شنبه 3 فروردين 1398 - 0:35
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

زنداني فاو

 

زنداني فاو

نوشته : عماد جبارزعلان الکنعاني

ترجمه: مهرداد آزاد

ناشر: انتشارات سوره مهر

سال چاپ: 1382

کتاب حاضر خاطرات يک گروهبان عراقي است که در فاو ديده بان يکي از واحدهاي تيپ يکصدو يازده عراق بوده است. او پس از سقوط فاو تصميم مي گيرد، اسير نيروهاي ايراني نشود؛ از اين رو چهار ماه در فاو مي ماند و پنهاني زندگي مي کند؛ اما سرانجام خود را تسليم نيروهاي ايراني مي کند.

شرح  خاطرات اين گروهبان عراقي در هفده عنوان دسته بندي شده است: روزهاي جواني، انتقال به فاو، خوابي که تعبير شد، تلاش براي زنده ماندن، تلاشي ديگر، پاکسازي منطقه، دوستان جديد، عبور از اروندرود، هنوز زنده ام و... از عناوين کتاب حاضر است.

در فصل “روزهاي نوجواني”، با مختصري از بيوگرافي اين گروهبان عراقي، آشنا مي شويم: در يکي از شهرهاي جنوب عراق، در خانواده اي متوسط به دنيا آمدم. پس از پايان تحصيلات دوره ابتدايي در يکي از روزهاي تعطيلات تابستاني به همراه پدرم به يک سينما که فيلم جنگي نمايش مي داد رفتم. داستان فيلم در بارهي فداکاري، ايثار و مقاومت در برابر متجاوزان جنگي و کشتار مردم بي دفاع بود. اين فيلم چنان بر من اثر گذاشت که چند بار به تماشاي آن رفتم و هنوز صحنه هايي از آن در ذهنم باقي مانده است. از آن زمان به تماشاي فيلم هاي جنگي علاقه مند شدم و از شنيدن صداي غرش توپ ها و زوزه هواپيماها لذت مي بردم...

وي در قسمتي از اين کتاب به روزهايي اشاره مي کند که در فاو به طور پنهاني زندگي مي کرده تا به دست نيروهاي ايراني اسير نشود: حوالي عصر براي تهيه ي غذا از مخفيگاهم بيرون آمدم، وبه موازات خاکريز، از خانه اي به خانه بعد حرکت کردم، موقع حرکت، با احتياط و هوشياري کامل اطرافم را زير نظر گرفتم مبادا نيروهاي ايراني غافلگيرم کنند، به نزديکي مقر گروهان خمپاره انداز رسيدم مقر را بيش از دو ساعت تحت نظر گرفته و اطراف را خوب شناسايي کردم تا مطمئن شوم نيروهاي ايراني آن جا نيستند. با تاريک شدن هوا، وارد مقر شدم.

سکوت همه جا را گرفته بود وهيچ جنبنده اي در مقر ديده نمي شد، مقر خمپاره انداز عبارت بود از يک خانه خشتي با شش اتاق؛ سه اتاق براي انبار کردن مهمات، دو اتاق براي پرسنل و يک اتاق که براي استحمام استفاده مي شد. وسايل به درد نخور اتاق‌ها به هم ريخته بود، از خمپاره اندازها و مهمات چيزي باقي نمانده بود، چند تکه زيرانداز و پتو و صندوق هاي خالي مهمات، کف اتاق ها افتاده بود، تخت هاي پرسنل به هم ريخته و وسايل شان همچنان در داخل اتاق ها باقي مانده بود. بعد از جستجو زياد، چندتکه نان خشک پيدا کردم. آنها را جمع کردم، و به آشپزخانه مقر رفتم، آن جا هم مقداري چاي، شکر و يک قوطي شير خشک پيدا کردم، تمام چيزهايي را که پيدا کرده بودم، به همراه يک قطعه شبرنگ دايره اي شکل که در تاريکي اندکي روشنايي مي داد، داخل يک گوني سنگري ريختم. در آخرين اتاق هم يک اسلحه کلاشينکوف با  خشاب و يک آرپي جي هفت پيدا کردم، آنها را به همراه خوراکي ها، به مخفيگاه بردم و در داخل کمد جا سازي کردم..

...صبح روز هفتم، با صداي رگبارهاي پي درپي از خواب پريدم، با اين تصور که نيروهاي عراقي وارد منطقه شده اند، با خوشحالي از داخل کمد بيرون آمدم و خودم را به پشت بام رساندم تا سرو گوشي آب بدهم، از آن جا ديدم که نيروهاي ايراني در چند گروه مشغول پاکسازي منازل اند تا سربازان عراقي را كه جا مانده بودند، بيابند. بلافاصله خودم را به نهر آبي رساندم که از اروند رود منشعب مي شد. طول اين نهر هزار متر بود و به سمت مخازن نفت شهر فاو ادامه مي يافت، از ميان نيزارها، به موازات نهر، به سمت اروندرود حرکت کردم بهسمت چپ متمايل شدم و از پشت نيروهاي ايراني سردرآوردم، پس از طي مسافتي نسبتا طولاني، وارد خانه اي شدم که قبلا نيروهاي ايراني آن را بازرسي و پاکسازي کرده بودند. در و ديوار اتاق ها در اثر رگبار، سوراخ سوراخ شده بود. تا رفتن نيروهاي ايراني همان جا ماندم و چند ساعت بعد، با احتياط کامل برگشتم، وارد اتاق که شدم ديدم کمدي که مخفيگاهم بود، سوراخ سوراخ شده است. از اين که در آن جا نمانده بودم، خوشحال شدم. هر چند از اين اتفاق به وحشت و هراس افتاده بودم خدا را شکر کردم که هنوز زنده مانده ام...

در بخش ديگري از اين کتاب با عنوان «ميهمان» آمده است: با طلوع آفتاب روز صد و سيزدهم سرگرداني‌ام، در منطقه ي فاو آغاز شد. روز قبل اسلحه ودفترچه ي خاطراتم را در باغچه حياط پنهان کرده بودمودر نهايت نااميدي ويأس، نقشه خروج نهايي از مخفيگاه را مرور مي کردم. از شدت گرسنگي و ضعف داشتم از حال مي رفتم، دو روز بود که چيزي براي خوردن نيافته بودم، جايي هم نمانده بود که براي يافتن غذا سر نزده باشم. پس فقط يک راه برايم مانده بود، آن هم رساندن خودم به نيروهاي عراقي بود. تنها مسئله اي که به آن فکر نمي کردم، اسارت بود، اگر مي خواستم تن به اسارت بدهم همان روزهاي اول تسليم مي شدم و اين همه مشکلات و سختي ها را تحمل نمي کردم، خواستم به سمت خشکي بگريزم، ولي با توجه به روشن بودن هوا  و تردد بسيار زياد نيروهاي ايراني اين طرح عملي نبود.

نيز در ادامه کتاب حاضر به اسارت اين گروهبان عراقي پرداخته شده است که در قسمتي از آن مي خوانيم: به دنبال معبري مي گشتم که نيروهاي ايراني براي نفوذ به خط اول عراق ايجاد کرده باشند، اگر اين معبر را مي يافتم، مي توانستم خودم را به نيروهاي عراقي برسانم، تصميم گرفته بودم امروز روز آخر سرگرداني ام باشد. اگر به نيروهاي عراقي مي رسيدم چه بهتر و اگر قرار بود هدف گلوله نيروهاي ايراني قرار گيرم يا اسير شوم؛ به آنچه برايم مقدر شده بود تن مي دادم، مسافتي در حدود 1000 متر را بر روي خاکريز طي کردم تا شايد معبري پيدا کنم، اما موفق نشدم. به پشت سرم نگاه کردم، عده ي نسبتا زيادي از نيروهاي ايراني را ديدم که از سنگرهاي شان بيرون آمده اند و به من نگاه مي کنند، حالا ديگر به آخر خط رسيده بودم، نه راه پس داشتم و نه راه پيش. چند متر جلوتر يک سرباز ايراني را ديدم که در داخل يک طشت، در کنار تانکر آب مشغول شستن لباسهايش بود. به آرامي از خاکريز پايين آمدم و به کنار تانکر آب رفتم. سرباز ايراني چهره ي نوراني و مهرباني داشت. به دلم نشست. دستم را روي شانه اش گذاشتم و به عربي گفتم: من سرباز عراقي هستم.

در حالي که لبخند مليحي بر لبانش نقش بسته بود رو به من کرد و به زبان عربي گفت: نترس تو ميهمان ماهستي. با شنيدن اين حرف انگار دنيا را روي سرم خراب کرده بودند. تبليغات تلويزيون عراق و کشورهاي عربي حوزه خليج در باره ي رفتار ايراني ها با اسراي عراقي مثل فيلم جلوي چشمانم رژه مي رفت. صحنه کشتن آن سرباز ايراني در روستاي عبيد را به خاطر مي آوردم؛ نگاه مظلومانه او را و پيکر غرق در خونش را. از خودم بدم مي آمد. دوست داشتم به جاي شنيدن آن جمله، ايراني ها مرا زير مشت و لگد مي گرفتند...

 

 

 

چهارشنبه 3 اسفند 1390 - 11:59


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری