سه‌شنبه 2 آبان 1396 - 5:37
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

محمدرضا صادقي

 

بازي با خيال هاي کودکانه

 

نگاهي به کتاب «مارماري و يک لنگه کفش»

 

کتاب «مارماري و يک لنگه کفش»نوشته منصوره صابري با تصويرگري شبنم شعباني کاري از سري داستان‌هاي حيوانات است که کتاب‌هاي شکوفه وابسته به انتشارات اميرکبير آن را منتشر کرده است. اين کتاب، داستان ساده‌اي دارد که سعي کرده از عنصر خيال که از مهم‌ترين عناصر کتاب‌هاي کودکان محسوب مي‌شود بهره بگيرد؛ اين مولفه در شخصيت بخشي به حيوانات و گفت‌وگوي آن‌ها با انسان بيشتر نمود دارد که عنصر خيال در آنها تقريباً پرنگ است.

مارماري و يک لنگه کفش، داستان ماري است که به دنبال يک سرپناه براي خوابيدن مي‌گردد؛ جايي که به راحتي در جنگل پيدا نمي‌شود. در جنگل هر کس مشغول کاري است؛ ميمون روي درخت بازيگوشي مي‌کند و نارگيل‌ها را بر سر مارماري مي‌ريزد؛ طوطي، خوش و بي‌خيال آواز مي‌خواند و حتي فيل هم که فقط راه مي‌رود به خاطر وزن سنگين بدن و صداي قدم‌هايش مزاحم خواب مارماري است. دست آخر هم باران مي‌بارد و خواب خوش مار را به هم مي‌زند.

باران که قطع مي‌شود، يک ميهمان ناخوانده به جنگل مي‌آيد و براي حيوانات هديه‌هايي مي‌آورد؛ ميهمان ناخوانده کفاشي است که در نزديکي جنگل زندگي مي‌کند و براي همسايه‌هايش کفش آورده است. پيرمرد براي حيوانات دليل استفاده از کفش را توضيح مي‌دهد و کفش‌هاي هر کس را به او مي‌دهد اما او براي مارماري چيزي به همراه نياورده است چون مارماري پا ندارد.

در نخستين روز همه با خوشحالي کفش‌هايشان را مي‌پوشند اما روال طبيعي زندگي‌شان با پوشيدن کفش به هم مي‌خورد. ميمون ديگر نمي‌تواند از درخت بالا برود، طوطي به سختي پرواز مي‌کند و بند کفش‌ها زير پاي فيل مي‌ماند و زمين مي‌خورد. همه کفش‌ها را دور مي‌اندازند و اينجاست که فرکي به ذهن مارماري مي‌رسد. کفش بزرگ فيل مي‌تواند خانه مناسبي براي مار باشد و از سر و صدا و باران او را در امان نگه دارد. مارماري به درون لانه آرام و دنجش مي‌خزد و به خواب فرو مي‌رود.

 

طرح داستان ساده است. مارماري خواسته‌اي طبيعي دارد که به دليل نوع زندگي خود و دوستانش نمي‌تواند به آن دست يابد. کنش‌هاي اصلي داستان نيز به خاطر اين خواسته مارماري به وجود مي‌آيد؛ ماماري مي‌خواهد بخوابد اما جاي دنج و آرامي در جنگل براي اين کار پيدا نمي‌کند تا اينکه تغييري در زندگي اهل جنگل بوجود مي‌آيد و يک پيرمرد کفاش با تعدادي کفش به سراغ حيوانات مي‌آيد.

داستان بر محور فعاليت‌هاي حيوانات در جنگل و برخي تفاوت‌هاي ابتدايي انسان‌ها و حيوانات هم‌چون استفاده از کفش مي‌چرخد. حيوانات از پيرمرد کفاش درباره کاربرد کفش سوال مي‌کنند و بعد علاقه‌مند به استفاده از آن مي‌شوند اما کفش زندگي عادي آن‌ها را سخت مي‌کند و يک روز بعد همه کفش‌ها را به کناري مي‌اندازند و راه و روش قديمي زندگي‌شان را دنبال مي‌کنند.

نويسنده در اين کتاب دو دنياي متفاوت را در کنار هم خلق کرده است؛ دنياي حيوانات جنگل و انسان‌هايي که در کنار جنگل محل زندگي آن‌ها ساکن هستند. ارتباط زيباي يک انسان با حيوانات يکي از نقاط مثبت اين داستان است که مي‌تواند نقش مهمي در علاقه‌مندسازي کودکان به حيوانات داشته باشد.

داستان از شخصيت‌پردازي قدرتمندي برخوردار نيست؛ حتي شخصيت اصلي داستان يا همان مارماري نيز به خوبي به مخاطب معرفي نمي‌شود و خواننده تنها متوجه تلاش او براي پيدا کردن يک جاي مناسب براي خوابيدن مي‌شود. بقيه حيوانات نيز به خوبي معرفي نمي‌شوند. پيرمرد کفاش هم با وجود اينکه انسان خوبي است دنياديده نيست و از نيازهاي حيوانات چيزي نمي‌داند و به همين دليل است که با وجود عمري زندگي کردن در حاشيه جنگل براي آن‌ها کفش هديه مي‌آورد.

لحن داستان و واژه‌هاي به کار رفته در اثر ساده و روان است و ارتباط خواننده با اثر را تسهيل مي‌کند.

«مارماري و يک لنگه کفش» را مي‌توان داستاني نمادين نيز دانست؛ داستاني که نشان مي‌دهد زندگي شايد هميشه مطابق ميل ما پيش نرود. پيرمرد کفاش مارماري را ناديده مي‌گيرد و هديه‌اي براي او همراه ندارد و اين شايد بزرگ‌ترين ناکامي او در طول داستان باشد اما در ادامه شرايط تغيير مي‌کند و هيچ‌کدام از حيوانات نمي‌توانند از هداياي‌شان استفاده کنند و در اين ميان تنها کسي که تغيير مثبتي در زندگي‌اش اتفاق مي‌افتد مارماري است.

پايان‌بندي داستان خوش است و مارماري سرانجام به آرامشي دست مي‌يابد که از ابتدا به دنبال آن بوده است. پايان‌بندي خوش داستان، موجب ايجاد حس امنيت در کودکان مي‌شود و از جمله نقاط مثبت اثر به شمار مي‌رود. داستان اين‌گونه پايان مي‌پذيرد:

يک‌دفعه دوباره هوا ابري شد. باران گرفت. ميمون، فيل و طوطي به اين طرف و آن طرف مي‌رفتند. دنبال جايي مي‌گشتند که از باران در امان باشند، ولي مارماري توي لنگه کفش خوابش برده بود. راستي که جايي بود؛ مثل يک لانه‌ آرام و دنج.

 

 

چهارشنبه 28 دی 1390 - 10:10


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری