سه‌شنبه 25 تير 1398 - 15:27
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

شال سبز (قهرمانان انقلاب 3)

 

شال سبز (قهرمانان انقلاب 3)

نويسنده: علي اکبر عسگري

انتشارات: سوره مهر

نوبت چاپ: اول 1388

 

قصه ي مردان انقلاب از وقتي آغاز شد که مردم اين ديار عليه ظلم به پا خواستند. آنان از هر کوي و برزن به ميدان مبارزه قدم گذاشتند، و گوش به فرمان رهبري سپردند که دور از وطن بود.

نوشتار حاضر از جمله کتاب هاي قهرمانان انقلاب است که روايتي داستاني از زندگي سيد عبدالحسين دستغيب را در بر مي گيرد.اين نوشتار از فعاليت هاي انقلابي و مبارزات شهيد دستغيب با رژيم پهلوي سخن مي گويد و تلاش دارد فضاي آن دوران را براي نوجوانان نسل امروز زنده کند.

سيد عبدالحسين دستغيب، در 1292 در شيراز متولد شد. زير نظر پدري روحاني و اهل فضل و ادب پرورش يافت. يازده؛ دوازده ساله بود که پدرش را از دست داد. و به عنوان پسر بزرگ خانواده، خرج ومخارج زندگي مادر و خواهرانش را به عهده گرفت.مقدمات علوم ديني را نزد پدرش فرا گرفته بود و بعد از آن در محضر علما و روحانيون شهر، دروس فقهي و ديني را تکميل کرد...

حدود سال 1313 ـ 14 شمسي، در ماجراي کشف حجاب، به خاطر مخالفت ها و سخنراني هايي که در اين زمينه، بر ضد رژيم وقت مي‌کرد، از طرف شهرباني وقت، خلع لباس مي شود؛ در اين اثنا به نجف مهاجرت مي کند. در آنجا در سن 24 سالگي به درجه‌ي اجتهاد مي رسد...

در قسمتي از کتاب به دوره اي از زندگي سيد عبدالحسين دستغيب اشاره مي شود که در شيراز پيش نماز مسجد بوده و در حين مسئوليتش به بيداري مردم نيز مي پرداخته است، نويسنده در توصيف دوران آورده است : ... بعد عمامه اش را از سر  برداشت و جلويش گرفت و گفت: اين لباس همون قدر که احترام مياره؛  مسئوليتم داره؛ بايد هر دورو به حد اعلا ادا کرد.و لحظه اي به عمامه اش خيره شد. بعد آن را به سر گذاشت و ادامه داد: خدا توفيق بده ان شاء الله.

چند روز بعد، سيد تازه سخنراني اش تمام شده و از منبر پايين آمده بود که يکي از مسجدي ها با عجله به کنارش آمد، با هول و ولا، سرش را بغل گوش سيد گذاشت: آقا دوتا آجان اومده ان، با شما کار دارن! عبدالحسين به طرف بيرون نگاه کرد و با صدايي که بقيههم شنيدند گفت: بفرماين تو.

جمعي که دور سيد را گرفته بودند؛ کنجکاوانه به بيرون نگاه کردند، همان فرد جواب داد: مي‌گن شما برين بيرون. سيد لبخند زد وراه افتاد؛ جمع مسجدي ها هم به دنبالش. آژان ها جلو در مسجد، منتظرش ايستاده بودند. يکي شان سبيل پرپشت و از بناگوش در رفته اي داشت؛ بلندتر از آن ديگري هم بود. هم او، سيد را که ديد، چشمکي به همکارش زد. بعد شست هايش را قلاب فانسقه کرد و با سينه ي جلوداده اي پيش آمد؛ آن ديگري هم؛ هم قدمش، مقابل سيد ايستادند. آقاي سبيلو پرسيد: آقاي دستغيب؟ سيد عبدالحسين نگاه در نگاه او جواب داد: بفرمايين.

ـ به نظميه خبر رسيده که شما تو اين مسجد، حرفاي مضر به حال مردم مي زنين.

ـ راويش نااهل بوده.

سيد با پوزخند اين را گفت. مأمور اخم کرد و بادي به غبغب انداخت: شوخي موقوف. حرفاي مضره هم موقوف.صدايش دورگه شده بود.

سيد جدي جواب داد: اولا که احکام خدا، حرف مضر نيست. بعدشم خود مردم بهتر مي فهمن چي براشون ضرر داره و چي نداره.

بعد رو به جمعي که پشت سرش ايستاده بودند، پرسيد: حرفاي من برا شما مضره؟

صداي درهم و برهم جمع بلند شد:

ـ نه.

ـ هرگز.

ـ اصلا و ابدا

ـ استغفرالله

ـ ...

آژان سبيلو، کلافه به حرف آمد.

ـ آخوند، معرکه راه انداخته اي؟

سيد، پوزخندي زد، شانه اي بالا انداخت و دستانش را از هم باز کرد. آژان عصباني، يک دستش را از فانسقه رها کرد و مقابل سيد تکان داد و تهديد کرد.

جمع، گداخته جلو کشيدند. سيد بي آن که رو بگرداند، دستانش را از هم باز کرد. جمع ايستاد. مأمور دوم با حالتي نرم و از روي مدارا وارد معرکه شد.

ـ ما مأموريم و معذور آقا. از ما خواسته اند به شما تذکر بديم؛ مام بايد اطاعت کنيم.

سيد لبخند زد:

ـ منم مأمورم و معذور. بايد از اون اطاعت کنم.

وبا انگشت به آسمان اشاره کرد. بعد ادامه داد: شمام بايد مسلمون باشين. حالا خودتون بگين؛ دستور خدا رو بايد اطاعت کرد يا بنده  خدا رو؟

مأمور دوم جواب داد: ولي آقا، اين جوري دردسر درست مي شه.

ـ اين رو ديگه بايد به اونايي بگين که شمارو فرستاده‌ان...

در بخش ديگر اين اثر آمده است: سيد بالاي منبر بود وبا شور سخنراني مي کرد. جمعيت هم بيش از روزهاي قبل بودند. کلامش جان داشت و از دل بر مي آمد. سخن را به قيام امام حسين رسانده بود.

ـ آقا مگه امام حسين برا چي قيام کرد؟! برا چي خودش و 72 يارش، اون همه سختي کشيدن آخرشم شهيد شدن؟ برا چي اهل و عيالش به اسيري رفتن؟ جز برا دين؟ جز برا حفظ احکام الهي؟ ابا عبدالله خودشون گفته‌ان، من براي حفظ دين جدم قيام کردم. در جاي ديگه مي‌گن، براي اداي امر به معروف و نهي از منکر و با حکومت يزيد در افتادن. روي منبر کمي جابه جا شد:

ـ يزيد ملعون، مگه چي کار کرده بود؟ علني که نمي گفت مسلمون نيستم. اگه اينو مي گفت که دمار از روزگارش در مي اومد! پس تيشه به ريشه مي زد؛ بي اين که صداشو در بياره! امامم اينو مي‌دونست. برا همينم اون و حکومتش و افشا مي کرد...

عبدالحسين دستغيب در مسائل سياسي، ديني و نيز سيرو سلوک الي الله، جد و جهد فراوان داشت. در قسمتي از اثر حاضر نيز به تلاش وي براي رسيدن به فنا، اشاره شده است: سيد، در تاريکي حياط، کنار حوض مي نشست، مي خواست وضو بگيرد. صورت ماه را در آب ديد. دلش نيامد تصوير آن را به هم بريزد، دستش را زير چانه گذاشت، به عکس ماه خيره ماند. نگاهش کم کم مات شد و خاطره اي دور در ذهنش جان گرفت. ياد روزي افتاد که پيش استاد عرفانش، آيت الله انصاري همداني رفته بود. آن روز فقط يک خواسته از استاد داشت: به من بگيد چه جوري مي تونم به مقام فنا برسم. و اصرار زيادي هم کرد؛ ولي استاد، مدام طفره مي رفت. تا اين که سرانجام، فقط يک جمله گفت؛ جمله اي که او را به سکوت و فکر فرو برد:

ـ شما به مقام فنا خواهيد رسيد؛ اما بعد از شهادت!

نسيمي وزيد و عکس ماه در آب لرزيد. لبخندي روي صورت سيد نشست و ياد خاطره اي مشابه افتاد؛ اين بار، او استاد بود و طرف پرسش، مدتي قبل بود. طلبه اي جوان بعد از درس سؤال کرد: مي شه بگين منظور امام که گفتن شهيد نظر مي کنه به وجه الله، چيه؟

و او با لبخند جواب داد: اين از اون چيزاييه که گفتني نيست؛ فقط بايد ديد.

شير آب را باز کرد. موجي در حوض پيدا شد و تصوير ماه به حرکت در آمد. انگار براي او سر تکان مي داد. مشتي از آب شير به صورتش ريخت؛ خنکا و تازگي، وجودش را پر کرد. سرش را بالا برد ستاره ها مي درخشيدند، و ماه بيش از همه جلوه داشت. بي آنکه نگاه از آسمان بگيرد، باز شير را باز کرد؛ کف دستش پر شد. آب را به صورتش ريخت. داشت به صورتش دست مي کشيد که شهابي در آسمان درخشيد. لبخندي بر چهره اش نشست و مشغول ادامه‌ي وضويش شد...

اين کتاب براي گروه سني کودک و نوجوان تهيه شده که شامل 14 بخش است و در قالب داستان با نثري ساده وروان تدوين شده است.

 

 

 

چهارشنبه 19 بهمن 1390 - 10:47


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری