پنجشنبه 28 شهريور 1398 - 19:5
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

قصه­ي بز ماده

 

- قصه­ي بز ماده

- عبدالتواب يوسف

- مترجم: آذر رضايي

- تصويرگر: صلاح بيصار

- کتابهاي شکوفه وابسته به انتشارات اميرکبير، چاپ اول 1390

- شابک: 5- 649- 300- 964- 978

- قيمت: 1300تومان

 

داستان پانزدهمين قصه از سري مجموعه داستانهاي زندگاني پيامبر در بيست قصه، - قصه­ي بز ماده-  درباره­ي خانواده فقيري است که يک بز مريض و چند بز سالم داشتند و زندگي­شان به سختي مي­گذشت. روزي پيامبر و همراهانش از محل اقامت آنها مي­گذشتند که از زن خانه خواستند مقداري طعام براي آنها بياورد:

«پيامبر (ص) از ام معبد پرسيد: چيزي براي خوردن در چادرت داري؟ شير، خرما، گوشت و يا چيز ديگري که به ما بدهي؟

من آنها را ديدم. احساس کردم که گرسنه­اند و خسته. آنها راه زيادي را پشت سر گذاشته بودند. ام معبد با خوشرويي گفت: اگر چييزي براي خوردن داشتم، با کمال ميل براي شما مي­آوردم. متأسفانه چيزي در چادرمان نيست. آنها صداي مرا شنيدند. يکي از همراهان پيامبر (ص) درباره­ي من پرسيد: ام معبد گفت: اين بز بيمار است. به همين دليل همسرم او را براي چريدن به صحرا نبرده است.

پيامبر پرسيد: شير هم ندارد؟ ام معبد گفت: بز بيمار و گرسنه که شير نمي­دهد. غذا نمي­تواند بخورد تا شير داشته باشد. . .».

پيامبر ظرف شير را از ام معبد مي­گيرد و آن را زير بز قرار مي­دهد و از خدا مي­خواهد که پستان بز را پر از شير کند و با دعاي پيامبر شير فراوان در پستان بز قرار مي­دهد و از آن شير پيامبر و همراهان پيامبر خوردند و چند ظرف اضافه هم براي ام معبد و شوهرش باقي ماند. وقتي همسر ام معبد به خانه برگشت با تعجب از وي پرسيد اينهمه شير را از کجا آورده که ام معبد چنين گفت:

«ام معبد، ماجراي آن مردان خوش قدم را براي همسرش تعريف کرد و آنچه را که ديده بود، براي همسرش گفت. همسر ام معبد تا ماجرا را شنيد، آهي کشيد و گفت: حتماً آن مرد، پيامبر خدا بوده است. اين روزها خيلي چيزها درباره­ي خوبي­هاي او شنيده­ام. بگو ببينم او چطور آدمي بود؟ ام معبد گفت: مردي بود خنده رو و خوش اخلاق، صورتي نوراني، زيبا و جذاب داشت. آرام و دلنشين حرف مي­زد. به او نگاه مي­کردي، شادمان مي­شدي. کريم و بخشنده بود. اول به همراهانش شير داد تا آنها خوردند و سير شدند، بعد خودش نوشيد. هرکس او را مي­ديد، در دل به او احترام مي­گذاشت. همسر ام معبد به طرف يکي از ظرفهاي پر از شير رفت. کمي از آن شير نوشيد و احساس کرد که شيري به آن خوبي تا آن روز ننوشيده است. بعد گفت: سلام و درود خدا بر محمد، پيامبر خدا، سلام بر او که با قدم گذاشتن به خيمه­ي ما شادي و برکت را به خانه­ي ما آورد. . . ». در پايان نويسنده به مسلمان شدن همسر ام معبد اشاره مي­کند.  

 

 

 

چهارشنبه 5 بهمن 1390 - 9:39


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری