يكشنبه 2 مهر 1396 - 22:59
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

مقاله

 

حجت الاسلام دکتر سيد شکرالله زندوي
مديرکل تبليغات اسلامي استان هرمزگان

 

فرهنگ وحدت

 

«ضرورت زندگي اجتماعي براي انسان» مسأله اي است كه حتّي دونفر در آن اختلاف نظر ندارند امّا «اتحاد و اتفاق» مفهومي فراتر از «اجتماع» دارد; كه علي عليه السلام ـ فرمود:

«لأن الضلالة لا توافق الهُدي و ان اجتمعا، فاجتمع القوم علي الفُرقة و افترقوا علي الجماعة». 1 «زيرا گمراهي با رستگاري هماهنگ نيست، هرچند جمع شوند; پس مردم بر تفرقه وجدايي; اجتماع كرده و يكي شده اند و به اتفاق هم، پراكنده گشته اند.» از ديگر سو، چون خواسته ها و تمايلات آحاد بشر برحسب انگيزه هاي فردي و غريزه حبّ ذات، مختلف است، پس حفظ حيات اجتماعي بطور جدّي و عملي و دستيابي به اتحاد و اتّفاق با جلوگيري از هرنوع پراكندگي و اختلاف، فداكاري و گذشتِ تك تك بني آدم را مي طلبد.

از نظر اسلام، توحيد و يكتاپرستي و پايبندي به اصول و ارزشهاي برخاسته از اعتقاد به خداي يگانه، زمينه وحدت و يكپارچگي مردم را به مفهوم انساني كلمه فراهم ميكند و حيات اجتماعي واحد را ممكن ميسازد.

از ديدگاه قرآن كريم، عقيده توحيدي، رشته محكمي است كه همه موحّدان و يكتاپرستان را همچون دانه هاي تسبيح در خود جاي ميدهد و با قراردادن هرفردي در جايگاه مناسب خود، امتّي واحد، نيرومند و با عظمت بوجود مي آورد.

«انّ هذه أمتّكم امّة واحدة و أناربُّكم فاعبدون».2 «همانا اين است امت شما، امتي يگانه و منهم پروردگار شما، پس بنده من باشيد و فقط مرا بپرستيد.» «و إنّ هذه أمتكم أمة واحدة و أنا ربُّكم فَاتّقون».3 «و اين است امت شما، امتي يگانه و منهم پروردگار شما، پس از من پروا داشته باشيد.»قرآن كريم فقط رشته ايمان و عقيده به خداي يگانه را رشته محكم زندگي ميداند و بقيّه را همچون طناب سست و پوسيده ميشناسد كه حتماً پاره شده و از هم گسسته خواهد گشت.

«و من يكفر، بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقي لاانفصام لها». 4 «هركه به طاغوت كفر ورزد و به خداي ايمان آوَرد، قطعاً به رشتهاي محكم كه پاره شدني نيست چنگ زده است.» اين رشته آنچنان محكم و ناگسستني است كه برآن اساس، بقيه تفاوتها و فرقها را ميتوان تحمّل كرد و از اسباب و عوامل تفرقه و پراكندگي، جلو گرفت و يا لااقل آنها را بيخطر ساخت.

«و اعتصموا بحبلاللّه جميعاً و لاتفرّقوا...».5 «همگي به ريسمان و رشته خداوند چنگ بزنيد و پراكنده نشويد و يادآور نعمت الهي باشيد آنگاه كه شما، دشمنان يكديگر بوديد او ميان دل هاي شما جمع كرد و در پرتو نعمت او برادران همديگر شديد و در پرتگاه آتش قرار داشتيد شما را از آن نجات و رهايي بخشيد. اينگونه خداوند آيات و نشانه هاي خود را براي شما بيان مي كند شايد شما به راه آييد.»

گروه بندي

نخستين مطلب در آغاز مقاله كه نسبتاً حائز اهميّت و در خور دقّت است، عبارت از اين است كه قرآن مجيد با اين وجود كه خود حامل دعوت توحيدي و مشوّق اتحاد و اتّفاق انسانهاست بشريّت را كه همگي مخلوق و آفريده خداوندند به دو گروه ممتاز كه هرگز ميانشان با حفظ ويژگي طرفين، اتحاد و اتفاق ممكن نيست، تقسيم كرده است. اين مطلب ـ بر خلاف شعارهاي پوچ و جنجال آفريني هاي اومانيستهاي تندرو كه از حقيقت فرسنگها دور است ـ مطلبي است واقعي و شعاري است عملي و منطبق با موازين عقلي.

«قد كانت لكم اسوة حسنة في ابراهيم و الذين معه إذقالوا لقومهم إنّا بُرَءؤامنكم و مماتعبدون من دون اللّه كفرنابكم و بدا بيننا و بينكم العداوة و البغضاء ابداً حتي تؤمنوا باللّه وحده».6 «قطعاً براي شما در وجود ابراهيم و همراهان دو سرمشق نيكويي است آنگاه كه آنان به خويشاوندان و طايفه (مشرك) خود گفتند: ما از شما و آنچه جز خدا را ميپرستيد بيزاريم. ما به شما كافريم و هميشه ميان ما و شما عداوت و بغض، آشكار است تا اين كه (شما دست از شرك و استكبار بكشيد و) به خداي يگانه ايمان آوريد.» مضمون آيه، آنچنان روشن است كه گمان نميرود نيازي به توضيح باشد جز بيان اين نكته كه: «چرا امكان تفاهم و سازش ميان دو جريانِ توحيد و شرك و ائتلاف بين دو گروه موحّد و مشرك،امكان ندارد؟» در اين جا اشاره به يك مسأله سياسي اجتماعي، آن هم در روابط بين المللي ميتواند روشنگر باشد.

امپرياليزم، پديده و جرياني است رفتاري مبتني بر ايدئولوژي خاص. دولتها و حكومتهاي امپرياليست، ماهيّتي توسعه طلب، افزون خواه و متجاوز دارند و هرگز به حق خود و به حد و مرز مشروع و قانوني و به عبارت ديگر به حريم و چهارچوب زندگي خود، قانع نميباشند.

رابطه با چنين دولتها و حكومتهايي با حفظ هويت امپرياليستي و استكباري درست همان رابطه گرگ و ميش است كه قطعاً اينگونه رابطه، اتحاد و اتّفاقي به معناي زوال و تباهي طرف مقابل است و اين يك تضاد طبيعي است كه از وجود يكي عدم ديگري لازم ميآيد; زيرا اگر امپرياليزم با همان خلق و خوي دَدْمنشي مطرح باشد، كشور مستقل ديگري وجود نخواهد داشت. و هرگاه رابطهاي فرض شود كشور ضعيف و يا مستضعف در آن ميان ذوب شده و در قلمرو اقمار و مستعمرات دولت امپرياليست جاي خواهد گرفت و منابع طبيعي و نيروي انسانياش در اختيار متجاوزان واقع خواهد شد و آنان هرطور بخواهند عمل خواهند كرد.

امّا اگر روزي فرا رسد كه در آن روز، حكومت امپرياليست و مستكبري وجود نداشته و اتباع همه دولتها و مردم تمام ممالك جهان بر سرعقل آمده و هريك در پشت مرزها و در چهارچوب حريمهاي قانوني بايستند و حرمتها را پاس بدارند و پا از گليم خود فراتر نگذارند، چنان روز را بايد جشن عمومي گرفت; زيرا در آن روز، ديگر روح و روان همه ملّتها و دولتها سالم و معتدل است و تفاهم و برقراري رابطه با يكديگر آن هم رابطه عادلانه و برحق ممكن خواهد بود.

شرك، در منطق قرآن كريم همانند امپرياليزم است و اين دو نقاط اشتراك فراوان دارند.

مشركين، مستكبرند، خود برتر بين و تفوّق جويند و روح تجاوز دارند. آنان در اين راه، تمام هدفهاي والاي انساني و همه ارزشهاي مقدّس و متعالي اديان الهي را پايمال ميكنند و با اين وجود، تفاهم با مستكبران و كنارآمدن با مشركان، به معناي چشمپوشي از ارزش هاي توحيدي و از بين بردن عوامل شكوفايي استعدادها و جلوگيري از تحقّق آرمان هاي انساني است، مگر آنكه مشركان به وجود خداي يگانه ايمان آورند و به رسالت حضرت محمد ـ ص ـ كه خود او به همه رسالتهاي آسماني و به تمام رسولان حق تعالي با حسّ احترام و ديده قبول مينگرد، بگروند.

«آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المؤمنون كل آمن باللّه و ملائكته و كتبه و رسله لانفرّق بين احد من رسله و قالوا سمعنا و اطعنا غفرانك ربّنا و اليك المصير».7 «حضرت رسول ـ صلياللّه عليه و آله ـ به آنچه از سوي پروردگارش نازل شده، ايمان آورده است. و مؤمنان جملگي به خدا، فرشتگان، كتاب ها و رسولانِ وي ايمان دارند. ميان احدي از رسولان فرق نميگذاريم و بينشان جدايي نميافكنيم و گويند: شنيديم و فرمانبرداريم. پروردگارا! مغفرت و آمرزش تو را خواهيم و مسير و حركتمان به سوي تو است.» و آنگاه كه چنين ايمان و باوري در انسانها ـ بطور كلّي پيدا شود، زمينه اتّحاد فراهم گشته و امكان تفاهم و سازش حقيقي نه صوري وجود پيدا خواهد كرد و در واقع مشركان با ترك مخاصمه و مستكبران با كنار گذاشتن استكبار، به پيدايي امّت واحد انساني در سطح جهاني شكل خواهند داد.

زمينه اتحاد

از بيان گذشته چنين نتيجه ميگيريم كه: عقيده توحيدي زمينه مساعدي است براي اتّحاد و اتّفاق اهل توحيد و پيروان اديان آسماني و اتباع راستين سلسله انبياي الهي.

اگر موحّدان و امتهاي خداپرست، به راستي از منطق يكتاپرستي حمايت كنند و از همه رسولان حق تعالي كه سخن اصليشان يكي است ـ حقيقتاً تبعيّت كنند، چنين اتحاد و اتّفاق جهاني را ميتوانند تحقق بخشند و به نفع بشرّيت در برابر ملحدان و مستكبران، سدّي محكم ايجاد نمايند.

«قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمة سواء بيننا و بينكم ان لانعبد الاّالله و لانشرك به شيئاً و لايتخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون اللّه فان توّلوا فقولوا اشهدوا بانّامسلمون».8 «بگو اي اهل كتاب! (واي پيروان موسي و عيسي و ديگر رسولان حقتعالي) گرد آييد به سوي كلمهاي كه ما و شما در آن متّفقيم و در اعتقاد به آن، برابر هستيم اينكه: جز خدا را نپرستيم، و چيزي را شريك او نيانگاريم و برخي از ما برخي ديگر را جز خدا ارباب و صاحب اختيار خود نداند و اگر (اهل كتاب) پشت كردند (و اعتنا به سخن تو ننمودند) بگوييد: شاهد باشيد كه ما مسلمان هستيم (و در مقابل اين حقيقت تسليم ميباشيم).»

 

مرجعيت قرآن

قرآن كريم، مسلمانان را نيز در صورت بروز شقاق و خلاف درميانشان، به اصل توحيد و رسالت محمد ـ ص ـ و در واقع به قرآن ارجاع داده و التزام به آثار عقيده توحيدي و احترام به رسالت آخرين سفير الهي را زمينه اتحاد و اتفاق دانسته است و به صراحت فرموده است كه با گروه باغي و متجاوز پيكار و با او برخورد جدّي شود تا به پذيرش حق گردن نهد.

«وَ إِن طائفتان مِن المؤمنين اقتتلوا فَاصلحوا بينهما فَإن بَغَت احديهما علي الأخري فقاتلوا التّي تبغي حتّي تفي إلي أمراللّه...».9 «اگر دو گروه از مؤمنان و مسلمانان با هم به نبرد و ستيز برخاستند، پس ميان ايشان، صلح و آشتي برقرار سازيد و هرگاه يكي از آن دوگروه بر ديگري بغي و تجاوز كرد با آن گروه باغي و متجاوز پيكار كنيد تا آنكه به فرمان الهي گردن نهد (و دست از تجاوز بكشد) و اگر برگشتند، ميانشان بر اصل عدالت و قسء صلح كنيد و قسط و داد پيشهسازيد كه خداوند اهل عدل و قسط و دادگري را دوست ميدارد.» در آيه ديگر لزوم برگشت به امر و فرمان الهي، مشخّصتر ذكر شده است:

«يا ايهاالذين آمنوا اطعيواالله و اطيعوا الرسول و اوليالامر منكم فان تنازعتم في شي فردّوه الي اللّه و الرّسول ان كنتم تؤمنون باللّه و اليوم الأخر ذلك خير و احسن تأويلا». 10 «اي مردمان با ايمان: از خدا و رسول اطاعت كنيد و از اولي الامر فرمان ببريد، هرگاه نزاع و كشمكشي ميان شما درگرفت و در امري اختلاف پيدا كرديد، آن را به خدا و رسول برگشت دهيد، اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد، اين كار بهتر است و (نيكوترين) سرانجام را دارد.

در قرآن كريم، هم مضمون با آيههاي يادشده آيههاي فراواني وجود دارد و همگي لزوم اطاعتِ خدا و رسول او و صاحبان فرمان را گوشزد ميكند و نسبت به ادامه منازعه و نبرد و اختلافهاي ويرانگر، هشدار ميدهد و شايد آن، خود موضوعي مستقل باشد كه بايد طي مقاله مفصّلي دنبال شود و حق مطلب ادا گردد و ما فقط در زمينه اتحاد مسلمانان سخني داشتيم وبس.

مسلّم آن است كه مراد از اطاعت خدا و رسول و اولي الأمر، اطاعت و پيروي از فرمانهاي خدا و رسول و اولياي معصوم است وقرآن كريم دربردارنده اين فرمانها است، پس بهرحال قرآن، مرجع نهايي در زمينه هاي اختلاف و اتحاد ـ هردو ـ ميباشد.امّا اين كه تفاوتي ميان كلام اللّه و سخن رسول الله نيست، داور خود قرآن است. باز مرجع علمي و فكري ما قرآن است:

«ما آتاكم الرسول فخذوه و مانهاكم عنه فانتهوا». 11 «آنچه حضرت رسول ـ ص ـ براي شما آورده، بگيريد و از آنچه شما را بازداشته، خودداري كنيد.» «من يطع الرسول فقد اطاع اللّه». 12 «هركس از حضرت رسول خدا اطاعت كند قطعاً از خداوند، اطاعت كرده است.» و برهان اين قضاوت آن است كه پيامبران جز سخن خدا نگفتهاند و از خود پيرايهاي بر دين نبستهاند:

«و لو تقوّل علينا بعض الأقاويل لأخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين فما منكم من احد عنه حاجزين»..13 «و هرگاه او برخي سخنان به ما نسبت دهد با دست قدرت گرفته سپس شاهرگش را ميزنيم و هيچيك از شما نميتواند مانع باشد.» و امّا اين كه قرآن حلاّل مشكلات است و اگر تبعيّت هوي در ميان نباشد در مرجعيت و مشكل گشايي قرآن، ترديدي نيست باز حكم خو قرآن است:

«و لقد يسّرنا القرآن للذّكر فهل من مدّكر».14 «هر آينه ما قرآن را براي تذكر و يادآوري، آسان و قابل فهم ساختهايم آيا متذكر و يادآورندهاي وجود دارد؟» علي عليهالسلام ـ در نهجالبلاغه در اين زمينه و مرجعيت قرآن، سخني صريحتر دارد:

«و كتاب الله يجمع لنا ما شذّ عنا».15 «و كتاب خدا براي ما فراهم آورَد آنچه را كه به ما نرسيده است.»

 

مرجعيّت قـرآن از ديدگاه نهج البلاغه

در مورد «حكميت قرآن در مسائل خلافي» ، در نهج البلاغه سخنان شفابخشي آمده است و برخلاف آنچه برخي مدّعي شده اند كه نبايد با قرآن احتجاج و استدلال كرد كه آن «حمّال ذووجوه» است در برخي خطبه ها و نامه ها به صراحت تمام به حكميّت قرآن و مرجعيّت آن در فصل خصومتهاي كلامي، سياسي و اجتماعي، اشاره ها دارد و در اين معنا علي (ع) هماهنگ با خود قرآن پيش رفته است.

علي( ع ) در يك رهنمود كلي فرمود:

فالزموا السواد الأعظم فانّ يدالله مع الجماعة و اياكم و الفرقة فان الشاذّ من الناس للشيطان كما انّ الشاذ من الغنم للذئب. الامن دعا الي هذا الشعار فاقتلوه و لوكانت تحت عمامتي هذه و انّما حكّم الحكمان ليحييا ما اَحي القرآن و يميتا ما امات القرآن و احياؤُه الاجتماع عليه و امامتته الافتراق عنه».16 با توده مردم همراه باشيد چون دست خدا همراه جماعت است و از تفرقه بپرهيزيد كه از جمع مسلمانان آنكه يك سو شود بهره شيطان است; چنانكه گوسفند از گله دورمانده، طعمه ونصيب گرگ است. آگاه باشيد هر كه مردم را به شعار تفرقه بخواند او را بكشيد هر چند زير عمامه من باشد همانا دو داور (ابوموسي و عمروعاص) گمارده شدند تا آنچه را قرآن زنده كرده، زنده گردانند و آنچه را مرده خوانده، بميرانند. زنده داشتن قرآن، اجتماع بر رهنمودهاي آنست و ميراندنِ آن، جدا گرديدن و نپذيرفتن احكام قرآن است.» و در كلامي ديگر در زمينه همين مسأله و مرجعيّت قرآن براي فصل خصومتهاي مختلف، مطلبي ارزشمند فرمود و به نقش رهبري صالح كه فقط در آن صورت، قرآن حاكم خواهد بود، اشاره كرد.

«انّا لم نحكّم الرجال و انّما حكّمنا القرآن، و هذا القرآن انّما هو خطّ مستور بين الدّفّتين لاينطق بلسان و لابدّ له من ترجمان و انّما ينطق عنه الرجال و لمّا دعانا القوم الي ان نحكّم بيننا القرآن لم نكن الفريق المتولّي عن كتاب الله سبحانَهُ و تعالي و قدقال الله سبحانه...».17 «ما مردان را به حكومت نگمارديم بلكه قرآن را حَكَم و داور قرار داديم و اين قرآن، خطّي نبسته است كه ميان دو جلد هشته است، زبان ندارد تا به سخن آيد ناچار آن را ترجماني بايد و ترجمان آن مردمانند و چون اين مردم ما را خواندند تا قرآن را ميان خويش داور گردانيم ما گروهي نبوديم كه از كتاب خدا روي برگردانيم همانا خداي سبحان فرمود: اگر در چيزي خصومت كرديد آن را به خدا و رسول باز گردانيد، پس بازگرداندن آن به خدا اين است كه كتاب او را به داوري بپذيريم و بازگرداندن به رسول اين است كه سنّت او را بگيريم. پس اگر از روي راستي به كتاب خدا داوري كنند ما از ديگر مردمان به آن سزاوارتريم و اگر به سنّت رسول ـ صلي الله عليه وآله ـ گردن نهند ما بدان شايسته تريم.» در بيان و كلام شفابخش ديگر فرمود:

«ذلك القرآن فاستنطقوه و لن ينطق و لكن أخبركم عنه ألا انّ فيه علم مايأتي و الحديث عن الماضي و دواء دائكم و نظم مابينكُم».18 «آنك، آن نور هدايتگر قرآن است، از آن بخواهيد تا سخن گويد و هرگز سخن نگويد، امّا من شما را از آن خبر ميدهم. بدانيد كه در قرآن علم آينده است و حديث گذشته. درد شما را درمان است و راه سامان دادن كارها و اصلاح بي نظمي ها و آشفتگيها، درآن است.» و در باره صاحب الزمان ـ عليه السلام ـ كه بر پايه توحيد و اسلام راستين اوضاع مسلمانان جهان را سامان داده و امّت واحد محمدي صلي اللّه عليه وآله ـ را شكل خواهد داد، فرمود:

«يعطف الهوي علي الهدي اذا عطفوا الهدي علي الهوي و يعطف الرأي علي القرآن اذا عطفوا القرآن علي الرأي».19 «او ـ سلام الله عليه ـ هوي و خواهش نفس را بر معيارهاي هدايت عرضه ميدارد، آنگاه كه مردم معيار هدايت را هواي نفس خود دانند و رأي و نظر را بر قرآن معروض ميدارد، هنگامي كه مردم، قرآن را با رأي و نظر خود مي سنجند و اگر موافق نبود به تأويل و توجيه ميپردازند.» سخنان علي عليه السلام ـ راجع به ويژگيها و آثار شفابخش آن در مورد بيان دردها و درمانها بسيار زياد است و خود بحثي مستقل و گسترده ميطلبد و ما فقط به قطرهاي از دريا و به مشتي از خروار اشاره داشتيم.

 

كـرامت انسـان

از نكات قابل توجّه در فرهنگ وحدت و براي ايجاد اتحاد و اتفاق، كرامت انسان و ارزشمند تلقّي شدن اوست.

بيشك، بين كرامت انسان و موضوع اتحاد و اتفاق. تلازم برقرار است آنجا كه اتحاد باشد كرامت انسان محفوظ است و در صورت وجود ستيز و خلاف، خواه ناخواه حرمت انسان از ميان رفته و كرامت او خدشه دار گرديده است.

اصل كرامت انسان و حرمت فرزندان آدم از اصول تعاليم قرآن است كه فرمود:

«و لقد كرّمنا بنيآدم».20 «البتّه ما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم.» و علي عليه السلام به مالك اشتر بعنوان زمامداري كه با شؤون انسانها و سرنوشت آحاد مردم سروكار دارد نوشت:

«...ولاتكوننّ عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم فانّهم صنفان اِما اَخٌ لَكَ في الدين او نظير لَكَ في الخَلْق».21 «و مباش بر مردم همچون دَدِي خونريز و كفتاري خون آشام; چون رعيّت دو دسته اند: دستهاي برادر ديني تو و دسته ديگر در آفرينش با تو همانندند.» علي عليهالسلام ـ در حفظ كرامت انسان و پاس داشتن حرمت فرزندان آدم كه عمدتاً در صلح و آرامش تأمين مىشود آنچنان مسئولانه و متعهدانه مي انديشد كه حتي كوچكترين تعرض را حتي نسبت به غير مسلمانان كه در پناه و زير سايه اسلام قرار دارند، روا نمي شمرد و از آن نوع حرمت شكني و تعرض، افسوس ميخورد.

«ولقد بلغني ان الرجل منهم كان يدخل علي المرأة المسلمة و الاخري المعاهدة فينزع حجلها و قلبها و قلائدها و رعاثها ما تمتنع منه الاّ بالإسترجاع و الإسترحام...».22 «به من گزارش شده مردي از باغيان و مهاجمان به خانه زني مسلمان و آنكه از غيرمسلمانان ولي در پناه اسلام است. وارد شده گردنبند و گوشواره و خلخال از گردن و دست و پاي آنان به در ميكرده است، در حالي كه آن ستمديدگان برابر آن اهل بغي وستم، جز زاري و رحمت خواستن سلاحي ديگر نداشتهاند پس غارتگران پشتوارهها از مال مسلمانان بسته نه كشتهاي بر جاي نهاده و نه خسته، به شهر خود بازگشتهاند.» «فلو ان امرأً مسلماً مات من هذا أسفا ماكان به ملوماً بل كان به عندي جديراً».23 «اگر از اين پس مرد مسلماني از غم چنين حادثهاي بميرد چه جاي ملامت است كه در ديده من شايسته چنين كرامت است.» به نظر نگارنده، شرايع و قوانين بطور كلّي براي حفظ كرامت انسان است و حتي قوانين كيفري و احكام جزايي كه احياناً خشن به نظر ميرسند و اومانيست هاي تندرو و غرب زدگان بيگانه از خويشتن، آنها را نمي پسندند. امّا در عمل، تندتر و خشن تر عمل ميكنند، همگي به همين هدف منظور شده اند.

قرآن كريم حيات اجتماعي و زندگي سليم انساني را در پرتو قصاص و قانون مجازات، ميسّر ميداند:

«و لكم في القصاص حياة يا اولي الألباب لعلّكم تتّقون».24 «و براي شما در قصاص، حيات و زندگاني است اي خردمندان. شايد متقي و پارسا باشيد.» در بيان علي اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ قوانين ديني بطور هماهنگ و با يك مقصد تشريع شده است:

«الا و انّ الشرايع الدّين واحدة وسبله قاصدة...». 25 «بدانيد كه قوانين دين يكي است و راه هاي آن، هدفدار ميباشد و هركه بدانها ملتزم شود به منزل رسد و هر كه بايستد، گمراه گردد و ندامت چيند.» غيرت انساني علي عليه السلام در اين مقوله فوق حدّ بيان امثال نگارنده است آن جا كه فرمود:

«فو اللّه لولم يصيبوا من المسلمين الا رجلا و احداً معتمدين لقتله بلاجُرم جَرَّهُ لَحَلّ لي قتل ذلك الجيش كلّه اذ حضروه و لم ينكروا و لم يدفعوا عنه بلسان ولابيد...».26 «به خدا اگر از مسلمانان جز يك تن را از روي عمد و قصد وبي آنكه او را جرمي باشد، نكشته بودند كشتن همه آن لشكر مرا روا بود چه حاضر بودند و انكار ننمودند و به زبان و دست به دفاع برنخاستند تا چه رسد به آنكه آنان از مسلمانان بهمان تعداد لشگريان كه وارد شهر شدند، كشتند.» با اين وجود، علاقه اميرالمومنين براساس انديشه اسلامي، آنچنان به صلح و سازگاري و ترك مخاصمه و ستيز، زياد است كه فرمود:

 «فمن استطاع منكم أن يلقي اللّه تعالي و هو نقي الرّاحة من دماء المسلمين و اموالهم، سليم اللسان من اعراضهم فليفعل».27 «و هريك از شما تواند كه خدا را ديدار كند در حالي كه دست به خون و مال مسلمانان نيالوده و زبان به ريختن آبرويشان نگشوده است، چنين كند.»

عامل هاي وحدت و آفت هاي آن

از بحثهاي گذشته زمينه اتحاد و چگونگي وحدت براصل احترام انسان و حفظ كرامت او معلوم شد و آنك مختصري در باره برخي عاملهاي وحدت و آفتهاي آن، سخن ميگوييم هرچند كه بعضي از آن عناوين مانند دين و حكومت، بحثي مستقل و مستوفي، لازم دارد.

1 ـ ديـن:

قبلاً آورديم كه خداشناسي و يكتاپرستي از آموزش هاي پايه اي و اوّلي دين است و تنظيم افكار و رفتار بر پايه توحيد، از ابتدايي ترين احكام و وظايف شريعت اسلامي است:

«اوّل الدّين معرفته».28 «نخستين مسأله ديني، شناخت خداوند است.» دين حق و فطري از عمده ترين عامل هاي وحدت و از مهمترين اسباب اتّحاد انسانهاست:

«انّ اللّه اصطفي لكم الدين فلاتموتنَّ الاّ و انتم مسلمون».29 «همانا خداوند دين اسلام رابراي شما برگزيد. پس نميريد مگر آنكه مسلمان باشيد.» «ومن احسن ديناً فمن اسلم و جهه لله و هو محسن و اتّبع ملّة ابراهيم حنيفاً...».30 «دين چه كسي نيكوتر است از دين آنكه روي براي خدا تسليم كرده و نيكوكار است و پيرو آيين حنيف ابراهيم ـ عليهالسلام ـ ميباشد.» عليبن ابيطالب ـ عليهالسلام ـ در اشاره به دين، به اين معنا، خطاب به بعضي سست عنصران، متكاهل در جهاد و مبارزه فرمود:

«أما دين يجمعكم و لاحميّة تحمثكم». 31 «ديني كو؟ كه فراهمتان دارد و غيرتي كو؟ كه شما را به خشم آرد.» دين حق و مبتني بر تعقّل و انديشه سالم، انسانها را گرد هم مي آورد و بشر را وا ميدارد كه به نقاط مشترك بيانديشند و تفاوتها رابطور معقول و منطقي تحمل كرده و گره برآمده از اختلافات را با تدبير بگشايند.

و بعكس، دين باطل و نامعقول كه ساخته و پرداخته اوهام بشر است، خود منشأ اختلاف و آشفتگي ميشود و انسانها را در برابر هم قرار داده و به جان يكديگر مياندازد.

قرآن مجيد، پيروي از هر دين را نميستايد; بلكه تبعيّت از دين حق را مدّنظر قرار ميدهد:

 «قاتلوا الذين لايؤمنون باللّه و لاباليوم الآخر و لايحرّمون ما حرّم اللّه و رسوله و لايدينون دين الحق من الذين اوتوا الكتاب حتّي يعطوا الجزية عن يدوهم صاغرون».32 «با كساني از اهل كتاب بستيزيد كه به خدا ايمان نميآورند و روز آخرت را باور ندارند و پاس حرامهاي خدا و رسول را نگاه نميدارند و به دين حق متعهد نيستند تا مگر بدست خود و با خفّت و خواري گزيت و ماليات بپردازند.

علي عليه السلام ـ در كلامي ضمن ستايش اهل بيت و بيان خصايص و كمالات آنان فرمود:

«عَقَلوُا الدّينَ عقل وعاية و رعاية لاعقل سماع و رواية فان رواة العلم كثير و رعاته قليل».33 «دين را با تعقّل توأم با دريافت و ملاحظه انديشدند نه فقط با شنيدن و بديگران گفتن كه راويان دانش بسيارند، و پاسداران و نگاهبانان آن در شمار اندكند.» پس دين، اگر براساس معقول و انديشه مستقيم و فطرت سليم بدور از هرگونه خرافه و كجانديشي و منافيات فطرت تلقي شود، ضامن وحدت مردم خواهد بود و گرنه خود از عاملان عمده تفرقه و جدايي خواهد بود; چنانكه در بحث بعدي اشاره ميشود.

آري، دين باطل، خرافي و ضدّ فطرت، آفت اتحاد و موجب پراكندگي صفوف و اختلاف جماعت است:

«اِنّ الذين فرّقوا دينهم و كانوا شيْعاًلستُ منهم في شئي انّما امرهم اليالله ثُّم ينبّئهم بما كانوا يفعلون». 34 «آنان كه دينشان را پراكندند و گروه گروه گشتند تو از آنان نيستي (و از ايشان بيزاري) كار ايشان به خدا واگذار شده است، آنگاه از سوء نتايج اعمالشان بهايشان خبر خواهد داد.» «من الذين فرّقوا دينهم و كانوا شيعاً كل حزب بمالديهم فرحون».35 «از آن كساني كه دينشان را پراكنده ساختند و فوج فوج شدند و هر حزبي به آنچه نزد وي است، شادمان ميباشد.» مفسّران در تفسير و توضيح آيات مزبور، سخن فراوان گفته اند ولي بهترين، سخن صاحب تفسير المنار است كه گفت: «مقصود، اهل كتابند كه در دين خود، فرقه فرقه شدند و پراكنده گشتند. و مراد از برائت و بيزاري حضرت رسول از ايشان و عملكردشان هشداري است به مسلمين كه همانند اهل كتاب دچار تفرقه نشوند و مثل آنان نباشند و همچون ايشان نكنند و اگر مانند آنان عمل كردند و مثل ايشان شدند، پيامبراكرم ـ صلي الله عليه وآله ـ از آنان، بطريق اولي، متنفّر و بيزار خواهد بود.»36 مرحوم شيخ محمد جواد مغنيّة در تفسير آيه سي ودوم سوره روم مينويسد: «شكّي نيست كه اين آيه اصل و پايه مهمّي را كه اسلام از حيث عقيده وعمل بر آن استوار است، مطرح ميسازد. اين آيه دلالت واضح دارد بر اين كه دين از الف گرفته تا ياي آن، هادي به رشد و حيات اصيل و پيشرفت در ابعاد زندگاني است، به شرط آن كه اسلام براساس فطرت فهم شود ـ تا اينكه مينويسد ـ آيه مزبور مقياسي را مشخّص ميكند كه مفهوم و مصداق دين با آن سنجيده ميشود و درستي يك عقيده و عمل در مقايسه با آن معلوم ميگردد. دين مجموعه افكار، اخلاق و رفتارهايي است كه با فطرت سليم انسانها و مصالح كلّي آنان سازگار است و خداوند سبحان براي بندگان خويش حكم و دستوري مقرّر نكرده است كه آن، به مصالح فردي و اجتماعي منافات و تضاد داشته باشد و اين است ضابطه دين حق و درست.»37 سيدقطب نيز در تفسير آيههاي يادشده، راجع به دين و تشعّب درآن، مطالب حائز اهميّت و در خور تأمّل، دارد از جمله مينويسد: «دين، شريعت و راه رسول اكرم ـ صليالله عليه و آله ـ در مقايسه با ساير ملل و نحل موجود آن زمان و يا آنچه در آينده پديد ميآيد و از تخيّلات، اوهام و هوس ها و بافتههاي برخي اهل اهواء، ناشي ميشود. دو راهي متباين را ماند كه هيچ ربطي به هم ندارند.

دين قيّم است كه انسان ها را از هواها و هوسهاي پراكنده و گونه گون باز ميدارد. هوي و هوسي كه ابداً بر حجّت و برهان مستند نيست و از اصول علمي مايه نمي گيرد؟ بلكه فقط نتيجه دنبال روي شهوات و تمايلات سركش نفس است بدون كوچكترين معيار و ضابطه.دين قيّم و ثابت و استوار، ديني است معقول و برپايه حجّت، برهان و دليل منطقي ولي اكثر مردم نميدانند و بدنبال هوي و هوس نفساني خويشند و ناآگاهانه ره ميسپارند و از جادّه مستقيم زندگي گمراه ميشوند.»38 پس اختلاف در دين يكي از عاملهاي قوي پيدايي اختلاف و تفرقه در جامعه بشري است كه دشمنان انسانيت و شكارچيان ارزش ها و از زندگيها، با گستردن دام اختلاف ديني ارزش هاي مقدّس را پايمال و محيط هاي زندگي انساني را به جنگلها و محل زندگي حيوانات وحشي و درنده بدل ميكنند و شايد راز تأكيد قرآن بر پرهيز از اينگونه اختلاف همين باشد.

«شرع لكم من الدين ما وصّي به نوحاً و الذي اوحينا اليك و ما و صّينابه ابراهيم و موسي و عيسي أن اقيموا الدين و لاتتفَرَّقوافيه كبر علي المشركين ما تدعوهم اليه، الله يجتبياليه من يشاء و يهدي اليه من ينيب».39 «خداوند براي شما تشريع كرد از دين آنچه را كه به نوح توصيه كرد و آنچه را كه بر تو وحي كرديم و آنچه به ابراهيم، موسي و عيسي سفارش نموديم; كه دين را بپا بداريد و آن را راست داريد و كج نكنيد و در آن دچار تفرقه و اختلاف نشويد كه بر مشركان، دعوت توحيدي شما(كه بشريت را متحد و يكپارچه ميكند) دشوار و امر بزرگي است، خداوند هر كه را بخواهد براي خويش برميگزيند و هركه را به سوي خدا انابه كند، هدايتش ميكند.» ذيل آيه مؤيد آن است كه مشركان از انسانيت و ارزش هاي والاي بشري وحشت دارند و از حاكميت آنها بيمناكند; زيرا مشركان همچون گفتارها و ددان بدنبال جيفه و لاشه اند و در محيط سالم انساني چنين چيزي يافت نشود و همين موجب هول و هراس آنان مي گردد.

هم چنانكه اختلاف در دين آفت اتّحاد و سبب تفرقه و تشتّت است. مخالفت با دين نيز كه مفهومي جداگانه از مفهوم اختلاف در دين دارد، خود از آفات موثّر اتحاد و اتفاق به شمار ميآيد; زيرا همانگونه اگر در دين اختلاف باشد ارزشها تباه ميشود، اگر اصل دين نيز كه بر فطرت آدمي استوار است، مورد انكار و مخالفت باشد جامعه انساني هويّت اصلي خود را گم خواهد كرد.

علي عليه السلام ـ در معرّفي اهل بيت و بيان خصلتهاي والاي آنان فرمود:

 «لايخالفون الحق و لايختلفون فيه و هم دعائم الاسلام».40 «آنان با حق مخالفت نميكنند و در آن نيز اختلاف ندارند. آنان استوانههاي اسلامند.» در بررسي آيات مربوط به دين، به نكته سوّمي هم برميخوريم كه از عامل هاي تفرقه و اختلاف محسوب ميشود و آن غلوّ و زياده روي در دين است; زيرا دين اصيل و حق، ديني است معتدل.

«يا اهل الكتاب لاتغلوا في دينكم و لاتقولوا عليالله الاّالحق».41 «اي اهل كتاب (اي پيروان موسي و عيسي و ديگر پيامبران اولوالعزم) در دينتان غلّو نكنيد و تند نرويد و بر خدا نسبتي جز حق و راست مدهيد و سخني ديگر نگوييد.» البته، سخن در باره دين بطور كلّي و بحث از تأثير اجتماعي و رواني آن اعم از مثبت و منفي و سازنده و مخرّب، فراوان است و اين بيان فشرده در اين مقال مختصر براي مثال است وگرنه بحثي مستوفي و بياني مفصّل لازم است .

2 ـ حـكومـت

لزوم حكومت در جامعه پس از پذيرش اصل اجتماعي بودن انسان شايد نيازي به برهان نداشته باشد; زيرا در اجتماع، قانون مطرح است و قانون، مجري ميخواهد و آن مجري و زمامدار و حاكمي، مورد احترام و تبعيّت است كه خودش قانون را محترم ميشمارد و قبل از انتظار از ديگران، خودش تخلّف نميكند و به قانون عمل مينمايد:

«انّما اْمرتم بالنهي بعد التناهي». 42 «درست است كه شما مأمور نهي از منكر و موظّف به جلوگيري از تخلفات هستيد، امّا بعد از آنكه خودتان دست از ارتكاب منكر كشيده و به وظيفه عمل كرده باشيد.» حكومت نيز همانند دين، حق و باطل و درست و نادرست دارد و همان اندازه كه حكومت حق مايه وحدت و عامل اتحاد و يكپارچگي است. حكومت باطل وجور، مايه بدبختي و تفرقه و سبب از هم گسيختگي امور ميشود.

حكومت ازنظر اسلام يك وسيله است و بدانوسيله، احكام دين و قوانين شرع با قاطعيت و بدون اشكال اعمال شود و جادّه مستقيم زندگي از خس و خار كفر و الحاد پاكسازي شود امّا در نظر طاغوتها، حكومت يك هدف است; زيرا همواره حكومت با سلطه و قدرت توأم ميباشد و سلطه گران براي دستيابي به مطامع نامشروع و براي رسيدن به لذّات بيانتهاي نفساني لجام گسيخته مي تازند و در مسير خود، همه ارزش ها را پايمال ميكنند.

پس همانگونه كه حكومت حق به مردم بها قايل است و كرامت انسانها را حفظ ميكند و لذا در مسير اتحاد و اتفاق گام برميدارد و از كوچكترين تفرقه مي پرهيزد. حكومت باطل انسان را بيبها ميداند جز آنكه در خدمت اوست و اصل تفرقه بيانداز و حكومت كن، برنامه اصلي حكومت جور و ناحق است پس چنين حكومتي عامل اختلاف و پراكندگي جامعههاي بشري است.

بحث از حكومت در ابعاد وسيع آن، اعم از مثبت و منفي و سازنده و مخرّب، فرصت و مجالي ديگر ميخواهد43 و ما در اين جا متناسب با وضع مقاله به كليّاتي ميپردازيم:

پيامبران بهنگام حضورشان رشته هاي حكومت و زعامت و رهبري جامعه را بدست داشتهاند و براي روزگار غيبتشان نيز خط و خطوط را ترسيم و برنامه را به كمك وحي، مشخص كردهاند. انبياء هميشه در مقابل طاغوت ها قرار گرفته و ناگزير به برخورد جدّي با آنان شدهاند. قرآن كريم، وحدت و اتحاد جامعه صالح بشري را فقط در حاكميت رسولان حق تعالي و خط و برنامه آنها ميداند و بس.

«فلا و ربّك لايؤمنون حتي يحكّموك فيما شجربينهم ثم لايجدوا حرجاً فيما قضيت و يسلّموا تسليماً».44 «به خدا، ايمان به تو نميآورند مگر آنكه در موارد اختلاف و مشاجره، تو را حَكَم، داور و حاكم خود گردانند سپس از قضاوت و حكم تو دلتنگ نشوند و كاملاً تسليم باشند.» بدون ترديد، قضا و حكم رسول الله ـ صلي الله عليه و آله ـ به زمان حضورش منحصر نميشود بلكه نظر و داوري او در كتاب و سنّت معلوم و مشخّص است. قرآن كريم لزوم تسليم در برابر حكومت حق را لازم و اجتناب از مراجعه به محاكم طاغوت را وظيفه ميداند.

«ألمتر الي الذين يزعمون انّهم آمنوا بما انزل اليك و ما انزل من قبلك يريدون ان يتحاكموا الي الطاغوت و قدامروا ان يكفروا به ويريد الشيطان ان يضلّهم ضلالا بعيداً».45 «آيا نميبيني آنان را كه ميپندارند به آنچه بر تو نازل شده و آنچه قبلا (بر ابنياي گذشته) وحي شده، ايمان دارند، ميخواهند به طاغوت مراجعه كنند و زيربار حكومت و داوري او روند در حالي كه دستور دارند كه بدان كافر و منكر شوند و شيطان ميخواهد آنان را به شدّت گمراه كند.» بنابراين حكومت انبياء بدان جهت كه حافظ قانون و شريعتند و از ظلم و تعدّي به حقوق انسانها ممانعت ميكنند، وحدت آفرين و هماهنگ كنندهاند، ليكن حكومت طاغوت به علّت جور و ستم كه به انسانها روا ميدارد عامل تفرقه و جدايي است.

علي عليهالسلام ـ در يكي از خطبههايش قانون شكني و ظلم و ستم را منتهي به اختلاف و تشتت دانسته و آن را به صورت تاوان غيرقابل جبران معرفي كرده است و در واقع، جامعه شناسانه به مسأله اي اجتماعي توّجه داده است.

«و امّا الظلم الذي لايترك فظلم العباد بعضهم بعضاً القصاص هناك شديد ليس هو جرحا بالمدي و لاضربا بالسياط و لكنّه مايستصغر ذلك معه فايّاكم و التلّون في دين الله فان جماعة فيما تكرهون من الحق خير من فُرقة فيما تحبّون من الباطل و انّ الله لم يعط أحداً بفرقة خيراً ممّن مضي و لاممّن بقي».46 «و امّا آن ظلم و ستمي كه واگذاشتني نيست، ستم كردن بندگان است بر يكديگر كه قصاص در اين مورد بسيار دشوار است و آن قصاص زخمي نبود از كاردي كه به تن فروبرند و يا تازيانهاي كه بر بدن فرود آورند بلكه آن چيزي است كه اين نوع قصاص را در برابر آن بسيار خرد شمرند(يعني: تاوان چنان ظلم وستم، تفرقه و اختلاف است) پس بپرهيزيد از تلوّن در رنگارنگي و اختلاف در دين خدا كه همراه جماعت بودن در حقّي كه آن را خوش نميانگاريد بهتر است از پراكنده شدن به خاطر باطلي كه آن را دوست ميداريد و بدان دلبسته ايد. و هرگز خداوند سبحان به كسي از گذشتگان و يا آيندگان كه جدايي و اختلاف گزينند، خيري نبخشيده است.» به نظر ما، بياني از اين رساتر و كلامي از اين شفابخش تر در زمينه دردهاي اجتماعي و رنج هاي حاصل از اختلاف و آشفتگي، نمي توان پيداكرد و علي عليهالسلام ـ آن انسان ملكوتي است كه به اين نكته توجه فرموده و گفته است: قانون شكني و ظلم و ستم به حقوق انسانها با وصف اعمال ظاهري قصاص هاي فقهي و حقوقي، تاوان اجتماعي ديگري دارد كه جبران ناپذير است و آن عبارت است از بدبيني، اختلاف، تفرقه و جدايي، مرحوم مغنيّة در شرح اين خطبه مينويسد: مراد از جمله «و اياكم و التلوّن في دين اللّه». جدايي و اختلاف كلمه است; زيرا در صورت نزاع و ستيز نميتوان بغض و كين را پنهان داشت و محبّت و دوستي اظهار كرد. و در توضيح جمله بعدي مينويسد: اين فراز اشاره به چيزي است كه امروزه آن را اتحاد ملّي يا قومي و يا جبهه ملّي مينامند و مراد طرّاحان اين مسائل آن است كه مردم اختلافات را كنار گذارند و با همكاري و تعاون و ايجاد صفوف واحد و فشرده، به هدفهاي مشترك تحقّق بخشند و راه پيشرفت و موفقيت پيش گيرند; زيرا كليد نصرت و پيروزي بر دشمن خارجي همين است و اگر برخي از اختلافات دروني، مجوّز هم داشته باشد در شرايط برخورد با دشمن خارجي نبايد آنها را مطرح ساخت. بلكه براي حفظ وطن كه خانه همه است از آن اختلافات بايد صرف نظر كرد.47

3 ـ اختلاف نظرهاي اصولي

اختلاف نظر در مسائل اصولي و اصرار طرفين درگير برآنها و عدم تفاهم، از عامل هاي اختلاف و تفرقه در جامعه است.

بهرحال هر اختلافي از يك نقطه آغاز ميشود و به سبب مهار نشدن، دامنه پيدا ميكند و به از هم پاشيدگي و تباهي مي انجامد.

قرآن مجيد به مسلمانان هشدار داده كه مثل امّتهاي گذشته كه بدون جهت معقول دچار اختلاف و تشتّت شدند، نباشند و جز بر پايه بيّنه و برهان با يكديگر برخورد نكنند.

«ولا تكونوا كالذين تفرّقوا و اختلفوا من بعدما جائتهم البيّنات».48 «و از آنان مباشيد كه پس از آنكه نشانهاي روشن و دلايل آشكار، برايشان آمد اختلاف كرده و پراكنده گشتند.» قرآن كريم مخصوصاً اختلاف و تشتّت از روي عمد و علم و آگاهي را كه ابداً توجيه منطقي ندارد مورد نكوهش قرار داده و ارباب اديان قبل از اسلام را بدين جهت، به شدّت مورد انتقاد قرار داده است.

«و ما تفرّقوا الاّ من بعد ما جائهم العلم بغياً بينهم». 49 «آنان متفرق و پراكنده نشدند مگر بعد از آنكه آگاهي پيدا كرده بودند، ليكن به سبب بغي و تجاوز دچار تفرقه شدند.» رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ با قاطعيّت تمام، درستي و صحّت مرام و راه خود را اعلام فرموده وبهدنيا اخطار كرد كه هركس جزاز راهاو رود دچار تفرقه شده و گم خواهد شد.

«و انّ هذا صراطي مستقيماً فاتّبعوه و لاتتّبعوا السبل فتفرّق بكم عن سبيله».50 «و اين است راه من كه مستقيم و راست است. آن را پيش گيريد و راه هاي ديگر را دنبال مكنيد كه شما را پراكنده كنند و از راه و مقصد اصلي باز دارند.» علي اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ در مقام بيان پيدايي اختلافات و بوجود آمدن مسلكها و بالأخره صف بندي هاي فراوان كه عمدتاً نظامهاي فاسد بشري چنين وضعي را پيش ميآورند فرمود:

«ترد علي احدهم القضيّة في حكم من الاحكام فيحكم فيها برأيه ثم ترد تلك القضيّة بعينها علي غيره فيحكُمُ فيها بخلاف قوله ثم يجتمع القضاة بذلك عند الامام الذي استقضاهم فيصوّب آرائهم جمعياً و إِلهُهُم واحد و نبيّهم واحد و كتابهم واحد...».51 «دعوا و قضيّهاي نزديكي از ايشان برند و او رأي خود را در آن ميگويد. سپس همان قضيه و دعوا بر ديگري عرضه كنند و او را برخلاف قاضي نخستين نظر ميدهد آنگاه نزد امامي كه آنان را پُست قضا نشانده گرد ميآيند و او رأي همه را صواب و درست ميشمارد حالي كه خداي آنان يكي است، پيامبرشان يكي است و كتابشان هم يكي است.» (اين اختلاف براي چيست؟) خداگفته باهم خلاف كنند و آنان فرمان خدا را بردهاند؟! يا خدا آنان را از اختلاف نهي فرموده، نافرماني او كردهاند؟ و يا آنچه خدا فرستاده دين ناقصي است كه خدا در كامل ساختن آن از ايشان ياري خواستند؟ و يا آنان شريك اويند و حق دارند بگويند و خدا بايد خشنود باشد؟ ويا ديني كه خدا فرستاده دين كاملي است پيامبر در رساندن آن كوتاهي نموده است در حالي كه خداوند فرمود:

«مافرّطنا في الكتاب من شي».52 «و در آن بيان همه چيز هست.» اين كلام كه همگي برهان و استدلال منطقي و مبتني بر حصر عقلي است آنچنان محكم است كه هرگز خلل بدان راه ندارد. اين كلام، بسياري از اختلاف نظرها وتوجيهات خنك آنها را ناموّجه مىسازد و مدلّل ميكند كه در آن موارد جز يكي نادرست است و يا احياناً همهشان ليكن طاغوتها براي تثبيت موقعيت خود و حفظ قدرتهاي پوشالي خويشتن و ثابت نگهداشتن وضع موجود، حق و باطل، درست و نادرست، همه را به يك چشم ديده و ميخواهند همه را راضي نگاهدارند.

گذشت و بزرگواري

آخرين نكته در فرهنگ وحدت يادآوري اين نكته است كه گذشت و بزرگواري و كوتاه آمدن و چشم پوشي از حق شخصي و ترك خصومت و لجاج، عامل مهمّي در زمينه حصول اتحاد و يا نگهداشتن آن، ميتواند باشد; چنانكه بعكس، دامن زدن به اختلاف و اصرار بر اثبات گفته نظري خود از سوي فرد و يا جرياني ميتواند جامعهاي را برباد دهد و با گسترش دامنه اختلاف و تفرقه كاملاً از هم بپاشد.

امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ در برخورد با معاويه در جريان صفيّن طي نامه اي نوشت:

«و كان بدء امرنا انّا التقينا و القوم من اهل الشام و الظاهر ان ربّنا واحد و نبيّنا واحد و دعوتنا فيالاسلام واحدة و لانستزيدهم فيالايمان باللّه و التصديق برسوله و لايستزيدوننا...».53 «در نخستين برخورد ما با اهل شام چنين مينمود كه پروردگار ما يكي است و پيامبر ما يكي است و دعوت ما به اسلام يكسان است. و در گراييدن به خدا و تصديق پيامبر او فرقي با هم نداشته و ابداً بر يكديگر فزوني نداريم جز اختلاف در خون عثمان كه ما از آن بركنار بوديم. گفتيم بياييد با خاموش ساختن آتش پيكار و آرام كردن مردم، امروز چارهجويي كنيم تا كار محكم شود و نيروها گرد آيد تا بتوانيم حق را به جاي آن برگردانيم.» گفتند نه، چاره كار را جز با پيكار نكنيم و سر، باز زدند و جنگ درگرفت و پايدار شد و آتش آن برافروخت و شعله سركشيد. و چون نبرد و پيكار در ما و آنان دندان فرو برد و چنگال خود سخت بفشرد به دعوت ما گردن نهادند وبدانچه خوانده بوديمشان پاسخ دادند ما هم به آنچه خواندند پاسخ داديم و آنچه خواستند زود پذيرفتيم تا آنكه حجّت برايشان آشكار گرديد و رشته معذرتشان بريد.

در مورد ديگر تا اين كه خلافت را حق صريح خود ميداند امّا براي حفظ اتحاد و وحدت مسلمين و جلوگيري از هرگونه تفرقه ميان ملّت اسلام، از آن صرف نظر كرد و فرمود:

«فلمّا مضي عليهالسلام ـ تنازع المسلمون الامر من بعده فواللّه ماكان يُلقي في رُوعي و لايَفْطُرُ ببالي انّ العرب تُزعِجُ هذاالامر من بعده ـ صليالله عليه وآله وسلّم ـ عن اهل بيته ولا انّهم مُنَحُّوه عنّي من بعده فما راعني الاّ انثيال الناس علي فلان يبايعونه فامسكت يدي حتي رأيت راجعة الناس قدرجعت عن الاسلام يدعون الي محق دين محمد ـ صليالله عليه و آله وسلّم ـ فخشيت ان لم انصرالاسلام و اهله أَن أَري فيه ثلماً او هدما تكون المصيبة به علي اعظم من فوت ولايتكم...».54 «...چون پيامبرـ صليالله عليه و آله ـ به سوي خدا رفت مسلمانان پس از وي در امر خلافت و حكومت نزاع و اختلاف كردند به خدا، در دلم نميگذشت و به خاطرم نميرسيد كه عرب خلافت را پس از پيامبر ـ ص ـ از خاندان او برآورد يا مرا پس از وي از عهدهدارشدن باز دارد و چيزي مرا نگران نكرد جز شتافتن مردم بر فلان كه با وي بيعت كنند. من دست نگاه داشتم تا كه ديدم گروهي در دين خود نماندند و از اسلام روي برگرداندند و مردم را به نابود ساختن دين و آيين محمد ـ ص ـ خواندند پس ترسيدم كه اگر اسلام و مسلمانان را ياري نكنم رخنه و يا ويرانئي در آن ببينم كه مصيبت آن بر من سختتر از محروم ماندن از خلافت و ولايت برشماست...

و در بيان ديگر در همين راستا كه پرده از روي رازي بزرگ برداشت فرمود:

«لم يكن بيعتكم ايّاي فلتة و ليس امري و امركم واحداً اني اريدكملِلّه و انتم تريدونني لأنفسكم».55 «بيعت شما با من بيانديشه و تدبير و بطور اتفاقي نبود و كار من و شما يكسان نيست من شما را براي خدا ميخواهم و شما مرا براي خود (وبه قصد سودجويي مادي.)» آيا علي ـ عليهالسلام ـ در اين كلام به يكي از مهمترين مسائل اجتماعي نپرداخته و آيا پرده از يك رازي كه جنبه روانشناسي اجتماعي دارد كنار نزده است. بيشك يكي از بزرگترين عوامل تفرقه و نفاق و از اساسيترين انگيزه هاي اختلاف و تشتّت، همين خودخواهيها و سودپرستيها و منيّت هاست كه در عالم بشريت مصائب آفريده و علي (ع) در اين سخن، دردمندانه آن را انشاء فرموده است.

 

 منابع و مآخذ

1 ـ نهج البلاغه، خطبه 147، چاپ صبحي صالح.

2 ـ الانبياء: 92 .

3 ـ المؤمنون: 52 .

4ـ البقرة: 256 .

5ـ آل عمران: 103 .

6ـ الممتحنه: 4 .

7ـ البقره: 285 .

8ـ آل عمران: 64 .

9 الحجرات: 9 .

10ـ النساء: 59 .

11ـ حشر: 7 .

12ـ نساء: 80 .

13ـ الحاقة: /44 ـ 47 .

14ـ قمر: 17 .

15ـ نهج البلاغه، نامه 28.

16ـ رجوع كنيد به نهج البلاغه، نامه 77. علي عليه السلام ـ اين نامه را به ابن عباس نوشته آنگاه كه او را براي بحث و احتجاج با خوارج اعزام داشته است. متن نامه: «لاتخاصمهم بالقرآن، فان القرآن حمّال ذو وجوه تقول و يقولون و لكن حاججهم بالسنّة فانّهم لن يجدواعنها محيصاً. پس علي عليهالسلام ـ اين دستور را در مورد خاص و در خصوص خوارج، صادر فرموده و آن قابل تعميم به همه موارد نيست و چنانكه در متن مقاله آمده چندين مورد علي عليه السلام ـ به آيات قرآني استدلال و احتجاج فرموده است.

17ـ نهج البلاغه، خ/ 127. به گفته سيدشريف رضي ره ـ علي عليه السلام ـ اين خطابه را بر خوارج القاء فرموده و همه اش در زمينه لزوم حفظ وحدت مسلمين وپرهيز از اختلاف و تفرقه است و ما از قسمت ديگر خطبه در بحث آفات وحدت، استفاده كرده ايم.

18ـ همان، خ/ 125.

19ـ همان، خ/ 158.

20ـ همان، خ/ 138.

21ـ الاسراء : 70.

22ـ نهج البلاغه، نامه 53.

23ـ همان، خ/ 27.

24ـ همان، خ/ 120.

25ـ البقره : 176.

26ـ نهج البلاغه، خ/ 172.

27ـ همان، خ/ 176.

28ـ همان، خ/ 1.

29ـ البقره : 132.

30ـ النساء : 125.

31ـ نهج البلاغه، خ/ 39.

32ـ التوبه : 29.

33ـ نهج البلاغه، خ 239.

34ـ الانعام : 159.

35ـ الروم : 32.

36ـ رجوع كنيد به: التفسير الكاشف، محمد جواد مغنيّه، ج 3، ص 290، چاپ بيروت.

37ـ همان، ج 6، ص 142.

38ـ نگاه كنيد به: في ظلال القرآن، سيدقطب. ج 3، ص 1239و ج5، ص 2767، چاپ دارالشروق، بيروت.

39ـ الشوري : 13.

40ـ نهجالبلاغه، خ/239.

41ـ النساء : 171.

42ـ نهج البلاغه، خ/104.

43ـ نگاه كنيد به مجلّه روز علم، شماره 38 به مقاله نگارنده بعنوان: شاخص هاي رهبري صالح درنهج البلاغه، كه به پاره اي از مطالب مربوط به حكومت حق و صالح، اشاره شده است.

44ـ النساء : 65.

45ـ النساء : 60.

46ـ نهجالبلاغه، خ/ 176.

47ـ نگاه كنيد به: في ظلال نهج البلاغه، محمد جواد مغنيّة، ج 2، ص 544.

48ـ آل عمران : 105.

49ـ الشوري : 14.

50ـ الانعام : 153.

51ـ نهج البلاغه، خ/ 18.

52ـ الانعام : 38.

53ـ نهج البلاغه، نامه 58.

54ـ همان، نامه 62.

55ـ همان، كلام 136.

 

 

 

 

يكشنبه 16 بهمن 1390 - 14:10


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری

 

از اين نويسنده يا گزارشگر