جمعه 28 دی 1397 - 2:43
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

تذکره رياض العارفين

 

تذکره رياض العارفين

اثر : رضا قلي خاني هدايت                           

تصحيح و تحشيه: نصرت الله فروهر             

انتشارات: امير کبير

نوبت چاپ: اول 1388

مجموعه حاضر درباره عارفان و دانشوراني است که از آنان سخنان منظوم و چکامه هايي به نظم بر جاي مانده بزرگاني همچون عطار نيشابوري و عبدالرحمن جامي و قاضي نورالله شوشتري، اما در باب تذکره کمتر بدانان پرداخته شده اگر چه به حالات و مقامات و مقالات آنان توجهي بيشتر داشته اند.

در پيشگفتار كتاب درخصوص چگونگي تدوين اين اثر آمده است: دوستان و همدلان «هدايت»، وي را به تدوين تذکره اي تشويق کرده و درخواست نموده اند که در آن به شرح حال و ذکر آثار و اشعار عارفانه ي اهل طريقت عنايتي شود در نتيجه وي اين درخواست دوستان را پذيرفته و به نگارش شرح حال و اشعار اين قوم دست زده و از تحرير شعرهاي عاشقانه و مجازي آن صرف نظر کرده است و به اين ترتيب تذکره ي خود را که شامل يک حديقه، دو مقدمه، دو روضه، يک فردوس و يک خلد مي باشد فراهم آورده است.

نيز حديقه در مقدمات مشتمل بر شش گلين مي باشد: گلين اول، در بيان حقيقت تصوف، گلين دوم در ذکر صفات سالکين، گلين سوم در فضيلت ذکر و اهل الذکر، گلين چهارم در تبيين ذکر و فکر، گلين پنجم در تعريف انسان و سلسله طريقت و گلين ششم در ذکر اصطلاحات عارفين: پوشيده نماند که انسان کامل را به اسامي مختلفه مي خوانند، و از وجهي و مناسبتي مسمي به اسمي مي نمايند چون از عالم حقايق و دقايق خبر مي رساند. لهذا گاهي «جبرئيلش» گويند و چون از معارف و مکارم به طالبان رزق بخشيده است، «ميکائيلش» نامند، و چون مريدان را از معاد و بازگشت آگاه مي کند «اسرافيلش» خوانند و چون قطع تعلق نفس اماره از شهوات جسماني نمايد «عزرائيلش» دانند.

آدمش گويند که معلم طالبان راه هدايت است و توحش گويند که نجات دهنده از توفان بلاست، «ابراهيمش» خوانند چرا که از نار هستي گذشته و «نمرود» خويش را کشته و خليل حضرت حق گشته، او را «موسي» نيز گفته اند که «فرعون» هستي را به نيل نيستي غرق نموده و در طور قربت اله در مناجات است، و نيز «خضر» نام کرده اند، که آب حيوان عالم لدني خورده و به حيات جاوداني پي برده و نيز «الياس» لقب نهاده اند که غريق بحر ضلالت را به ساحل نجات (دلالت) مي نمايد و «داود» زمان نيز مي گويند، زيرا که «جالوت» نفس را به قتل رسانده و خليفه الله شده، «لقمان» نيز گويند زيرا که حکيم الهي است و او را بر حقيقت اشياء آگاهي است «افلاطون» نيز نامند زيرا که طبيب نفوس و در تشخيص امراض باطني مانند «جالينوس» است «سليمان» وار زبان مرغان داند. «عيسي» کردار، مرده را زنده گرداند، «امامش» نيز گويند، زيرا که پيشواي مقتديان طريقت است و اهل طاعت و عبادت حقيقي مقلد آن و پيروان اويند، و «جام جهان نمايش» نيز خوانند چرا که اسرار هستي در او پيدا و کما بيش عالم کون و فساد بر رأي صائبش هويداست و «اکسير اعظمش» گويند چرا که اکسير وار وجودش کمياب و نحاس قلب اهل حواس از مساسش زرناب است «گوگرد احمرش» نيز خوانند که وجدان وجودش مشکل، و طالبان کيمياي معرفت را از عدم تحصيلش خون در دل است. «هاديش» لقب کرده اند که گمگشتگان فيافي بي خبري و غفلت را به شه ... رستان دانايي و آگاهي هدايت مي کند، ...

در ادامه نيز به مختصري از زندگاني و سيره و طريقه سلوک و بلاخره به پاره اي از آثار تعدادي از عارفان پرداخته شده است از زمره عارفان و سالکان مذکور، احمد جامي قدس سره است که در خصوص او آمده است: و او شيخ الاسلام ابو نصر احمدبن ابوالحسن، از اعاظم مشايخ و افاخم علماي راسخ بوده. گويند در بدو حال جواني خمار و لالبالي بود و در سن بيست و دو سالگي از معاصي توبه نمود مدت هيجده سال در کوهي به عبادت اشتغال داشت و در آن اوقات به خدمت حضرت خضر (ع) مشرف شده در چهل سالگي به سوي خلق شتافته و جمعي کثير فيض ارادات او را دريافته، نوشته اند که: ششصد هزار نفر از وي اجازه ي ذکر گرفته اند. غرض صاحب کرامات و خوارق عادات مي بود وقتي به توجه نابينايي را بينا نمود.

عاشقي دشوار دان چندان که باشي يار خود

چون ز خود بيزار گشتي عاشقي دشوار نيست

بيدل دهلوي از ديگر سالکان است وي که نام شريفش مولانا عبالقادر و نظيرش در عهد خود نادر، در آغاز شباب از ملازمت استعفا گزيده و در زاويه خمول خزيده به ترک و تجريد کوشيد و باده توحيد و معرفت نوشيد. مرجع اهل کمال و ملجأ ارباب حال، در تحقيق يگانه و در تجريد مسلم اهل زمانه، مثنوي موسوم به محيط اعظم به زبان درويشان به بحر تقارب، تخميناً به قدر سه هزار بيت از ايشان ديده شد و ديوان مبسوطي نيز دارد. وفاتش در سنه ي 1303، اين ابيات از اوست:

مقصد از هستي ما رنج و غم و آزار بود                   ورنه در کنج عدم آسودگي بسيار بود

با که گويم ور بگويم کيست تا باور کند                     کان پريرويي که من ديوانه ي اويم منم

نيز درباره ي بابا طاهر آمده است: وي از خاک پاک همدان بوده او در آن ولايت به ديوانگي شهرت نموده، اغلب اوقات و ايام در بيغوله و غارشمقام، گويند چنان آتشي در دل آن ديوانه ي فرزانه بر افروخته و بنياد صبر و طاعت او را سوخته بودند که با آن که برودت هواي آن بلد مشهور است در فصل زمستان در کوه الوند در ميان برف، عور نشسته و از گرمي شکايت مي کرد و به قدر بيست ذرع اطراف وي برف گداخته و آب مي گرديد. گويند با عين القضات و خواجه نصير معاصر بوده است و محي الدين لاري صاحب مرآت الادوار اين حکايت را به سيد نعمت الله کرماني نسبت کرده و به نام او نوشته که در کوهستان خراسان در هرات امراي شاهرخ اين معني را از او مشاهده کردند و معاصر بودن او با عين القضات و خواجه نصير الدين خطاست که او در چهارصد و ده وفات يافته و اينان بعد از او بوده اند:

يکي برزگر ديدم در اين دشت                   به خون ديدگان آلاله مي کشت

همي کشت و همي گفتا دريغا                    که بايد کشتن در دشت ها هشت

طاهر انجداني عليه الرحمه، طهير اصفهاني قدس سره، عراقي همداني، علي رامتيني بخارايي، علاءالدوله سمناني، محمد غزالي طوسي، معين چشتي هروي و مسعود بخارايي عليه الرحمه، از ديگر سالکان و عارفاني هستند که در اين مجموعه شرح شان رفته است:

مسعود بخارايي، اصلش از قريه ي بک از توابع بخاراست مدت ها در ماوراءالنهر حکومت کرد. سالها نيز تحصيل نمود، عاقبت از طلب مطلوب حقيقي دردي در دلش ظاهر شد بعد از سياحت ها به دهلي آمده، در آن ولايت دست ارادت به دامان با سعادت جناب شيخ نصير الدين دهلوي مشهور به چراغ دهلوي از اولياي شيخ نظام اوليا زده، به يمن خدمت و عزلت در خانقاه شيخ به مدارج عرفان و معارج ايقان ارتقا و ارتفاع جست.

نورالعيون، وام الصفايح، و مرآت العارفين از اوست. در مرآت العارفين گويد: با شيخ خود مي رفتم، گذار ما به سر منزل مجذوبي افتاد که هر چه پيش او مي آمد به حسب نور شهود هزار بي گفته، سجده مي نمود، پس از سجده مي گفت: اللهم اني اعوذ بک من ان اشرک بک شيئاً. با خود گفتم: اي عجب! اقولش اين، فعلش آن؟ پير روشن ضمير فرمود: انکار به حالش مکن که در اين حالت از استغراق حال، در آينه وجود خلق بجز حق نمي بيند اين رباعي از اوست:

سلطان حقيقت دل جانبخش من است            ملک دو جهان زير پي رخش من است

آن چيز که نيست نيست، و آن چيز که هست        بي منت اغيار همه بخش من است

هم چنين از فيلسوفان و عارفان ديگري که در اين اثر به منش و شخصيت و طريقه سير و سلوک آنها و آثارشان اشاره شده است.عبارتند از: مجذوب تبريزي، محمود شبستري، نوربخش قهستاني، نعيمي مشهدي، هاشمي کرماني، شاهد ايزد خواستي، صباي کاشاني و هاشم شيرازي قدس سره.

در ذكر آقا محمد هاشم بن ميرزا اسمعيل آمده است: در عنفوان جواني نويسندگي سلطان عهد را مي نمود در اواسط حال از منصب استيفا فرمود. سر ارادت در پاي جناب عارف فاضل و سيد کامل سيد قطب الدين شيرازي که از مشايخ سلسله عليه ذهبيه کبرويه، بود نهاد. در خدمت آن حضرت به درجات عاليه فايض شد، شرف مصاهرت و خلافت دريافت. گويند آن جناب را حالات و کرامات عظيمه بود و پيوسته اوقات به عبادات و مجاهدات قلبيه و قالبيه مبادرت مي نمود. آستانش مرجع طالبان طريقت و صومعه اش مجمع عالمان شريعت، نفسش مرده دلش زنده، جسمش افسرده و روانش پاينده، عمر معقولي دريافته و آخر الامر در سنه ي ... به جنت شتافته.

مرقد آن جناب در خارج شيراز در جنب خواجه شمس الدين محمد حافظ زيارتگاه اهل نياز است. از سروده هاي او:

هر چه نبينند عيان مهر چو خفاش                       خورشيد نهان نيست ز صاحب نظري چند

غواص صفت غوطه در اين لجه توحيد                 خورديم بسي تا که بر آيد گهري چند

انتهاي اثر حاضر در بند يادداشت ها به زندگي نامه ي تعدادي از عالمان و عرفا به اجمال پرداخته شده است نظير ابن سينا، ابوالقاسم فندرسکي، اثير اخسيکتي، انوري، جمال الدين اصفهاني و ...

: محمد بن عبد الرزاق شاعر ايراني قرن ششم، وي زرگر و نقشبند بود و بيشتر عمر خود را در اصفهان گذرانيد و در طلب روزي به آذربايجان و مازندران سفر کرده است وفات او را به سال 588 ق نوشته اند.

يکي از عارفاني که در اين مجموعه به آنها پرداخته شده است شهاب الدين مقتول است که درباره ي او آمده است: يحيي بن حبش بن اميرک، ملقب به شهاب الدين و شيخ اشراق و شيخ مقتول و شهيد، مکني به ابوالفتوح، حکيم معروف و احيا کننده ي حکمت اشراق. وي حکمت و اصول فقه را نزد مجد الدين جيلي استاد فخر رازي در مراغه آموخت و در علوم حکمي و فلسفي سرآمد شد، چون در بسياري از امور علمي با ذهن تيز بين خود خلاف رأيقد ما رأي داده است و از حکمت ايراني و اصطلاحات زردشتي استفاده کرده، متعصبان او را الحاد متهم کرده اند و علماي حلب خون او را مباح شمردند. صلاح الدين ايوبي، فرمانرواي مصر و شام فرمان داد او را به قتل رسانند. وي در زندان در سن سي و هشت سالگي خفه شد.

نيز در قسمت ديگر در خصوص شوکت بخارايي مي خوانيم:

وي از وارستگان زمان خود بوده و در بلاد ايران سياحت مي نومد، در اصفهان شيخ محمد علي لاهيجي متخلص به حزين از عرفاي متأخرين وي را ملاقات نموده گفته است: که در ايام شتا او را ديدم. نمد پاره بر دوش و سر و پاي برهنه در ميان برف مي گذشت و به قدر يک شير برف بر سرش جمع شده بود، و از شوريدگي حال و پريشاني خيال در مقام ريختن آن نمي آمد، چنان که خواستم با وي تکلمي کنم ملتفت نگشته و از من در گذشت:

چه منع مي کني از بينوايي اي که مراست                     که پادشاه ندارد، گدايي که مراست

نيز درباره ي فردوسي طوسي عليه الرحمه مي خوانيم: هو حکيم ابوالقاسم حسن بن اسحق شرف شاه، از مشاهير حکما و شعر است و کتاب شاهنامه وي بر حکمتش گواست، همگي حکما به استادي وي اقرار دارند و قول او را حجت مي شمارند، از غايت اشتهار کالشمس في وسط النهار محتاج به توضيح حال نيست اگر چه به سخن سرايي معروف، و ليکن به صفت زهد و تقوا موصوف است. در محبت و خلوص حضرت شاه ولايت و اهل  بيت هدايت حد بليغ فرموده چنان که سلطان محمود بيشتر به همين سبب از حکيم رنجيد و از وفاي عهد دامن در کشيد و تا دامان قيامت زهر ملامت چشيد و به تحکيم نسبت رفض داد و در تحديد و سياست گشاد، و شرح اين معني در تواريخ مسطور و در السنه و افواه مذکور است گويند که چون جناب حکيم وفات يافت شيخ ابوالقاسم کرگاني فرمود که حکيم تمامت عمر خود را صرف مدحت محبوسيه نموده، من بر وي نماز گزارم و در همان شب حکيم را به خواب ديد، در مقام موقنان مقيم و در روح و ريحان جنت نعيم. از او پرسيد که اين منزلت به چه يافتي؟ حکيم گفت: به اين بيت که در حق سبحانه و تعالي گفته ام: جهان را بلندي و پستي تويي                       ندانم چه اي هر چه هستي تويي

رضا قلي خان هدايت طبرستاني فرزند محمد هادي، ملقب به لله باشي در تهران متولد شد و در شيراز به تحصيل پرداخت سپس به دربار محمد شاه و ناصرالدين شاه قاجار راه يافت و به رياست مدرسه درالفنون گماشته شد از تأليفات اوست: مثنوي هدايت نامه، مثنوي گلستان ارم، فهرست تواريخ، نهج البلاغه، تذکره رياض العارفين، مجمع الفصحا، تکميل روصه الصفاي مير خواند، ديوان غزليات، ديوان قصايد، فرهنگ انجمن آراي ناصري و نژادنامه.

 

 

سه‌شنبه 10 آبان 1390 - 12:28


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری