دوشنبه 5 تير 1396 - 20:7
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

سازمان تبليغات اسلامي

 

مهدکودک، هرگز!

 

مرور چند جمله حرف حساب در گذشته­هاي دور يک بانوي موفق

 

خانم عترت السادات خاموشي پيش از آنکه مدير حوزه علميه الغدير باشد يک مادر موفق است. با او مي­شود درباره مجموعه­اي که زير نظر دارد و ساز و کار حوزه­داري و جذب طلبه در اين دوره و زمانه حرف زد. اتفاقاً حوزه الغدير را به روز اداره مي­کند و نوع مديريت و فضاي خوبي که در حوزه ايجاد کرده، حرف­هاي زيادي براي گفتن دارد اما. . . .

در اين گفت و گو، بيشتر سراغ زندگي خانم خاموشي رفتيم و انصافاً، ضرر نکرديم. با يکي – دو تصوير ناب از گذشته­هاي دور مدير حوزه الغدير، يک سبک زندگي ديني جلو چشم­مان مجسم شد و از خاطره­هاي انقلابي مادر ميثم، شهيد 16 ساله خانواده خاموشي، گزاره­هاي خوبي از تربيت يک مسلمان انقلابي براي خواننده­هاي زينبيه، کنار هم جفت و جور شد.

 

 

روزگاري که شاه برگزاري روضه و عزاداري را ممنوع کرده بود، پدر من به صورت مداوم در خانه جلسه روضه داشت. پاسبان مي­آمد در جلسه مي­نشست و بر حرف­ها نظارت مي­کرد، با اين حال پدرم روضه را ترک نکرد. حافظ و قاري قرآن بود. شب­هاي جمعه جلسه قرآني داشت که همه جوان­هاي محل در آن جلسه شرکت مي­کردند. مادرم شش کلاس درس خوانده بود اما در نظام­هاي درسي زمان­هاي دورتر، شش کلاس معادل ديپلم الان بود. خودش تفسير قرآن و کتاب­هاي سنگين معارف ديني مي­خواند و معلوماتش بالا بود. ما وقتي مي­ديديم مادر غير از کتاب قرآن و دعا، کتاب­هاي ديگر هم مي­خواند – آن هم در فضاي آن زمان که اين چيزها خيلي باب نبود – از او تاثير و الگو مي­گرفتيم. زمان قديم مردم «سيري» گوشت مي­خريدند. مثلاً صبح به صبح يک سير گوشت مي­خريدند. آن موقع گوشت را در روزنامه مي­پيچيدند، يک روز پدرم گوشت گرفت و به خانه آمد، مادرم روزنامه را باز کرد و گفت: حاج آقا اين چه گوشتي است که گرفته­اي؟ خوب نيست و به درد نمي­خورد. در روزنامه پيچيد و گفت: برو پس بده. پدرم گفت: گوشت را باز کردي؟ مادر گفت: بله بازش کردم. پدرم گفت: ديگر نمي­شود اين گوشت را پس بدهم، چون چربي گوشت به خورد روزنامه رفته و از وزن آن کم شده! تا اين حد به حلال و حرام دقت مي­کرد. همه اين­ها براي ما درس بود و سعي کرديم در زندگي خودمان پياده کنيم.

آدم بي نماز، روزي ندارد

ما دوازده تا بچه بوديم. پدرم هميشه مي­گفت: هرکس نماز صبحش قضا شود، روزي ندارد. صبح يکي – دو ساعت قبل از اذان با مادرم از خواب بيدار مي­شدند و نماز شب مي­خواندند، پدرم قبل از اذان به مسجد مي­رفت و مادرم نماز صبحش را مي­خواند و راه مي­افتاد. دعاي صباح را حفظ بود، بلند بلند مي­خواند تا ما از خواب بيدار شويم. تک تک بلند مي­شديم، اگر هم کسي تنبلي مي­کرد تا حاج آقا کليد را تو قفل مي­انداخت، مادرم مي­گفت: بچه­ها بلند شويد که حاج آقا آمد، همه بلند مي­شدند. پدرم هر روز با نان تازه و يک کاسه خامه يا پنير و کره به خانه مي­آمد. بعد از نماز، سفره پهن مي­شد، پدرم سر سفره از مادر مي­پرسيد که از ديروز ناني مانده يا نه؟ اگر مانده بود، اول نان­هاي بيات را وسط سفره مي­گذاشت و مي­گفت اول «عنوان شکر» را بخوريد بعد نان تازه. (به نان بيات مي­گفت عنوان شُکر)

يک روز خواهرم بلند نشد و نمازش قضا شد. پدرم سر سفره گفت: بچه­ها امروز اکرم روزي ندارد. چون نماز صبحش قضا شده، خدا به او روزي نداده. هرکس دوست دارد از سهم خودش به خواهرش بدهد. نماز قضا براي همه ما همان جا تمام شد و ديگر اتفاق نيفتاد.

ذکر، از دهان مادرم نمي­افتاد

آن زمان فريزر نبود، سالانه سبزي و حبوبات و برنج مي­گرفتند و پاک مي­کردند و کنار مي­گذاشتند. يادم هست مادرم هر بار که دستش را روي سيني حبوبات مي­کشيد يا هر شاخه سبزي برمي­داشت تا پاک کند، يک لااله الا الله مي­گفت. ذکر ساده را هم نمي­گفت عبارتش اين بود که مي­گفت: لااله الاالله به عدد برگ درختان، لااله الاالله به عدد ريگ بيابان و . . .  فکر مي­کنم تسبيحات ماه شعبان است که مادرم فارسي آن را مي­خواند و ما هم که دورش مي­نشستيم و کمک مي­کرديم تا اين چيزها را ياد بگيريم. هيچ وقت ذکر از دهان مادرم نمي­افتاد.

سه خواهر بوديم که هر سه در سن پايين ازدواج کرديم. من زمان ازدواج 11 ساله بودم، خواهر بزرگم خانم طاهايي هم در 11 سالگي ازدواج کردند اما خودمان از ابتدا دنبال درس خواندن بوديم. هر سه بعد از ازدواج درس خوانديم و همسرانمان در اين راه خيلي به ما کمک کردند. خانواده با آنها شرط نکرده بود که دختر من بعد ازدواج بايد درس بخواند اما خودمان با هم به اين تفاهم رسيديم. در خانه پدر، تا شش کلاس درس خوانده بودم، اما امتحان­هاي کلاس ششم را ندادم، چون آن زمان امتحان­هاي نهايي را مردها مي­گرفتند پدرم اجازه نداد امتحان بدهم. مدرک سال ششم را در خانه همسرم گرفتم. شغل ايشان آزاد بود اما از فعالان سياسي جامعه بود، همان طور که خانواده ما از نظر سياسي فعال بودند. در خانه پدرم ياد گرفته بوديم که به فضاي عمومي جامعه بي تفاوت نباشيم.

ديروز، امروز، فردا، مهدکودک هرگز!

بعد از ازدواج، درسم را ادامه دادم. به مرور، بچه­ها به دنيا آمدند و بزرگ شدند. از همان ابتدا با مهدکودک به شدت مخالف بودم و هنوز هستم. هيچ يک از بچه­هاي ما مهدکودک نرفتند و نمي­روند چون بچه بايد در دامان مادر، بزرگ شود. دختر من داروسازي خواند. شش سال زحمت کشيد و از بهترين دانشجوهاي کلاس بود، اما حالا که بچه­دار شده، در خانه نشسته و بچه­اش را بزرگ مي­کند چون دنبال وظيفه است. مي­گويد الان وظيفه من بچه داري و تربيت فرزندم است. چهار سال است که در خانه نشسته و بچه­اش را بزرگ مي­کند. همه چيز را هم خودش انتخاب کرد، کسي اين شرايط را به او تحميل نکرد. اين اتفاقي بود که درباره خود من هم افتاد، هيچ وقت به هواي درس خواندن و فعاليت اجتماعي، بچه­هايم را رها نکردم. باورم اين است که قلب مادر براي بچه آرام بخش است. اگر خودم بچه­ام را تربيت کنم، مي­توانم خصوصيت­هاي روحي و رواني­ام را به او انتقال دهم. با دو ساعت و چهار ساعت بعدازظهر نمي­شود، اين بچه بايد از صبح تا شب در تعامل با مادر باشد که بايد و نبايد را از مادرش ياد بگيرد و آن طور که مادر دوست دارد و مي­خواهد بار بيايد. نکته­اي که در تربيت فرزند به آن اصرار دارم و به بچه­هايم هم سفارش کرده­ام، اين است که هيچ وقت نمي­گويم: «فلاني حالا بچه است، بهش سخت نگيرم» يا «فلاني جوان است حالا اين حرف را بهش نگويم که مثلاً زده نشود» اصلاً اين حرف­ها را نمي­زنم و اعتقادي به آن ندارم. مرتب به بچه­ها تذکر مي­دهم. دختر کوچکم، هنوز دانشجو است. مي­دانم که در کلاس درس او دختر و پسر کنار هم مي­نشينند. هر روز صبح که مي­خواهد از خانه بيرون برود، به او مي­گويم: دخترم! خدايي که به تو لطف کرده تا بتواني درس بخواني، از تو حجاب مي­خواهد، اول حجاب بعد درس. هر روز اين را به دخترم تذکر مي­دهم. مي­گويم عزيزم چادرت را جلوتر بياور و کمي جمع و جورتر، رو بگير. نمي­گويم يک بار گفته­ام، ديگر تکرار نکنم که زده نشود يا ناراحت نشود. ممکن است گاهي هم از دست من عصباني بشود اما وظيفه من مادر، تذکر دادن است.

  

اگر خوب صحبت کنيم، نتيجه مي­گيريم

اينکه بعضي مادرها مي­گويند «خب جوان­اند، چه قدر بگوييم؟ از دين زده مي­شوند و . . .» اين حرف­ها اصلا درست نيست. بايد شيوه بيان را درست کنيم و مدام تذکر دهيم تا براي بچه­ها ملکه شود. اگر بچه من بخواهد لباسي بپوشد که مخالف عرف خانواده باشد، به او اجازه نمي­دهم. شايد از من ناراحت شود ولي چند وقت بعد خودش مي­آيد و تشکر هم مي­کند. به دخترم مي­گويم در شأن مذهبي نيست که فلان لباس را بپوشد، مي­گويم تو يک نگاه به دور و برت بينداز، ببين چه کساني اين لباس را مي­پوشند؟ چه کساني اين مدل کفش را پا مي­کنند؟ خب البته بعضي چيزها براي بچه­ها جذاب است اما من با آنها صحبت مي­کنم و مانع مي­شوم. مي­گويم «آن کفش از نظر تو قشنگ­تر است اما ببين چه کساني اين کفش را مي­پوشند، تو هم با پوشيدن اين کفش همرنگ آنها مي­شوي، اصالت خودت را حفظ کن» او در نهايت قبول مي­کند، شايد زمان ببرد، اما مي­پذيرد. اگر درباره اختلاف نظرها و دليل مخالفت­هايمان، با بچه­ها خوب صحبت کنيم، حتما نتيجه مي­گيريم. اگر مسايل ديني، درست و خوب و در زمان مناسبي بيان شود، بچه­ها مي­ پذيرند. بايد از بچگي، از همان سه – چهار سالگي، آموزه­هاي ديني را به بچه­ها گفت. نبايد آنها را به حال خودشان بگذاريم. هر چيزي که از بچگي براي بچه جا بيفتد و ملکه ذهنش شود، در سن بالاتر، پذيرش آن براي او آسان­تر است.

 

همه چيز را از مادرم ياد گرفتم

خلاصه؛ درسمان را خوانديم و بچه­ها را هم بزرگ کرديم. البته همسرم از آن مردهايي نبود که بي دليل، ايراد و بهانه بگيرد. وقتي ازدواج کرديم، مادرم به ما گفت بايد حضرت زهرا سلام الله عليها الگوي شما باشد. مبادا از شوهرتان چيزي بخواهيد، مبادا صدايتان را براي شوهرتان بلند کنيد. هميشه از زندگي حضرت زهرا سلام الله عليها براي ما مثال مي­آورد. مدام مي­گفت خانم حضرت زهرا سلام الله عليها اين کار را مي­کرد و آن کار را نمي­کرد. ما هم در زندگي، هر طرف که مي­رفتيم اين حرف­ها به يادمان مي­آمد. همسرم رعايت من را مي­کرد، اما خودم هم، حريمي براي شوهرم قايل بودم. به کارهاي خودم مي­رسيدم، اما حواسم بود که تا شوهر به خانه نيامده، به کارهاي خانه برسم و فضاي خانه را آماده کنم. همه اين­ها را از مادرم ياد گرفتم. مادرم هميشه به ما تذکر مي­داد که موفقيت شما در نظم و ترتيب است. براي زندگي­تان برنامه داشته باشيد که از کارتان نمانيد. زماني که درس مي­خوانديم، براي خودمان بودجه بندي زماني داشتيم. مثلاً امروز که قرار بود اين درس را بخوانم، اگر کار ديگري پيش مي­آمد و نمي­توانستم، از خواب و استراحتم مي­زدم تا درسم نماند.

 

تفريح داريم اما اسير تلويزيون نيستم

آن موقع، راديو و تلويزيون، مثل الان وقت مردم را نمي­گرفت. من الان هم با تلويزيون ميانه­اي ندارم که مثلاً حتما فلان سريال را ببينم، فلان فيلم را از دست ندهم و . . . خودم را اسير تلويزيون نمي­کنم. البته استفاده مي­کنم. همين روزها، بعد از حوزه که به خانه مي­روم، حتما بحث­هاي آقاي جوادي آملي را مي­بينم. صحبت­هاي آيت الله ناصري را گوش مي­دهم. فيلم خوبي را که ارزش ديدن داشته باشد، مي­بينم. اما از بين برنامه­هاي تلويزيون انتخاب مي­کنم، خودم را اسير آن نمي­کنم که ساعت­ها وقتم را تلف کند و آخر هم چيزي عايدم نشود. به تلويزيون به عنوان سرگرمي  نگاه نمي­کنم. اهل گردش و تفريح سالم هستيم. به پارک مي­رويم، کوه مي­رويم، در سال، سه – چهار بار، جمع خانوادگي داريم. همه فاميل، نه فقط برادر و خواهرها، گاهي تا آشنايان خيلي دور، جاي خوش آب و هوايي را براي چند روز مي­ گيريم و دور هم جمع مي­شويم. هم صله رحم است، هم تفريح. در اين جمع­ها هم برنامه داريم. گاهي مسابقه مي­ گذاريم، گاهي گروه­هاي سني مختلف دور هم مي­نشينند و درباره مسايلي که دغدغه­شان است، با هم صحبت مي­کنند. بحث سياسي و ورزش و درس و . . .

 

اين برداشت غلط است

بعد از ديپلم، در جامعه الزهراي قم ثبت نام کردم. اولين دوره­اي بود که جامعه الزهرا سلام الله عليها طلبه غير حضوري مي­گرفت. چون بچه داشتم، نمي­توانستم حضوري درس بخوانم، يکي از دوستانم پيشنهاد اين کار را داد. با همسرم مشورت کردم و او هم قبول کرد. البته چون خواهرم – خانم طاهايي – در حوزه مشغول بود، ما هم با اين فضا بيگانه نبوديم اما مي­خواستيم معلومات ديني­مان را بالا ببريم. آن موقع هنوز موضوع مدرک تحصيلي و اين چيزها در حوزه مطرح نشده بود. سراغ درس دين رفتم براي اينکه حضرت امير عليه السلام مي­فرمايند فرزندانتان را با زمانه خودشان تربيت کنيد. يعني ببينيد در اين زمان، جامعه چه نيازهايي دارد؟ فرزندتان را براي تامين آن نياز تربيت کنيد، خب اين تشخيص نياز به معلومات دارد. با يک ديپلم، نمي­توانم در اين فضا تشخيص درستي داشته باشم، پس بايد معلوماتم را بالاتر ببرم. بعضي مي­گويند «بچه را براي زمانه خودش تربيت کنيد» يعني حالا که وضعيت جامعه اين طور شده، ما هم نبايد سخت بگيريم! اما اين برداشت غلط است. همه بچه­هايم به دانشگاه رفتند و حوزه نيامدند، البته اين انتخاب خودشان بود ولي من هم موافق بودم. چون فکر مي­کنم دختر محجبه و انقلابي من بايد به دانشگاه برود تا حضور او هم ديده شود. فرزندم را به دانشگاه مي­فرستم، نگران هم هستم که محيط نامناسب دانشگاه روي بچه­ام اثر منفي نگذارد، به همين دليل مرتب به او تذکر مي­دهم. مدام اين جمله ورد زبانم است که خدايا من چوپانم، علف­هاي هرز را از اطراف بچه­هايم جمع مي­کنم اما «رب العالمين» تويي، بچه­هايم را به خودت مي­سپارم. اين را هم از مادرم ياد گرفتم. هميشه اين حرف را مي­زد. پدرم شب ازدواج سفارش کرد که اين دعاي «رب اوزعني ان اشکر نعمتک التي انعمت عليّ و علي والديّ و ان اعمل صالحا ترضاه و ادخلني برحمتک في الصالحين» را هميشه در قنوت­تان بخوانيد تا نسل خوبي از شما به جا بماند.

ساده و بي تشريفات، فقط ضروريات!

 

سال 1354 هنوز ديپلم نگرفته بودم که به پيشنهاد يکي از دوستان در دبيرستان رفاه مشغول شدم، ديني و قرآن دبستان را تدريس مي­کردم. همزمان درس را هم خواندم. پنج تا بچه داشتم که البته الان چهار تا هستند، يک پسرم را در راه خدا هديه کردم. هيچ وقت در زندگي کارگر نداشتم، همه کارها را خودم مي­کردم، زندگي­ام هميشه ساده و بي تشريفات بود و هنوز هم همين طور است، به همين دليل به همه کارهايم مي­رسيدم. هرقدر زرق و برق زندگي زيادتر باشد، کارش هم بيشتر است. ضروريات خانه هست اما براي ميز ناهار خوري و فريزر و مايکروفر و . . . که ضرورت زندگي نيست، هيچ وقت اصرار نداشته­ام.

 

انقلاب، بچه­هايمان را تربيت کرد

ميثم سوم دبيرستان و 16 ساله بود که شهيد شد. هميشه مي­گويم انقلاب اين بچه­ها را تربيت کرد. زمان انقلاب يک راهپيمايي نبود که در آن شرکت نکرده باشم، آن موقع دختر بزرگم دوم دبستان و ميثم اول دبستان بود. بچه­ها را هم با خودم مي­بردم. دوران انقلاب خيلي قشنگ بود. حکومت نظامي بود و نمي­توانستيم به خيابان برويم. مردم با هم قرار گذاشته بودند که در مسجدهاي محل تجمع کنند. در کوچه­ها از اين مسجد به آن مسجد مي­رفتيم و شعار مي­داديم، بچه­ها را هم با خودم مي­بردم. گاهي مي­ترسيدند اما با خودم همراهشان مي­کردم که در جريان انقلاب قرار بگيرند.

 

اگر الان روزه بگيرم ارزش دارد!

ميثم به مدرسه علوي مي­­رفت، اول مهر مدرسه­هاي رفاه و علوي باز نشد چون يکي مقر امام خميني رحمه الله بود و يکي هم ستاد انقلاب بود. ميثم کلاس سوم دبستان بود، مي­رفت به کميته – در محل مجلس فعلي، در ميدان بهارستان، زمان انقلاب کميته بود – يک اسلحه ژ3 به او مي­دادند، دم در مي­نشست و نگهباني مي­داد. بي نهايت  شجاع بود. بازي و بچگي مي­کرد، اما اين طور نبود که مدام لگد زير توپ بزند يا دنبال بازي باشد. کتاب مي­خواند، خيلي کتاب مي­خواند. بازي­هاي فکري مي­کرد. در جلسه­هاي خانوادگي که با آدم­هاي انقلابي داشتيم، بچه­ها با حرف دين و انقلاب آشنا مي­شدند. از کلاس سوم دبستان در گرماي تابستان روزه مي­گرفت. گاهي از تشنگي روي زمين مي­غلتيد، مي­گفتم مادرجان هنوز که روزه به تو واجب نشده، چرا روزه مي­گيري؟ گفت: وقتي واجب شود که وظيفه است، اگر الان روزه بگيرم ارزش دارد! اين حرف از دهان يک بچه 9 ساله بيرون آمد. اول دبيرستان که بود، هواي جبهه رفتن به سرش افتاد و درسش کمي افت کرد. گفتم مادرجان من مخالف جبهه رفتن نيستم اما در سال تحصيلي نمي­شود، عيد يا تابستان برو.

 

گفت: ماندنش ديگر فايده ندارد!

سال دوم دبيرستان، ايام فاطميه و اوايل زمستان بود. ميثم سرما خورد و مريض شد. برايش بخور درست کردم و حوله را انداختم روي سرش. يک دفعه از زير حوله گفت: مامان من فردا اعزام مي­شوم. گفتم: الان وقت امتحانات است، کجا مي­خواهي بروي؟ پدرش اشاره کرد که چيزي نگو، همه کارهايش را کرده و مي­خواهد برود. گفت: مامان حضرت زهرا سلام الله عليها کارم را درست کرده و مي­خواهم بروم. صبح از پدرش پرسيدم، موضوع چيست؟ چرا به من چيزي نگفتي؟ گفت: ديروز مشاور مدرسه من را خواست و يک برگه نقاشي نشانم داد. نقاشي گنبد امام حسين عليه السلام بود. گفت ديروز امتحان رياضي داشتيم، رفتم بالاي سر ميثم، ديدم اين نقاشي را روي برگه کشيده، اعتراض که کردم، گفت آقا من ديگر نمي­توانم درس بخوانم، بايد به جبهه بروم. مشاور گفته بود بگذاريد به جبهه برود چون ماندنش ديگر فايده ندارد، بعد از مدتي خودش برمي­گردد. اما رفتن ميثم همان و تعطيل شدن پايه تحصيلي­شان همان. از آنجا براي دوستانش نامه مي­داد، مشاورشان مي­گفت با اين نامه­ها دل سنگ هم براي جبهه رفتن آب مي­شود، چه برسد به اين بچه­ها!

امسال 10 دي رفت و سال بعد 20 دي جنازه­اش آمد. ماه تير که مجروح شده بود، به تهران آمد و دو ثلث از امتحان­ هايش را داد، همه را قبول شد، براي سال سوم هم ثبت نام کرد و شهريور دوباره رفت. در عمليات کربلاي پنج شهيد شد.                          

     منبع: مجله خيمه، سمانه توحيدي

 

چهارشنبه 26 بهمن 1390 - 12:4


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری