سه‌شنبه 25 مهر 1396 - 23:59
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

علي الله سليمي

 

حکايت پهلوانان ديار خراسان

 

نگاهي به نمايشنامه« دست هزار غريب» نوشته سعيد تشکري

  

کتاب«دست هزار غريب» نوشته سعيد تشکري، ششمين کتاب از مجموعه آثار انتشارات سوره مهر در بخش نمايشنامه است که با عنوان«نمايشنامه ماه» منتشر مي شود.

اين کتاب محصولي از توليدات مرکز هنرهاي نمايشي حوزه هنري است که در قالب کتاب منتشر شده و بيشتر براي تمرين در گروه هاي نمايشي مناسب است که جنبه آموزشي هم دارد.

نويسنده اين کتاب، سعيد تشكري از نويسندگان مركز هنرهاي نمايشي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي است که از وي نمايشنامه‌ها و كتاب‌هاي زيادي به چاپ رسيده است. بخشي از اين کتاب ها از جمله آينه چشمان، آبي ‌هاي زمين، قاف، اينک‌ هاويه توسط حوزه هنر سازمان تبليغات اسلامي به چاپ رسيده است.

موضوع كتاب دست هزار غريب درباره آيين هاي کهن پهلواني در اين سرزمين است که نويسنده با دستمايه قرار دادن ماجراهاي پهلواناني از خطه خراسان به خلق صحنه هاي نمايش پرداخته است. درونمايه نمايشنامه راجع به رسم پهلواني است. صحنه‌هاي اين نمايشنامه در درون يک قهوه‌خانه اتفاق مي ‌افتد. البته منظور از قهوه‌خانه در اين متن، قهوه‌خانه‌هايي كه امروزه مرسوم است نيست و بيشتر شبيه زورخانه و ميدان شهر قديم است.

نويسنده در ابتداي کتاب در توصيف اين قهوه خانه که از آن به عنوان«صحنه» نام مي برد، مي نويسد: قهوه خانه اي که در آن، از سال هاي دور، قدمت و نشاني مانده است، اما به سالن کافي شاپ امروزي نيز، شباهتي گنگ دارد! همچنان که در نمايشنامه شناور است، فضاسازي نيز سيال و کاربردي است. پيشخوان قهوه خانه را مي توان، مهتابي، عمارت حمزه ميرزا (يکي از شخصيت هاي نمايش) و سنگ غسالخانه ديد. از زاويه ها و تخت ها، مي توان بلندي هااي زورخانه، گود زورخانه و يا ميدان شهر را ساخت. پنجره که لکه هاي نور آفتاب يا مهتاب شبانه را بر جاي بازي ها مي ريزد پنجره فولاد حضرت و يا باغ را مي سازد.

مجموع شخصيت هاي نمايش، دوازده نفر(پهلوان کاظم، گلنار، اکبر، زيور، کريم، نايب، حمزه ميرزا، گلخان بانو، ميراب، قهوه چي، مرشد و حيدر) هستند که تعدادي از آنها جزو شخصيت هاي محوري قصه محسوب مي شوند و بقيه در نقش شخصيت هاي فرعي در متن حضور دارند. از شخصيت هاي ديگري مانند پهلوان سليم هم در نمايشنامه اسم برده مي شود، اما اين شخصيت ها در طول متن حضور فيزيکي ندارند و بيشتر براي پييشبرد قصه از اين شخصيت ها استفاده مي شود.

در يک سوي قصه، بيشتر گفت‌وگوهاي اين نمايشنامه بين پهلوان كاظم، پهلوان اكبر و زيور (مادر پهلوان اكبر) اتفاق افتاده مي ‌افتد. در ابتدا زيور دوران كودكي اكبر را به ياد مي ‌آورد كه از شدت تب به بستر بيماري افتاده و در حال جان دادن بود كه شفا پيدا مي ‌كند. اكنون اكبر بزرگ شده ولي رسم جوانمردي و پهلواني پدرش، پهلوان سليم را در پيش نمي ‌گيرد و شروع به زورگويي مي ‌كند. او با پهلوان کاظم که بعد از مرگ پهلوان سليم(پدر اکبر)، محبوبيت قراواني در بين مردم کوچه و بازار دارد و اکبر فکر مي کند پهلوان کاظم در مرگ پدرش نقش داشته، در مي افتد و به وسيله اعتبار خانوادگي خود را به مرور خدشه دار مي کند:

« اکبر: اين يارو ميراب، کارش تموم نشد؟ آدم گوشاشو که مي بينه، مي گه دست مريزاد. کي اين طور ناکارش کرده؟ بعد... که ملتفت مي شي، آقا نايب اين پيرمرد رو اين طوريش کرده، مي گي چه ايومي گذرونده اين پيري! ننه...مارو نصيحت نکن. آقامون پهلوون سليم، سرشو گذاشت زمين، اين پهلوون کاظم سر، ورداشت. اما روشو مي ذارم کف پاش. اگه اين کار و نکنم اسمم پسر سليم نيست. از کجا که کار خودش نباشه. ناکار کردن آقامو مي گم.» (ص 23)

اکبر با اين ذهنيت عليه پهلوان کاظم دست به کار مي شود و او را به مبارزه(کشتي گرفتن در حضور مردم) دعوت مي کند.

در سوي ديگر اين نمايشنامه عمارت حمزه ميرزا، حاكم مشهد به تصوير كشيده مي ‌شود.

او در فکر به خدمت گرفتن پهلوانان شهر است و اگر هر يک از پهلوانان از اين خواسته او سر پيچي کنند، با طرح نقشه و توطئه اي او را از سر راه بر مي دارد.

در همان بخش هاي اوليه قصه معلوم مي شود پهلوان سليم به دست افراد حمزه ميرزا کشته شده و همچنين ساير اتفاق هايي از اين دست با دستور و آگاهي اين حاکم خود خواه صورت مي گيرد. در صحنه هاي ابتداي نمايش، حمزه ميرزا روزهاي خوشي دارد و حکمراني قلمرو حکومتي خود را در کنترل کامل دارد. او در اين شرايط نبض اتفاق هاي شهر را در دست دارد و بسياري از اتفاق با توافق او صورت مي گيرد. اما رفته رفته مرام و محبوبيت پهلوان کاظم نزد اهالي شهر، حمزه ميرزا را منزوي و دچار سردرگمي و پريشاني مي کند.

به بيان ديگر، ايام به كام حمزه ميرزا نمي ‌چرخد، شب سنگين و تلخي ترياک او را در بر مي گيرد. گلخان بانو، همسر حمزه ميرزا هم به مرور از او روي گردان مي شود و انزواي اين حاکم بي پشتوانه کامل تر مي شود.« حمزه ميرزا: [هذيان وار] گلخان بانو، ما را از اين هول و هراس دائم رها کنيد. جانمان را در مشهد به بند کشيدها ند. اما دلمان هواي تهران را دارد. اينجا کسي ما را غريب نوازي نمي کند. حتي حاکم خراسان حسن خان قجر هم ديگر از ما دلجويي نمي کند همه حمزه ميرزا ما را تنها و يکه، رها کردها ند و هر کس، کيفور احوال خودش است. نگاه کنيد از ما جز پوست و استخوان هيچ نمانده است.

گلخان: [تلخ] حمزه ميرزا، از بس پاي منقل نشسته ايد، ترياق جانتان را از آن خودش کرده است. احوالتان هميشه پريشان است...»  ( صص 52)

نويسنده در صحنه ديگر حياط خانه زيور را به تصوير مي ‌كشد كه بين زيور و اكبر و ميراب مرافعه‌اي صورت مي ‌گيرد و ماجراهايي پيش مي ‌آيد.

همچنين در صحنه ديگر كشتي گرفتن پهلوان اكبر و پهلوان كاظم است. دو بار اكبر از كاظم شكست مي ‌خورد و به زمين خورده مي ‌شود. بار سوم نبردي در مي ‌گيرد كه اكبر به قصد كشتن پهلوان كاظم آمده است، پهلوان كاظم كفن‌پوش به ميدان مي‌آيد و باز هم فاتح ميدان پهلوان کاظم است. رفتار اين پهلوان محبوب مردم کوچه و بازار با اکبر که او هم خود را پهلوان شهر مي نامد، به گونه اي است که در صدد به راه آورده او بر مي آيد و در انتهاي قصه موفق مي شود. البته خود پهلوان کاظم در پايان داستان با مرگ طبيعي، البته به صورت نمادين مي ميرد و با مرگ او، فتوت و پهلواني در وجود اکبر جوانه مي زند و از آن پس مردم  او را پهلوان اکبر خطاب مي کنند که به نوعي ادامه حيات پهلوانان واقعي ديار خود محسوب مي شود.

وقايع نمايشنامه دست هزار غريب در 19 صحنه مي گذرد که دو صحنه ابتدايي و انتهايي آن نقل حال است و بقيه صحنه ها در فضاهايي مانند آب انبار، شفا، مهتابي عمارت حمزه ميرزا، حياط خانه زيور، زورخانه، قهوه خانه، حوضخانه، سر بينه حمام، سقا خانه و ميدان آهنگران مي گذرد.

 

يكشنبه 13 آذر 1390 - 11:16


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری