شنبه 2 آذر 1398 - 0:22
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

دوست مظلوم من (سفرهاي کرگدن)

 

- دوست مظلوم من (سفرهاي کرگدن )

- فريبا کلهر

- تصويرگر: نوشين صفاخو

- کتابهاي شکوفه وابسته به انتشارات اميرکبير، چاپ اول 1390

- شابک: 9- 584- 300- 964- 978

- قيمت: 1750تومان

 سفرهاي کرگدن از سري مجموعه کتابهايي است که توسط فريبا کلهر براي گروه سني ج و د نوشته شده است؛ و کتاب حاضر « دوست مظلوم من» کتابي از اين مجموعه مي­باشد. ماجراي کتاب درباره­ي دوستي بين کرگدن و آهويي است که بعد از مدتي آهو بدليل رفتار سرد و بي توجهي کرگدن نسبت به او تصميم مي­گيرد از او جدا شود و يک روز بدون خداحافظي و دل شکسته از پيش کرگدن مي­رود. و کرگدن که از خواب بيدار مي­شود ابتدا در 7 روز اول که متوجه رفتن آهو نمي­شود و بعد مي­بيند که آهو نيست و تعجب مي­کند: «و در هفت روز سوم از خودش پرسيد: پس آهو کجاست؟ چرا نمي­آيد؟

در هفته­ي چهارم به فکر فرو رفت، اما با خودش گفت: او حتماً خواهد آمد. در هفته­ي پنجم با ترديد گفت: او مي­آيد. اما 5 هفته گذشته بود و آهو نيامده بود. همان روز به فکرش رسيد که بهترين راه براي برگرداندن آهو اين است که يک پيام ذهني برايش بفرستد. اين روش را سالها پيش از کرگدن پيري آموخته بود. پس چشمانش را بست، حواسش را روي آهو متمرکز کرد و سه بار گفت: برگرد! برگرد! برگرد!» البته آهو پيام کرگدن را دريافت کرده بود ولي ميلي به بازگشت نداشت. در ادامه­ي داستان آهو به يک کرگدن پير و خرگوشي مي­رسد و آنها مي­فهمند که آهو دل آزرده و غمگين است و در همين موقع بود که کرگدن جوان به فکر مي­افتد به دنبال آهو بيايد و او را به خانه برگرداند و شروع مي­کند به دنبال گشتن آهو اما غافل از اينکه آهو تصميم جديدي گرفته بود. . .

در ذيل به قسمتهايي از گفت و گوي بين آهو و کرگدن پير اشاره شده است:

«. . . کرگدن پير به آرامي مي­پرسيد: از چه فرار مي­کني؟ آهو سرش را تکان داد: هيچ، هيچ. کرگدن پير گفت: با چشمان مظلومي که داري حتماً از چيزي فرار مي­کني! آهو احساس کرد که کرگدن پير همه چيز را درباره­ي او مي­داند و کنارش نشست. کرگدن پير گفت: اينجا بهترين و زيباترين جاي جنگل است. مدتي همين جا بمان! . . .»

در جاي ديگري از داستان وقتي کرگدن پير مي­خواهد براي خرگوش قصه بگويد آهو بي مقدمه شروع به گفتن قصه مي­کند: «. . . من برايت قصه­اي دارم. قصه کرگدني که نيمرخش هم ترسناک بود و هم نبود. قصه­ي کرگدني که زير درخت خرمالويش مي­خوابيد و به همه کس و همه چيز بي اعتنا بود. . . و کرگدن پير بيش از خرگوش سفيد کوچک براي شنيدن قصه­ي آهو بي تابي مي­کرد. و به آهو گفت: من تو را ياد دوستت مي­اندازم. و آهو که ديد نمي­تواند انکار کند، گفت: بله بله من دوستي داشتم که . . . و احساس کرد که اندوهي به بزرگي دنيا بر قلبش سنگيني مي­کند. براي آنکه کرگدن پير متوجه اندوهش نشود، گفت: خرگوشک کجاست؟ نکند بدون خداحافظي رفته باشد. نکند دلش را شکسته باشيم. کرگدن پير در يک لحظه دريافت که آهو بدون خداحافظي از دوستش جدا شده است. دانست که آهو دلشکسته و اندوهگين است . . .»           

 

 

 

شنبه 26 آذر 1390 - 10:21


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری