جمعه 28 دی 1397 - 14:42
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

سه ديدار بامردي که از فراسوي باور ما مي‌آمد (جلد دوم)

 

سه ديدار بامردي که از فراسوي باور ما مي آمد (جلد دوم)     

«در ميانه ي ميدان»

نوشته :  نادر ابراهيمي

انتشارات سوره مهر

نوبت چاپ: سوم 1389

در ميانه ميدان عنوان جلد دوم «مردي که از فراسوي باور ما مي آمد» است روايتي بخشي ديگر از زندگي نامه امام خميني (ره) در قالب مستند - داستان ، در اين جلد از کتاب نيز گوشه هايي از زندگي پر فراز و فرود امام (ره) مورد توجه  نويسنده قرار گرفته است که از جمله مي توان به سر فصل هايي همچون: خاطراتي از پدر در زندان شاهي و شهادت وي در آنجا در ايام قبل از تولد امام( روح الله)، استفاده از افکار و سخنان عمه (صاحبه بانو)، دوران مبارزه در جواني، حضور با برادر جهت تحصيل علوم حوزوي در اصفهان، سال مصيبتي که وبا هشت تن از نزديکترين کسان امام روح الله خميني، را به کام مرگ کشاند، حکايت هايي از همسر امام(ره)، که هميشه ياور و مشوق همسرش در راه مبارزات سياسي بودند، خاطراتي از مبارزات رجال آن زمان و... اشاره کرد.

در قسمتي از اين کتاب در شرح پرسش ها و دغدغه هاي دردمندانه روح الله جوان مي خوانيم: حاج آقا روح الله، در خلوت سرد بعدازظهر پامنار، مي رفت و با خويشتن مي گفت: کاري بايد کرد، کاري بايد کرد؛ کاري وراي خرده کارهايي که تا به حال کرده اند، کاري از نوع شخم زدني عميق، زيرورو کردني يکپارچه ...

«خدايا! از چه کساني برمي آيد که انجام چنين کاري را بر عهده بگيرد و به انجام رساند؟ از چه کساني بر مي آيد که با تمام هستي خويش در خدمت توباشد؛، مؤمن به قدرت لايزال تو و متکي به نيروي بي پايان ملتي که صدها سال است اسير درد و رنج مانده است، و هنوز، دستي به راستي دست، از آستين خود بيرون نياورده است؟

تاريخ را بايد نوشت؛ و تاريخي بايد نوشت که نمودار جميع لحظه هاي واقعيت و حامل کامل حقيقت باشد. بايد که در اين باب، بسيار بينديشم اما آيا پيش از آنکه اين مملکت را از چنگ اجانب در آوريم، فرصتي براي نوشتن و آموختن چنين تاريخي پيش خواهد آمد؟»

نه سال بعد، در سال 1340 زماني که خبر مرگ آيت الله کاشاني به آيت الله خميني رسيد، استغفرالله گفت، برخاست، و به قدم زدني، انگار پايان ناپذير، در حياط کوچک خانه پرداخت: «کاري بايد کرد، کاري وراي آنچه تا به حال کرده اند، کاري از نوع شخم زدني ژرف... اما دير نبايد کرد..دير نبايد کرد...

خدايا! تو مي داني که ساليان سال است به اين مسئله مي انديشم؛ شايد از آن لحظه که انديشيدن را ياد گرفتم، پس تأمل براي چيست؟ و تعلل؟ »

در فصلي از كتاب نويسنده  به ملاقات زاهدي با آيت الله کاشاني، اشاره مي كند و در باره ي عکس العمل امام خميني در خصوص اين ديدار مي نويسد: حاج آقا روح الله خبر ملاقات زاهدي با آيت الله کاشاني و قول قطعي عامل مصيبت را در باب نفت مي شنود، راديو را خاموش مي کند، ته استکان چاي را سر مي کشد، سوز حادثه ي سياه بيست و هشتم مرداد را با صدها روز سياه و خاکستري ديگر مي آميزد و به ياد خانه ي ذهن مي سپارد، اشک ناپيدا را از گوشه ي چشمان سياه افسرده بر مي گيرد، بر پا مي شود، شال و قبا مي کند و نعلين به پا مي کند، قدس ايران را، با آن مهر وفروتني که متعلق به بانوي بزرگ محبوب اوست و تا پايان زندگي هم در تعلق او مي ماند، از اندروني صدا مي کند و مي گويد: بنده با اجازه، و به اميد خدا، به تهران مي روم؛ به شميران، به ديدار حضرت آقاي ابوالقاسم کاشاني، و به اميد خدا تا آخر شب بر مي گردم، و تک، با يک خوروي همگاني. در انديشه هاي دور و دراز، خويشتن را به تهران مي رساند، و به شميران، و در کوچه باغ هاي شميران، نشاني به دست، سکونتگاه موقت آقاي کاشاني را مي يابد، و در به آرامي مي کوبد.

کسي مي پرسد کيست؟ حاج آقا روح الله، در آني مي انديشد: او را که نمي بايست راه بدهد راه داد و حال احتياط مي کند؛ و جواب مي دهد: بنده سيد موسوي خميني هستم؛ از آشنايان حضرت آيت الله، به زيارتشان آمده ام.

ـ يک دقيقه صبر کنيد ببينم بيدارند، يا نه.

اگر خواب بودند، همين جا قدم مي زنم تا بيدار شوند، حالا مزاحمشان نشويد.

ـ چشم حاج آقا.

ـ بفرماييد حاج آقا، بفرماييد، معذرت مي خواهم، حضرت آيت الله از ملاقات هاي بي مورد پرهيز مي کنند.

ـ از بي موردترين ملاقات ها پرهيز نکردند، حالا...

ـ غافل گير شدند.

ـ اعتبار پرهيز در غافل گير نشدن است آقا!

درست مي فرماييد.. اين را به خودشان بگوييد.

 ـ همين کار را مي کنم، اصلا براي همين کار آمده ام.

 آقاي کاشاني در آستانه ي در مي ايستد؛ دست به چهارچوب گرفته، کوچک، چون وطواط، خسته وخجل ، به استقبال .

حاج آقا روح الله خميني آهسته و سر به زير سلام مي کند، آقاي کاشاني به همان آهستگي پاسخ مي دهد و عقب مي کشد تا راه براي ورود مهمان باز شود.

حاج آقا روح الله روي فرش کهنه مي نشيند.

 آقاي کاشاني، با ته مايه يي از خواهش شرمسارانه، مي گويد: روي تخت... روي تخت بنشينيد لطفا؟

ـ خير.

 آقاي کاشاني بر تخت مي نشيند. سکوت مي آيد و فضاي اتاق را سرشار مي کند و بعد سرريز مي کند به حياط، که بچه ها در آن بازي و غوغا مي کنند، کسي بچه ها را تشر ميزند.

خاموشي بيرون، خاموشي درون را سنگين تر مي کند. چاي مي آورند.

هر دو مرد چاي مي نوشند. نوشيدن آقاي کاشاني، قدري صدا دارد و با لرزش لب ها همراه است. نوشيدن آقاي خميني، اما هيچ صدايي ندارد.

( صاحبه خانم نگاه مي کند به روح الله که چاي را در نعلبکي ريخته است و با صدا مي نوشد.

روحي جان، نوشيدني را بايد بي صدا نوشيد. هرت نبايد کشيد. خوردن و نوشيدن به اندازه، سپاس نعمت هاست و نوعي عبادت است؛ به شرط آنکه با کف نفس همراه باشد، و با اين اطمينان که همسايه گرسنه نيست. صداي دهان، به زيبايي خوردن و نوشيدن صدمه مي زند؛ يعني به زيبايي عبادت. و هر عبادتي، چون متصل به خداوند است، بايد که زيبا باشد؛ چرا که خداوند زيباست، و زيبايي را دوست دارد.

چقدر خوب بود حرف هاي صاحبه بانو و چقدر خوب بود انديشيدن به حرف هاي صاحبه بانو، در فرو دست قلعه ي حسن فلک، در دره ي گل زرد)

در ادامه نيز مي خوانيم: حاج آقا روح الله، مثل بسياري از اوقات، مي رود تا بالاي دره و باز مي آيد و سکوت همچنان باقي است و او نمي خواهد پيش گام در شکستن آن سکوت عبرت انگيز باشد؛ به آن حد که حاضر است از پي سکوت طولاني برخيزد، شکر بگزارد، خداحافظي کند و برود...

در بخش ديگر کتاب نويسنده ضمن شرح ادامه داستان به سالهاي وبا اشاره مي کند: روح الله نگاه مي کرد به چشمان بي نور بچه هاي وبايي، و دلش مي سوخت. نگاه مي کرد به از حال رفته ي هر گوشه افتاده، و دلش مي سوخت، نگاه مي کرد به پيرمردهايي که کنار کوچه ها افتاده بودند و آبي سفيد رنگ و سنگين از زيرشان جوي بسته بود، و دلش مي سوخت. و نگاه مي کرد به آن ها که هنوز زخم وبا زمين گيرشان نکرده بود، و دلش مي سوخت از اينکه مبادا همين امروز يا فردا، آن ها هم گرفتار شوند و از پا درآيند. روح الله به آدم ها آن طور نگاه مي کرد که گويي فردا ديگر ايشان را نخواهد ديد و در نگاه کردن هايش الوداعي تلخ موج مي انداخت، و دلش مي سوخت.

روح الله با فکر فرسوده از مصائبش از خويش مي پرسيد: آيا سلاطين، درد بيماران را احساس مي کنند، و آيا مرگ بچه هاي معصوم برايشان مسئله يي ست، و آيا هيچ گاه در سوگ عزيزي نشسته اند و آيا يک سلطان، همسايه هم دارد تا شبي، سوز دل دردمند همسايه اش خواب را از ديدگانش ببرد، و آيا بزرگان، خان ها و نوکران ايشان هرگز يک مادر وبازده ي روبه موت را که فرزندانش دورش حلقه زده اند و بي چاره نگاهش مي کنند، به چشم ديده اند؟...

روح الله، هر آن گاه در خمين بود و نه به دنبال طبيب و حکيم در ساير بلاد، دستياري صاحبه خانم را مي کرد، به رضايت، و شانزده ساله جوانمردي بود صبور و خستگي ناپذير، و صاحبه بانو از اين سرا به آن سرا مي رفت، به اميد آنکه نجات کساني را ممکن سازد، و مرگ، مسافري عجول بود که هم سفران بسيار مي خواست، و هيچ ترحم نداشت. و چنين شد که بعد از بيست و سه روز که از ورود وبا گذشت، که در اين بيست وسه روز، صاحبه بانو کم خوابي و گرسنگي و عطش و دل آشوبه را تاب آورد، بانوي بزرگ خمين، صاحبه بانو، احساس سرگيجه کرد و ضعف و تهوع، و ناگهان افتاد به استفراغ، ومرگ، دلش از ترحم تهي بود و نگاه نکرد که اين صاحبه خانم، سردار پيشتاز ستم ديدگان خمين است و خون زنده جاري رگ هاي خمين و تکيه گاه درماندگان خمين، و سرودي دلنشين در گوش رعيت خمين، وهمدرد درد آشناي همه کس...

ابراهيمي در بخشي از مقدمه کتاب که به همسر امام خميني(ره) و تمامي ياران و همراهان ايشان، تقديم شده، نوشته است، در اينجا در پيشگاه شما مردان وزنان با ايمان ايراني که ايران را عاشقانه و پرشور مي خواهيد و آرزومند وطني سربلند و قدرتمند هستيد، به جميع معتبرات خويش سوگند مي خورم که آنچه در اين داستان گفته ام، به اعتقاد و باور خودم، عين حقيقت است و جز حقيقت، هيچ نيست و بخشي از حقيقت که بتواند بخش هاي ديگر حقيقت را نفي و انکار کند، نيز نيست.

 

 

 

دوشنبه 28 آذر 1390 - 9:20


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری