دوشنبه 1 بهمن 1397 - 18:56
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

قصه­ي درخت

 

- قصه­ي درخت

- عبدالتواب يوسف

- مترجم: آذر رضايي

- تصويرگر: صلاح بيصار

- کتابهاي شکوفه وابسته به انتشارات اميرکبير، چاپ اول 1390

- شابک: 5- 649- 300- 964- 978

- قيمت: 1300تومان

هشتمين داستان از سري داستانهاي زندگاني پيامبر قصه­ي درخت مي­باشد که در آن درختي از خاطرات خود و خواهرانش سخن مي­گويد و نويسنده ماجراي صلح حديبيه را از زبان درخت بيان مي­کند:

«. . . يک روز پيامبر راه افتاده بود تا از حال و روز کافراني که خودشان را براي جنگ با مسلمانان آماده مي­کردند، اطلاعاتي بدست آورد. او در راه به خواهر من برمي­خورد و تصميم مي­گيرد در زير سايه­ي او بنشيند و کمي استراحت کند. ناگهان يکي از کافران از راه مي­رسد شمشيرش را از نيام بيرون و روبروي پيامبر مي­ايستد و با صداي بلند مي­ گويد: اي محمد! مي­بيني که گرفتار شده­اي حالا چه کسي مي­تواند تو را از دست من نجات بدهد؟ پيامبر خدا از جاي خودش تکان نمي­خورد و همان طوري که به تنه­­ي خواهر من تکيه داده بود بدون اينکه ترسي به دلش راه پيدا کند، مي­گويد: خدا . . .».

اما درخت در ادامه مي­گويد که داستان خودش با پيامبر مهم­تر از داستان خواهرش است و مي­گويد که قصه­ي او و پيامبر در قرآن هم آمده است و نامش در تاريخ در ميان مسلمانان جاودانه شده و از اين رويداد بسيار خوشحال است.

سپس نويسنده به داستان سفر پيامبر به مکه اشاره مي­کند که در آن موقع مکه در دست کفار بود و به آنها اجازه نمي­ دادند به مکه نزديک شوند، پيامبر يکي از ياران خود را به مکه مي­فرستد تا به کافران بگويد که قصد جنگ ندارند و فقط براي زيارت به مکه آمده­اند ولي کفار فرستاده­ي پيامبر را مي­کشند:

«اين خبر به گوش پيامبر هم رسيد. پيامبر مسلمانان را جمع کرد و گفت: اگر اين خبر درست باشد ما بايد براي جنگ با کافران مکه آماده شويم. هرکس مي­خواهد در اين جنگ همراه من باشد به کنار آن درخت بيايد تا با هم پيمان ببنديم. . .».

اما اين خبر شايعه بود و درست نبود و بعد از آنکه پيامبر با يارانش پيمان بست از سوي خدا آيه­اي نازل شد و خداوند در آن آيه گفته بود: خداوند از مومناني که در زير آن درخت با تو پيمان بستند راضي و خشنود است.

به دنبال اين واقعه پيمان صلح حديبيه بين مسلمانان و کفار بسته شد و در آن پيمان به مسلمانان اجازه­ي ورود به مکه داده شده بود و حق جنگ با يکديگر را نداشتند و . . .

اما بعد از مدتي کفار صلح و پيمان را زير پا گذاشتند و آن را نقض کردند و مسلمانان هم خود را به رعايت پيمان صلح پايبند نمي­ديدند. پيامبر همراه مسلمانان سپاه ده هزار نفري را تشکيل دادند و بسوي مکه رهسپار شدند. کافران توان مقاومت در برابر پيامبر را نداشتند و بدون جنگ و خونريزي خود را تسليم پيامبر کردند و مسلمانان توانستند مکه را تصرف کنند.

در پايان نويسنده از زبان درخت مي­گويد: « از آن به بعد مردم به من اهميت زيادي مي­دادند و به ياد پيماني که پيامبر در کنار من با مسلمانان بسته بود و به پيروزي رسيده بود به زيارت من مي­آمدند. عمر وقتي که ديد تعداد کسانيکه به ديدن من مي­آيند خيلي زياد شده ناراحت شد و دستور داد مرا قطع کنند و از ريشه ببرند. من ناراحت نشدم زيرا برايم همين افتخار بس بود که خدا در قرآنش از من ياد کرده و مسلمانان در زير سايه­ي من وفاداري­شان را به پيامبر خدا نشان داده­اند».       

 

 

شنبه 8 بهمن 1390 - 14:13


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری