سه‌شنبه 21 آبان 1398 - 12:25
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

ديده بان

 

ديده بان

تنظيم کننده : حجت ايرواني

ناشر : انتشارات سوره مهر

نوبت چاپ : دوم 1389

کتاب حاضر به روايت خاطرات نيروهاي واحد توپخانه در جبهه هاي جنگ تحميلي مي پردازد، که اين خاطرات در مناطق عملياتي جنوب و غرب کشور رخ داده است.

ايرواني در باره اين خاطرات مي نويسد برخي خاطرات را خودم شاهد بودهام و برخي هم خاطرات ديگر دوستان در واحدهاي ديگر توپخانه است که برايم بيان کرده اند و من تمام اين خاطرات را در اين کتاب آورده ام.

در خاطره اي از حاج جواد محمدي آمده است: هر دو دقيقه يک گلوله مستقيم تانک در اطراف دکل منفجر مي شد. با هر انفجار تعدادي از سيم بکسل هايي که دکل را مهار کرده بود قطع مي شد. ترکش هاي آهنين گلوله هاي مستقيم به ميله هاي دکل برخورد مي کرد و در نهايت بي رحمي آن ها را مي دريد و به راهش ادامه مي داد. علي و احمد آمده بودند دم در سنگر، مرتب اصرار مي کردند به آتشبار مأموريت تمام بدهم و از دکل پايين بروم. پيش خودم گفتم اگر الان بروم پايين، عراقيها بد عادت مي شوند و فکر مي کنند خبري است، يا عددي هستند...

در خاطره ديگري از نصرالله کبابياني مي خوانيم: ساعت ده شب بود. ناگهان يک برق دهانه از روبه روديدم، دوستم کورنومتر را برداشت، من هم آماده گرفتن گراي آن شدم. چند لحظه بعد، دوباره آتشبار دشمن شليک کرد، من گراي آن را گرفتم، دوستم هم کورنومتر را زد، منتظر آمدن صداي شليک شديم، صفحه ي کورنومتر عدد چهل و دو ثانيه را نشان مي داد، که صداي شليک آمد. براي اطمينان صبر کرديم تا يک دفعه ديگر شليک کند چند دقيقه بعد، دوباره آتشبار دشمن شليک کرد اين بار گراي آن را دقيق تر گرفتم، ثانيه ها روي صفحه ي ديجيتالي کورنومتر شروع کردند به دويدن، اين بار هم بعد از چهل و سه ثانيه صداي شليک آتشبار دشمن درآمد. گرا و ثانيه ي به دست آمده را با ثبتي هاي دفترچه مطابقت کرديم اين آتشبار هنوز ثبت تير نشده بود، گرا و ثانيه را در فرمول گذاشتيم و مسافت بين خودمان و آتشبار دشمن را به دست آورديم، گرا و مسافت را به تطبيق داديم و تقاضاي اجراي آتش کرديم، تطبيق گفت به گوش باشيد، گلوله هاي آتشبار دشمن سمت چپ ما درفاصله ي هزار و پانصد متري به زمين مينشستند از دوستم پرسيدم اين گلوله ها به کجا مي خورند؟ گفت: به ميدان امام رضا(ع) پشت خاکريزهاي نوني شکل. در اين لحظه آتشباري که مأموريت ما را اجرا مي کرد براي شليک اعلام آمادگي کرد، از دوستم پرسيدم: به او چه بگويم؟ گفت بگو يا مهدي. گوشي بي سيم را به دست گرفتم و گفتم: يا مهدي؛ بي سيمچي آتشبار جواب داد: ادرکني...

همچنين کاظم کاشي زاده در خاطراتش آورده است، هر چه زمان مي گذشت، دقت و حجم آتش دشمن بيشتر و بيشتر مي شد، هر بار که گلوله ي تانک از کنار اتاقک رد مي شد، دکل را به لرزه در مي آورد، مدتي بعد، تانک دوم هم لوله اش را به سمت دکل برگرداند، به اين ترتيب سه تانک در مقابل يک دکل ايستاده بودند، اين بار هر سه تانک هم زمان و با هم به سمت دکل شليک مي کردند در همين لحظه آتشبار کاتيوشا اعلام کرد: قبضه خالي شده، منتظر باش تا قبضه را پر کنيم، گفتم: باشد فقط هر چه مي تواني سريع تر.

هنوز گوشي بي سيم را زمين نگذاشته بودم که با يک انفجار مهيب دکل به لرزه در آمد، سرم را از اتاقک بيرون بردم ببينم چه شده که در عالم ناباوري ديدم پايه دوم دکل هم قطع شده و حدود دو سوم از مهارتهاي دکل هم پاره شده است، با آتشبار 130 ارتش مأموريت را ادامه دادم، بچه ها اصرار مي کردند کار را تعطيل کنم وبروم پايين؛ اما تصميم گرفته بودم روي عراقي ها را کم کنم...

وي همچنين در خاطره ديگري روايت مي کند: يکي دوساعت بعد، عراقي ها از همان شکاف خاک ريز دوباره به سمت ما حمله کردند، اين بار آتش خمپاره هم از آن ها پشتيباني مي کرد و بر خلاف دفعه ي گذشته اين بار يک گردان نيرو براي مقابله با نه نفرپا به ميدان جنگ نهاده بود، ظاهر قضيه نشان مي داد که اين پاتک به مراتب از پاتک قبلي سنگين تر است، سريع موقعيت خودمان را به تطبيق گزارش دادم و گفتم موقعيت مهدوي براي ما پيش آمده، جاي پاي ما را با تمام قوا بزنيد، هر چه با تطبيق بحث کردم قبول نکردند؛ تا اينکه راضي شدن صد متر جلوتر از ما را با پنج قبضه کاتيوشا بزنند.

گوشي بي سيم را گذاشتم زمين و با کلاش رفتم روي خاک ريز تا شايد بتوانم جلوي عراقي ها را سد کنم، همه بچه ها مردانه آمده بودند به خاک ريز و تير اندازي مي کردند، اما تعداد عراقي ها سي برابر ما بود؛ يک گردان عراقي در مقابل نه نفر بسيجي. فاصله عراقي ها هر لحظه کمتر و کمتر مي شد، عراقي ها خودشان را چسبانده بودند به خاک ريز ما، که تطبيق اعلام آمادگي کرد. با فرياد يا مهدي دستور شليک را دادم و دوباره رفتم توي خاک ريز، به بچه ها گفتم به محض شنيدن صداي کاتيوشاها سنگر بگيريد..

سيد محمود حسيني از خاطرات جانبازي اش اين گونه روايت مي کند، ...ساعت سه و سي دقيقه يک گلوله تانک خورد زير کيسه هاي شني که دور ديدگاه بود و تلي از خاک را رويمان ريخت، خوشبختانه به کسي آسيب نرسيد، شدت آتش نيروهاي عراقي به قدري زياد بود که به شوخي مي گفتيم: چه کسي جرأت دارد انگشتش را بالا ببرد و همه مي زديم زير خنده، در همين لحظه گلوله اي به ديدگاه خورد وهمه جا را دود و گرد و خاک گرفت، برادر کرمي مرتب ذکر مقدس يا حسين(ع) را تکرار مي کرد، يکي از بچه هاي ديده باني لشکر 25 کربلا، که کنار من بود، به شدت مجروح شده بود و خرخر مي کرد، کاظم هم آهسته ناله مي کرد وذکر مي گفت،  خود من هم در پاي چپم درد شديدي احساس مي کردم، وقتي گرد وخاک ناشي از انفجار گلوله خوابيد، ديدم پاي چپم از زير زانو قطع شده و به شدت خونريزي دارد، به هر زحمتي بود گوشي بي سيم را از روي بي سيم باز کردم و با سيم آن پايم را از بالاي زانو محکم بستم و با دستم قسمتي از پايم را که له شده بود، گرفتم ...

ايرواني هدف خود را از نوشتن اين کتاب پاسداشت رشادت ها و دليري هاي بچه هاي واحد توپخانه در مناطق عملياتي عنوان مي کند و مي نويسد: به عنوان کسي که جزئي از واحد توپخانه بوده ام هميشه دوست داشتم خاطرات آن روزها را ثبت کنم مخصوصا اينکه واحد توپخانه جزو يگانهاي پرمشقت و پر کار در زمان جنگ بود.

 

 

شنبه 10 دی 1390 - 9:19


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری