شنبه 25 آذر 1396 - 20:28
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

فاطمه كمايي

 

عزّ‌ت‌طلبي مردم ايران و انقلاب اسلامي

 

 

بيش از سي­سال پيش از کشوري در جنوب غربي آسيا با آب و هواي معتدل و با مردمي خون‌گرم و آرام که از تاريخ باستاني و کهني برخوردار بودند، زمزمه­هايي به گوش مي­رسيد؛ نجواها و درِ گوشي سخن گفتن­ها، حاکي از يک دگرگوني در وضع و حال جامعۀ آن روز بود. آسفالت خيابان­هاي تهران، پايتخت شاه­نشين و همين­طور شهرهاي ديگر به قدمگاه پاهاي خسته و سرمازدۀ مردمي تبديل شده بود که از ستم و بيداد به تنگ آمده بودند و هرچه بغض در سينه­هاشان تلنبار کرده و هرچه کينه از سال­هاي دور، در دل انباشته کرده بودند را به فرياد و شعار و شعور مبدّل ساخته و از ميداني به ميدان ديگر و از قراري به قراري ديگر، راهي بودند.

آن مردم آرام و صلح‌جو اينک آرامش را وداع گفته و بي‌قرار و ناصبور، بي‌باک و دست در دست هم، واژه‌هايي را مي‌سرودند که به تمامي، نشان‌دهندة استيلاي يک روح اسلامي و حسيني بر آنها بود.

با آن همه اُفت و خيزهايي که اين ملّت مسلمان در تاريخ به خود ديده بود، و طي کردن دوره‌هايي که هرکدام به مثابه يک انقلاب کوچک بود و اگر چه با تهديد و ارعاب و شکنجه و خفقان، در نطفه خفه مي‌شد، اينک زمان آن رسيده بود که نور زاييده شود. ديگر وقت آن رسيده بود که نجواها و زمزمه‌ها و پچ پچ‌هاي درِ گوشي، جاي خود را به فرياد و شور انقلابي و تکاپوها و همدلي‌ها بدهد؛ يک دگرگوني اساسي، انقلابي که زير و زبر مي‌کرد و در تاريخ، کم‌سابقه بود. مردمي که توانستند با دست خالي از تنگه‌هاي باريک شاهنشاهي و قلدرنشيني و خان‌بازي و رعيّت‌پروري به جرگه‌هاي سرسبز و پهناور استقلال و مردم‌سالاري و دين‌مداري فرود آيند و شاه کاخ‌نشين مردم‌گريز خود را با چشماني اشک‌بار راهي ديار عدم کنند.

اين حرکت و دگرگوني، نام انقلاب اسلامي به خود گرفت زيرا که به تمامي، اسلامي و سرشار از شور حسيني و فرهنگ دين‌دوستي و دين‌خواهي بود.

اين انقلاب صاحبي داشت که پير مهذّبي جانشين او بود و سرمايه‌اي داشت از ايثار و فداکاري ولي سُرخ به سُرخي شهادت.

در تاريخ آمده که ايرانيان از زمان فرمانروايي ساسانيان، از ظلم و ستم به مذهب اسلام گرويدند و آن را در آغوش پُر مهر خويش جاي دادند. قرن‌هاي بعد با مكتب اهل بيت (عليهم السلام) هم همين کار را کردند؛ حتّي خيلي بهتر و شايسته‌تر از کساني که عمري را در رکاب رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم) شمشير زده بودند و گرسنگي کشيده و مجاهده کرده بودند، تفکّر اسلام ناب محمدي را فهميدند و ارج گذاشته و تا پاي جان از آن پاسداري کردند.

ميوة رسيده‌اي که مردم اين ديار چيدند، ثمرة سال‌هاي دور مبارزه و بيداري و بيداردلي بود. مهم‌ترين شاخصة اين انقلاب، با آنچه خود ديده‌ايم و خوانده‌ايم و شنيده‌ايم، دين بود و مردم حاکميت دين خود را مي‌خواستند. يعني آن چيزي که در حکومت پهلوي جز نامي از آن ديده نمي‌شد و تمام حرکات و سکنات حاکمان، در جهت حذف آن از زندگي مردم بود که البته نمونه‌هايي از آن را ذکر خواهيم کرد.

دين‌خواهي به عنوان يک نياز فطري و ريشه‌دار در عمق وجود مردم خودنمايي مي‌کرد و اسلام به عنوان کامل‌ترين هادي و برنامه و كتاب اهل بيت (عليهم السلام) به عنوان کامل‌ترين جلوة عشق، مردم انقلابي آن روز را مريد پير مهذّبي کرد که خميني نام داشت و غير از خدا هيچ نداشت.

حال اگر تاريخ طولاني و بلندمدّت سلطنت و حکومت شاهان در طي قرن‌ها را ناديده بگيريم و سرنوشت آنها را تنها به عنوان رُخدادهايي تأمّل‌برانگيز قلمداد کرده، از سر تقصيرشان بگذريم و دادخواهي از آنچه بر مردم و رعيّت خويش روا داشته‌اند را به دادگاه عدل الهي حواله دهيم، در مورد انقلاب اسلامي مردم ايران، وضع کاملاً فرق مي‌کند و گفتني‌ها سزاوار و بلکه بايسته است.

به عنوان مثال وضعيت غيرديني و بلکه دين‌ستيزي حاکماني که در دورة پهلوي، سرپرستي اين مملکت را بر عهده داشتند را شاهد مي‌آوريم تا بلکه يک يادآوري و تلنگري باشد براي همة آن کساني که کاستي‌ها و نقصان‌هاي برخي از کارگزاران نظام را به پاي اصل اين حرکت و انقلاب مي‌گذارند و سعي دارند تا با القاي نوعي رخوت و دلزدگي، مردم وفادار به اين انقلاب را يا دلسرد کرده و يا از مسير منحرف کنند.

علاوه بر آنچه راجع به چگونگي تشکيل دولت پهلوي و دخالت مستقيم و مستمر دولت‌هاي غربي در ايجاد و بقاي سلطنت پهلوي شنيده‌ايم و علاوه بر فساد اخلاقي شخص محمدرضا پهلوي و مبارزاتي که پدر او با دور کردن مردم از دين مبذول داشته بود، وزير معدوم او يعني هويدا به عنوان يک عنصر لامذهب و فاسد مورد نظر ماست.

پدر بزرگ هويدا يعني ميرزا رضا قناد از بهاييان مخلص و فداکار و مجذوب عباس افندي بود. او به واسطة همين نزديکي، از غضب مردم مسلمان بيم داشت و از اقامت در ايرن نگران بود لذا به عکا رفت و مستخدم و نوکر دستگاه افندي شد و به لحاظ تعصّب و علاقه‌اي که به اين فرقه داشت، مورد لطف و محبّت خاصّ او قرار گرفت.

اميرعباس هويدا به پيروي از مسلک پدربزرگ و همين‌طور پدر خويش، به سران بهايي نزديک شد و از هيچ خدمتي در راه ترويج اين مسلک فروگذاري نمي‌کرد. اميرعباس هويدا به حکم سابقة پدر وارد خدمت در وزارت خارجه شد و بعد از اينکه به علّت ترويج بهاييت در ترکيه و براي حفظ حيثيت کشور به ايران برگشت داده شد، سمت مديريت عاملي شرکت نفت را عهده‌دار شد. او با دستيارانش که همگي بهايي بودند تا وقتي که توسط اقبال معزول شد، در اين سمت ماند. با تغيير دولت و به علّت سابقة دوستي که هويدا با منصور داشت، در دولت او به عنوان وزير دارايي منصوب شد.

نخست‌وزيري هويدا که در تاريخ 7/11/43 رُخ داد، سيزده‌سال طول کشيد. بهايي بودن او و تشکيلات بهايي که او در هرجا که گمارده مي‌شد، به راه مي‌انداخت، نه تنها عوام که خواص را هم آزرده ساخته بود تا جايي که حکومت ناچار شد چهره‌اي مسلمان از او به نمايش بگذارد و با مطرح کردن شاه به عنوان پيشواي شيعيان، سعي شد تا از وخامت اوضاع جلوگيري به عمل آيد. در همين راستا و با صلاحديد روحانيون درباري، نمايش‌هاي تبليغاتي به راه افتاد تا احساسات مذهبي مردم را که گاه گاه اوج مي‌گرفت، سرکوب کنند. آنچه ذکر شد را مقايسه کنيد با حال و هواي ملّتي که شاخصة اصلي آن، مسلمان بودن است.

البته کار به همين جا هم محدود نماند و آنچنانکه در اسناد ساواک ديده مي‌شود، هويدا در فراماسونري هم، پديده‌اي بوده است. در دوران صدارت او، ايران عرصة تاخت و تاز لژهاي فراماسونري شده بود و دو چهرة معروف فراماسون يعني رجبعلي منصور و عبدالله انتظام کساني بودند که راه را براي رسيدن او به صدارت باز کرده بودند و البته بعد از صدارت او، از حمايت‌هايش در فراماسونري‌گري بهره‌مند شدند و حتّي او را با لقب استاد اعظم هم خوانده‌اند.

دهن کجي حکومت وقت نسبت به احساسات خالصانه و تربيت ديني مردم موقعي بيشتر آشکار مي‌شود که حضور هويدا در فساد اخلاقي را به ياد مي‌آوريم. او به عنوان يک عنصر هم‌جنس‌گرا از شهرت کافي چه در ميان خواص و چه در ميان عوام، برخوردار بود.

ابقاي چنين وزيري آن هم به مدّت سيزده‌سال اگر بي‌اعتنايي يک شاهنشاه به ميل و خواستة مردم را نشان ندهد، دليل بر هم‌فکر و هم‌اُفق بودن با او نيست؟!

شايد منتقدان و البته منکران اين انقلاب، پيشينة اسلامي و مذهبي آن از ياد برده‌اند که چه کساني بر جايگاه اميرکبيرها نشسته بودند؟ گفته‌ها و نگفته‌هايي که در مورد فساد اخلاقي وزير معدوم شاه ذکر شده، قلم را به شرم وادار مي‌کنند که البته ما به دليل يادآوري مرارت‌هايي که اين مردم شهادت‌طلب، مؤمن و خدامدار کشيده‌اند، تا با پيروي از پيري مهذّب آنان را بر کنار کنند، مجبور به ذکر گوشه‌اي از آن شديم.

روحية دين‌باوري مردم مسلمان ايران، اگرچه قبل از انقلاب نيز کاملاً مشهود و رابطة مثال‌زدني مردم و روحانيت، از جمله مصاديق آن بود، بعد از انقلاب به اوج شکوفايي خود رسيد، و در جريان جنگ تحميلي، جايي و عرصه‌اي که مردم ايران بر گفته‌ها و شعارهاي خود، مُهر خون زدند، بيشتر نمايان شد. اين ايمان و عقيده کجا و تحمّل عناصر فاسد و وابسته به غرب کجا؟ فرهنگ شهادت‌طلبي و شور حسيني اين مردم مظلوم مسلمان کجا و اشرافي‌گري‌ها و بي‌عدالتي‌ها و فسادهاي اخلاقي طاغوتيان درباري کجا؟

شهادت به عنوان يک نيروي هدايتگر و نجات‌بخش براي مردمي که تحت تأثير فرهنگ حسين ابن علي (عليهما السلام) داراي حميت و غيرت است، شجاعت و صلابت به همراه مي‌آورد. خون‌هايي که مردم اين سرزمين نثار انقلابشان کردند نه تنها فضاي کدر و تاريک و حالت اسارت و بردگي آنها را به روحية عزّت تبديل کرد بلکه به جامعة اسلامي جهاني هم شخصيت داد.

مي‌توان گفت اگر ملّت ما هيچ نداشته باشد، الا شخصيت، که دارد، به همه چيز خواهيم رسيد. آنچه خطرناک است و هميشه مدّ نظر دشمنان اين مرز و بوم بوده، خودباختگي است، ولي بايد گفت و مکرّر گفت: مادامي که اين ملّت دست بر دامن ولايت و فرهنگ حسيني و عاشورايي دارد، اسارت و ذلّت را دوباره تجربه نخواهد کرد و در هيچ فرهنگي مستحيل نخواهد شد و دست به سوي هيچ زورمندي دراز نخواهد کرد و هيچ‌گاه از آنچه از ايثار و فداکاري براي رسيدن به اين مائدة الهي نثار کرده، پشيمان نخواهد شد.

 

سه‌شنبه 18 بهمن 1390 - 12:17


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری