سه‌شنبه 25 مهر 1396 - 9:25
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

نيما نوربخش

 

فيلمي در ستايش سرزمين مادري

 

نگاهي به گروه فيلمسازي «خانواده ارنست»(محسن دامادي)

مشخصات «خانواده ارنست»:

نويسنده و کارگردان: محسن دامادي، مدير فيلمبرداري: جمشيد الوندي، صدابردار: بهروز معاونيان، طراح صحنه و لباس: محمدهادي قميشي، طراح چهره پردازي: محسن ملکي، بازيگران: لاله اسکندري، امين زندگاني، مرضيه خوش تراش، پوراندخت مهيمن، مهري تهراني، جهانبخش سلطاني و جمشيد مشايخي، تهيه کننده: سيد محسن طباطبايي. محصول موسسه سينمايي برگ سبز.

محسن دامادي متولد 1338 کرمان است. وي فعاليت هنري خود را با نگارش داستان­هاي کوتاه آغاز کرد. دامادي با نوشتن طرح اوليه فيلمنامه آپارتمات شماره 13 «يدالله صمدي» وارد سينما شد و فيلمنامه­هاي ديگرش مثل بهترين باباي دنيا، از صميم قلب، افسانه پوپک طلايي و در سرزميني ديگر به فيلم تبديل شدند. محسن دامادي يکي از فيلنامه نويسان سينماي ايران است که به فيلمسازي روي آورده است. او پيش از آنکه فيلم سينمايي بسازد، پنج تله فيلم (فيلم تلويزيوني) براي تلويزيون ساخت. اولين تله فيلم فرشته مرگ بود که هنگام پخش در بازار، رسانه­هاي تصويري به اشتباه نام کارگردان ديگري به جاي نام او بر روي جلد لوح هاي فشرده آن حک کردند. آخرين تله فيلم دامادي آيين دلبري نام دارد. آخرين فيلمنامه­اش از صميم قلب و آخرين سريال­هايي که نوشته شيخ بهايي و پس از سالها است. اولين فيلم­هاي او مثل گپ (1382) و يک اشتباه کوچولو (1387) علاقه­اش را سينماي اجتماعي نشان مي­دهد. در دوران قاجار انگليسي­ها از فردي به نام ارنست هولستر که آلماني بود، درخواست مي­کنند به دليل ارتباط با دستگاه بازرگاني انگلستان، و اهميت ارتباط اين کشور با هندوستان و جايگاه ايران در منطقه به ايران بيايد و در اصفهان تلگرافخانه راه بيندازد. هولستر در منطقه ارامنه مستقر شد، ازدواج کرد و در کنار مأموريت اصلي­اش با دوربين عکاسي ساده­اي که به همراه داشت، و فيلم­هاي ابتکاري که ساخت، عکس­هاي زيادي از دوران اقاممت خود در اصفهان تهيه کرد. بعدها اين عکس­ها در مجموعه­اي به نام «اصفهان در 113 سال قبل» با ترجمه محمد عاصمي چاپ شد. اين اتفاق تاريخي، دست مايه­اي واقعي براي نگارش فيلمنامه خانواده ارنست شده است. دامادي درمورد مشکلاتش در ساخت فيلم مي­گويد: «مشکل اصلي ما در ساخت اين فيلم، کمبود نقدينگي بود. بارها از اين و آن مي­شنويم که چرا فيلمسازان ما به سينماي ملي نمي­پردازند. تصور من اين است که در اين موارد به فيلمي که به عناصر ملي، هنر و صنعت ملي مي­پردازد، کمتر توجه مي­شود. در واقع جاهايي که متولي سينماي ايران هستند  و به طور طبيعي بايد به فيلمي با مضمون سينماي ملي کمک کنند، دريغ نکردند. سرانجام مرکز گسترش سينماي مستند و تجربي پا پيش گذاشت و در فيلم شريک شد.»

فيلمبرداري خانواده ارنست از بيستم فروردين 88 آغاز شد و بيستم خرداد به پايان رسيد. لوکيشن­هاي اصلي فيلم در تهران و اصفهان قرار داشتند. محسن دامادي در يادداشتي بر فيلم در زمان برگزاري جشنواره فيلم فجر نوشت: قانون نانوشته سينماي کنوني اين است: فيلمنامه نويس! تو بايد فيلنامه­اي بنويسي که در ذهن همه آشنا باشد. يعني بگويند، آها! کارت شبيه فلان است. . . بعد خاطره­ها آسوده شود، به پشتي صندلي تکيه دهند و بگويند ببينم چه مي­کني؟

خانواده ارنست از همان اول اين مشکل را داشت که شبيه فيلمنامه­اي پيش از خود نبود و از همان اول هم هرکس توانست، از دوست و خودي تا مدير و مسئول دولتي و منتقد و سينماشناس و تهيه کننده و سرمايه­گذار و . . . تا توانستند جبهه گرفتند و خودم هم نمي­دانم چي شد که ساخته شد؛ شد و شد آنچه در تصور داشتم و بعد هرکس که ديد، از دوست و خودي تا مدير و مسئول دولتي و منتقد و سينماشناس و تهيه کننده و سرمايه گذار و . . . گفتند، دستت درد نکند! اما واقعيت اين است که دست من نبود . . . بودند کساني که تا توانستند فکر و دقت و مايه و سرمايه گذاشتند تا فيلم به پايان برسد؛ و اي نچند خط فرصتي است براي عرض سپاس و اداي دين قلمي به آنها که ايران را دوست دارند.

و خاطره­اي از خانواده ارنست: روزي که افراد گروه براي فيلمبرداري از صحنه­هاي مربوط به مسجد شيخ لطف الله اصفهان تجهيزات فيلمبرداري را به مسجد مي­بردند، گوشه­اي نشسته بودم و به حال خودم، فيلمنامه را مي­خواندم. يکي از مسئولان آنجا با دلسوزي مراقبت مي­کرد چيزي به در و ديوار نخورد. سرانجام طاقت نياورد و سراغ يکي از بچه­هاي فني رفت و به او تذکر داد: مراقب باش که اين آهن سنگين به جايي نخورد که . . . آن کارگر فني عزيز و محترم هم وسيله را زمين گذاشت و مانند يک کنفرانس چي حرفه­اي، چند دقيقه­اي درباره ايران و معماري ايران و سابقه تاريخي و هويت ملي و . . . براي طرف کنفرانس داد و دست آخر گفت: من خودم ارزش و اهميت اين در و ديوار را مي­دانم.

نمي­دانم چه اتفاقي افتاده بود و آن چه در لابه­لاي فيلمنامه تنيده شده و قرار بود بيرون نزند، چطور تبديل به «لِکچِر» اين جوان شده بود که شک داشتم اصلاً فيلمنامه را خوانده باشد. . . بعداً که پرسيدم گفت: فيلمنامه را دوبار با دقت خوانده است!

 

سه‌شنبه 10 آبان 1390 - 12:6


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری