سه‌شنبه 25 مهر 1396 - 23:58
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

علي الله سليمي

 

از نسل فردا

 

 

چند نكته درباره مجموعه‌داستان «سرخيِ من از تو»

 

نكته‌ اول: نقد مجموعه‌داستان به‌مراتب سخت‌تر از نوشتن مجموعه‌داستان است. اين يك حكم كلي نيست. براي بسياري از منتقدان، چنين است. دليلِ آن هم اين است كه بايد مؤلفه‌هاي مشترك بين چند داستان را استخراج كرد و راجع به آن‌ها سخن گفت تا نوشته به بي‌راهه نرود و نامنسجم نباشد. اما تمام مجموعه‌داستان‌ها به اين قاعده‌ي اشتراك تن نمي‌دهند و منتقد را مجبور مي‌كنند تا سَر و بُنِ سخن را بگذارد و هر بار از دري ديگر سخن بگويد و ديواري ديگر. حال وقتي قرار است از مجموعه‌داستاني بنويسيم كه محصول چند نويسنده است، ماجرا به‌شدت پيچيده‌تر مي‌شود. به همين منظور سعي ما در اين نوشته بر اين است تا تنها درباره‌ي بعضي داستان‌ها بنويسيم. پيش از رسيدن به نكته‌ي بعدي عرض شود كه دليلِ سخن گفتن از برخي داستان‌ها، ضعف يا قوت آن‌ها نيست؛ دليل مطالبي‌ست كه به دليل نگارنده بيشتر به چشم مي‌آيد.

نكته‌ي دوم: نخستين داستانِ مجموعه كه نام كتاب نيز برگرفته از آن است (سرخي من از تو نوشته‌ي محمداسماعيل حاجي‌عليان) با نوعي تناقض در روايت مواجه است كه مثلِ آن را در داستان ايراني نخوانده‌ام. ماجرا از اين قرار است كه راويِ داستان، داناي كل است اما زبانِ داستان، زباني كاملاً عاميانه و به شيوه‌اي شكسته و لَق؛ «صداي دندوناي بهمنارو مي‌شنيد كه روي ناخنش ضرب گرفته بودن؛ اما اون تو يه دنياي ديگه بود و با شيطنتي كه هر سال همين موقع تو چشاش غوطه‌ور بود...» (ص 13) اين زبان كه نمونه‌اي از آن را خوانديد، با وضعيت راويِ داناي كل، موقعيتي پارادوكيسال مي‌سازد. چرا؟ حقيقت اين است كه راويِ داناي كل (چه محدود و چه نامحدود)، نشان از موجودي دارد فرانساني؛‌ يعني كسي كه به رفتارها و گفته‌ها، پيش از آنكه به روايت درآيند، آگاه است. راويِ داناي كل مي‌داند چه اتفاقي خواهد افتاد و حتي اگر هم نداند، داناييِ بيشتري نسبت به شخصيت دارد. حالا وقتي براي چنين راوي‌اي، زباني عاميانه و شكسته انتخاب مي‌كنيم، ذهن را به سمت راويِ اول‌شخص كشانده‌ايم (مثل داستان دوم، سياه و سفيد، نوشته‌ي مريم دره‌شوري). يعني راويِ داناي كل را به صورتي انساني تصوير كرده‌ايم. اين وضعيت مي‌تواند حامل دو معنا باشد: اول اينكه قصد داشته‌ايم روايتِ دانايِ كُلّي را در وضعيتي طنزآميز به نقد بكشيم و يا اينكه در معني دوم خواسته‌ايم به مخاطب نزديك‌تر شويم. داستان «سرخيِ من از تو»، حامل معناي اول نيست و مؤلفه‌هاي ديگر، نشان از آن استهزاء يا انتقادي كه ذكرش رفت ندارند. اما معناي دوم؛ براي نزديك شدن به مخاطب، راوي داناي كل مي‌تواند به ذهنيت او نزديك شود و نيازي به استفاده از زبان عاميانه نيست. البته آزموني كه نويسنده‌ي محترم در اين داستان انجام مي‌دهد و از چنين زباني براي راوي داناي كل استفاده مي‌كند، آزموني جسارت‌آميز است و همين جسارت،‌ درخورِ تحسين.

نكته‌ي سوم: تعريفي كلاسيك براي داستان كوتاه وجود دارد كه منسبت است به «ادگار آلن پو». او اعتقاد دارد داستان كوتاه، داستاني‌ست كه بتوان آنرا در يك نشست خواند. و انتقادي نيز بر اين گفته وجود دارد منتسب به «ويليام سارويان». او نيز اعتقاد دارد نشست‌هاي هر انساني با ديگري تفاوت دارد؛ ممكن است من يك ساعت بتوانم بنشينم و كتاب بخوانم و كسِ ديگري سه ساعت! اين گفته‌ها حكايت از آن دارند كه مرزِ داستانِ كوتاه و بلند چندان روشن نيست. اما براي پررنگ كردنِ اين مرز، مؤلفه‌هايي وجود دارد كه يكي از آن‌ها، توسل به اتفاق‌ها، خرده‌روايت‌ها،‌ شخصيت‌ها و در كل نشانه‌هاي داستاني‌ست. اين مقدمه را از آن جهت آوردم تا بگويم برخي از داستان‌هاي اين مجموعه، بيش از آنكه داستان كوتاه باشند، داستان‌ها يا رمان‌هايي كوتاه‌شده‌اند. يعني اتفاقات چنان قابليتِ بسط دارند و طرحِ داستان چنان قابليت گسترش دارد كه در وهله‌ي اول احساس مي‌كنيم با داستان‌هايي كوتاه‌شده مواجه‌ايم تا داستان كوتاه. به عنوان مثال مي‌توان به داستان «شانه» نوشته‌ي «مژده عباسي» و «و درخت‌ها  هاي‌هاي گريه مي‌كردند» نوشته‌ي «مهدي زارع» اشاره كرد. از داستان‌هايي نيز كه اتفاقا جايِ بسط و گسترش نيز ندارند و همان هستند كه روايت شده‌اند، مي‌توان به «يك تكه كيك» نوشته‌ي «مريم دره‌شوري» اشاره كرد؛ مردي قرار است فرزندش را به خاطر عقب‌ماندگي از مادرش جدا كند. زن و شوهر هر دو چنين تصميمي دارند اما زن كمي سُست‌تر شده. در نهايت هم راضي مي‌شود و با چشماني اشك‌بار، كودك را به دست شوهرش مي‌دهد. بيش از اين چه مي‌توان گفت؟! داستانِ كوتاه يعني به همين ميزان روايت؛ نه جمله‌اي بيشتر و نه كمتر.

نكته‌ي چهارم: «شب،‌ سگ، آدم» نوشته‌ي «عبدالواحد برهاني» يكي از بهترين داستان‌هاي اين مجموعه است. راويِ اول‌شخص در حال روايتي ماليخوليايي‌ست كه در پايان مي‌فهميم اعتمادي بر آن نيست. روايت چنان دقيق پيش مي‌رود و مديريت داده‌هاي داستاني چنان با مهارت انجام مي‌شود كه احساس مي‌شود جايِ اين داستان در اين مجموعه نيست و يك قدم از تمام داستان‌هاي مجموعه فراتر است. به‌خصوص زبانِ محليِ داستان فوق‌العاده با فضاي اكسپرسيونيستيِ آن، هم‌‌خوان است. ماجرا مربوط مي‌شود به خانه‌اي كه در آن سگي طوله‌هايي زاييده و هر شب در حالِ خوردنِ يكي از آن‌هاست. فضاي خانه هم چيزي از تيرگي بيرونِ خانه كم ندارد؛ زن و مردي كه چيزي براي سير كردنِ كودكِ شيرخوارشان ندارند. مرد، در اين توهم است كه نكند زن در حال خوردنِ طوله‌سگ‌هاست و.... درست است!‌ داستان فوق‌العاده تير و تار است اما شيوه‌ي روايت و پرداختِ آن دستِ‌كمي از داستان‌هاي «ساعدي» ندارد.

نكته‌ي پنجم: پيش از ذكر اين نكته،‌ حيفم مي‌آيد كه به داستان «بيگ‌بابه» نوشته‌ي «حبيب‌الله صادقي» اشاره نكنم؛ داستاني‌ با پاياني فوق‌العاده كه از نويسنده‌اي خوش‌ذوق حكايت دارد. و اما نكته‌ي پنجم، نكته‌اي است كه مجري طرح، «خسرو باباخاني» در مقدمه‌ي كتاب به آن اشاره مي‌كند. او از تمام مراكز حوزه مي‌خواهد تا بابت ارسال داستان‌ها اهمال نكنند. و چنانچه مجموعه را بخوانيد خواهيد ديد كه انتشار چنين داستان‌هايي، انصافاً هم جايِ اهمال ندارد. واقعيت آن است چنانچه بعضي از اين دوستان همت كنند و مجموعه‌اي به دست ناشر بسپارند، هيچ كم از مجموعه‌داستان‌هاي باكيفيتي كه در دهه‌ي هشتاد منتشر شده نخواهند داشت و به يقين جايِ خود را در ادبيات داستاني ايران باز خواهند كرد.

 

دوشنبه 28 آذر 1390 - 9:26


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری