سه‌شنبه 26 شهريور 1398 - 7:32
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

خاطره ظهر فردا

 

خاطره ظهر فردا

گردآورنده: محمد حسين محمدي

انتشارات: سوره مهر

نوبت چاپ: اول1389

مجموعه حاضر، شامل دوازده داستان کوتاه از 9 هنرجوي کارگاه داستان مرکزي مهرحوزه هنري استان تهران است که محمد حسين محمدي آن را گردآوري کرده است.

کاجها هميشه کوتاه ترند، خاطره ظهر فردا، رضا، مينا، علي و ناهيد، زشت، گربه با مرام، جاي خالي، شب ها و لوستر، چنگ درباد، دل تاريکي، کاش روز اين قدر روشن نبود، شوخي بردار و صاد مثل صورتي، از عناوين داستان هاي اين کتاب هستند.

همچنين، فاطمه موسوي، مسعود دانش منش، زهره لطفي، رقيه افروزي، مرضيه حاجيان، سيدحسين موسوي نيا، سودابه فرض پور، حسين کرماني و فروزان ميرزائي، از نويسندگاني هستند که آثاري از آنها در اين مجموعه به چاپ رسيده است.

داستان خاطره ظهر فردا نوشته مسعود دانش منش، داستان کوتاه خاطره مردي است که همراه نامزدش به کلينيکي رفته است و حضور دو ساعته اش را در آنجا شرح داده است.

قسمتي از اين داستان را مرور مي کنيم: وارد سالن مي شوم، باد خنک به صورتم مي خورد و از يقه ي باز تيشرت وارد تنم مي شود، چقدر اينجا سفيد است! کنار ديوار روبه رو سه تا صندلي خالي هست. روي وسطي مي نشينم، ساعت را نمي شود نديد؛ ده ده دقيقه است. يک ربع ساعت بيرون بودم؟ از در مي آيد تو، تند قدم برمي دارد، چشمش به من که مي افتد، مي گويد: الان نوبتت مي شه. مي رود پشت ميز، زن با چادر مشکي جلوي ميز ايستاده...

داستان ديگر اين مجموعه با عنوان جاي خالي، نوشته رقيه افروزي، ، در باره دخترک فال فروشي است که مي خواهد بفهمد آيا مردم جاي خالي اورا مي فهمند:

احساس مي کند مرد دلش مي سوزد، سکه را مي گذارد توي جعبه و مي رودسر جايش مي نشيند و ميگويد: آقا...فال...نمي خواي؟ مرد قد بلند برمي گردد و مي گويد: گفتم که فال مارو خدا گرفته.

سرش را پايين مي اندازد و دوباره سوزش دستش را احساس مي کند، فکر مي کند اگر او هم بزرگ شود، موهايش را برق مي اندازد و قدش بلند مي شود، شايد او هم مثل همان مرد بلند قد شود شايد هم مثل پدرش که بلند قد بود، اما موهايش برق نمي زد. کاش مرد بلند قد و احساسش را مي فهميد که مردم چه احساسي نسبت به او دارند، مي فهميد اگر او نباشد مردم جاي خالي او را احساس مي کنند يا نه؟...

داستان ديگري از اين مجموعه  با عنوان «کاش روز اين قدر روشن نبود» نوشته سودابه فرضي پور، در باره زني است که با وجود همسر فعليش قصد دارد به همسر سابقش رجوع کند:

مرد گرم جويدن نگاهش به زن افتاد، حرکت فکش کند شد و انگارنتوانست نگاه زن را تحمل کند، از اتاق بيرون رفت، زن گوشه ي سفره را انداخت روي بشقاب ها و سبد سبزي و تپه ي کوچک نمک و زير لب گفت: لعنت به اين زندگي!  صداي مرد آمد ، چرا لعنت؟ زن تعجب کرد، دهانش را باز کرد چيزي بگويد؛ اما پشيمان شد. مرد با ليوان چاي پررنگ و کف کرده آمد داخل، پيژامه راه راهش بي اندازه چروک بود، نشست و پاهايش را مثل دو تا پرانتز کج و کوله باز کرد، بعد چايش را هورت کشيد...

 محمد حسين محمدي در مقدمه اين کتاب آورده است، اين کتاب کوچک حاصل يک سال کارو تلاش هنرجويان کارگاه داستان حوزه هنري است، هنرجوياني که بسياري از آنها داستان نويسي را از همين کارگاه آغاز کرده اند، و هنوز در ابتداي راه دشوار اما لذتبخش هستند...

 

شنبه 10 دی 1390 - 9:21


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری