پنجشنبه 30 آبان 1398 - 1:8
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

افسانه سهند و سندباد

 

افسانه سهند و سندباد

نوشته : داريوش عابدي

ناشر: انتشارات سوره مهر

نوبت چاپ: دوم 1389

داستان حاضر زندگي پسري را روايت مي‌كند که روزي در خواب مي بيند که، در زيرزمين خانه اشان، کتاب قديمي ناتمامي به نام افسانه سندباد را پيدا کرده ست، سهند به اميد پيدا کردن افسانه ي سندباد همراه پدرش به شهرک هاي اطراف مي رود ولي در درگيري بين مردم شهرک ضربه اي به سرش مي خورد و بي هوش مي شود.

در قسمتي از اين داستان مي خوانيم: باد دود سياه را آورده بود طرفشان، طوري که اصلا نمي شد نفس کشيد. سهند به جواني که جلو قايق نشسته بود نگاه کرد؛ لباس سبز بلند پوشيده بود و موهايش را که تا پشت گردنش مي رسيد گيس کرده بود. جوان هم نگاهي به سهند انداخت و گفت: حالا وقت دراز کشيدن نيست، زود بجنب و گرنه  مي‌آن سراغمون.

سهند غرغرکنان بلند شد ،حوصله ي يکي به دو نداشت، پارو را گرفت دستش و با اين که رمقي برايش نمانده بود شروع کرد به پارو زدن. قايق آرام آرام از کشتي فاصله گرفت. يک لحظه دود سياه کنار رفت و سهند در آن طرفش کشتي ديگري را ديد که جلو کشتي اولي بي حرکت ايستاده بود. شستش خبردار شد که بايد کشتي سياه پوش باشد.

حتما وقتي خاطرشان جمع شد که کلک همه را کنده اند، با خيال راحت برمي‌گردند به کشتي خودشان. فقط خدا کند بو نبرند که آنها از دستشان دررفته اند چون آن وقت دسته جمعي مي آيند سروقتشان و ديگر کسي نيست تا هواي شان را داشته باشد و ازشان دفاع کند. براي همين آرزو کرد دود سياه، با اين که داشت خفه شان مي کرد، آن قدر دور برشان بماند تا از مهلکه دور شوند. نگاهي به جوان کرد؛ توجهي به اطراف نداشت.

مدتي گذشت ديگر از دور و بر کشتي دور شده بودند و جز موج هاي دريا چيزي به چشم نمي خورد. سرشانه هايش درد گرفته بود، پارو را پايين گذاشت، جوان نگاهي به او کرد، خواست چيزي بگويد که سهند پيش دستي کرد و گفت: ديگه کسي دور و برت نيست که بدي پوست سرم رو بکنن، حالا اگه صدات زيادي دربياد خودم مي گيرم مي اندازمت توي دريا...

در قسمت ديگري از داستان مي‌خوانيم: سهند با ناراحتي دستش را از دست او بيرون آورد و راه افتاد. نمي توانست سردر بياورد که چرا سند‌باد حرف حساب سرش نمي‌شود، اگر مي رفتند بالاي درختي، تا صبح با خيال راحت استراحت مي کردند. بعد هم در روشني روز خيلي راحت راه را پيدا مي کردند و از جنگل بيرون مي رفتند، اما در اين تاريکي که چشم، چشم را نمي ديد، ممکن بود با سر بروند توي دهان شيري درنده يا گير چنگال هاي گرگي گرسنه بيفتند، بعد هم با خودش فکر کرد حالا که سندباد حرف حسال سرش نمي شود، بهتر است به جاي چانه زدن از همين حالا حسابش را از او جدا کند و در اولين فرصت، يواشکي برود بالاي درختي و با خيال راحت منتظر صبح بماند. در همين فکر و خيال ها بود که سندباد دستش را کشيد و گفت: تندتر!

سهند براي اين که سندباد نقشه اش را نفهمد و جلويش را نگيرد، بي هيچ اعتراضي قدم هايش را تند کرد. منتظر بود حيواني از نزديکي شان رد شود و آن ها مجبور شوند گوشه اي کز کنند، آن وقت از همين فرصت استفاده کند و برود پي نقشه اش. شايد اين کارش باعث مي شد که سندباد هم از خر شيطان پياده شود و برود بالاي درختي يا توي چاله اي، و بخوابد تا صبح.

دوباره صداي خفاش بلند شد، اين دفعه از نزديکي سرشان رد شد، هر دو خودشان را پرت کردند روي زمين، سهند توي چاله اي افتاد. اولش ترسيد؛ ولي بعد ديد، اين همان جايي است که دنبالش بوده است، از خدا خواسته و بي سروصدا دست و پايش را جمع کرد و خودش را توي چاله، مچاله کرد. اين طوري اگر روز روشن هم سندباد دنبالش مي گشت نمي توانست پيدايش کند...

نيز در قسمت ديگر ماجراي سهند وسندباد آمده است: سندباد دوباره دست سهند را فشارداد، سهند مضطرب و نگران لب هايش را مي جويد، يک دفعه حس کرد چيزي به شدت از بين او و سندباد گذشت و به ته ارابه فرورفت، چشمانش را باز کرد، نيزه‌ي نگهبان را تشخيص داد. سهند بي اختيار بدنش را جمع کرد و با نگاهي وحشت زده به نيزه اي که کنار گوشش فرو رفته بود خيره ماند. نگهبان نيزه را بيرون کشيد، سهند چشمانش را بست و عضلاتش را محکم کرد، فکر کرد که شايد ضربه ي بعدي درست روي پيشاني يا وسط سينه اش فرود بيايد. مي خواست از وحشت جيغ بکشد، دوباره فرو رفتن نوک نيزه را به کف چوبي ارابه، با تمام وجودش احساس کرد، اين دفعه نفهميد نيزه کجا فرو رفت؛ ولي هر جايي که بود فاصله اش از او با سند باد بيش تر از يکي ، دو وجب نبود. از ترس تمام تنش شروع کرده بود به لرزيدن. مغزش منجمد شده بود. اصلا نمي توانست به چيزي فکر کند، زمان چه قدر دير مي گذشت، حس کرد ساعت هاست که در آن جا در انتظار مرگ دراز کشيده است، ضربه ي بعدي نيزه را کنار پايش احساس کرد، چيزي به دستش خورد، سرش را برگرداند، دست سندباد بود، تکه کاهي، توي سوراخ بيني اش رفت. عطسه اش گرفت، دهانش را با هر دو دست گرفت؛ ولي مگر مي توانست جلو عطسه را بگيرد، انگار داشتند هزار تا سيخ در بدنش فرو مي کردند. فقط کافي بود صدايش دربيايد، آن وقت ديگر کارتمام بود و همه ي زحمت هاي آن ها نقش بر آب مي شد...

اين داستان فضاي فانتزي دارد وبه زبان امروزي نوشته شده است.

داريوش عابدي سال 1336 در استان مازندران متولد شد. از جمله فعاليت هاي او در حوزه ي نويسندگي مي توان به همکاري با کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان و واحد ادبيات حوزه‌ي هنري اشاره کرد، او همچنين مسؤوليت مرکز آفرينش هاي ادبي کانون پرورش فکري استان مازندران را بر عهده داشته است.

از اين نويسنده کتاب هاي متعددي منتشر شده وداستان "آن سوي مه" او بارها جوايز متعددي را نصيبش کرده است.

" پلي به سوي قصه نويسي" ، " زنگ آخر" و " غم اين خفته" از ديگر آثار او محسوب مي شود.

 

 

شنبه 15 بهمن 1390 - 10:54


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری