يكشنبه 31 شهريور 1398 - 7:16
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

ضياء آراسته

 

بچه‌هاي آسموني

 

بچه‌هاي آسموني / مجموعه خاطرات يك بسيجي

نويسنده : سيدعلي كرمي

چاپ و تيراژ : اول 89 / 3000 نسخه  

 ناشر :  حوزه هنري خراسان رضوي ، توس گستر

 

سيدعلي كرمي كتاب خود را به همه « بچه‌هاي آسموني » تقديم مي‌كند  مقدمه ، مصاحبه با خودم ، سرشونو گول ماليدم ، لباس‌هاي رزمنده‌ها را بشور ،  خداحافظي ، بچه ننه ، خيلي گريه كردم ، پاش كنده شد ؛ با توپ رفت توي دروازه ، از صبحگاه فرار كردم ، شده بوديم مثل عراقي‌ها ، از بس نوراني شده بود ؛ پيشونيش سوخت ، پاچه‌هاي شلواروش به هم دوختيم ، برادر خروس ، پيش جنازه‌هاي عراقي خوابيديم ، خودشو انداخت روي سيم خاردار ، ماسكش داد به حاجي ، مسافر كوچولو ، بند پوتين‌هاشو به هم گره زديم ، سجاده‌اش تله كردم ، دو تا عراقي تا پشت خاكريز اومدن ، مجروح شدم و همچنين اسلام چند تا بشكه خون مي‌خواد ؟ عناوين اصلي مطالب كتاب حاضر را تشكيل مي‌دهد .

سيدعلي كرمي در مقدمه كتاب خود بيان مي‌كند كه : « حالا پسرم بزرگ شده . گاهي يواشكي آلبوم عكس‌هاي جبهه رو نگاه مي‌كنه . بعضي وقت‌ها هم ازم مي‌پرسه : بابا ؛ بابا جون : شماها توي جبهه چه كار مي‌كردين ؟ چند تا عراقي كشتين ؟ چطوري مين خنثي مي‌كردين ؟ اونجا هميشه مي‌جنگيدين ؟ هميشه نماز و دعا مي‌خوندين ؟ و ...

چي بهش بگم ؟

شما جاي من باشين چي مي‌گين ؟

به خودم مي‌گم نكنه يه وقت جانبازي رو ببينه كه دست و پاي مصنوعي داره ازش بترسه ! شايد هم فكر كنه باباش بي‌عرضه بوده كه شهيد نشده !

نمي‌دونم .

كرمي تاكيد مي‌كند كه خوبه بچه‌هامون بدونن اونايي كه رفتن جبهه از آسمون نيامده بودن ولي به آسمون رفتن . خوبه بدونن ؛ قرار نبود هركه رفت جبهه بايد شهيد مي‌شد و كساني كه موندن ؛ از جبهه رفتنشون پشيمون نيستن . نويسنده كتاب مي‌افزايد كه مدتي بود به خودم مي‌گفتم : بايد يه جوري ؛ به بچه‌هامون بگيم كه توي جبهه چكار مي‌كرديم ؛‌ مي جنگيديم ؛ مين خنثي مي‌كرديم ؛ نماز و دعا مي‌خونديم و ... و شوخي هم مي‌كرديم. افرادي خشك و خشن هم نبوديم . اگه موقع نماز ؛ با خدا راز و نياز مي‌كرديم ؛ خيلي وقت‌ها هم مي‌گفتيم و مي‌خنديديم . اونها هم كه شهيد شدن؛ يه جورايي همين طوري بودن ! »

سيدعلي كرمي در خاطره خود با عنوان « بچه ننه » بيان مي‌كند :

 « به قول بعضي‌ها هنوز بچه ننه بودم . راستش رو بخواهين گاهي وقت‌ها از تاريكي مي ترسيدم . يه شب از بس دستشويي داشتم خوابم نمي‌برد . مي‌ترسيدم خودمو خيس كنم . فكرش را بكنين اگه اينطور مي‌شد به جاي بچه ننه چي بهم مي‌گفتن ؟ به هر بدبختي كه بود از سنگر بيرون اومدم ؛ راهي توالت شدم . يواش . يواش . يواش .

حواسم نبود . بي‌راه رفتم . تا به خودم اومدم پام به يه چيزي گير كرد ؛‌ زمين خوردم . فقط شنيدم گفت : سبحان‌الله .

از ترس پا به فرار گذاشتم . نمي‌دونستم از كدوم طرف فرار كنم . دستشويي از يه طرف؛ ترس و تاريكي شب هم از طرف ديگه . بعد از مدتي فهميدم بنده‌ي خدا توي اون تاريكي ؛ نماز شب مي‌خونده . »

بچه‌هاي آسموني به قلم سيدعلي كرمي در چاپ اول خود با شمارگان 3000 نسخه و با قيمت 1000 تومان توسط حوزه‌هنري خراسان رضوي و نشر توس گستر به چاپ رسيده است .

 

چهارشنبه 2 آذر 1390 - 14:36


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری