سه‌شنبه 2 بهمن 1397 - 3:29
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

پري کرگدن­ها (سفرهاي کرگدن)

 

- پري کرگدن­ها (سفرهاي کرگدن)

- فريبا کلهر

- تصويرگر: نرگس محمدي

- کتابهاي شکوفه وابسته به انتشارات اميرکبير، چاپ اول 1390

- شابک: 9- 584- 300- 964- 978

- قيمت: 1750تومان

يکي ديگر از مجموعه کتابهاي سفرهاي کرگدن، «پري کرگدن­ها» مي­باشد. ماجراي اين کتاب درباره­ي پري کوچکي است که مختص برآورده کردن آرزوهاي کرگدن­هاست و روزي پري از سرزمين خود پرواز مي­کند و با خود مي­گويد يکي از کرگدن­ها مدتي است که آرزويي نکرده بايد سراغ او بروم و آرزويش را برآورده کنم، به همين منظور پرواز مي­ کند و وقتي به کرگدن قصه­ي ما مي­رسد با خود مي­گويد اين همان کرگدن است جلو مي­رود و با او آشنا مي­شود. کرگدن که زير درخت خرمالو خوابيده بود بعد از بيدار شدن به راه مي­افتد و ناگهان کلاغها بسوي درخت خرمالو حمله مي­کنند: «. . .پري سرش را برگرداند و به درخت خرمالو نگاه کرد بعد گفت: الان همه­ي خرمالوها را مي­خورند. کرگدن  جواب نداد و به کلاغ­ها که هر لحظه پايين مي­آمدند نگاه کرد. پري با دستپاچگي گفت: آرزويي بکن! آرزو کن که کلاغ­ ها آسيبي به خرمالوها نرسانند، من تو را به آرزويت مي­رسانم. اما کرگدن حرفي نزد و آرزويي هم نکرد. فقط به کلاغها که يکي يکي بر درخت مي­نشستند، خيره شد. پري گفت: عجله کن! معطل چه هستي؟ آرزو کن! اما کرگدن باز هم آرزويي نکرد. پري به سوي کرگدن برگشت و دوباره در گودي شاخ او نشست. آن قدر دلخور بود که نمي­توانست حرف بزند. حتي نمي­توانست به کرگدن اعتراض کند که چرا به موقع آرزو نکرده است. اما کرگدن که معني سکوت پري را فهميده بود گفت: کلاغها هم سهمي دارند. . .».

در ادامه­­ي داستان پري هر کاري کرد که کرگدن آرزويي بکند تا او بتواند برآورده کند موفق نشد و هر چيزي که پري مي­گفت کرگدن اهميت نمي­داد و اصلاً آرزويي نمي­کرد. حتي وقتي باد و طوفان يکي از بالهاي پري را کند پري از کرگدن خواست که حداقل آرزو کند بال او زودتر دربيايد و پري بتواند زودتر به سرزمينش بازگردد، اما کرگدن باز هم چنين آرزويي نکرد. وقتي خبر آمدن پري به حيوانات رسيد همه­ي حيوانات سراغ او آمدند تا از او درخواست کنند آرزوهايشان را برآورده کند: «. . . پرستوي مادر مي­گفت: آه پري جان مهربان! پسرک من شجاعت پرواز ندارد. آرزويم را برآورده کن! مي­خواهم او شجاعت پرواز داشته باشد. عنکبوت مي­گفت: پري خانم کوچک! آرزويم اين است که تارهايم آنقدر محکم شوند تا در مقابل شديدترين توفان­ها نيز مقاومت کنند. در آن ميان، آرزوي آهو شگفتي کرگدن را برانگيخت. آهو چشمانش را بست و گفت: آرزويم اين است که دوستي داشته باشم. دوستي که در همه­ي شادي­ها در کنارم باشد و در غم­ها. . . اگر خواست همراهي­ام کند. پري کوچک سرخابي با حوصله و کمي شيطنت به آرزوها گوش مي­کرد و مي­گفت: اي کاش مي­توانستم آرزوهاي تک تک شما را برآورده سازم؛ اما من پري کرگدن­ها هستم و فقط آنها را مي­توانم به آرزويشان برسانم. . .».

در ادامه­ي داستان پري ديگر اميدي ندارد که کرگدن آرزويي داشته باشد و تصميم مي­گيرد به سرزمين خودش بازگردد و کرگدن را به حال خودش رها کند. . .      

 

 

 

شنبه 26 آذر 1390 - 10:11


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری