دوشنبه 25 شهريور 1398 - 9:25
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

درآمدي بر فلسفه علم

 

درآمدي بر فلسفه علم

مؤلف: سميرا اکاشا

ناشر: شرکت سهامي کتاب هاي جيبي (وابسته به انتشارات اميرکبير)

نوبت چاپ: اول 1388

علم چيست؟ آيا ميان علم و اسطوره تفاوتي واقعي وجود دارد؟ آيا علم عيني است؟ آيا علم مي تواند همه چيز را تبيين کند؟ اين كتاب موضوعات عمده در فلسفه علم معاصررا به اختصار بررسي مي کند. کتاب با تاريخچه اي از علم شروع مي شود، سپس به بررسي ماهيت استدلال علمي، تبيين علمي، انقلاب هايي که در علم روي داده است، و نظريه هايي مانند واقع گرايي و ضد واقع گرايي مي پردازد.

نويسنده موضوعات فلسفي در علوم خاص از جمله مسئله طبقه بندي در زيست شناسي و ماهيت فضا وزمان در فيزيک را نيز بررسي مي کند. فصل نهايي به منازعات ميان علم و دين و اين نکته مي پردازد که آيا علم در نهايت امر چيز خوبي است؟.

علم چيست؟ شايد پاسخ به اين سؤال آسان به نظر آيد: همه مي دانند که مباحثي مانند فيزيک، شيمي و زيست شناسي علم را تشکيل مي دهند، در صورتي که مباحثي مانند هنر، موسيقي و الاهيات چنين نيستند، اما وقتي مانند فيلسوفان مي پرسيم علم چيست، اين از گونه پاسخ هايي که مي خواهيم نيست، پرسش ما فقط درباره فهرستي از فعاليت هايي که معمولا علم خوانده مي شود، نيست. بلکه، ما مي پرسيم که تمام چيزهاي آن فهرست در چه امري سهيم هستند، يعني، آن چيست که چيزي را علم مي سازد. پرسش ما، اگر به اين شيوه فهميده شود، چندان آسان نيست...

يکي از موضوعاتي که در اين فصل مطرح شده است، مبادي علم جديد است، که دراين زمينه انديشه هاي گاليله، کپرنيک، نيوتن و... بررسي و ارزيابي شده است: نخستين گام اساسي در پيدايش جهان بيني علمي جديد، انقلاب کپرنيکي بود. در 1542 م. ستاره شناس لهستاني، نيکلاس کپرنيک کتابي را منتشر کرد، که به هيئت زمين مرکزي گيتي که زمين ثابت را در مرکز گيتي قرار مي داد و معتقد بود که سيارات و خورشيد به دور آن مي گردند، حمله مي کرد. ستاره شناسي زمين مرکزي، که آن را به نام ستاره شناسي يوناني بطلميوس يا به عنوان ستاره شناسي بطلميوسي نيز مي شناسند، در قلب جهان بيني ارسطويي قرار دارد و به مدت يک هزار و هشتصد سال، تقريبا با مخالفتي روبرو نشده بود، اما کپرنيک بديلي را پيشنهاد کرد: خورشيد مرکز ثابت گيتي بود و سيارات، از جمله زمين، در مداري به دور خورشيد قرار داشتند. در اين هيئت خورشيد مرکزي، زمين فقط يکي از سيارات تلقي مي شود و بنابراين موقعيت منحصر به فردي را که سنت بدان داده بود، از دست مي دهد، نظريه ي کپرنيک در ابتدا با مقاومت زيادي روبرو گرديد، به ويژه از جانب کليساي کاتوليک که آن را ناقض کتاب مقدس مي دانست و درسال 1616م. کتاب هايي را که از حرکت زمين طرفداري مي کردند، ممنوع ساخت. اما ظرف صد سال، کپرنيکانيسم به راست کيشي علمي تثبيت شده تبديل شده بود...

همچنين در چيستي فلسفه علم آمده است: کار اصلي فلسفه علم، تحليل روش هاي تحقيقي است که در علوم گوناگون به کار مي رود...

بخشي از کار فلسفه علم، ترديد در فرض هايي است که دانشمندان، مسلم مي پندارند. اما گفتن اين که خود دانشمندان هرگز درباره موضوعات فلسفي بحث نمي کنند، نادرست است. در واقع، از نظر تاريخي بسياري از دانشمندان نقش مهمي در توسعه ي فلسفه علم ايفا کرده اند، دکارت، نيوتن، اينشتاين، نمونه هاي برجسته ي اين امر هستند، هر يک از آن ها به پرسش هاي فلسفي در مورد اينکه علم چگونه پيش برود، از کدام روش هاي تحقيق بايد استفاده کند، تا چه حد بايد به اين روش ها اطمينان داشته باشيم، آيا براي معرفت علمي مرزي وجود دارد ومانند آن ها، عميقا علاقه مند بودند، اين پرسش ها همچنان هم در کانون فلسفه ي علم معاصر قرار دارند، بنابراين موضوعاتي که توجه فيلسوفان علم را جلب مي کنند فلسفي محض نيستند؛ بر عکس توجه برخي از بزرگ ترين دانشمندان را نيز جلب کرده اند، با گفتن اين مطلب بايد اذعان کرد که امروزه بسياري از دانشمندان علاقه‌ي اندکي به فلسفه علم دارند و مطالب اندکي در باره ي آن مي دانند. هر چند اين امر نامطلوب است، اما نشان آن نيست که موضوعات فلسفي ديگر مهم نيستند، بلکه اين امر نتيجه ي ماهيت علم که هرچه بيشتر تخصصي مي شود و همچنين قطب بندي ميان علوم و علوم انساني که مشخصه ي نظام آموزشي نوين است، مي باشد...

همچنين در موضوع استدلال علمي که در فصل دوم بررسي شده است، مسائلي نظيراستنتاج و استقرا، مسئله هيوم در اين رابطه، استنباط بر مبناي بهترين تبيين و احتمال و استقرا مطرح شده است.

دانشمندان اغلب چيزهايي درباره ي جهان به ما مي گويند که در غير اين صورت باور نمي کرديم، مثلا زيست شناسان مي گويند ما ارتباط نزديکي با شمپانزه ها داريم، زمين شناسان مي گويند افريقا و امريکاي جنوبي به هم پيوسته بوده اند و کيهان شناسان مي گويند جهان در حال انبساط است. اما دانشمندان چگونه به اين نتايج به ظاهر بعيد رسيده اند؟ بالاخره هيچ کس هرگز نديده است که گونه اي از گونه ي ديگر تکامل يابد، يا قاره اي واحد به دو قاره شکافته شود، يا جهان بزرگتر شود، البته پاسخ اين است که دانشمندان با فرايند استدلال يا استنباط به اين باورها رسيده اند. اما خوب است که درباره اين فرايند بيشتر بدانيم، ماهيت استدلال علمي به طور دقيق چيست؟ و ما بايد به استنباط هاي دانشمندان چقدر اطمينان کنيم؟ که اين مسائل در اين فصل بررسي مي شود.

در قسمتي از اين فصل آمده است: گاهي شيوه سخن گفتن ما، نقش مرکزي اي را که استقرا در علم ايفا مي کند، پنهان مي نمايد. مثلا ممکن است گزارش روزنامه اي را بخوانيد که در آن آمده است که دانشمندان اثباتي تجربي يافته اند که ذرتي که به طور ژنتيکي اصلاح شده باشد، براي انسان ها بي خطر است. معناي اين آن است که دانشمندان ذرت را بر روي تعداد زيادي از آدم ها آزمايش کرده اند و به هيچ يک از آن ها صدمه اي نرسيده است. اما به بيان دقيق اين مورد، به معنايي که رياضي دانان قضيه  فيثاغورث را اثبات مي کنند، اثبات نمي کند که ذرت بي خطر است. زيرا استنباط از ذرت به هيچ يک از کساني که ما آزمايش کرديم، صدمه اي نرساند به ذرت به هيچ کس صدمه اي نخواهد رساند، استقرايي است، نه استنتاجي. در واقع گزارش روزنامه مي گفت که دانشمندان شواهد بسيار خوبي يافته اند که ذرت براي انسان ها بي خطر است. از کلمه‌ي اثبات فقط بايد در زماني استفاده کرد که با استنباط هاي استنتاجي سروکار داريم، به معناي دقيق کلمه، اگر بتوان با استفاده از داده ها اثبات کرد که فرضيه هاي دانشمندان درست است، امري است نادر.

 اغلب فيلسوفان فکر مي کنند که بديهي است که علم به شدت بر استدلال استقرايي متکي باشد، در واقع چنان بديهي است که نيازي به برهان هم ندارد. اما نکته شايان ذکر آنکه فيلسوف، کارل پوپر، اين امر را رد مي کرد، پوپر ادعا مي کرد که دانشمندان بايد فقط از استنباط هاي استنتاجي، استفاده کنند، اگر اين درست بود، خوب بود، زيرا استنباط هاي استنتاجي بسيار بي خطرتر ار استنباط هاي استقرايي هستند.

تبيين در علم موضوع فصل سوم اين اثر مي باشد، دراين فصل خوانندگان با مسائل نظير: مدل تبيين قانون فراگير همپل، مسائل تقارن و بي ربطي، عليت و تبيين، و اين پرسش که آيا علم مي تواند همه چيز را تبيين کند؟ تبيين و تقليل، روبرو مي شوند.

در مقدمه اين فصل مي خوانيم: يکي از مهم ترين اهداف علم، آزمون و تبيين آن چيزي است که در جهان اطراف ما روي مي دهد. گاهي تبيين ها را براي منظورهاي عملي مي خواهيم. مثلا ممکن است بخواهيم بدانيم چرا لايه اوزون به اين سرعت از ميان مي رود به جاي اينکه تلاش کنيم و کاري در اين مورد انجام دهيم، در موارد ديگر، تبيين هاي علمي را صرفا براي ارضاي کنجکاوي فکري خود جستجو مي کنيم، مي خواهيم در باره کار جهان بيشتر بفهميم، از نظر تاريخي، هر دو هدف انگيزه جستجوي تبيين علمي بوده‌اند. علم مدرن اغلب در هدف خود براي ارائه تبيين موفق بوده است. مثلا شيمي‌دان ها مي توانند توضيح دهند چرا سديم وقتي مي سوزد زرد مي شود، ستاره شناسان مي توانند توضيح دهند چرا کسوف در زماني که روي مي دهد، اتفاق مي افتد...اما تبيين علمي به طور دقيق چيست؟ معناي اينکه پديده اي را مي توان با علم تبيين کرد به طور دقيق چيست؟ اين پرسشي است که فيلسوفان را از زمان ارسطو به خود مشغول کرده است، ..

نيز واقع گرايي و ضد واقع گرايي در فصل چهارم كتاب بررسي شده است، در اين فصل موضوعاتي و عناويني نظير: برهان معجزه اي در کار نيست، تمايز مشاهده پذير/ مشاهده ناپذير و...تبيين و ارزيابي شده است.

نزاع اصلي ميان واقع گرايي و ضد واقع گرايي تمايز ميان چيزهايي است که مشاهده پذيرند و چيزهايي که چنين نيستند. تا اينجا ما اين تمايز را در مورد ميزها و صندلي ها که مشاهده پذيرند و اتم ها و الکترون ها که چنين نيستند، مسلم گرفته ايم. اما در واقع يکي از برهان هاي اصلي به نفع واقع گرايي مي گويد قائل شدن به تمايزي اصولي ميان مشاهده پذير/ مشاهده ناپذير ناممکن است...

يک برهان به نفع ضدواقع گرايي رابطه ي ميان داده هاي مشاهدتي دانشمندان و ادعاهاي نظري ايشان است. ضد واقع گرايان تأکيد مي کنند که داده هاي نهايي که نظريه هاي علمي نسبت به آن ها مسئول هستند، از خصلت مشاهدتي برخوردارند. براي تجسم، نظريه جنبشي گازها را در نظر بگيريد که مي گويد هر نمونه گازي از مولکول هاي در حال حرکت تشکيل شده است. از آنجا که اين مولکول ها مشاهده ناپذيرند، بديهي است که نمي توانيم نظريه را به طور مستقيم با مشاهده ي نمونه هاي مختلف گاز آزمايش کنيم. بلکه، بايد حکمي را از نظريه استنتاج کنيم که مي توان آن را آزمايش کردکه قطعا بايد درباره هستي هاي مشاهده پذير باشد...

فصل پنجم کتاب حاضر در خصوص تغيير علمي و انقلاب هاي علمي است، مواردي که در اين فصل مطرح شده‌اند عبارتند از: فلسفه علم پوزيتيويستي منطقي، ساختار انقلاب هاي علمي، قياس ناپذيري و گران بار بودن داده ها از نظريه، نظريه‌ي کوهن در باره عقلانيت علم و ميراث او.

به نقل از کتاب حاضر، جنبش فلسفي غالب در جهان انگليسي زبان در دوران پس از جنگ پوزيتويسم منطقي بود. پوزيتيويست هاي منطقي اصلي گروهي از فيلسوفان و دانشمندان با عقايد مختلف بود که در دهه 1920 و اوايل 1930 در وين تحت رهبري موريتزشليک با هم ديدار مي کردند. کارل همپل با پوزيتيويست ها ارتباط نزديکي داشت، اغلب پوزيتيويست ها براي فرار از آزار نازي ها به ايالات متحده مهاجرت کردند و در آنجا ايشان و پيروانشان تا حدود اواسط دهه‌ي 1960 تأثير شديدي بر فلسفه آکادميک داشتند و در آن زمان اين جنبش به تدريج رو به تجزيه مي رفت...

همچنين مسائل فلسفي در فيزيک، زيست شناسي و روانشناسي، در فصل ششم اين مجموعه بررسي شده است، در اين راستا، فضاي مطلق؛ لايب نيتز در برابر نيوتن، مسئله رده بندي زيستي، و پاسخ به اين پرسش که آيا ذهن پيمانه اي است؟ مطرح شده است.

در قسمتي از اين فصل مي خوانيم: لايب نيتز به شدت با ديدگاه مطلق گرايانه به فضا و با شدتي بيشتر با فلسفه نيوتن مخالف بود. وي مدعي بود که فضا فقط از کليت روابط فضايي ميان اشيا مادي تشکيل مي شود. نمونه هاي روابط فضايي عبارتند از بالا،پايين، سمت چپ، سمت راست، اينها روابطي هستند که اشيا مادي با يکديگر دارند، معناي اين مفهوم نسبي گرايانه از فضا آن است که قبل از آنکه اشيا مادي وجود داشته باشند، فضا وجود داشته است، لايب نيتز ادعا مي کرد که فضا زماني به وجود آمد که خدا جهان مادي را آفريد؛ فضا پيش ازآن وجود نداشت، تا در انتظار آن باشد که با اشيا مادي پر شود. بنابراين تصور فضا به مثابه ظرف مفيد نيست، هستي‌اي از اين نوع هم نيست، ...

همچنين در آخرين فصل اين مجموعه، علم و منتقدان آن بررسي و مورد توجه قرار گرفته اند، مواردي که در اين فصل مطرح شده است، علم گرايي، علم و دين، و طرح اين پرسش که آيا علم فارغ از ارزش هاست؟ مي باشد.

بسياري اين امر را مسلم مي پندارند که علم؛ به دلايل آشکار، چيز خوبي است، بالاخره علم به ما برق، آب آشاميدني سالم، پني سيلين، قرص هاي ضد بارداري، سفر هوايي و بسياري چيزهاي ديگر داده است، که بي ترديد همه آن  ها به سود انسانيت بوده اند. اما به رغم اين نقش احساس برانگيز در رفاه انساني، علم بي منتقد نيست. برخي ادعا مي کنند که جامعه به بهاي ناديده گرفتن هنر، پول زيادي صرف علم مي کند؛ ديگران معتقدند که علم به ما توانايي هاي تکنولوژيکي اي مانند توانايي توليد سلاح هاي انهدام جمعي داده که وضعمان بدون آن ها بهتر بود. برخي فمينيست ها ادعا مي کنند که علم محل ايراد است، زيرا به طور ذاتي متمايل به مردان است؛ آنهايي که داراي اعتقادات ديني هستند اغلب احساس مي کنند که علم، ايمانشان را تهديد مي‌کند؛ و انسان شناسان بر مبناي اينکه علم غربي به طور تلويحي برتري خود را نسبت به معرفت و باورهاي فرهنگ هاي بومي در اطراف دنيا فرض مي گيرد، آن را به تکبر متهم ساخته اند،...

سميرا اکاشا مترجم كتاب در حال حاضر در دانشگاه يورک مدرس فلسفه است. وي در نشريات فلسفي و در حوزه ي فلسفه علم، فلسفه زيست شناسي، و معرفت شناسي مقالات متعددي منتشر ساخته است، وي قبلا عضو ياکوبين فلسفه در دانشگاه لندن بوده و در دانشگاه مکزيکو هم تدريس کرده است.

 

 

 

 

 

چهارشنبه 26 بهمن 1390 - 8:45


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری