جمعه 28 دی 1397 - 14:41
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

سه ديدار با مردي که از فراسوي باور ما مي آمد (جلد اول)

 

سه ديدار با مردي که از فراسوي باور ما مي آمد (جلد اول)

«رجعت به ريشه ها»

نوشته ي: نادر ابراهيمي

نوبت چاپ: سوم 1389

انتشارات سوره مهر

کتاب حاضر جلد اول از مجموعه اي مستند داستاني است که نادر ابراهيمي آن را در بين سالهاي 75 تا 77 نوشت و شامل تجربيات شخصي اين نويسنده از ديدار با امام خميني (ره) و ثبت داستان گونه اين رويداد و نگارش زندگي معمار كبير انقلاب اسلامي است که جلد اول آن با عنوان «رجعت به ريشه ها» براي نخستين‌بار در  سال 77 و سپس جلد دومش با نام «در ميانه ميدان» توسط حوزه هنري انتشار يافت.

نادر ابراهيمي نويسنده كتاب در خصوص شيوه نگارش اين اثر مي نويسد: «من داستان مي نويسم، تاريخ نمي نويسم تاريخ هاي بسياري قبل از من نوشته شده است و هم زمان با من و بعد از من نيز نوشته مي شود و خواهد شد؛ اما داستان فقط يك بار نوشته مي شود؛ فقط يك بار. آن ها كه واقعيت را مي خواهند نه حقيقت را ، و طالب واقعيات تاريخي هستند نه حقايق انساني مي توانند بي دغدغه خاطر، به بهترين تاريخ ها مراجعه كنند...»

جلد نخست اين کتاب به نام «رجعت به ريشه ها» كه چاپ سوم آن پيش رو قرار دارد به شرح وقايع دوران کودکي امام راحل و شکل گيري شخصيت وي در دامن پر مهر مادر و صاحبه خانم( عمه ايشان)، مرام و منش پدر امام(ره) و نحوه شهادت ايشان، حضور بنيان گذار کبير انقلاب در کلاس درس مدرس، بررسي شجره نامه اجداد امام و شرحي از زندگي پدر ايشان، مراحل آشنايي امام با دختر حاج آقا ثقفي تا ازدواج پرداخته است.

در قسمتي از اين اثر مي خوانيم: «طلبه يي گفت: جناب مدرس! در کوچه و بازار مي گويند که شما، مشکلتان با رضاخان ميرپنج در اين است که سلطنت را مي خواهيد نه جمهوري را؛ و اعتقاد به بقاي خاندان سلطنت داريد و نظام شاهنشاهي را موهبتي الهي مي دانيد؛ حال آنکه رضاخان ميرپيج و سيد ضياء و بسياري ديگر مي گويندکه کار سلطنت، تمام تمام است، و عصر جمهوري فرارسيده است...

مدرس مدتها بود با اين ضربه ها آشنايي داشت و با درد اين ضربه ها، و به همين دليل هميشه پاسخ را در آستينش داشت.

ـ  خير آقا خير.. بنده با سلطنت چه از آن قاجار باشد چه ديگري و ديگري، ابدا ابدا موافق نيستم؛ يعني راستش اصولا نظام سلطاني را نظام مطلوبي براي امت و ملت نمي دانم؛ زيرا هيچ سلطاني تاکنون نيامده است که اجراکننده فرمان هاي الهي باشد، و همان باشد که خداوند اشاره فرموده است...اما اين قول بي شاخ و دم که معلوم نيست از کدام جهنمي ظهور کرده  چطور او را يافته اند و چطور او را از درباني سفارت آلمان به اينجا رسانده اند، تمام وجودش خود خواهي و زور پرستي و ميل به استبداد و اطاعت از انگليسي هاست، شما، حرفي داري فرزندم؟

ـ از کجا دانستيد که حرفي دارم حاج آقا؟

ـ از نگاهتان، در نگاهتان اعتراضي هست.

ـ مي گويم: شما به تنومندي رضاخان اعتراض داريد يا به بيگانه پرستي اش؟

ـ منظورت چيست فرزندم؟

ـ زماني که ضمن بحث، مي فرماييد اين غول بي شاخ و دم، انسان ياد لاغري بيش از حد شما در برابر غول اندامي رضاخان مي افتد و اين طور تصور مي کند که مشکل شما با رضاخان، مشکل شکل و شمايل و تنومندي اوست نه اينکه او را آورده اند، بي هيچ پيشينه در علم سياست و دين، و جاهل است و مستبد، و به دليل همين جهل هم او را نگه داشته اند نه هيکل.

مدرس سکوت کرد. طلاب جوان، به حاج آقا روح الله بد نگاه کردند. روح الله به دلايلي که براي خود داشت، از قم مي آمد، به خانه ي برادر مي رفت، خستگي مي گرفت و از آنجا تک وتنها مي کوبيد و مي آمد به ديدن مدرس وخاموش مي نشست و نگاه مي کرد و گوش مي سپرد به حرف هاي مدرس و ديگران، و اين کار را سه بار تا به حال کرده بود، و اين نخستين بار بود که دهان باز مي کرد.( اگر حاج آقا لواساني جوان ميلي به آمدن به تهران و به خانه ي مدرس نشان مي داد، البته، روح الله، خيلي دلش باز مي شد و مثل ديگران، شانه به شانه ي دوست به ديدن مدرس مي آمد، اما سيد لواساني جوان، اصولا گرايش به اين بازار نداشت. فقط شب ها، گاهي، مي نشست به سخنان ملا روح الله گوش مي سپرد، سر تکان مي داد و مي گفت: روح الله جان! سرت را فقط براي بالاي دار ساخته اند، فردا اگر نوبت حاج آقا مدرس است، پس فردا نوبت توست. او را اگر در شصت سالگي مي آويزند، تو را، همين طور، در بيست سالگي.

ـ مدرس پنجاه و شش سال دارد، من بيست و دو سال دارم، يادت باشد!

ـ سکوت به درازا کشيد. ملا روح الله دانست که ضربه اش ساده اما سنگين بوده است...»

در بخش ديگري از کتاب به گفت و گوي مدرس با سيد روح الله(ره) اشاره شده، ...نفت ما مي رود، گندم ما مي رود، مرواريد ما مي رود، طلاي ما، فيروزه ي ما، فرش ما، ابريشم ما، خون ما...همه مي رود... و من ديگر جز همين آه و ناله که مي کنم، فريادهاي کوتاه که مي کشم، اعتراض ها که مي کنم، نمايش ها که مي دهم، و خرده سنگ ها که به سينه مي زنم کاري از دستم بر نمي آيد، سيد جوان! گوش کنيد و فراموش نکنيد! حال ديگر برازنده ي مدرس است که شهيد شود، نه آنکه خرده خرده حقير شود و در کنج يک روستا، بي صدا بميرد... شما که مي گوييد مدرس، بار مسئو ليت هايش را زمين گذاشته است، جواب مرا بشنويد! قبول! بنده زمين گذاشته ام، ديگر نمي کشم، اين بار، حريف تازه نفس مي طلبد؛ و شما آقا روح الله عزيز که با اين نگاه خطرناکتان،  اين بيان مؤثرتان، اين قدرت تحليلتان، اين جواني و توانمند ي تان و اين بي پروايي بي نظيرتان، طلاب را در يک نشست مغلوب و مجذوب خود مي کنيد، برداريد اين بار را از زمين! برداريد به دوش بکشيد، رنج بکشيد، عذاب بکشيد، خون بخوريد، شلاق بخوريد، زخم بخوريد، و کار را، يعني بار را به منزل برسانيد. خدا نگهدارتان باشد. امروز ديگر دل و دماغ حرف زدن ندارم، شما هم نداريد، دائم دعايتان مي کنم، از خدا مي خواهم که پشت و پناهتان باشد.

حدود يک ماه پس از اين ديدار آقاي مدرس را در همان کوچه ي تنگ که به کلبه ي محقرش مي رسيد، سه آدم کش تازه کار رضاخاني در ميان گرفتند و به گلوله بستند...

در بخش ديگر نويسنده با نگاه خاص خود از زبان امام در دوران نوجواني شخصيت استثنايي ايشان را مرور مي کند: ديگر به جايي رسيده بود که عميقا احساس تنها ماندگي مي کرد، آقا روح الله را عرض مي کنم، احساس فاصله، دره اي ميان او و ديگران، که هر سحر؛ مي ديد که قدري ژرف تر شده است.

اين تنهايي را بعضي ها گمان مي کردند که دوست دارد؛ که اصلا خودش آن را پي ريخته است؛ که خودش کناره مي گيرد، که خودش مجذب خلوت است؛ اما اين طور نبود، ديگران؛ به هنگام رشد، بر مي آمدند، او فرو مي رفت، براي او انگار که خدا در اعماق بود نه در افلاک؛ و با وجود اين، تنهايي را طالب نبود. دلش مي خواست خدا را همان جايي بيابد که همگان مي يافتند؛ در کوچه و بازار، مسجد و آسمان. دلش مي خواست مي توانست با همگان بجوشد، بازي کند، بخندد و حرف بزند؛ اما نمي شد؛ فقط همين را حس مي کرد که نمي شود؛ حريم ، ضريح، مرغ باغ ملکوتم، ديوار تنومندي از سؤال.

خداوند چرا همه ي اين چراها را بر سر من بينوا خراب مي کني؟ چرا فقط من بايد گرفتار اين همه سؤال بي جواب شوم و مستأصل؟ خداوندا! چرا برادران بزرگ مرا مبتلا به سؤال نکردي؟ و چرا ايمان ايشان را آن چنان استوار ساختي که هيچ گاه پرسشي در باب هر آن چه که پيش آمده است و آنچه که پيش خواهد آمد، خوب است که بيايد، به ذهنشان نمي آيد؟

چرا اين برادر بزرگ من نورالدين، اين چنين بي دغدغه نماز مي خواند، لبخند بر لب، راضي و شاد؛ و مرتضي، برادر بزرگ تر من، اين طور ساده دل، آسوده و آرام قرآن مي خواند؛ اما مرا موظف کردي که از پي هر نماز، در اين سن و سال ناچيز زار بزنم، زار بزنم و چرا هنگام قرائت قرآن بايد که فشار هر واژه ات را بر روح مغموم خويش احساس کنم؟

خدايا! چرا دل آواره ام را عيادي نيست و طلاي اشکهايم را عياري؟

خوبم که به عذابم مي آزمايي يا بدم که بر کوه رنج هايم مي افزايي؟

چرا کسي نيست بداندکه جهان چنان است که گويي بر گرده ي ضعيف منش نهاده اند، و درد چنان است که گويي آنرا نه براي قلب محقر من، که براي کوه تحمل آفريده اند و در قلب محقر منش منزل داده اند؟  آقا روح الله نوجوان، سر به ديوار بلند مبهمات مي کوبيد و تن به تنه ي تنومند بي عدالتي؛ و فايده ي پر درد اين کار، سرسخت شدن بود و تن ورزيدن براي روز بزرگ.

«ـ پدر را به آساني کشتند و قاتلانش هم، روز روشن، از پيش چشم يک گروهان تفنگچي گريختند، بله؟ به همين سادگي؟

ـ فدايتان شوم آقا! صد بار گفتيد به همين سادگي؟ و من عرض کرده ام که خير، نه به همين سادگي؛ چون هيچ يک از خان هايي که جعفرقلي خان و ميرزا قلي سلطان را برانگيخته بودند و اجير کرده بود به کشتن حاج آقا مصطفي، بعد از شهادت آقا مصطفي، حاضر نشدند به قاتلان پناه بدهند، سهل است که از بيخ انکار کردند حضورشان را در اين ماجرا، سهل است که پنجاه نفر را هم راه انداختند دنبال اين بخت برگشته هاي از اينجا رانده از آنجا مانده، به قصد سر به نيست کردنشان، و محو رد پا و مثلا مشارکت در خون خواهي؛ و عذاب بزرگ جعفرقلي و ميرزاقلي، تازه از اينجا شروع شد.»

نويسنده در ادامه به روزهاي تبعيد امام دور از زادگاهش اشاره مي کند و در دنباله ي اين داستان آن را پي مي گيرد، قسمتي از آن را مرور مي کنيم: آقا نماز ظهرش را خوانده بود، چاي دوم را خورده بود، چند آيه را به تفکري نو نشسته بود، و حال تکيه داده بود به آن بالش نرم قديمي تا نرم نرمک، سفر هميشگي اش را به زادگاه محبوب خويش آغازکند؛ به کنار آن جويبار خوش زمزمه، که از بالاي دره ي گل زرد، از قلب آن رشته کوه کوتاه از کمر دونيمه شده مي گذشت، و آن قلعه ي کهن سال کم جمعيت حسن فلک، و آن قلعه ي به تقريب متروک گل زرد برود، قدمي بزند، بدود، بنشيند، سنگي پرتاب کند، نفس هاي عميق بکشد، آسمان پاک را نظاره کند و دست ها را به دو سو برافرازد: خدايا! در اين راه خوف انگيز دستگيرمان باش! ما بي تو هيچيم، هيچ در هيچ...

و باز همه چيز را به ياد مي آورد: زنده ي زنده، رنگين، نوجوان، شاداب، معطر، شيرين و گاه شور و تلخ وگس و تند...

در اين حال همه مي دانستند که در اتاق آقا را نبايد بزنند، چيزي نبايد بياورند، نبايد ببرند؛ و بيرون نبايد با صدايي بلندتر از صداي نسيم، سخن بگويند.

ابراهيمي درمقدمه ي چاپ نخست اين مجموعه آورده است: من داستان مي نويسم، تاريخ نمي نويسم، تاريخ هاي بسياري قبل از من نوشته شده است و همزمان با من و بعد از من نيز نوشته مي شود و خواهد شد، اما داستان فقط يک بار نوشته مي شود، فقط يک بار.

وي سپس توصيه کرده است: آن ها که واقعيت را مي خواهند، نه حقيقت را و طالب واقعيات تاريخي هستند نه حقايق انساني، مي توانند به بهترين تاريخها مراجعه کنند.

مولف كتاب، نادر ابراهيمي ، از نويسندگان وشاعران مطرح کشورمان است كه در 16 خرداد ماه 1387 دار فاني را وداع گفت.

 

 

دوشنبه 28 آذر 1390 - 9:17


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری