سه‌شنبه 1 مرداد 1398 - 7:13
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

مگيل

 

مگيل

نويسنده: محسن مطلق

ناشر: انتشارات سوره مهر

نوبت چاپ: اول 1389

کتاب حاضر، داستان بلند طنزآلودي است در زمينه ي جنگ و دفاع مقدس مي باشد، مگيل نام قاطري است که از عراقي ها به غنيمت گرفته شده، اين حيوان به همراه چند استر، تسليحات و تدارکات لازم را به نيروهاي منتظر در خط مقدم مي رسانند. اين قاطر از کمين نيروهاي دشمن جان سالم به در مي برد، اما مأموريت بعدي او رساندن يک رزمنده مجروح به عقبه است، اين رزمنده نه مي بيند و نه مي شنود. در اصل گوش و چشم خود را در جنگ از دست داده و مجبور است که به مگيل اعتماد کند و دنبال او راه بيفتد.

«... حالا به فرض که کسي هم صداي مرا بشنود و جواب بدهد، من چه جوري بايد صداي او را بشنوم؟ پايم به چيزي برخورد مي کند، تا به خودم بجنبم، نقش زمين مي شوم. بر مي گردم و روي زمين دست مي کشم، يک جنازه، پايم با يک جنازه برخورد کرده است. چقدر آشناست. هم طرز افتادنش و هم خرت و پرت هايي که در کنارش ريخته، جلوتر مي روم. يک جنازه ي ديگر و جعبه هاي خرد شده ي مهمات. باورش سخت است، اما بايد قبول کنم به جاي قبلي برگشته ايم، به همان دره اي که کمين خورديم و حالا دوباره رسيده ام کنار ستون بچه ها. حال خود را نمي دانم، نزديک است از شدت خشم منفجر شوم. مسئول همه ي اين ها مگيل است. من همه چيز را دست او سپرده بودم، او بايد مرا جاي ديگري مي برد و حالا دوباره سر خانه ي اول ايستاده ايم.

به طرف مگيل برمي گردم، از روي زمين تکه تخته اي بر مي دارم، آن قدر ناراحتم که مي توانم همه ي جعبه هاي مهمات را روي سرش خرد کنم.

حيف آن همه محبت که به تو کردم، حيف آن همه شکلات. بيچاره الاغ، بايد مي گذاشتم توي همين دره از سرما يخ مي زدي و مي مردي، چطور دلت آمد با من اين کار را بکني، وقيح، احمق، مرده شورت را ببرند تو هم بايد مثل رفيق هايت تکه پاره مي شدي، حيف تير که توي آن مغز تهي ات خالي شود حيف کاه و يونجه...

تخته پاره را بلند مي کنم تا به خيال خودم توي ملاج مگيل فرود آورم، اما مگيل درست پشت به من ايستاده و با ضربه من شروع مي کند به حرکت. از آنجا که افسارش به يک جعبه مهمات بسته شده، دور خودش مي چرخد و دم مي گرداند، آن قدر سرعت گرفته و ترسيده که از زير سم هايش برف آب و گل به سرو صورتم مي ريزد، اگر مي توانستم ببينم، لابد پشيماني در چهره اش پيدا بود....

مگيل مي ايستد و من پيشاني اش را نوازش مي کنم، تقصير او هم نيست؛ من تقصير دارم که همه چيز را دست او سپردم. آدم عاقل اختيارش را به يک الاغ نمي دهد، به يک قاطر چموش؛ آن هم قاطر شکمو و سر به هوايي مثل مگيل. حالا بايد چه کار کنم، دوباره برگشته ام سر خانه اول، از مگيل مي پرسم: مي داني بايد چه کار کرد؟ اما او همچنان مشغول نشخوار است؛ مثل هميشه.

ياد ضرب المثل پدرم مي افتم که در اين گونه مواقع مي گفت: از خر مي پرسي چهارشنبه کي است! خنده ام مي گيرد، ته دلم از اينکه يک شب ديگر اينجا بمانم راضي ام. اصلا دلم براي بچه ها تنگ شده بود، مي خواستم کاري براي آن ها بکنم. با مگيل دست به کار مي شويم، و جنازه ي بچه ها را يک جا جمع مي کنيم، روي آنها يکي دو تا پانچو مي اندازم، مثل گل هايي که از شر سرما زير پلاستيک ميگذارند، با برف رويشان را مي پوشانم. درآن سرما هيچ جنازه اي بو نگرفته است؛ بخصوص جنازه ي علي که بوي عطر مي دهد، هر بوي ديگري را در خود مي بلعد. بچه ها دوباره دور هم جمع شده اند؛ مثل همان روزهايي که در اردوگاه زير يک چادر بوديم. حالا فقط من بينشان نيستم...»

در قسمت ديگري مي خوانيم: «من نمي دانم براي چي رمضان مي گفت اين قاطرها را ول کني بر مي گردند جاي اولشان. پس چرا اين برنمي گردد. با مگيل اتمام حجت مي کنم و از جا بلند مي شوم، احساس مي کنم لباس هاي کردي به بدنم زار مي زند، دست مي اندازم زير تنگ مگيل، هنوز نامه اي که اهالي ده نوشته بودند، سر جايش هست، يعني اين نامه چه مي تواند باشد، نامه عاشقانه! نمي دانم، هرچند هم آن ها راجع بهش گفته باشند، من که چيزي نشنيدم. شايد نقشه راه باشد وشايد هم توضيحي در رابطه با من نوشته اند. مثلا نوشته اند: تو را به خدا ديگر نيروهاي معلول را به جبهه نفرستيد، اين بنده خدا نه مي بيند، نه مي شنود، دو نفر بايد مواظب اين باشند، ديگر نمي دانند که من در جبهه اين جوري شده ام.

وقتي اين افکار به مغزم خطور مي کند، با خود مي گويم، مثل اينکه غير از چشم و گوش، کله ام هم کار نمي کند، انگارپاک قاطي کردم، اين دري وري ها چيست که مي گويم، سرم ار بالا مي گيرم و دعا مي کنم: خدايا خودت يک کاري کن! مگيل را هي مي کنم و به راه مي افتيم، به نظرم مي رسد که شلان شلان قدم برمي دارد، وقتي رفته رفته از گرماي هوا کاسته مي شود، در مي يابم که بايد شب در کمين باشد، به راه رفتن مگيل بيشتر دقت مي کنم.

اي بيچاره! بالاخره يک بلايي سر خودت آوردي، صبر کن ببينم.

او را نگه مي دارم و دست و پايش را بررسي من کنم، يکي از پاهايش از مچ مثل کوکو باد کرده.

ـ فکر کنم از اين به بعد بايد تو سوار من بشي.

مگيل دمش را به سروصورتم مي زند و همان طور، لنگان لنگان به راه مي افتد، دلم برايش مي سوزد.

از توي خورجين کمي نان خشک بيرون مي آورم و جلوي پوزه اش مي گيرم، هنوز هم مثل سابق اشتهايش سر جايش است، براي آنکه بدانم لنگي پايش تا چه اندازه جدي است، مي پرم و روي گردنش سوار مي شوم.

ـ پالان تو حسابي گرم و نرم است، خوب اورکتي پوشيدي ها! آمريکايي است؟!  از کجا آوردي؟...»

اين رمان با فضايي طنز، مسائل واقعي و خيالي را در هم مي آميزد وروايت خواندني و جذابي را بوجود مي آورد، نويسنده تلاش کرده شوخي و جدي را با هم تلفيق کرده، و در قسمت هايي از کتاب، در كنار داستان طنز، حال وهواي جاري ميان رزمندگان را تصوير کند.

 

 

 

دوشنبه 7 فروردين 1391 - 9:32


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری