سه‌شنبه 31 ارديبهشت 1398 - 1:36
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

سفر به فطرت گل سنگ

 

سفر به فطرت گل سنگ    

سراينده: علي موسوي گرمارودي

انتشارات: سوره مهر

نوبت چاپ: اول 1389

 

مجموعه حاضر، حاوي اشعاري به صورت چکامه و قطعه از علي موسوي گرمارودياست كه پيوسته درعرصه شعر وادبيات کشورحضوري پربار وموثر داشته است اين دفتر شامل تعدادي از سروده هاي او و داراي مضامين حماسي، معنوي، تقديمي و وطني است.

پاره اي از عنوان هاي اين سروده ها عبارتند از: نامه اي از بند؛ سلام بر فلسطين؛ گل هميشه بهار سخنوري سعدي است؛ مدرس؛ انار شکسته؛ باده باران؛ جامه آفتاب؛ اي آفتاب دانش و دين، فطرت؛ باغ سنگ؛ استاد عشق و آزادگان.

در ابياتي از «نامه اي از بند»مي خوانيم:

شامگهان آن زمان که سر زند اختر

از افق آسمان، به جانب خاور

خور به دگر سوي آسمان، رود آرام

تن همه کاهيده، رنگ روي مزعفر

راست چنان چون کسي که بي گنه افتد

در دل بند و شود تکيده و لاغر

گرماروي درسروده ي ديگري با عنوان «گوشواره ي عرش» که آن را در دهه شصت سروده،آورده است:

بزرگوار اماما! دريغ کاين برخي

نه لايق است که مهر تو پوشدش جوشن

نه ذره ي چو مني در خور است مهر تو را

کجاي حوصله، سيمرغ جا دهد ارزن

نخواهم از تو، چو لايق نيم که مهر کني

تو باغسار بهشتي و من يکي گلخن

نه نيز هيچ صلت خواهم از کف تو چنانک

بخواست دعبل از هشتمين امام، کفن

وليک از تو يکتي مسألت ز جان دارم

به جان فاطمه تن زين سؤال هيچ مزن

مرا به حرمت زهرا به حشر وامگذار

به لحظه اي که به پاسخ زبان بود الکن

در بخشي ديگري از دفتر حاضر، چکامه هايي را که شاعرآغاز کرده است و  استادان و دوستانش پاسخ داده اند را آورده شده است. يکي از اين چکامه ها، با عنوان « آن سوتر از چکاد دماوند» را مرور مي کنيم:

فيروز باد کوه دماوند و کردرش

کاستاده چون اميري در پيش لشکرش

آن کوه هاي خرد و کلان پيش روي او

خود لشکر وي اند، ستاده برابرش

وان جاي جاي چادرک مه به دره ها

گويي بپاست خرگه خيل مظفرش

وان ابرک سپيدک بر جسته بر ستيغ

گويي پري ست بر زده بر فرق مغفرش

آن تيغ آذرخش که بر مي جهد ز ميغ

گاهي فراز بام چاد تناورش...

در ادامه پاسخ اميري فيروزکوهي را در ابياتي مرور مي کنيم:

هيچ وقت از گنهم چاره به تدبير نبود

سراين کارم اگر زود و اگر دير نبود

با چنين نقص خرد آدم حيرت زده را

حسن تقدير در اين بود که تدبير نبود

مرغ حق را دهن آلوده نمي بود به خون

گفتن حق اگر اين گونه گلوگير نبود

منع پيري ست که دست و دل من برد زکار

ورنه هيچ از گنهم چشم و دل سير نبود

پايم از جمع حريفان به دگر سوي نرفت

حلقه ي انس، کم از حلقه ي زنجير نبود...

همچنين در بخش ديگري از اين مجموعه به چکامه هايي که استادان و دوستان شاعر آغاز کرده اند و وي به آنها پاسخ داده است، اشاره شده است:

در چکامه اي از مشفق کاشاني، آمده است:

از دامن سحر چوبر آرد سر آفتاب

تا آشيان مهر فشاند پر آفتاب

تا خاک دان سرد کندگرم جوش عشق

از غرفه هاي نور گشايد در آفتاب

در رستخيز شعله علم بر کشد به اوج

بي تاب همچو کاوه ي آهنگر آفتاب

مستي نشاط در قفس هستي آورد

ريزد مي حيات چو در ساغر آفتاب

در پاسخ به اخوانيه ي مشفق مي خوانيم:

همگام يار مشفق من، زد سر  آفتاب

بشکفت چون گل از افق خاور، آفتاب

تا کي منش کنار خود آرم دوباره باز

تا کي کشد دوباره ز رخ، معجر آفتاب

آمد مگر دوباره مرا جان به بر، که باز

يار آمد و ازوست مرا باور آفتاب

آن مشفق يگانه ي شيرين سخن کزو

گيرد زلطف و پاکدلي زيور آفتاب

امروز آمد از ره ديگر، چو در کنار

گفتي بر آمد از طرف ديگر، آفتاب...

 

 

 

شنبه 3 دی 1390 - 13:24


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری