جمعه 24 آذر 1396 - 21:5
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

چشمان اشکبار يک زائر

 

نقد فيلم«آسمان هشتم»(حسن نجفي)

 

«آسمان هشتم» با ورود يک خانواده اهل باکو به مشهد، که پس از سال ها براي اولين بار به زيارت بارگاه امام رضا(ع) آمده اند، آغاز مي شود. سپس پسر بيمار خانواده، دچار حمله قلبي مي شود و او را به بيمارستان منتقل مي کنند. به نظر مي آيد همزمان با او دکتري تصادف مي کند و او را هم به همان بيمارستان مي آورند.

با ادامه فيلم، متوجه مي شويم که بخشي از روايت که مربوط به وضعيت دشوار خانواده باکويي و پسر پس از حمله قلبي و توجه و رسيدگي دکتر(پيش از آنکه تصادف کند و به کما برود.) به آنها مي شود، حذف شده و بعدا در قالب فلاش بک(رجعت به گذشته) به تصوير کشيده مي شود.

استفاده از فلاش بک ها در فيلم ظاهرا به اين دليل بوده که ما به صورت تدريجي به شخصيت دکتر  نزديک شويم و با او احساس همذات پنداري کنيم. اما اين شيوه ارائه اطلاعات در آغاز فيلم، تماشاگر را به اشتباه مي اندازد. اشتباه يا ابهامي که حاصل ساختار پازل گونه اي مشابه برخي از آثار برتر سينمايي نيست، بلکه يک نوع پنهان کاري نامناسب و بي منطق است که انسجام روايت را از بين مي برد. بي دليل نيست که در آغاز فيلم، تماشاگر گمان مي برد که تصادف دکتر همزمان با حمله قلبي پسر صورت مي گيرد. در مجموع وجود فلاش بک ها در فيلم باعث شده، آسمان هشتم ميان يک روايت پردازي متقاطع و همراه با تاخير در ارائه اطلاعات و يک داستانگويي کلاسيک سرگردان باشد.

کشف تدريجي شخصيت دکتر(که ظاهرا تنها توجيه حضور فلاش بک هاست.) هم مي توانست در فيلم شکل بهتري داشته باشد. صحنه ابتدايي آشنايي دکتر با خانواده باکويي در بيمارستان قابل توجه است. برخورد تصادفي دو ترک زبان به هرحال جذابيت هايي دارد. ولي بعد از اين آشنايي اوليه همه چيز بر مدار تکرار قرار مي گيرد. مرتب با جزييات محبت ها و کمک هاي دکتر روبرو مي شويم که کيفيتي مشابه، گل درشت و سانتي مانتال(احساسات گرا) دارند.

جزيياتي مثل ريختن گلبرگ ها در چاي يا کمک به «انسانها» خواندن پيگيري ها و رسيدگي ها، يا نشستن پر روي لباس دکتر و تاکيد بر کبوتري که بالاي سر او نشسته، به نشان عروج قريب الوقوع او (که نمادگرايي آثار اوليه سينما را به ياد مي آورد) و... همگي نشان از  پرداخت نامناسب فلاش بک ها دارند.

به همين دليل استفاده از فلاش بک ها(به دليل کيفيت تکراري و اغراق آلودشان) حاصلي جز کمرنگ کردن حس همذات پنداري با شخصيت دکتر ندارد. البته شخصيت پردازي نامناسب دکتر، خود هم به تنهايي مخدوش کننده اين حس است. در سراسر فيلم با پزشکي مواجهيم که مانند قديسان از هر گونه نقصان و خطايي به دور است. گويي يک شخصيت معصوم پيش روي داريم که در زندگي خود، کار و دغدغه اي به جز کمک به ديگران ندارد. درست مانند اين است که او از ماورا به درون جامعه امروزي پرتاب شده باشد. تماشاگر به هيچ وجه نمي تواند او را به عنوان شخصي از جامعه معاصر ايران به جاي آورد. او مي تواند قديسي مربوط به هر زمان و مکاني باشد.

يکي از فلاش بک هايي که مربوط به کمک هاي دکتر نمي شود؛ فلاش بکي است که درحقيقت مرور خاطره خريدي در ذهن دختر باکويي است که در جريان آن برادرش دچار حمله قلبي مي شود. در اين ميان معلوم نيست اگر جزييات اين خريد را در همان آغاز فيلم مي ديديم. (و نه بعدا و در قالب فلاش بک) چه تفاوتي مي کرد. حسي که اين صحنه مي خواهد انتقال دهد، صميميت و نزديکي خواهر و برادر است که در هر دو شيوه ذکر شده منتقل مي شود. شايد تنها تفاوت اين باشد که استفاده از فلاش بک، جنبه سانتي مانتال قضيه را پررنگ تر کرده است.

يکي از محورهاي مهم مضموني فيلم، طرح کردن اقدام انسان دوستانه اهداء عضو است. ولي مسئله اهداء عضو در فيلم متاسفانه با صحنه هاي سانتي مانتالي چون صحبت هاي اشک انگيز و سوزناک پدر بالاي سر پسرش پيش از پيوند، و گذاشتن گوشش روي سينه دريافت کننده پيوند همراه است. به اين ترتيب احساسات گرايي مفرط و نمايشي که از آغاز فيلم شاهد آن بوديم به تدريج در طول فيلم عملکرد معکوسي پيدا مي کند و در انتها حتي دافعه برانگيز مي شود.

حال صحنه هاي اهداء عضو را مقايسه کنيم با لحظات مشابهي در فيلمي چون بودن يا نبودن(کيانوش عياري)؛ که بدون آنکه نيازي به صحنه هاي اشک انگيز داشته باشد و شعاري در آن رد و بدل شود به شيوه اي غير مستقيم و هنرمندانه تماشاگر را عميقا تحت تاثير قرار مي دهد و انگيزه اين اقدام پسنديده را در او بيدار مي سازد.

يکي از جذابيت هاي فيلم مي توانست پيش بيني ناپذير بودن پايان آن باشد. اما تماشاگر از همان زمان آغاز فلاش بک ها و آشنايي با شخصيت دکتر، مي تواند حدس بزند که او دچار مرگ مغزي مي شود و پدرش قلب او را به پسر بيمار اهدا خواهد کرد؛ به اين ترتيب تعليق داستان هم در اوايل فيلم از دست مي رود.

در فيلم گاه تک لحظه هاي تاثيرگذاري را شاهد هستيم. مثل صحنه اي که نگاه مشتاق و اشکبار زن باکويي قطع مي شود به گنبد درخشان بارگاه امام رضا(ع) در حالي که صداي زيباي ادعيه در شهر پيچيده است که صحنه معنوي و تاثيرگذاري است. يا صحنه اي را به ياد بياوريم که پدر به دکتر مي گويد که طاقت شنيدن حرف هايش را دارد که در اين صحنه کاسبي به خوبي در هم شکستگي و دردمندي پدري، هنگام روبرو شدن با خبر درگذشت پسرش را جان مي بخشد.

در اينکه حسن نجفي در ساختن اين فيلم معنوي و انسان دوستانه، نيت پاک و خالصانه اي داشته، شکي وجود ندارد. اما براي ساختن فيلم خوب، نيت خير کافي نيست. يک فيلم خوب پيش از هر چيز نياز به فيلمنامه اي سنجيده و قوي دارد؛ که متاسفانه «آسمان هشتم» بيشترين ضربه را از همين نقطه خورده است.

 

       

 

سه‌شنبه 22 آذر 1390 - 9:15


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری