دوشنبه 25 شهريور 1398 - 13:6
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

گل‌سنگ(رمان)

 

گل‌سنگ(رمان)

نويسنده: سيد هاشم حسيني

انتشارات: سوره مهر

چاپ اول: 1389

 

در رمان گلسنگ كه داستان آن به دوران قيام مردم ايران در سال 57 باز مي گردد ماجراي جواني شهرستاني به نام نبي روايت شده است که به شغل باربري مشغول است.

« جوان طناب و نخي نازك را كه دور بار پيچيده شده و به دو بند پالان گره خورده بود باز كرد. نبي نرم نرم به عقب بيز رفت و با كمك جوان، بار را پشت بيز بر زمين گذشتۀ چند نفس بلند كشيد و سينه اش را جلو داد و به كمدش فشار آورد و صداي قروچ و قروچ مهره هاي پشتش بلند شد. همچنان كه طناب كوتاه را به بند پالان گره مي زد، به اسب سرخ رنگ و تنومندي كه مثل مجسمه ، با فاصله كمي از آن ها ، گوشه خيابان به يك گاري چوبي بسته شده بود ، نگاه كرد با رضايتمندي ابروي كماني و بلندش را پايين و بالا كرد و چسم هايش را براي چند ثانيه بست و به صورتش دست كشيد.»

 اوبراي حمل بار پالاني روي دوش مي‌اندازد وبه همين بهانه بايک گروه مبارز همكاري مي كند براي آنان اعلاميه هايي در سطح بازار پخش مي‌کند و ....

«... سيد عباس، كه پالان را در تدست گرفته بود و آن را اين رو و آن رو مي كرد، دو دكمه فلزي دو طرف پارچه آبي و مخملي داخلي پالان را باز كرد و پارچه كوچك را كنار زد. بدنه اصلي پالان، كه از تكه گليمي سرخ و سفيد تشكيل مي شد ، نمايان شد. سيد عباس دست برد و زيپ دندانه ريز و مخفي را كه ناپيدا بود كشيد و دست به داخل پالان برد و لبخندزنان گفت: به عقل حن هم نمي رسد. اين كيسه مخفي ، كارت را خيلي راحت كرد پالان را كنار دست نبي گذاشت و كتش را برداشت و از جيب هاي داخلي دو طرف آن دو كيف پارچه اي مشكي بيرون آورد و آن ها را در برابر نگاه نبي گرفت و زير لب گفت: اول اين ها را تحويلت بدهم كيف ها را مانند دو شي حساس و شكستني بر زمين گذاشت و منتظر واكنش نبي شد.

نبي لحظاتي نگاه شوق زده و شادش را روي دو كيف و صورت مرموز سيد عباس جابه جا كرد سپس دستش را جلو برد و كيف سنگين تر را برداشت از وزن آن شگفت زده شد و پرسيد: اين چيه سيد؟!

سيد عباس گفت چه فرقي مي كنه؟ نداني بهتر است. امروز حواست را بيشتر جمع كن. اين يك تفنگ است؛ يك كلت. فشنگ هم دارد. بايد همين امروز تحويل آقا سعيد بدهي. يك نفر مي آيد از او مي گيرد. كم و بيش مي شناسي اش. بگير بگذار توي پالان! ...»

 

نبي دوستي شهرستاني و ساده دل به نام نظرعلي دارد كه بين آنها رابطه اي صميمي و پيوسته شكل گرفته است. فعاليتهاي نبي به جايي مي‌رسد که كم كم ساواک به او ظنين مي‌شود و تعقيبش مي‌کند. در صحنه اي از داستان ساواك براي شناسايي نبي دست به دستگيري حمال هاي بازار مي زند.

«... چند حمال را دست و پاي بسته انداخته بودند زير دو درخت چنار و پنج ساواكي چپ و راست با لگد آن ها را مي زدند. يكي از حمال ها كه مرد مسني بود، داد زد: اي آقا ، قربان، براي چه مي زني ... مگر ما چه كار كردي؟

يك جوان با لهجه لري گفت: مگر مملكت صاحب ندارد؟ چرا مي زنيد؟ ما مي رويم شكايت مي كنيم. يكي از ساواكي ها با لگد زد پس سرش و ساكتش كرد. تركي و لري و كردي و فارسي حرف مي زدند يا دشنام مي دادند. پالان هايشان را نزديكشان روي هم كوت كرده بودند.»

ادامه رمان به شيوه هاي ساواك براي دستگيري نبي مي پردازد. شيوه اي كه سادگي و بلاهت نظر علي در آن نقشي موثر دارد. نويسنده رمان گل سنگ كه به جريانات مبارزه مردم ايران با رژيم پهلوي نظر دارد در اين هدف خود اقشار ضعيف و فرو دست جامعه را به عنوان شخصيت هاي اصلي داستان خود در نظر گرفته است و انتخاب محيط بازار تهران و باربران آن كه تا كنون در اثري به آن ها پرداخته نشده است از جمله ويژگي هاي اين داستان به شمار مي آيد. نويسند در اين داستان فضاي خاصي را از دوران انقلاب اسلامي ترسيم كرده است كه مي تواند براي مخاطبان آن تازه و جذاب باشد.

نويسنده رمان گل سنگ، سيدهاشم حسيني،درسال 1350 به دنيا آمد. درسال 1369 بعد از انصراف از رشته‌تاريخ، به طور تجربي شروع به نوشتن کرد. تاسال 1381 موفق به چاپ آثارش نشد. ولي مجموعه‌هاي مانند«خاک وسهداستانديگر»، « يک رئيس جمهور استخدام مي‌شود» از او به چاپ رسيده است. همچنين رمان‌هاي «زخم و افغان»، «من و رضا وآيدين» را نيزمنتشرکرده است. رمان «اشک آخر»كه مورد تقدير اولين دوره‌ي جشنواره‌ي داستان انقلاب قرار گرفت. توسط سوره‌مهربه چاپ رسيده است. ورمان «گلسنگ»او نيز رمان برگزيده‌دومين جشنواره‌داستان انقلاب شناخته شده است.

 


 

چهارشنبه 18 آبان 1390 - 10:55


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری