پنجشنبه 26 مرداد 1396 - 22:11
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

علي الله سليمي

 

بارِ هستي

 

دربارۀ رمان درۀ گل سرخ نوشتۀ آستريد ليندگرن، ترجمۀ عزيزالله قوطاسلو، ويراستۀ محمدرضا سرشار


با رماني ساده، اما عميق، سروكار داريم؛ با متني چندلايه و عجيب. تلاش خواهم كرد برخي لايه‌ها را بشكافم و نقبي بزنم به جهان داستانيِ درۀ گل سرخ؛

اول: كارل پسربچه‌اي معلول و بيمار است كه علت بيماري‌اش را نمي‌دانيم. نام خانوادگي‌اش شيردل است، اما هرگز خود را شجاع و پُر دل و جرئت نمي‌داند. از نظر او شيردل‌ترين عضو خانواده برادرش، يوناتان، است؛ برادري زيبا و خوش ‌قد و قامت و نيك‌منظر. يوناتان سنگِ صبور برادر است در سختي‌ها و لحظات طاقت‌فرساي بيماري. در يكي از گپ و گفت‌هاي برادرانه، كه كارل مي‌نالد و مي‌داند چيزي تا مرگش نمانده است، يوناتان خبر از دنيايي ديگر مي‌دهد. برادر را به صبر مي‌خواند و مرگ را تجربه‌اي ديگر مي‌داند؛ ورود به دنيايي كه نامش نانگيلاست. به گفتۀ يوناتان، نانگيلا جهاني ا‌ست تُهي از درد و رنج و بيماري و پُر از سرخوشي و زيبايي.

* تا اينجاي رمان، مخاطب با متني معناگرا مواجه مي‌شود؛ يعني، جهانِ داستان بر پايۀ نظامي استوار مي‌شود كه سعي دارد زندگي را تبيين كند و به آن معنا بدهد. كارل وقتي بميرد، همه‌چيز تمام نمي‌شود و، بعد از مرگ، به دنيايي ديگر قدم خواهد گذاشت. اين نظامِ معنايي مشابه نظامي‌ است كه اديان بر آن رهنمون مي‌شوند و بدين‌ترتيب داستان رويكردي ديني به خود مي‌گيرد. اما ماجرا به اينجا ختم نمي‌شود. ادامۀ داستان را خلاصه مي‌كنم تا لايه‌اي ديگر را بشكافم.

دوم: در شبي كه كارل تنهاست و در بستر بيماري خوابيده، خانه آتش مي‌گيرد و كارل در آستانۀ مرگ قرار مي‌گيرد. يوناتانِ برادر از راه مي‌رسد، دل به آتش مي‌زند و كارل را از مرگ مي‌رهاند. كارل زنده مي‌ماند، اما يوناتان جان سالم به در نمي‌برد و مي‌ميرد. بدين‌ترتيب، كارل مي‌ماند و انتظار براي پيوستن به برادر؛ انتظار براي ورود به نانگيلا. انتظارِ كارل سرانجام سر مي‌آيد و بيماري‌اش عود مي‌كند و مي‌ميرد. وقتي که برمي‌خيزد، خود را در دنيايي ديگر مي‌بيند؛ كنار رودخانه‌ا‌ي چشم‌نواز در دلِ دره‌اي زيبا. يوناتان هم آنجاست. دو برادر يكديگر را در آغوش مي‌گيرند. كارل از تحقق گفتۀ يوناتان دربارۀ نانگيلا متحير مي‌شود؛ او ديگر معلول نيست. مي‌تواند روي هر دو پا بايستد، راه برود، تني به آب رودخانه بزند و حتي اسب‌سواري كند. و اين چنين است كه گفتۀ يوناتان، دربارۀ جهانِ پس از مرگ، تحقق مي‌يابد.

* وقتي داستان به اينجا مي‌رسد، بر نظامِ دين‌مدار تأكيد مي‌شود و دو برادر قدم به جايي شبيهِ بهشت مي‌گذارند؛ جايي شبيه پارادايز در رمان فروشگاه عتيقه‌جات (نوشتۀ چارلز ديكنز) يا اِلدورادو در رمان الدورادو (نوشتۀ لوران گوده). همين جا اضافه كنم که گاهي نويسنده قصد دارد اين بهشتِ‌ موعود را موهوم بخواند و گاهي نيز محقق بداند. اما در رمان درۀ گل سرخ، موضوع فراتر از اين‌هاست؛ يعني، پايۀ رمان، در ابتدا، حكايت از ترسيم نظامي ديگرجهاني دارد، اما جلوتر كه مي‌رويم، اتفاقات رمان دريچه‌هاي ديگري را مي‌گشايد و اتفاقاً داستان را به زندگيِ اين‌جهاني نزديك مي‌كند (كه اين نكته را جلوتر توضيح خواهم داد). نكتۀ بعدي دربارۀ تكۀ اول رمان و تأكيد بر نوعي نوستالژي جهان پيشامدرن است. نانگيلا، يا بهشتِ موعودي كه برادران قدم در آن نهاده‌اند،‌ دهكده‌اي ا‌ست بدون هيچ‌يك از مؤلفه‌هاي جهان مدرن؛ بدونِ اتومبيل، كارخانه و هر نشانۀ مدرنِ ديگر. گويي نويسنده دنياي خالي از آلام را دنيايي عاري از اين نوع نشانه‌ها مي‌داند. و مي‌خواهد علت مصائب بشري را به آغاز مدرنيسم پيوند بزند. اما اين تازه شروعِ رمان است، زيرا بعد از مدتي درمي‌يابيم دنيايِ تازه‌اي كه برادران شيردل به آن پا نهاده‌اند آن چيزي نيست كه فكرش را مي‌كرديم.

بازمي‌گردم به ادامۀ داستان:

سوم: نانگيلا پر از دره‌هاي زيباست و اكنون برادران شيردل در درۀ گيلاس‌اند. كارل درۀ گيلاس را بسيار دوست دارد، اما به‌تدريج متوجه مي‌شود كه اوضاع چندان هم آرام نيست. يوناتان برادرش را با دره‌اي ديگر، به نام درۀ گل سرخ، آشنا مي‌كند؛ جايي كه به دست مأموران ظالم تنگيل افتاده است. تنگيل اموال مردمِ درۀ گل سرخ را غارت مي‌كند،‌ مردانِ خانواده را مي‌كُشَد و آن‌ها را به بيگاري مي‌برد. چنانچه كسي از دستور و فرمان تنگيل سرپيچي كند، طعمۀ كاتلا (اژدهايي مهيب كه مُطيعِ فرمان تنگيل است) خواهد شد. يوناتان مأموريت دارد درۀ گل سرخ را از چنگ اين فرمانرواي ظالم برهاند، زيرا بيمِ آن مي‌رود که درۀ گيلاس نيز تحت سيطرۀ حكومت تنگيل قرار بگيرد.

* ماجرا كه به اينجا مي‌رسد، كاملاً از آن جهان معناگرا و نظامي كه ذكرش رفت‌ دور مي‌شويم و پا به جهاني استعاري مي‌گذاريم؛ با نشانه‌هايي آشكار: ظالم، مظلوم، مبارز و مبارزه. در اين بخش از داستان، حركتِ روايت شتاب مي‌گيرد، بسامد اتفاقات بالا مي‌رود و غريب‌گرداني‌ها و تعليقات داستاني افزايش مي‌يابد. همچنين، پايانِ داستان محتمل‌تر مي‌شود؛ مظلوم، ظالم را درهم خواهد كوفت و انقلاب به پيروزي خواهد رسيد. اين مسئله سبب مي‌شود شتابِ روايي اتفاقات و تعليق‌سازي‌ها به چشم نيايد و مخاطبِ حرفه‌اي به ملال بيفتد (زيرا پيشاپيش مي‌داند چه خواهد شد). کم‌کم پايِ رويكردهاي نقادانۀ ماركسيستي و چپ‌گرا نيز به رمان باز مي‌شود و متن به اين نوع تحليل‌ها گشودگي پيدا مي‌كند. اما اين همۀ ماجرا نيست. پايانِ رمان، ما را با دنياي ديگري آشنا مي‌کند.

چهارم: سرانجام، مبارزان به پيروزي مي‌رسند و تنگيل و اژدهايش،كاتلا، به هلاكت مي‌رسند. اما يوناتان جانِ سالم به در نمي‌برد. هنگام فرار از دست كاتلا،‌ آتشِ دهانِ اژدها به او اصابت مي‌كند و به حال نزع مي‌افتد. در همان حال، رو به برادر كرده و او را بشارت به دنيايي ديگر مي‌دهد؛ به نام نانگيمالا. كارل، با شنيدن اين خبر، بي‌قراري مي‌كند و دوست دارد او هم بميرد و به برادر بپيوندد. يوناتان ابتدا كارل را به صبر مي‌خواند، اما، اندكي بعد، متوجه مي‌شود آتشِ اژدها بخشي از تنِ كارل را نيز سوزانده است و او نيز خواهد مُرد. و اين چنين است كه هر دو به نانگيمالا مي‌شتابند؛ دنيايي كه نمي‌دانيم كجاست و نويسنده نيز چيزي راجع به آن نمي‌گويد. رمان در همين جا به پايان مي‌رسد.

* درست است كه رمان دربارۀ نانگيمالا چيزي نمي‌گويد، اما مؤلفه‌هاي پيشين راه را بر حدس و گمان‌ها باز مي‌گذارد. اين تكۀ نهايي را مي‌توان با توسل به دورِ رواييِ متن بازخواني كرد. به تعبير ديگر، براي آنكه بدانيم نانگيمالا كجاست و برادران، بعد از مرگِ دوم، به چه جهانِ ديگري خواهند شتافت، كافي‌ است به مرگِ نخست مراجعه كنيم. وقتي يوناتان برادرش را از حريق نجات مي‌دهد و هر دو به دنياي بعد از مرگ (نانگيما) مي‌روند، بي‌شك، بعد از مرگِ بعدي نيز به دنيايي شبيهِ قبلي قدم خواهند گذاشت. نويسنده در انتها متن را باز مي‌گذارد تا جهانِ پيش‌ساخته مكرر شود. اما چرا؟ چرا قرار است شخصيت‌هاي داستان دائم بميرند و زنده شوند و دوباره با مصائبي نو دست و پنجه نرم كنند؟ چرا هرگز به آرامش نخواهند رسيد؟ چرا جايي نخواهد بود كه آسوده بنشينند و از نعماتِ بي‌كرانش بهره ببرند؟ آيا دورِ رواييِ متن از پوچ‌گرايي متن حكايت دارد؟ آيا هدف آستريد لينگرد بازسازي جهاني نهيليستي است؟ بعيد مي‌دانم. به اين دليل كه كاتلا (اژدهاي مخوف داستان) در پايان به دست ماري به نام كارم نابود مي‌شود. اين واژه با كرمه و كارما (به معناي تناسخ) قرابت دارد و از باوري حكايت مي‌كند مبني بر زندگيِ دوبارۀ انسان‌ها در جهان‌هاي ديگر به اشكال ديگر (كه در آيين‌هاي شرق دور شاهد آنيم). اما بگذاريد از اين مسئله عبور كنيم و به تفسيري ديگر برسيم، زيرا محدود كردنِ جهانِ داستان به باورهاي تناسخ‌محور كاستن ارزش‌هاي رمان است.

آخر: همان‌طور كه ذكرش رفت، درۀ گل سرخ به انواع و اقسام رويكردهاي نقادانه گشودگي دارد؛ از رويكردهاي اسطوره‌شناختي گرفته تا روان‌شناختي و مكتبي. اما نگارنده تمايل دارد از دريچه‌اي ديگر به متن بنگرد. به همين منظور، بازمي‌گردم به سؤالي كه پيش از اين مطرح كردم: آيا جهانِ رنج‌ها و مصائبِ برادران شيردل پاياني خواهد داشت؟ سرانجام، چه زمان به فراغت و آسودگي خاطر خواهند رسيد؟ آيا به لذت خواهند رسيد و از درد و مشقت خواهند رست؟ متأسفانه يا خوشبختانه بهتر است بگوييم كه لذت و فراغتي در پي نخواهد بود. جهانِ داستاني درۀ گل سرخ به ما مي‌گويد زندگيِ بشر آميخته‌اي از لذت و اضطراب است. اگر به دنبال لذت و فراغتيم، بايد تن به اضطراب و مشقت و سختي بدهيم و اين دور هرگز تمامي نخواهد داشت. شايد اصلِ زيستن همين دورِ لايتناهي باشد؛ جهد و كوشش به قصد رسيدن به لذت و نرسيدن به لذت! انتخاب با شماست؛ مي‌توانيد كنار بنشينيد و فراغت اختيار كنيد و عطاي سعادت را به پاي سختي‌هاي نيل به آن بفروشيد. و نيز مي‌توانيد به رنج و درد و سختي بيفتيد و، در پي وصول به سعادت، مشقت را به جان بخريد. به زعم نيچه: «لذت و ناخشنودي چنان به هم وابسته‌اند كه اگر كسي قصد حداكثر بهره‌مندي از لذت را داشته باشد، ناگزير است بيشترين مقدارِ ممكن از ناخشنودي را بچشد... انتخاب با شماست: يا كمترين ناخوشيِ ممكن و به عبارت ديگر، نداشتنِ درد و غم... يا بيشترين ناخوشيِ ممكن به عنوان تاوانِ خوشي‌ها و شادي‌هاي مفرط‌ كه تا امروز به‌ندرت كسي لذتِ آن را چشيده است! اگر راه اول را انتخاب مي‌كنيد، يعني اگر مي‌خواهيد رنج‌هاي انساني را كاهش دهيد، بسيار خوب! بايد همين‌طور توان شادمانيِ خود را هم كاهش دهيد!»[1]

سخنِ نيچه حكايت از اين نكته دارد كه لذت‌بخش‌ترين اعمال انساني نيز فارغ از درد و مشقت و رنج نيست. به تعبير ديگر، شادترين شادي‌هاي ما با زجرآورترين دردهاي ما قرابت دارند و بي يكي، ديگري ممكن نيست: «آيا درختي كه مي‌خواهد سرافراز و پابرجا باشد مي‌تواند با هواي بد و طوفان‌ها روبه‌رو نشود؟»[2]

پاسخ اين است كه حركت به سمت سعادت و حقيقت، بدون درد و مشقت و تحملِ سختي، امكان‌پذير نيست و به تعبيري پارادوكسيكال بايد گفت سعادت و لذت عينِ سختي و مشقت است! با اين تعبير، پايانِ درۀ گل سرخ را اين‌گونه رقم خواهيم زد كه كارل و يوناتان به جهاني ديگر خواهند رفت و در آن جهان نيز عليه ستم خواهند شوريد و رنج خواهند كشيد و جان خواهند باخت و باز به جهاني ديگر خواهند رفت و در آن جهان نيز عليه ستم خواهند شوريد و رنج خواهند كشيد و جان خواهند باخت و باز به جهاني ديگر خواهند رفت و در آن جهان نيز... .

.[1]  آلن دوباتن، تسلي‌بخشي‌هاي فلسفه، ترجمۀ عرفان ثابتي، تهران، ققنوس، 1388، ص 256.

.[2] همان.

 

يكشنبه 15 آبان 1390 - 11:10


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری