دزدکي به اطراف نگاه کرد تا آن مرد خدا را ببيند که عبادتش تمام شب پيش چشم او بود. عرق سردي به تنش نشست: سگي گوشه­ي مسجد سرش را روي دستانش گذاشته بود و چرت مي­ زد. آهي کشيد و به خود گفت: خدا امشب تو را با اين سگ، ادب کرد. يک شب هم که نيت کردي بخاطر خدا بيدار بماني، با خدا نبودي با سگي بودي و ندانستي.

ز بي شرمي شدي غرق ريا تو

نداري شرم آخر از خدا تو؟

2- حکايت عزرائيل و حضرت سليمان (ع) و آن مرد

شنيده­ام که روزي عزرائيل به کاخ حضرت سليمان وارد شد. جواني پيش او نشسته بود. عزرائيل همين که او را ديد، به او نگاهي کرد و از آنجا بيرون رفت. جوان ترسيد و هراس به دلش افتاد. به سليمان عرض کرد: به ابر دستور بده که همين الان مرا از اينجا به جايي دور ببرد که از ترس مرگ کامم تلخ شده است. سليمان به ابر دستور داد که او را به هندوستان ببرد. سه روز بعد، عزرائيل دوباره براي ديدن سليمان (ع) به کاخ وارد شد. سليمان از او پرسيد: چرا آن روز آنگونه به آن جوان نگاه کردي؟ آن بيچاره بند دلش پاره شده بود. عزرائيل گفت: فرمان از خدا رسيده بود که تا سه روز ديگر جان اين جوان را در هندوستان بگيرم. آن روز وقتي او را اينجا پيش تو ديدم، در شگفت مانده بودم که اينجا چه مي­کند؟ از اينجا تا هندوستان هفته­ها راه است و من بايد سه روز ديگر جانش را در هندوستان بگيرم. ولي سه روز بعد او در هندوستان بود، چون خودش از تو خواست که به هندوستان برود، آن هم با ابري که به فرمان توست.

3- حکايت شعبي و آن مرد که صعوه­اي گرفته بود  

شعبي نقل مي­کند که مردي روزي گنجشکي گرفت. آن گنجشک گفت: از من چه گير تو آيد؟ نه گوشتي دندان گير دارم و نه پر و بالي چشمگير اگر آزادم کني، سه پند سودمند به تو خواهم آموخت؛ اولي را وقتي که مشتت را باز کني، دومي را وقتي که پرم بدهي و به سر شاخه برسم و خيالم راحت شود که آزاد شده­ام و سومي را وقتي که از آنجا هم بپرم و به سر کوه برسم. مرد مشتش را باز کرد و گفت: راز نخست را بگو. گنجشک گفت: هرچه از دست دادي، حسرت آن را نخور. مرد رهايش کرد تا به قولش عمل کرده باشد. گنجشک پريد و سر شاخه نشست و گفت: دوم آنکه اگر حرف بي پايه شنيدي، باور نکن. اين را گفت و پر کشيد و رفت سر کوه و از آنجا فرياد زد: بدبخت! از دستت جستم ولي ندانستي که چه چيزي را از دست مي­دهي. توي شکمم، دو گوهر هست هريک به وزن بيست مثقال، اگر مرا مي­کشتي، آن دو گوهر مال تو بود. مرد انگشت حيرت به دندان گرفت و آهي از سر حسرت از سينه برآورد و با دهاني بازمانده گفت: مرا که خوب فريب دادي؛ دست کم آن پند سوم را بگو که حالم گرفته شد. گنجشک گفت: تو دو پند قبلي را شنيدي و گوش نکردي با پند سوم مي­خواهي چه کني؟ مگر به تو نگفتم که بر آنچه از دست داده­اي، حسرت نخور و هرچه شنيدي باور نکن؟ چرا حسرت خوردي و باور کردي؟ آخر اي بي عقل! کل هيکل من دو مثقال مي­شود که چهل مثقال گوهر در شکمم جا بگيرد؟ اين را گفت و پرواز کرد و رفت و مرد را با خجالت و پشيماني برجاي گذاشت.                

 

 

 

شنبه 19 فروردين 1391 - 14:25


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری