دوشنبه 6 خرداد 1398 - 13:41
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

قصه­ي اسب

 

- قصه­ي اسب

- عبدالتواب يوسف

- مترجم: آرزو رضايي

- تصويرگر: صلاح بيصار

- کتابهاي شکوفه وابسته به انتشارات اميرکبير، چاپ اول 1390

- شابک: 5- 649- 300- 964- 978

- قيمت: 1300تومان

«من يکي از بهترين اسب­هاي دنيا بودم. صاحبي داشتم به نام سراقه او يکي از بهترين سوارکاران دنياي عرب بود. من و او در مسابقه­هاي زيادي شرکت کرده و برنده شده بوديم.

بعد از اينکه پيامبر از مکه به مدينه رفت و کسي او را پيدا نکرد اتفاق مهمي افتاد. دشمنان پيامبر براي پيدا کردن او جايزه­ي بزرگي تعيين کردند و گفتند: هرکس زنده يا مرده­ي محمد را به مکه برگرداند، صد شتر جايزه مي­گيرد. جايزه­ ي صد شتر به گوش صاحب من رسيد، بي درنگ مرا زين کرد تا به تاخت به دنبال محمد برود. . .».

خطوط بالا اوايل داستان « قصه­ي اسب» از مجموعه داستانهاي زندگاني پيامبر در بيست قصه، را تشکيل مي­دهد که نويسنده داستان را از زبان اسب سراقه – يکي از بهترين سوارکاران دنياي عرب – بازگو مي­کند. ماجراي داستان درباره­ي آن شبي است که دشمنان پيامبر قصد کشتن او را داشتند و پيامبر شبانه از مکه خارج مي­شود و حضرت علي (ع) بجاي ايشان در بستر خوابيدند:

«پيامبر تنها نبود. ابوبکر و يک نفر شتربان هم که راه مدينه را بلد بود، او را همراهي مي­کردند. آن دو با ديدن سراقه ترسيدند، اما پيامبر آرام بود و به همراهانش گفت: نترسيد، خدا با ماست. آنقدر به پيامبر نزديک شده بوديم که سراقه به راحتي مي­توانست خودش را روي پيامبر پرت و او را دستگير کند و به مکه برگرداند. اما اين طور نشد. ناگهان بي هيچ دليلي پاي من کمي پيچ خورد و سراقه از پشت به زمين افتاد، خيلي تعجب کردم. هم او سوارکار خوبي بود، هم من اسب کار کشته­اي. در گذشته­ها که هميشه باهم بوديم، اصلاً سابقه نداشت که پاي من پيچ بخورد و صاحبم را به زمين بزنم. تا سراقه از زمين بلند شود و دوباره پشت من سوار شود، مدتي طول کشيد. در اين مدت کم، فاصله­ي پيامبر و همراهانش با ما زياد شد. سراقه دوباره سوار من شد و من را راهي کرد که به تاخت جلو برويم. . .».

نويسنده در ادامه به زخمي شدن اسب و سراقه اشاره مي­کند، و اينکه پيامبر در مهرباني کامل به آنها کمک کرده و آنها را نجات مي­دهد: «با اشاره پيامبر، راهنماي سفرشان پيش آمد و با ملايمت تير را از پاي سراقه بيرون کشيد. زخمش خونريزي مي­کرد. روي شن­ها دراز کشيده بود و ناله مي­کرد. پيامبر و همراهانش به صاحب من آسيبي نمي­رسانند. سراقه که دوباره مهرباني پيامبر را مي­ديد به زبان آمد و گفت: بي ترديد تو پيامبر خدايي. مرا ببخش. من براي بدست آوردن جايزه طمع کردم و مزاحم سفر شما شدم. اما خدا نخواست که من به شما آسيب برسانم. قول مي­دهم از همان راهي که آمده­ام برگردم. شماخيلي بزرگيد و مهربانيد. . .».  

 

 

 

چهارشنبه 28 دی 1390 - 9:59


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری