شنبه 4 خرداد 1398 - 15:28
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

قصه­ي فيل

 

- قصه­ي فيل 

- عبدالتواب يوسف

- مترجم: آذر رضايي

- تصويرگر: صلاح بيصار

- کتابهاي شکوفه وابسته به انتشارات اميرکبير، چاپ اول 1390

- شابک: 5- 649- 300- 964- 978

- قيمت: 1300تومان

داستان «قصه­ي فيل» درباره­ي حمله­ي ابرهه – پادشاه حبشه – به خانه­ي خدا – کعبه – مي­باشد که با سپاهي عظيم همراه با فيلهاي غول پيکر به سمت کعبه لشگر کشيد تا خانه­ي خدا را از بين ببرد.

قصه­ي فيل چهاردمين داستان از سري مجموعه داستانهاي زندگاني پيامبر در بيست قصه به قلم عبدالتواب يوسف مي­ باشد، که طبق روال داستانهاي گذشته از زبان يک فيل نقل شده است:

«من خرطوم درازي دارم. البته من فيلي نيستم که در جنگل زندگي کنم و يا در باغ وحش خانه داشته باشم. من فيلي هستم که در زمان­هاي خيلي قديم زندگي مي­کردم. من فيل بسيار مشهوري بودم و داستان زندگي­ام خيلي عجيب است؛ حکايت من از حبشه آغاز شد. در آنجا آزادانه در ميان درختها زندگي مي­کردم تا اينکه يک روز حبشي­ها من را به دام انداختند و چون فيل پر زور و قوي هيکلي بودم، من را به نظاميان فيل سوار ارتش دادند.

با ارتش فيل سوار براي جنگ به يمن رفتيم. وقتي مردم صداي پاي مرا مي­شنيدند، مي­ترسيدند و فرار مي­کردند. چون به هرجايي که پا مي­گذاشتم، خراب و ويران مي­شد، روي هر چيزي که مي­رفتم مي­شکست و نابود مي­شد. حبشي­ها با بهره­گيري از قدرت من توانستند سرزمين يمن را به تصرف خود درآورند. پادشاه حبشه از من خيلي خوشش آمد و من را فيل مخصوص خودش کرد و اجازه نداد که کسي براي ساختن معبد بزرگي که بنا مي­کردند، بر دوش من سنگ و چوب حمل کند. . .».

فيل در ادامه درباره­ي بي اعتنايي مردم به معبد طلايي ابرهه چنين گفت:

«ابرهه از بي اعتنايي مردم به معبد طلايي خودش ناراحت و عصباني شد. او تصميم گرفت که خانه­ي کعبه را که در مکه بود خراب کند تا مردم معبد ديگري جز معبد طلايي او نداشته باشند و مجبور شوند به زيارت معبد پرشکوه حبشه بروند. ابرهه، سپاه بزرگي گرد آورد و به مکه لشگرکشي کرد تا با مردم مکه بجنگد و خانه­ي کعبه را خراب کند. . .».

نويسنده در ادامه به عدم رغبت فيل در اين جنگ اشاره مي­کند و اينکه ابرهه دلش مي­خواست که فيل مخصوص خودش خانه­ي کعبه را خراب کند، و با جملاتي زيبا اطلاعات خوبي درباره­ي خانه­ي خدا به مخاطبان خود که همان کودکان و نوجوانان مي­باشند، مي­دهد:

«از شنيدن حرفهاي آنها فهميدم که کعبه بوسيله­ي حضرت ابراهيم (ع) ساخته شده است و فرزندش حضرت اسماعيل هم در ساختن خانه­ي کعبه به او کمک کرده است. آنها مي­گفتند که حضرت ابراهيم (ع) معجزه­ي بزرگي داشته است؛ مخالفانش او را به ميان آتش انداخته­اند، اما او نسوخته و سالم مانده است. همچنين من از لابلاي حرف­هاي آنها فهميدم که کعبه جايي بسيار محترم و مقدس است. جايي که هرکس وارد آن شود، امنيت و آرامش خواهد داشت. مردمي که وارد آنجا مي­شوند به يکديگر بد نمي­گويند و به هم آسيب نمي­رسانند. حتي کسي به کبوتران آنجا نزديک نمي­شود و آنها را شکار نمي­کند. آنجا سرزميني پاک و مقدس است که مردم دوستش دارند و در آن جمع مي­شوند و نماز مي­خوانند. . .».

سخن عبدالمطلب که گفته بود: خانه­ي کعبه خدايي دارد که از آن نگهداري مي­کند، ابرهه و سپاهش را به فکر فرو برده بود و آنها را ترسانده بود و فيل نمي­توانست قدم از قدم بردارد حتي او را کتک مي­زدند اما انگار پاهايش قدرت حرکت نداشت. درباره­ي نجات خانه­ي خدا از دست ابرهه نويسنده چنين مي­گويد:

«ناگهان اتفاق عجيبي افتاد. با چشم خودم ديدم پرندگان بسياري در آسمان ظاهر شدند و آنچنان بالاي سر ما را پوشاندند که ديگر حتي گوشه­اي از آسمان هم ديده نمي­شد. همه جا در تاريکي فرو رفت. نمي­دانستم خوابم يا بيدار. نمي­دانستم آنچه مي­بينم واقعيت دارد يا خيال است. شنيدم که لشگريان با فرياد مي­گفتند: پرنده­ها! پرنده­ها! آنها دارند ما را سنگ باران مي­کنند. سنگ ريزه­هايي که درشت­تر از لوبيا و گندم نبودند، از آسمان بر سر ما باريدن گرفتند. هر سنگي که به يکي از فيل­هاي قوي هيکل مي­خورد، جابجا نابودش مي­کرد و به زمين مي­زد. اگر به بزرگترين شترها هم مي­خورد، درجا مچاله­اش مي­کرد. به هر مرد زورمندي که سنگ ريزه مي­خورد، او را در هم مي­کوبيد و مي­کشت. . .».

و بدين سان بود که به خواست خدا خانه­ي کعبه از حمله­ي ابرهه و سپاهش در امان ماند.  

 

 

 

شنبه 8 بهمن 1390 - 14:15


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری