دوشنبه 5 تير 1396 - 15:4
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گزارش

 

روابط عمومي اداره كل تبليغات اسلامي استان قم

 

كوچه‌هاي كوفه مرا مي‌خوانند

 

سپاهيان كوفه از هر سو مسلم را احاطه مي‌كنند. نبرد مسلم با كوفيان آغاز مي‌شود. ندايي، زبان حال مسلم را فرياد مي‌كند. سالهاست كوچه‌هاي كوفه فرياد مي‌كنند حقيقت تنهاست!

مرد كوفي به انتهاي صحنه خيره مي‌ماند. صحنه‌اي از نبرد عاشورا در ذهن او تداعي مي‌شود.

ياران امام در مقابل خيمه‌ها صف آراسته‌اند. لحظاتي بعد سپاهياني از دل تاريكي نمودار مي‌شوند. صداي شيون از خيمه‌هاي امام بر مي‌خيزد. كسي اهل خيمه‌ها را به آرامش مي‌خواند. سربازي از سپاه دشمن –حرمله- تيري در چله كمان مي‌گذارد و به سوي خيمه‌ها نشانه مي‌رود. فرياد و همهمه از سپاهيان كوفه بر مي‌خيزد. حرمله، تير را پرتاب مي‌كند و سپس باران تير از جانب سپاه كوفه بر ياران امام مي‌بارد. ندايي زبان حال امام را نجوا مي‌كند.

ياران امام به دشمن هجوم مي‌برند. كودكان شيون مي‌كنند. بانوان حرم بر سرزنان پيش مي‌آيند و كودكان را به خيمه‌ها مي‌برند. نبرد در پس زمين ادامه مي‌يابد. ندايي بار ديگر زبان حال امام را نجوا مي‌كند.

"پايداري كنيد اي بزرگان خوب خدا و تا لقاي خداوند جهاد كنيد. مرگ مانند پلي است كه شما را از سختي‌ها و دردهاي دنيا به سوي بهشت وسيع و نعمت دائم الهي عبور مي‌دهد. كدام يك از شما ترك زندان دنيا را به اميد آرميدن در قصر آخرت نمي‌پسندد. اكنون دنيا زشتي‌ها خود را آشكار كرد و دگرگون شد و به نيكوهايش پشت كرد و ورشكستگي‌اش نمايان شد. با اين وضع، مومن بايد به لقاي خدايش اشتياق يابد، همانا من مرگ را جز سعادت و زندگي با ستمگران را جز ملامت و  گمراهي نمي‌بينم..."

نبرد ميان سپاهيان كوفه و ياران امام ادامه دارد، حتي در زمينه نبرد مسلم با كوفيان ...

به تكليف خود عمل مي‌كنم

مسلم، زخمي و خسته از نبرد ميان صحنه مي‌دود. تعدادي سرباز مسلح نيز همراه ابن اشعث از هر سو او را محاصره مي‌كنند. مرد كوفي از نبرد عاشورا فارغ شده و متوجه مسلم مي‌شود. سپاهيان به يكباره بر مسلم حمله مي‌برند و او با واكنشي سريع همه را به اطراف مي‌راند.

ابن اشعث: تو كه مي‌داني حريف اين همه سپاهي نمي‌شوي مسلم، خودت را به كشتن نده!

مسلم: هرگز از ترس جانم تسليم دشمنان دين خدا نخواهم شد!

به سوي سربازان حمله مي‌برد. آنان حمله او را دفع مي‌كنند. مسلم خسته در پناه ديواري تكيه مي‌دهد.

ابن اشعث: ما مسلمانيم فرزند عقيل، نه دشمن دين خدا كه اگر هم نامسلمان بوديم، سرنوشت اين نبرد معلوم بود. آيا تن سپردن به مرگ محتوم، خودكشي نيست؟

مسلم: مرگ محتوم؟

ابن اشعث: تو پايان ديگري براي اين نبرد نابرابر سراغ داري؟

مسلم: من به پايان نبرد نمي‌انديشم، به تكليف خود عمل مي‌كنم.

مسلم در اين حال به سربازان حمله مي‌برد و در موضعي ديگر پناه مي‌برد.

ابن اشعث: آيا اين تكليف توست كه بي‌جهت كشته شود؟ گوش كن مسلم، من برايت از عبيدالله امان گرفتم.

مسلم: امان؟

ابن اشعث: مي‌تواني در كوفه بماني. بي‌هيچ گزندي و به تكليفت عمل كني.

مسلم: اما كوفه ديگر جاي من نيست. از اين شهر بيزارم.

ابن اشعث: به كاروان حسين بپيوند.

مسلم: حسين؟

به دور دست خيره مي‌شود. نبرد عاشورا در پس زمينه ادامه دارد. كسي از ياران امام به شهادت مي‌رسد. امام به بالين او آمده، سرش را بر زانويش مي‌گذارد.

گريه بر مظلوميت مظلوم

سربازان آرام و آهسته به مسلم نزديك مي‌شوند و پيش از آنكه اجازه عكس‌العملي به او بدهند با نيزه و شمشيرهايشان سر و سينه او را در محاصره مي‌گيرند. مسلم يكباره شمشيرش را بالا مي‌برد. اما پيش از هر اقدامي ابن اشعث شمشير را از او مي‌گيرد.

مسلم: اين نخستين حيله تو بود! شمشيرم را گرفتي و امان را شكستي!

ابن اشعث: حيله‌اي در كار نيست، تو در امان عبيدالله ابن زيادي و او گزندي بر تو نخواهد زد.

مسلم: به خدا سوگند مي‌دانم كه از اجراي فرمان اماني كه گرفته‌اي عاجزي!

ابن اشعث در حالي كه مي‌گويد چنين نيست، خواهي ديد، به سربازان مي‌گويد: من براي كسب تكليف به دارالاماره مي‌روم. مسلم را با خود بياوريد اما با او به مدارا رفتار كنيد.

مسلم به صحنه نبرد عاشورا خيره مي‌شود و ناگهان اشك از ديدگانش سرازير مي‌شود. مرد كوفي، با احتياط به مسلم نزديك مي‌شود و مي‌گويد: گريه مي‌كنيد بزرگوار؟

مسلم: بر مظلوميت مظلوم مي‌گريم.

مرد كوفي: گمان نمي‌كردم شيرمرد دلاوري چون شما آقا، دلي چنين نازك و لرزان داشته باشد.

مسلم: بر حجم حادثه‌اي كه در پيش است اگر خون بگريم بيراه نيست!

مرد كوفي: مردان بزرگ وقتي دست به خطر مي‌زنند نبايست از عاقبت كار هراسي داشته باشند.

مسلم: من از عاقبت كار خود نمي‌هراسم مرد كوفي.

مرد كوفي: اما تو گريه مي‌كني مسلم!

مسلم: بر احوال خود نمي‌گريم. نگران كساني هستم كه به قول و وعده كوفيان اعتماد كرده و اكنون به اين سوي مي‌آيند!

خواب مرگ!

مسلم به افق خيره مي‌شود. سرداري از ياران امام –سقا- به پرچمي در دست به سمت خيمه مي‌آيد. كودكان از هر سو برايش مشك‌هاي خالي آب مي‌برند. سردار، مشك‌ها را گرفته با خود مي‌برد. سپاهيان كوفه بر او هجوم برده در محاصره‌اش مي‌گيرند.

مسلم: كاش كسي از من خبري براي حسين مي‌برد. كاش كسي به ايشان مي‌گفت كه كوفيان به عهد خود وفا نكردند. و از ترس سپاه واهي شام و يا به طمع مال و مقام، بيعت خود را شكستند. كاش صدايم به ايشان مي‌رسيد.

مسلم رو به نقطه‌اي دور دست فرياد مي‌زند: آقا! مولاي من، به كوفه نياييد! برگرديد آقا، و اهل بيت‌تان را نيز با خود ببريد تا خيانت كوفيان سست اراده گريبانگيرتان نشود. اين مردم، ياران پدر شما علي را كشتند در حالي كه او آرزوي فراق آنها را با مرگ يا شهادت داشت. برگرديد مولاي من. همان گونه كه كوفيان از پيمان خود برگشتند و اكنون شمشيرهايشان را براي كشتن‌تان تيز مي‌كنند!

مرد كوفي: آرام باش مسلم، كسي صدايت را نمي‌شنود. نمي‌بيني؟ كوفه گويي در خواب مرگ فرو رفته است. خواب مرگ!

مسلم: كاش فريادم به ايشان مي‌رسيد. كاش مي‌توانستم اكنون در كنارشان باشم. السلام عليك يا اباعبدالله الحسين.

سربازان، مسلم را با خود مي‌برند. مرد كوفي خيره به دور دست مي‌ماند.

نبرد عاشورا

در انتهاي صحنه و در پس خيمه‌ها نبرد عاشورا ادامه دارد. كودكان و بانوان حرم پناه گرفته بر عمود خيمه‌ها تنها سايه نبرد را مشاهده مي‌كنند. اما قنداقه‌اي را بر سر دست گرفته مي‌برند. حرمله تيري در كمان نهاده به سويشان پرتاب مي‌كند. قنداقه غرق در خون مي‌شود. اما خونها را به سوي آسمان مي‌پاشند. تيرهاي دشمن از هر سو بر امام مي‌بارد. ندايي در دور دست زبان حال امام را فرياد مي‌كند.

"اي مسلم بن عقيل! اي هاني بن عروه! اي حبيب بن مظاهر! اي زهير! اي برير! اي نافع! ياران من. عباسم، علي اكبرم، اي مردان پاكباز خاندانم! اي دليران و اي پا در ركابان روز كارزار! چرا ندايم را نمي‌شنويد؟ چرا هر چه شما را مي‌خوانم اجابتم نمي‌كنيد؟ شما در خون خود خفته‌ايد و من اميدوارم كه سر از خواب شيرين برداريد و ببينيد كه پردگيان حرم آل رسول بعد از شما ياوري ندارند. از خواب برخيزيد اي كريمان و در برابر عصيان و طغيان از خدا بيخبران، از آل رسول دفاع كنيد."

در فاصله اين گفتار، نور تل خاكي را در انتهاي صحنه نمايان مي‌كند. پرچمي نيمه افراشته بر بلنداي خاك در اهتزاز است. اجساد خون آلود، جا به جا بر زمين خفته‌اند و اطرافشان انبوه تيرها و نيزه‌هاي شكسته به چشم مي‌خورد. وزش ملايم باد، بر اجساد خونين مي‌گذرد. نواي غريب ني، در دور دست شنيده مي‌شود. مرد كوفي، مبهوت اين منظره، بر خاك زانو مي‌زند.

گويي خورشيد به زمين سقوط مي‌كند

سرباز، شمشيرش را بر گردن مسلم فرود مي‌آورد. در پس زمينه گويي خورشيد به زمين سقوط مي‌كند. كسي در دوردست از قتلگاه مي‌خواند.

در پس زمينه خون رنگ، پاره‌اي از نور، چون خورشيد از زمين سر بر مي‌آورد. و خود را بالا مي‌كشد. بانوان و كودكان اهل حرم خيره به خورشيد بر سر و سينه مي‌زنند. صداي پاي اسبي همه را متوجه خود مي‌كند. اسب زخمي و خسته پيش مي‌آيد.

اهل حرم اطراف اسب جمع مي‌شوند و با او از حسين مي‌پرسند. ولوله‌اي در ميان سپاهيان بر پا مي‌شود. كساني با مشعل آتش در دست پيش مي‌آيند. تصوير اسب در دل شعله‌هاي آتش محو مي‌شود. سپاهيان، در آستانه خيمه مي‌ايستند. زنان و كودكان به اين سو و آن سو مي‌روند. آتش خيمه را در بر مي‌گيرد.

سپاهيان به خيمه‌ها مي‌ريزند. زنان و كودكان را به تازيانه مي‌زنند و بعد به زنجير اسارت كشيده با خود مي‌برند.

تابلوي عبور كاروان اسرا بار ديگر در پس زمينه تكرار مي‌شود. پس از عبور كاروان، نور صبح، خرابه را روش مي‌كند.

اهتزاز پرچم سرخ در عمق صحنه تنها

در صحنه‌اي ديگر، "طوعه" به دفاع از بچه‌هاي مسلم ناگهان به سرباز حمله مي‌برد. سرباز يكباره بر مي‌گردد و شمشيرش را مقابل طوعه مي‌گيرد. طوعه با همان سرعت كه پيش آمده ناخواسته با شمشير برخورد مي‌كند. شمشير مردم در سينه طوعه فرو مي‌رود. طوعه لحظاتي مرد و شمشير را مي‌نگرد و سپس جسم بي‌جانش به زمين مي‌غلتد. كودكان مسلم از خرابه بيرون زده و بر بالين طوعه زانو مي‌زنند. مسلم از عمق صحنه نمايان مي‌شود. مرد كوفي متوجه مسلم مي‌شود و كيسه‌هاي زر بي‌اختيار از دستش بر زمين مي‌ريزد.

مرد كوفي: با هم آزمون؛ و خطا! اما خطا از من نبود بزرگوار. آنها دير يا زود گرفتار كوفيان مي‌شدند. نبايد از كاروان مي‌گريختند. نبايد. خطا از من نبود!

مرد كوفي از نگاه مسلم گريخته و قصد رفتن دارد كه سرباز به او گفت: كجا؟

مرد كوفي: مي‌گريزم! نمي‌بيني؟

سرباز: تو گفتي در كربلا نبوده‌اي، پس گريزت از چيست؟

مرد كوفي: بودم اما در ميانه راه گريختم! از ترس چشم‌ها!

كودكان بر مي گردند و مرد را نگاه مي‌كنند. مرد كوفي صورت خود را مي‌پوشاند و مي‌گويد: كاش به كوفه نيامده بود!

سرباز: مسلم بن عقيل!

مرد كوفي در حالي كه مي‌گويد كاروان حسين! مي‌رود.

سرباز، لحظاتي محو و مات مسير رفتن مرد را مي‌نگرد. بعد با طنابي كه همراه دارد كودكان را به بند كشيده و به راه مي‌افتد. كودكان مسلم بي‌هيچ مقاومتي با او همراه مي‌شوند. مسلم به رفتن كودكانش نگاه مي‌كند. اما با پرچم سرخي در دست، چون پاره‌اي از نور همراه يارانش در عمق صحنه پديدار مي‌شوند. مسلم با آنان همراه مي‌شود.

پرچمي سرخ در عمق صحنه تنها، در اهتزاز مي‌ماند.

اينها بخشي از مصائب سفير دلير اباعبدالله الحسين(ع) مسلم بن عقيل و فرزندانش بود كه در تئاتر عاشورايي مسافران كربلا به نمايش درآمد.

نمايش عاشورايي مسافران كوفه كاري از گروه تئاتر آئين است كه از 25 آذر تا چهارم دي ماه به همت حوزه هنري و اداره كل تبليغات اسلامي استان قم در مجتمع فرهنگي نور قم به روي صحنه رفت.

سه ماه براي دلمان كار مي‌كنيم

اين نمايش به کارگرداني کوروش زارعي و نويسندگي حسين فدايي حسين اجرا شد و کاظم نظري، علي فرحناک، محمدرضا آزاد، وفا طرفه، مهدي نيک‌روش، حسن اردستاني، جواد پيروزي، آمره حسيني، فائزه حسيني و فاطمه سليماني در آن به  ايفاي نقش مي‌پردازند.

كوروش زارعي كارگردان نمايش عاشورايي مسافران كوفه با اشاره به داستان اين نمايش اظهار داشت: اين نمايش داستان کاروان اسراي کربلاست که وارد کوفه مي‌شوند و محمد و ابراهيم فرزندان مسلم همراه اين کاروان به واسطه قرار با پدر خود از کاروان اسرا فرار و براي پيداکردن پدر خود در کوفه به جستجو مي‌پردازند.

وي ادامه داد: محمد و ابراهيم در خرابه‌اي در کوفه خوابي مي‌بينند و در خواب با پدر خود به گفتگو مي‌نشينند و مسلم اتفاقاتي که در کوفه برايش افتاده روايت مي‌کند و بچه‌ها اتفاقات کربلا را براي پدر روايت مي‌کنند.

زارعي تاكيد كرد: محمد و ابراهيم در نهايت گرفتار ماموران عبيدالله بن زياد شده و روانه زندان عبيدالله مي‌شوند و اين امر ابتداي ماجراي فرزندان مسلم است.

کارگردان نمايش مسافران کوفه با اشاره به ماندگار بودن نمايش‌ها در ذهن مردم تاکيد کرد: بايد نوجوانان و جوانان را با ناگفته‌هاي اين واقعه آشنا کنيم؛ بيان کردن اتفاقات تاريخي در قالب يک اثر هنري و تاريخي اهدافي است که براي به تصويرکشيدن قضيه عاشورا ضرورتش احساس مي‌شود.

مسافران كوفه، جوهره انديشه گروه تئاتر آئين

وي در مورد فعاليت بيش از يك دهه گروه تئاتر آئين گفت: اين گروه در طول فعاليت چندين ساله‌اش نمايش‌هاي متفاوتي را به صحنه برده‌ است، اما در طول سال، سه ماه را براي دلمان كار مي‌كنيم.

زارعي با بيان اينكه به نمايش مسافران كوفه عشق مي‌ورزد، اين نمايش را جوهره انديشه گروه تئاتر آئين دانست و افزود: در طول سال، دو الي سه ماه را به توليد اين قبيل از نمايش‌ها اختصاص مي‌دهيم، براي دلمشغولي‌ها و دلتنگي‌هاي خودمان و مردم.

كارگردان نمايش عاشورايي مسافران كوفه با اشاره به استقبال گسترده مردم از اين نمايش اظهار داشت: اين مخاطبان و تماشاچي‌ها كاملا به صورت خودجوش به سالن نمايش كشانده شده‌اند.

زارعي به شاخصه‌هاي اين نمايش اشاره كرد و گفت: در اين نمايش سعي كرديم خيلي تئاتري‌تر و فني‌تر به واقعه تاريخي بپردازيم.

استفاده از ديالوگ‌هاي فلسفي

وي ادامه داد: سعي كرديم اين حماسه را از منظر فلسفه و حكمت و عقلانيت بشري مورد بررسي قرار دهيم.

وي با بيان اينكه در نمايش مسافران كوفه ديالوگ‌هاي فلسفي از شخصيت‌هاي نمايش شنيده مي‌شود، گفت: در اين نمايش شخصيت‌ها دچار ترديد هستند؛ چه شخصيت‌هاي مثبت و چه شخصيت‌هاي منفي.

كارگردان نمايش عاشورايي مسافران كوفه تاكيد كرد: ما سعي كرديم در اين نمايش واقعه تاريخي قبل و بعد از عاشورا را از منظر حكمت بررسي كنيم و نگاه و پنجره تازه‌اي را به روي مخاطب بگشاييم.

مسلم، شهيد مظلوم کربلا

سيد حسين فدايي حسين نويسنده اين نمايش عاشورايي نيز در يادداشتي آورده است: پيش از هر چيز مي‌خواهم مسلم را شهيد مظلوم کربلا بنامم، مسلم ابن عقيل را. مي‌گويم شهيد مظلوم و مي‌گويم شهيد کربلا! اما چرا شهيد مظلوم در حالي که حسين(ع) را مظلوم مي‌خوانند و چرا شهيد کربلا؟ در حالي که مسلم هرگز در کربلا نبوده است.

وي گفت: اگر حسين(ع) را شهيد مظلوم مي‌خوانند به خاطر مصيبتي است که در نيمي از يک روز -عاشورا- بر او و خاندانش حادث مي‌شود. ظلمي که از بيست و چند هزار سپاهيِ مسلمان‌نما بر هفتاد و چند تن از خاندان رسول خدا(ص) مي‌رود.

فدايي حسين افزود: حسين(ع) مظلوم است حتي به خاطر ظلمي که بر مسلم ابن عقيل در کوفه روا مي‌دارند. چرا که مسلم، سفير و نماينده اوست. پس آنچه بر او در کوفه مي‌گذرد گويي بر امام گذشته است. اما مسلم از آن رو مظلوم است که شهيدِ تنهاي کوفه است. مظلوميت حسين ابن علي(ع) اگر از عظمت مصيبتي است كه بر ايشان فرود مي‌آيد؛ مظلوميت مسلم ابن عقيل از جنس تنهايي و غربت اوست.

عاشورا؛ نقطه اوجي كه هنوز فرود نداشته است

نويسنده نمايش عاشورايي مسافران كوفه با طرح اين سئوال كه چرا مسلم شهيد کربلاست؟ تصريح كرد: واقعه کربلا شايد به ظاهر در يک نيم روز - عاشورا- روي مي‌دهد. اما عاشورا نقطه اوج واقعه است. اوجي که تا زمانه اکنون هنوز فرودي در پي نداشته است و همچنان در اوج مانده است. اما نطفه و نقطه آغاز اين واقعه را شايد بتوان در اولين روزهاي پس از وفات پيامبر(ص) جستجو کرد. همانطور که مظلوميت خاندان پيامبر نيز از آن روزهاي تيره ريشه مي‌گيرد. نهال ظلمي که در آن روزها کاشته مي‌شود، روز عاشورا، ثمره ظلم خود را نصيب خاندان پيامبر(ص) مي‌کند.

حرکت حسين ابن علي(ع) از مدينه به سوي مکه نيز شايد با نيت سوزاندن ريشه اين ظلم کهن، صورت گرفت اما قضاي روزگار کاروان‌شان را به کربلا کشاند و بر ايشان چنان رفت كه مي‌دانيم.

فدايي حسين گفت: اما آنچه بر مسلم در کوفه مي‌گذرد از هر جهت همان است كه در كربلا بر ياران عاشورايي امام(ع) مي‌رود. اول آنكه آغاز حركت ايشان - مسلم و ياران امام(ع) - يكي است و نيت يكي. ولي مصلحت روزگار، ملك مقرّب تقدير را بر دوش مسلم در كوفه فرود مي‌آورد و بر ياران امام در كربلا. آنان - مسلم و ياران امام- همه پا در يك راه مي‌گذارند و بر يك پيمان استوار مي‌مانند و در نهايت نيز به تيغ دشمن مشتركي خون خود نثار راه مي‌كنند. و جالب اينجاست كه همه را تشنه مي‌كشند حتي مسلم را! گيرم يكي چون مسلم ابن عقيل، تن خون آلود، به خاك كوفه مي‌سپارد و ديگران، خاك كربلا را به خونِ تن، گلگون مي‌كنند.

حكايت مسلم كربلايي است در اندازه و قواره‌اي كوچك!

وي ادامه داد: از سوي ديگر آنچه بر مسلم در كوفه مي‌رود گويا مقدمه، درآمد و پيش واقعه كربلاست. حكايت مسلم در كوفه نماد و نشانه‌اي است از آنچه در كربلا رخ خواهد داد. شايد كربلايي است در اندازه و قواره‌اي كوچك! چه بسا مسلم در لحظه لحظه حضورش در كوفه خود را در كربلا مي‌بيند و در ركاب حسين(ع) و ياران امام در كربلا خود را در لحظه لحظه حضور مسلم در كوفه با او همراه مي‌بينند.

نمايشنامه مسافران كوفه با نيت تصويركردن چنين رابطه‌اي ميان وقايع كوفه و كربلا شكل گرفت. هدف، ارائه تصويري بود عاشقانه از رابطه مسلم ابن عقيل و ياران امام(ع) با ايشان. به گونه‌اي كه مخاطب، مسلم ابن عقيل را همانطور كه در كوفه مي‌بيند در كربلا نيز احساس كند و ياران عاشورايي امام(ع) را علاوه بر كربلا در كوفه ادراك كند. پس به ضرورت قالب نمايشي، تصاويري از وقايع كوفه همراه با تابلوهايي از واقعه كربلا گلچين شد تا به تناسب داستان در دل يكديگر تنيده شده و نمايش را پيش ببرند.

فدايي حسين گفت: در كنار اينها به داستاني پايه و بستري جاري در تمام اثر نياز بود تا هم تصاوير و تابلوها را به هم پيوند زند و هم دريچه و منظر نگاه مخاطب به نمايش باشد و از همه مهمتر اينكه عامل و بهانه مشتركي باشد ميان كوفه و كربلا. اين بهانه و عامل مشترك با حضور فرزندان مسلم، پس از واقعه كربلا و همراه با كاروان اسرا در كوفه فراهم شد.

صد افسوس كه كوفيان وفا نكردند

فرزندان مسلم از كاروان اسرا مي‌گريزند و در كوفه در پي نشاني از پدرشان مسلم ابن عقيل، سرگردان مي‌شوند. با خروج كاروان اسرا از كوفه، آنان تنها شاهدان صادق وقايع كربلا هستند و طبيعي است كه آزادي و رهايي‌شان در كوفه براي عبيدالله خطرناك است! زيرا كوفياني كه شاهد و ناظر وقايع اين شهر و مصايب مسلم بوده‌اند، حال مشتاق دانستن حقيقت اتفاقات كربلا هستند.

نمايش مسافران كوفه، به فاصله يك شب تا صبح، در خرابه‌اي در جوار دارالاماره كوفه مي‌گذرد. خرابه‌اي كه كودكان مسلم، پس از فرار از كاروان به آن پناه مي‌آورند تا مهمان خرابه نشيني باشند، به اميد يافتن نشاني از پدرشان. آنان در خاطر خود تصاويري از وقايع كربلا دارند و خرابه نشين كوفي، خاطراتي از وقايع گذشته بر مسلم در كوفه را به ذهن سپرده است.

و صد افسوس كه صبح هنگام، مرد كوفي با آنان - فرزندان مسلم - به وفا رفتار نمي‌كند. همان گونه كه كوفيان با مسلم وفا نكردند!

 

گزارش از روح‌الله كريمي

كارشناس رسانه

 

دوشنبه 12 دی 1390 - 8:57


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری