شنبه 29 دی 1397 - 5:42
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

ديوانگان فرزانه

 


-  ديوانگان فرزانه (گزيده­اي از طنزهاي «مصيبت نامه» عطار نيشابوري)

- سيد عبدالجواد موسوي

- شرکت سهامي کتابهاي جيبي وابسته به انتشارات اميرکبير، چاپ اول، 1390

- شابک:4- 306- 303-964-978

- قيمت: 1250 تومان

ديوانگان فرزانه نهمين کتاب از سري کتابهاي طنز در متون ادب پارسي به قلم سيد عبدالجواد موسوي است که درباره­ ي گزيده­اي از طنزهاي مصيبت نامه­ي عطار نيشابوري مي­باشد. نگارنده در ابتدا به زندگي­نامه، آثار، مذهب، مقام شاعري و طنز در آثار عطار پرداخته و بعد به طنز در مصيبت نامه مي­پردازد. وي درباره­ي زندگي عطار چنين مي­گويد: شايد اگر عطار نيشابوري را پررمز و رازترين شاعر فارسي زبان بدانيم، سخن بيهوده نگفته باشيم. پررمز و رازترين از آن جهت که علي رغم حکايتهاي فراواني که پيرامون شخصيت و زندگي او وجود دارد، کمتر چيز مستندي درباره­ي او مي­ توان يافت و همين موضوع به شعر و شخصيت او سيمايي اسطوره­اي بخشيده است. البته اين سيماي اسطوره­اي با آثار او پيوندي تام و تمام دارد و چهره­ي او را براي مخاطبانش جذاب­تر جلوه خواهد داد. نگارنده درباره­ي مقام شاعري عطار مي­گويد: بسياري هنوز عطار را چنان که حافظ و سعدي را شاعر مي­دانند، شاعر نمي­دانند و معتقدند شأن حکمي عطار بر شأن شاعرانه­اش غلبه دارد. البته شأن حکمي و عارفانه­ي عطار بسيار پررنگ است اما چگونه مي­توان شوريده­اي را که در قرن هفتم هجري، آن هم به نثر مي­نويسد: « به صحرا شدم عشق باريده بود و پاي چنان که در برف فرو مي­شد در عشق فرو مي­شد» شاعر قلمداد نکرد؟ نويسنده در ابتدا معتقد بود که عطار با طنز سروکاري نداشته و ندارد و نمي­ توان در آثار او دنبال گشت اما بعد از خواندن «مصيبت نامه» به قول خودش ارادتش به عطار دوچندان شد و معتقد است که هيچ کس نتوانسته نظيري براي مصيبت نامه و طنزهاي حيرت آورش بياورد، و در اين باره مي­گويد: طنز در مصيبت نامه آن قدر متنوع است که حيرت مخاطب را برمي­انگيزد و شايد بتوان گفت در ميان شاعران و اديبان گذشته­ ي ما اين ميزان از رنگارنگي و تنوع در هيچ ديواني يافت نمي­شود. حتي در آثار کساني همانند عبيد زاکاني که به تعبير زنده ياد عمران صلاحي هجوم همه جانبه­اي به سمت طنز داشته­­اند، اين همه موضوعات مختلف با زبان طنز بيان نشده. عطار در مصيبت نامه، هم طنز انقلابي دارد و هم طنز عارفانه، هم طنز عاميانه دارد و هم طنز حکيمانه، هم طنز شطح گونه (زنديقانه) دارد و هم طنز موحدانه. گستردگي و تنوع موضوعاتي که عطار طرح مي­کند، حقيقتاً مايه­ي اعجاب است. چشم اندازي که عطار از آن به جهان مي­نگرد، آن هم در روزگاران فتنه و آشوب، و جسارتي که به خرج مي­دهد آن هم در زمانه­اي که براحتي حکم ارتداد، کفر و زندقه صادر مي­شده حيرت ما را در برابر اين پديده­ي شگفت بشري صد چندان مي­کند. طنز از منظر شيخ، سلاح است. سلاحي که بايد عليه غلامان، زورمندان، رياکاران، ظالمان، دين فروشان، منافقان و خلاصه هرکه پايي از صراط حق برون بگذارد، به کار گرفته شود. عطار با طنزي که صرفاً خنده­اي بر لب­ها بنشاند، هيچ ميانه­اي ندارد و اصلاً دشمن خنده­ايست که از سر غفلت و ناآگاهي باشد. مؤلف در ادامه درباره­ي عقلاء المجانين مي­گويد: يکي از درخشان­ترين فصول ادب و عرفان ايراني – اسلامي را طايفه­اي رقم زده­اند که در اصطلاح « عقلاء المجانين» ناميده شده­اند. خردمندان ديوانه­اي که گفتار و کردارشان براي عامه­ي مردم عجيب مي­نمود. اين طايفه به ظاهر از عقل بهره­اي نداشتند، هيئت ظاهري آنان به ديوانگان مي­مانست، هم از اين رو مجنونشان مي­ناميدند اما همين مجانين گاه سخناني بر زبان مي­راندن که حيرت عام و خاص را برمي­انگيخت. و همان­ها که لقب مجنون را به اينان عطا کرده بودند مجبور مي­شدند خردمند خطابشان کنند. بهلول ظاهراً از نخستين کساني است که به اين لقب مفتخر شده و برخي از اهل نظر او را سرآمد ديوانگان فرزانه مي­دانند. بهلول از شاگردان خاص امام جعفر صادق (ع) بوده و به دستور امام و براي رهايي از دستگاه هارون الرشيد خود را به جنون زده. حکايات و رواياتي که از بهلول نقل شده، سيماي مردي زيرک و دانشمند را تصوير مي­کند که در هيئت ديوانگان صريح­ترين و دليرانه­ترين انتقادها را به دستگاه ظالم حاکم وقت انجام مي­دهد. . .

نويسنده در پايان ابياتي طنزگونه از عطار را آورده است: عناوين اين اشعار عبارتند از: نفسِ نفيس، آئينه­ي عبرت، گرم شدن با آتش دوزخ، ارزش پادشاهي، آدرس درست، صاحبخانه کو؟، حرف حساب، عدالت اجتماعي، گدايي در لباس شاه و . . .  

در ذيل به چند بيت از اين اشعار اشاره شده است:

آئينه­ي عبرت

خواجه­اي در شهر ما ديوانه شد

وز خرد يکبارگي بيگانه شد

نه لباسي بودش و نه طعمه­اي

کس ندادش لقمه­اي بي لطمه­اي

بود پنجه سال تا ديوانه بود

در زفان کودکان افسانه بود

سيم رفته روي چمن ذرماندهَ­اي

در بدر در خاک هر درمانده­اي . . .

گرم شدن با آتش دوزخ

در زمستان يک شبي بهلول هست

پاي  در گل مي­شد و کفشي به دست

سائلي گفتش که سرداري به راه

تو کجا خواهي شدن زين جايگاه

گفت دارم سوي گورستان شتاب

زانکه آنجا ظالميست اندر عذاب

مي­روم چون گورا و پرآتش است

گرم گردم زان که سرما ناخوش است

آن يکي را اين چنين مرگي بود

وان دگر را مرگ او برگي بود . . .     

 

 

يكشنبه 1 آبان 1390 - 12:22


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری