شنبه 4 خرداد 1398 - 17:33
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

يک مرد يک زندگي

 

يک مرد يک زندگي(بر اساس زندگي شهيد محمد حسن نظر نژاد)

به همت: حسين نيري

انتشارات: سوره مهر

نوبت چاپ: اول 1389

 

مجموعه «قصه فرماندهان» که تاکنون 20 جلد از آن منتشر شده است، با انتشار کتاب يک مرد يک زندگي ، بر اساس زندگي سردار شهيد محمد حسن نظرنژاد، به جلد 21 رسيد.کتاب حاضر حاوي 10 داستان کوتاه از زندگي شهيد نظرنژاد است که بر اساس خاطرات خانواده و همرزمان وي براي گروه سني نوجوان نوشته شده است.

در يکي از خاطرات خواندني اين کتاب آمده است:

ما را برده بودند پاي قله اي به نام کله قندي، سربازان دشمن سه روز بالاي قله مانده بودند و مقاومت مي کردند. ما هر چه مي کرديم، نمي توانستيم آن ها را اسير و قله را فتح کنيم. البته قله محاصره شده بود، ولي آن ها ول کن نبودند، هر روز از صبح تا غروب آفتاب هلي کوپترها  به آن ها کمک مي رساندند. مي گفتند صدام حسين پشت بي سيم آن ها را تشويق مي کند تا مقاومت کنند... بالاخره طاقتشان تاق شد. در تاريک روشناي هوا، نيروها حرکت کردند به سمت قله، بابا نظر فرمانده ي نيروهاي مشهدي بود، آمد توي دره اي که ما در آن مستقر بوديم. همه دور او جمع شديم و او گفت که چه بايد بکنيم و چه طور تا نوک قله برويم.

دستور حرکت داد، به يک ستون راه افتاديم، بابا نظر کنار ستون مان بود. چند نفر بيسيم چي و پيک، دور و برش بودند و هر طرف مي رفت، دنبالش مي دويدند. او را که مي ديديم روحيه مي گرفتيم، کم از او نشنيده بوديم، از پهلواني هايش در دوره جواني، قدرت بازويش، سرنترسش، جنگ در غائله کردستان و... سينه کش کوه را مي کشيديم بالا، هواپيماها هم مي آمدند، آسمان را خط مي انداختند و به سرعت باد مي رفتند، بعدش نوبت ضدهوايي ها بود،.. وسط هاي راه نفس مان بريد، خسته شده بوديم اما بابا نظر هم چنان ما را تشويق مي کرد که بالا برويم.

در ادامه اين خاطره مي خوانيم: رسيديم بالاي قله، بابا نظر گفت: مواظب باشيد، ممکن است هنوز تو سنگرهاشان مخفي شده باشند... او مي گفت و خودش مثل عقاب سر به هر طرف مي چرخاند. راستش خودمان هم حواس مان جمع بود، آن چند روز تا بخواهيد اسم فرمانده شان را شنيده بوديم و اطمينان داشتيم هنوز زنده است و از معرکه هم فرار نکرده.

به بالاي قله رسيديم و جنگ با ته مانده آن ها شروع شد. پشت تخته سنگ ها پناه گرفتيم و سنگر به سنگر پيش رفتيم، مقاومتي نکردند. قله فتح شد، اما همچنان به دنبال فرمانده آنها بوديم، بابا نظر دستور داد که سنگر ها را دوباره بگرديم، گشتيم ولي نبود. در اين وسط يکي از عراقي هاي زخمي، دائم داد مي زد، الدخيل الخميني، الدخيل الخميني، بابا نظر يکي از بچه ها را که عربي مي دانست صدا زد و گفت از اين بپرس فرماندهشان کجاست، بگو اگر راستش را نگويد همين جا به امان خدا رهايش مي کنيم، تهديد بابا نظر مؤثر افتاد و سرباز به حرف آمد، گفت که فرمانده شان تا قبل از اين که برسيد، در حال جنگيدن با شما بود، اما نمي دانم يک دفعه کجا غيبش زد، صحبي ديدمش يکي دو بار طرف جنازه هاي شما رفت، انگار که با ديدن آن ها جان مي گرفت و مي خنديد.

سرباز عراقي، بعد از گفتن اين حرف ها دست کرد تو جيبش و عکس زن و بچه اش را نشان مان داد و به التماس گفت: امدادگر امدادگر.. بعد هم رفت تو فکر. به چند نفر از بچه ها گفت که بروند و توي شيارها و اطراف را خوب بگردند، موضوع جدي شده بود. نگاهم افتاد به بابا نظر، داشت مي رفت طرف جنازه ي شهدايي که مجروح عراقي مي گفت، دنبالش راه افتادم، کمي جلوتر، ايستاد و جنازه ها را نگاه کرد شهدا آرام روي زمين خوابيده بودند، جلوتر رفت و کنار يکي شان روي زمين نشست، تعجب کردم، شهيدي که بابا نظر کنارش نشست لباس به تن نداشت. عقلم به جايي قد نداد، گفتم شايد موج انفجار لباس هايش را کنده ، در همين فکرها بودم که ناگهان بابا نظر از جا بلند شد و دويد طرف بچه هايي که توي دره و شيارها دنبال فرمانده ي عراقي بودند، پريد روي يک تخته سنگ بلند و خيره شد به آنها. دستش را سايبان چشمانش کرد تا بهتر ببينددر همين اوضاع و احوال نگاهش قفل شد روي يکي از نيروها که تنهايي داشت تو شيار به دور و برش سرک مي کشيد و آرام آرام پايين مي رفت. يک دفعه بابا نظر مثل تيري که از کمان رها شده باشد از تخته سنگ پريد پايين و با تمام توان، به آن طرف دويد. بقيه هم متوجه ماجرا شدند و در يک لحظه همه جمع شدند دورم. عجيب اين که بابا نظر صدايش در نمي آمد و فقط مي دويد. طرف هم اصلا حواسش به پشت سرش نبودو بي خيال وبدون اين  که جلب توجه کند، مي رفت پايين...

فرمانده عراقي با شنيدن صداي پاي بابانظر برگشت، تا آمد به خود بجنبد و اسلحه اش را مسلح کند، بابا نظر پريد رويش و اسلحه اش را با لگد پرت کرد يک طرف. مي دانستم که بابا نظر رزمي کار است اما جنگ او را سخت مجروح کرده بود. فرمانده عراقي مي دانست که اگربماند بقيه هم سر مي رسند، از هر طرف خواست فرار کند ، بابا نظر ازجلويش درآمد، دست آخر دو فرمانده دست به يقه شدند، بچه ها ناباورانه خيره شده بودند، به آن صحنه.

بچه ها خواستند به او تير اندازي کنند اما اين کار خطرناک بود و ممکن بود به بابا نظر اصابت کند. فرمانده عراقي کمر بابا نظر راچسبيده بود و مي خواست اورا به زمين بکوبد، بابا نظر هر طور بود دست فرمانده عراقي را از دور کمرش باز کرد و او را هل داد عقب،..

ناگهان بابا نظر چنان «يا ابوالفضل» گفت که صدايش در دل کوه پيچيد و کوه را لرزاند لحظه اي بعد فرمانده عراقي روي دست هاي بابا نظر ميان زمين و آسمان معلق مانده بود. يک بار ديگر نام ابوالفضل را صدا زد و چنان فرمانده ي عراقي را زد زمين که ما از آن بالا چشم هامان را بستيم. تنها صداي نعره ي فرمانده ي عراقي را شنيديم که ديگر حتي نتوانست از جا بلند شود. صداي تکبير بسيجي ها در دل کوه طنين انداز شد.

حسين نيري نويسنده کتاب حاضر، در اين كتاب از منابع مکتوب موجود در کتابخانه تخصصي جنگ حوزه ي هنري براي نگارش وتدوين اين کتاب، بهره گرفته است.

پيش از اين در مجموعه قصه فرماندهان کتاب هايي بر اساس زندگي فرماندهاني همچون شهيد يوسف کلاهدوز، شهيد حسن باقري، شهيد مصطفي چمران، شهيد عباس بابايي، شهيد داوود کريمي و...منتشر شده است.

کتاب يک مرد يک زندگي، توليد دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنري بوده و سوره مهر آن را در 96 صفحه پالتويي و در تيراژده هزار جلد با قيمت يک هزار تومان منتشر کرده است.

 

 

 

چهارشنبه 28 دی 1390 - 10:19


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری