دوشنبه 1 بهمن 1397 - 19:37
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

آن شمع سر نهاده

 

آن شمع سر نهاده

نويسنده : محمد رضا اصلاني

ناشر :  انتشارات سوره مهر

نوبت چاپ : اول 1389

 

قصه مردان انقلاب از وقتي آغاز شد، که مردم اين ديار، عليه ظلم به پا خواستند. آنان از هر کوي و برزن به ميدان مبارزه قدم گذاشتند و گوش به فرمان رهبري سپردند که دور از وطن بود.

يکي از اين قصه هاي خواندني، روايتي است از زندگي شهيد محمد مهدي حاج ابراهيم عراقي، که محمد رضا اصلاني آن را به صورت داستان به رشته تحرير درآورده است.

در قسمتي از اين کتاب به چگونگي نگهباني حاج مهدي، براي آنکه امام در سال هاي اوج اختناق در دهه چهل بتوانند راحت سخنراني کنند، اشاره شده است، در اين باره مي خوانيم: دست ها و دل ها مي لرزيد، لحظه ي ديدار نزديک بود؛ عصر عاشورا...

«ـ فکر مي کني آمدن آقاي خميني به مصلحت باشد؟ به جز مدرسه، تمام خيابان ها و کوچه هاي اطراف پر از جمعيت است،

ـ حاج آقا حيدري، از اول صبح همه جا جار زده اند که آقاي خميني در مدرسه ي فيضيه سخن راني مي فرمايند. مردم دسته دسته آمده اند و منتظر هستند، فقط من و شما دير رسيده ايم.

حاج مهدي عراقي گردن کشيد و درياي جمعيت را ديد که حلقه هاي ناپيداي جمعيت مؤتلفه ي اسلامي، آنها را در ميان گرفته بودند، دورتر از آنها، حلقه هاي شکسته اي از نيروهاي مسلح و مأموران امنيتي ديده مي شدند.

سخنراني به موقع شروع شده بود و با برنامه پيش مي رفت، حرف هاي آقاي خميني به راحتي شنيده مي شد، موجي آرام بر پهنه ي درياي جمعيت مي وزيد. حمله به دشمناني که در کسوت دوستي، سوداي چپاول دارايي و اعتبار ملت را داشتند، بر همگان خوش مي آمد. دفاع از عالماني که سربلندي و پيشرفت وطن را مي خواستند و با نابودي سرزمينشان مخالفت مي ورزيدند، به کام حاضران، شيرين و گوارا بود. ضبط صوت هايي که پنهاني به صحن مدرسه آورده شده بود روشن بودند و بي صدا کار مي کردند.

حاج مهدي عراقي به بهانه ي فرار از فشار جمعيت و بدون حرکتي ناشيانه بارها موقعيت خود را ترک کرد و با دوستانش گفت و گو کرد، نوارهاي ضبط شده مي بايست شبانه به تهران برده مي شد.»

در بخش ديگري از کتاب به دستگيري امام خميني و راه پيمايي 15 خرداد اشاره شده است: ... هجوم گسترده به منزل آقاي خميني آغاز شده بود، دستگيري امام خميني و ايجاد ترس و وحشت در دل طرفداران او، هدف اصلي به شمار مي رفت.

ـ روح الله خميني منم به کسي کاري نداشته باشيد....

چشمان حيران با شوق و تحسين مردي را مي ديدند که سخن راني اش ولوله اي در کشور برانگيخته بود و نوار سخنراني اش در مدت يک روز به هر شهر و دياري از وطن راه يافته بود.

سحرگاهان  موقعي که بانگ اذان صبح از بارگاه حضرت معصومه(س) و گلدسته هاي مسجد ها بر مي خاست، شهر آرام و خاموش بود، نمازگزاران غمگين و انديشناک در صف هاي منظم نماز ايستاده بودند و براي ايستادگي در برابر هر حادثه اي احساس آمادگي مي کردند، گروه هاي متحد فداييان اسلام پس از بر پا داشتن نماز ظهر تشکيل جلسه دادند. حاج مهدي عراقي، گزارش کامل روزهاي گذشته را براي نيروهاي حاضر خواند، پس از او، حاج صادق اماني، وسپس برادرش پيشنهادهايي را مطرح کردند، در پايان تصميم به برگزاري راه پيمايي روز پانزدهم خرداد گرفته شد... در سرتا سر بازار حتي حجره اي باز نبود، تيمچه ها خلوت و خالي از فروشنده و خريدار شده بودند، در غرفه اي کوچک از اتاق هاي مشرف به ميدان، حاج مهدي عراقي نشسته بود، تنها گروهي از هيئت هاي مؤتلفه ي اسلامي مأموريت داشتند که اخبار تظاهرات را از محله هاي ديگر به او برسانند و بقيه اطلاعي از آن جا نداشتند.

در ادامه به اعتراض و عزيمت سيل خروشان علماي طراز اول قم به تهران و در نهايت آزادي امام از حبس ونيز  به جزئيات اين راهپيمايي که در ماه محرم انجام مي گرفت، اشاره شده است: با شکسته شدن سد ناپيدا، درياي راه پيمايان به ميدان بهارستان کشيده شد و در برابر مجلس شوراي ملي آرام گرفت.

حاج مهدي عراقي روي پنجه‌ي پا بلند شد، گردن کشيد و يک زره پوش مسلح به مسلسل را ديد و صف طولاني و زنجيروار پليس و کماندوهاي مجهز به سلاح هاي پيشرفته را. قرآن کوچکش را که تا لحظات پيش و قبل از خواندن شعارها براي مردم قرائت کرده بود، در جيب پيراهنش گذاشت، زهر خندي زد و گفت: اينجا را هم مثل مسجد امام محاصره کرده اند.

نحوه ي دستگيري، بازجويي و سپس آزادي حاج مهدي عراقي در بخش بعد بررسي شده است، همچنين دستگيري امام و تبعيد ايشان به ترکيه، کشتن حسن علي منصور، رئيس دولت وقت، ودستگيري مجدد حاج مهدي عراقي و گروه ديگري از افراد مؤتلفه‌ي اسلامي، از ديگر حوادثي است که در اين کتاب مرور شده است:

«از به قتل رساندن حسنعلي منصور تا دستگيري شما فقط هجده روز فاصله وجود دارد، بيشتر دوستانت شناسايي و دستگير شده اند و با سرعت به پرونده تان رسيدگي خواهد شد، بهتر نيست عاقلانه تصميم بگيريد؟  حاج مهدي عراقي به انگشتان دستش که ناخن هايش را به تازگي کشيده بودند نگاه کرد و ساکت ماند، شدت آن درد طاقت سوز در خاطرش باقي مانده بود، دست هايش هنوز مي سوخت و انگار که سوزن به چشمانش فرو مي بردند...»

«آخرين روزهاي سال با شتاب سپري مي شد و عطر بهار همه جا را پر کرده بود. جلسه هاي محاکمه ي سخت و طولاني با گرفتن آخرين دفاع از متهمان پايان يافت و انتظاري تازه آغاز شد، مأمور بدرقه اي که آن ها را به جلسه ي رسيدگي مي برد از غفلت بقيه استفاده کرده بود : ...اگر به اعدام محکوم شديد فورا تجديد نظر بخواهيد؛  نوشتن وصيت نامه راهم فراموش نکنيد از همين امروز بنويسيد چون وقتي دادگاه به اعدام شما رأي بدهد، آن قدر دست و پايتان را گم مي کنيد که هوش و حواسي برايتان نمي ماند. ختم رسيدگي اعلام شده بود،... هيئت رسيدگي کننده نخست به اعدام چهار تن( حاج صادق اماني، محمد بخارايي، رضا صفارهرندي و مرتضي نيک نژاد) رأي داد، سپس با توجه به محتويات پرونده و متن کيفر خواست، وارد شور شد. در نتيجه نام حاج هاشم اماني و حاج مهدي عراقي هم جزو محکومين به اعدام نوشته شد. اما مدتي بعد با گرفتن تخفيف به حبس ابد محکوم شد.»

 روزهاي سخت زندان وخاطرات تلخ وشيرين آن،  مرگ خواهر حاج مهدي در اين ايام و بيماري وي که منجر به نابينايي مي‌شد از مطالب خواندني و تعمق بر انگيز اين اثر مي باشد: اعتصاب غذاي زندانيان ضد امنيتي، پنجمين روزخودرا مي گذراند، آنها به چگونگي طبخ غذا اعتراض داشتند، سرانجام گروه هاي مختلف، حاج مهدي عراقي را به نمايندگي انتخاب کردند و به آشپزخانه فرستادند، به زودي اعتصاب ها پايان يافت و زندانيان راضي و خشنود شدند، اين حادثه زنگ خطر را براي گردانندگان ندامتگاه مرکزي به صدا در آورد.

آنها براي بي اعتبار کردن نماينده‌ي زندانيان دست به کار شدند: «بعد از شروع به کار اين زنداني وضع غذاي زندانيان به طور چشم گيري بهتر مي شود و بهانه جويي ها پايان مي پذيرد اما نام برده هنگامي که در آشپزخانه به سر مي برد با تلفن با خارج زندان تماس مي گيرد و خطر مسموم سازي غذاي زندانيان و مأمورين هم وجود دارد، به اين گونه اشخاص نمي توان اعتماد کرد، البته توسط نماينده ي دادرسي ارتش به اين کار گمارده شده، بهتر است در اين مورد داديار ناظر زندان در جريان امر قرار گيرد تا در صورت موافقت به او اجازه ي دخالت در طبخ غذاي زندانيان داده نشود و از سمت خود بر کنار شود...گردانندگان زندان به تلاش خود بر ضد حاج مهدي ادامه دادند و به نتيجه ي دلخواه رسيدند، او را به اتهام کمک مالي به زندانيان از آشپزخانه به اندرزگاه مجردي تحويل دادند تا دوره ي بازداشت خود را بگذراند...»

همچنين در ادامه مطالب كتاب در خصوص عفو او در جشن پنجاه ساله‌ي حکومت پهلوي و به همين مناسبت آزادي او از زندان و سفرش به پاريس براي زيارت امام و بررسي اوضاع، و در رکاب ايشان قرار گرفتن تا لحظه ي ورود به ميهن از مطالب خواندني بخش ديگري از کتاب حاضر مي باشد.

در خصوص عزيمت امام و همراهانشان به ايران مي خوانيم: ...عاقبت هواپيما در باند فرودگاه بر زمين نشست ، گزارشگر چابک و جواني که با موج جمعيتبه عقب رانده شده بود با خود زمزمه کرد ، پرواز انقلاب در فرودگاه تهران؛ همه ي چشم ها و دوربين ها در خروجي اين پرنده آهنين بال را نشانه رفته اند تا آمدن رهبر انقلات به ميهن را در تاريخ به ثبت برسانند. فرصتي براي نوشتن نبود، در گشوده شده بود تا انتظار و اضطراب پايان پذيرد.

مردي سپيد موي خارج شد و شجاعانه قدم بر پله نهاد، با وقار ايستاد و به هر طرف نگاه افکند سپس در حالي که مراقب هر چيز و هر کس بود وسينه را براي هر بلايي سپر کرده بوداز پله ها پايين آمد. ساعتي بعد او را شناختند؛ ساعتي بعد، هنگامي که رهبر انقلاب و همراهانش از شاهراه گل آذيني که ملت ساخته بود ، مي گذشتند...

در بخش انتهايي کتاب به شهادت حاج مهدي اشاره شده است، که در چهارم شهريور سال1358 شمسي اتفاق افتاده است.

کتاب حاضر براي جوانان علاقمندي که دوران ستم شاهي و دوران شکوفايي انقلاب را نديده و درک نکرده اند بسيار مفيد و روشنگر به نظر مي آيد.

 

 

 

 

شنبه 3 دی 1390 - 13:19


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری