دوشنبه 25 شهريور 1398 - 8:32
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

ارسطو

 

ارسطو

تأليف: ورنرويلهلميگر

ترجمه: دکتر حسين کلباسي اشتري

انتشارات: امير كبير

 نوبت چاپ: اول 1390

کتاب حاضر، شرح زنده اي از آثار افلاطوني تفکر ارسطو تا ارسطوي ارگانون و مابعدالطبيعه و اخلاق نيکوماخوسي و سياست و قوانين اساسي مدينه هاي يوناني و... است.

نوشتار حاضر در 3 بخش تنظيم شده است. بخش اول درباره ي دوره آکادمي به خصوص در زمان ورود ارسطو است.

يکي از مباحث و مسائلي که مخصوصاً براي اهل فلسفه اسلامي اهميت خاص دارد اختلاف نظر ميان افلاطون و ارسطوست. در تاريخ فلسفه به طور کلي و در تاريخ فلسفه اسلامي به طور خاص دو کوشش در مورد افلاطون و ارسطو صورت گرفته است، يک کوشش صرف نزديک کردن و حتي جمع آراء اين دو و اثبات توافقشان در همه مطالب و مسائل شده و کوشش ديگر به تشکيل حوزه هاي افلاطوني و ارسطويي که در تقابل با يکديگر قرار داشته اند رسيده است.

به نقل از اثر حاضر، ارسطو نخستين متفکري بود که به همراه فلسفه خود تصويري از جايگاه خويش در تاريخ پديد آورد و از اين طريق گونه اي نو از آگاهي فلسفي به وجود آورد که پاسخگوتر و از درون، پيچيده و دشوار بود. وي مبتکر مفهوم بسط و تکامل عقلاني در طول زمان بود و حتي دستاورد خويش را نتيجه ي تحولي مي دانست که تنها بر قانون خود استوار است او در جاي جاي تقرير خود کاري مي کند که عقايدش به عنوان نتايج مستقيم نقادي اش بر اسلاف خويش، به ويژه افلاطون و مکتب او، به نظر آيد. از اين رو، هنگامي که ديگران روش وي را تبعيت کردند و در پي آن شدند که وي را از طريق فرضياتي که به وسيله آنان نظرياتش را تدوين کرده بود بشناسند در واقع روشي فلسفي و ارسطويي پيشه کردند.

بنابر گواهي مؤلف زندگي نامه ارسطو، که البته معتبر است وي در نامه اي به فيليپ پادشاه مقدونيه نوشت که او بيست سال را با افلاطون گذرانده است .از آنجايي که او تا زمان مرگ افلاطون در عضويت آکادمي بوده، بنابراين بايد در حدود8-367 وارد آنجا شده باشد در آن هنگام وي حدوداً هفده ساله بوده و زماني که آنجا را ترک کرده حدوداً چهل سال داشته است.

نيز در خصوص آثارش مي خوانيم: به غير از رساله ها، ارسطو تعدادي از آثارش را به سبک محاوره نگاشته است با اين فرض که ظاهراً واگزاردن چنين اثر پر مشقتي به زبان شناسان تاريخي موجه تر است و نيز به سبب اين تلقي به جا مانده از حوزه مشايي که ارسطوي حقيقي را بايد در خلال رساله هايش يافت، پاره اي از اين محاورات بر جا مانده آنچنان که بايد و شايد مورد مطالعه و بررسي قرار نگرفته استاما حتي براي فهم درست رسائل، ممکن است پاره اي از محاوران مفقود شده نيز نکته هاي بسياري به ما بياموزند اگر ما هيچ چيز ديگري درباره ارتباط ميان اين دو نوشتار نمي دانستيم ساختار خود محاورات حاکي از آن است که ما قادريم تعيين کنيم محاورات ارسطويي که بر مبناي محاورات افلاطوني صورت بندي شده است اغلب و تماماً به سال هاي نخستين حيات فکري ارسطو تعلق داشته و در ادوار بعدي، وي عملاً اين نوع فعاليت ادبي را ترک کرده است (زيرا صرفاً اين رساله هاست که مبناي فعاليت هاي نوشتاري وسيع او به عنوان معلم و سخنراني چيره دست قرار گرفته است.)

در ادامه نيز بحث در خصوص محاورات ارسطو ادامه مي يابد و سير منطقي شدن و نيز ادبي شدن آن موضوع قسمت هايي از اين فصل مي باشد: 5 محاوره «تئاتتوس» که همزمان با ورود ارسطو به آکادمي نگاشته شده، نخستين محاوره از مجموعه محاوراتي است که اساساً از محاورات قبلي افلاطوني هم در صورت و هم در محتوا متفاوت است و به منزله طليعه اي است در انتقال علايق فلسفي افلاطون به سمت مطالعات انتزاعي، تحليلي و روش شناختي.

در اين گروه از محاورات، توازن ميان عناصر فلسفي و زيبا شناختي به نفع عناصر فلسفي از ميان رفته است که با اندکي باريک بيني قابل درک است، در ابتدا در محاوره تئاتتوس نمايان شده است اين عدم توازن ها که سبب فقدان وضوح بيروني و ظاهري نيز شده است نه چندان به دليل تعلق انتزاعي افلاطون به روش بلکه به دليل جستجوي مستمر او در مسئله اي واحد و در طول مسير خاصي بوده است...

همچنين، دوره مسافرت هاي ارسطو در بخش دوم كتاب بررسي شده است.

در مقدمه اين بخش ضمن اشاره به رابطه ارسطو با استادش افلاطون و چگونگي گسست از انديشه او و تحول يافتن پايه هاي فکري ارسطو نگاهي دارد به سفرهاي وي به اسوس و مقدونيه که پايه هاي اين تحول را شامل مي شود: افلاطون در سال 8-347 از دنيا رفت و تقريباً در همان زمان استاگيرا (موطن ارسطو) به دست سپاهيان مهاجم فيليپ مقدوني که به شهرهاي تجاري شبه جزيره خالکيديه حمله کرده بودند به آتش کشيده و ويران شد بنابراين ارسطو به يکباره هم از خانه آباء و اجدادي و هم از موطن روحاني خويش محروم شد.

ارسطو به رغم استقلال فزاينده در مسائل فکري تا زماني که استادش افلاطون زنده بود از ترک وي خودداري کرد ولي هنگامي که چشمان استاد براي هميشه بسته شد رشته پيوند او با شاگردان افلاطون نيز به زودي گسسته شد از اين رو در همان سال به آسياي صغير عزيمت کرد و حلقه دوستان خود و عرصه بيست سال تجربه ممتاز و کار مشترک جان فشانانه را ترک کرد به دليل نبود اطلاعاتي دقيق در مورد علت واقعي اين عزيمت بسيار مهم، که چه بسا تصميم آن حتي پيش از مرگ افلاطون گرفته شده بود، نظرهاي سنجيده ي گوناگوني اظهار شده است.

 ارسطو در نوشته هاي خود به دفعات نقادي تند و تيزي از آموزه هاي افلاطون به عمل آورده است و به همين دليل است که يافتن قوانيني براي اين فرض که همزماني ميان گسستن او از استاد و عزيمت وي از آتن که نشاني است از آن گسست چندان دشوار نيست.

...با اين حال عزيمت ارسطو از آتن ظهور نوعي بحران در حيات دروني او بود اين حقيقت کتمان ناپذير است که او هرگز به مدرسه‌اي که در آن تحصيل مي‌کرد بازنگشت اين امر احتمالاً با رويکرد اخلاف افلاطون ارتباط دارد که به ناگزير تا مدت ها روح تعاليم آکادمي و تصميم هايي را که در هر صورت نمي توانست مورد قبول ارسطو باشدتعيين مي کردند.

جانشين افلاطون، خواه به انتخاب خود افلاطون بوده است و خواه به انتخاب اعضاي آکادمي، «اسپوزيپوس» نواده افلاطون شد. سن او چنان بود که نمي شد وي را کنار زد هرچند که برتري ارسطو نزد تمام کساني که چشم ديدن او را داشتند آشکار بود آنچه مهم بود چه بسا شرايط بروني خاصي، نظير دشواري انتال رياست آکادمي به يک بيگانه بود، هرچند که اين امر اندکي بعد منتفي شد انتخاب اسپوزيپوس اين ميراث آکادمي را در تصاحب خانواده افلاطون باقي گذارد....

در قسمتي از اين بخش که بر اساس تفکر سياسي ارسطو عنوان شده است، مي خوانيم: ارسطو بدين امر اعتقاد راسخ داشت که اگر يونان بتواند از نظر سياسي متحد شود مي تواند بر جهان حکم براند او به عنوان يک فيلسوف به رهبري فرهنگي آن ملتي شناخته شد که هر جا خودش را واقعاً مطرح مي ساخت ملت هاي مجاور را با قدرتي شگفت انگيز مورد نفوذ و محاصره قرار مي داد هيچ نژادي توان رقابت با بلوغ عقلي يونان متمدن را نداشت و به واسطه برتري فني و اعتماد به نفس خاصي که برخوردار بود هم در ميدان جنگ و هم در عرصه بازرگاني بر رقباي خود غلبه مي يافت از سوي ديگر محدوديت سنتي زندگي سياسي در دولت شهر خود مختار مشکلاتي را بر سر راه وحدت سازمان يافته قرار مي داد تا بدان اندازه که ارسطوي متون «خالکيديس» از ارج نهادن به حس قديمي مردم سالاري آتني نسبت به آزادي ناتوان بود از آنجا که وي فرزند خانواده اي بود که در دربار مقدوني زندگي مي کرد قبول اين فکر که يوناني‌ها تحت رهبري مقدوني عليه رقيب خود متحد شوند براي وي آسان مي نمود اما در چنين صورتي ناپايداري از دولت لاجرم ميان سلطنت پدر سالار يا فئودالي مقدونيه از يک سو و مردم سالاري شهري آتن از سوي ديگر، تعارضي پديد خواهد آمد...

در قسمت ديگري از اين اثر آمده است:

ارسطو تدريس خود را بلافاصله پس از سال 347 از سر گرفته است و اينکه نخستين حضور مستقل اش در همان زمان که در آسوس اقامت داشته روي داده است آنچه درباره ي فعاليت او در خلال اين سال ها مي دانيم نشان مي دهد که اين فعاليت در بر دارنده تمايل وي به اثر گذاري عمومي و وسيع بوده است در عين حال همه چيز حاکي از آن است که شباهت نزديک فکري او به افلاطون و دغدغه هاي وي بدون هيچ مانعي ادامه يافته و او به زندگي و تعليم در ميان شاگردان افلاطون ادامه داده است.

چنان که جدايي او از مدرسه‌ي آتن به هيچ وجه به معناي ترک همه جانبه جامعه آکادمي نبود و چنانچه گمان کنيم وي شاگردي راستين در طول حيات استاد بوده است و بلافاصله بعد از مرگ استادش از انديشه وي جدا شده است با تعارضي جدي مواجه خواهيم شد برعکس شخصيت و تأثير افلاطون بر ويژگي عمومي تفکر ارسطو تدريجاً بيشتر و بيشتر آشکار مي شد در اين زمينه وي مدارسي را بنيان گذارد و منشأ تعليمات فلسفه در جاهاي مختلفي شد به مسائلي در خصوص سياست نيز پرداخت چنانکه افلاطون نيز بدان پرداخته بود و تأثير بسزايي را هم در دربار قوي ترين حاکمان عصر خويش بر جاي گذارد براي نخستين بار وي آغاز به شمارش مردان مهم در ميان شاگردانش کرد.

نکته ديگر اينکه، اين به نحو پيشين محتمل است که نخستين ظهور شخصيت مستقل ارسطو پيش از آنکه نزد عموم به عنوان نقاد انديشه افلاطون به شمار آيد در همان زمان روي داده است.

زيرا وي در آن زمان ناگزير به تبيين و توضيح فلسفه افلاطون بر مبناي وظيفه و برداشت خودش از ماهيت آن فلسفه بوده است.

نويسنده مجموعه حاضر در باب مجموعه ارجاعاتي که به طبيعيات ارسطو شده و در اين بخش از کتاب به طور مبسوط نقل شده است بر اين باور است که تنها يک گروه از آنها وجود دارد که واقعاً از ترتيب زماني قابل توجهي برخوردارند يعني آنهايي که در قديم ترين بخش هاي مابعدالطبيعه آمده‌اند بر اين اساس روشن است که نخستين کتاب مابعدالطبيعه مدت کوتاهي پس از مرگ افلاطون نگاشته شده يعني در زماني که نويسنده آن همچنان در فضاي افلاطوني بوده است (براي نمونه) ارسطو بر مبناي آموزه نهايي علت هاي چهارگانه است که مابعدالطبيعه خويش را بنا مي کند کتاب اخير صرفاً به طبيعيات ارجاع مي دهد بدون آنکه براهيني در خصوص جامعيت اين طبقه بندي عرضه بدارد. اين نقل قول مجزايي نيست از آن قبيل که با حذف آن لطمه اي به متن وارد آيد و بنابراين احتمالاً چيزي بوده که بعداً اضافه شده باشد. دسته اي از فقرات چنين اند که ارسطو در خلال آنها نشان مي دهد که بررسي تاريخي آموزه هاي متفکران قبلي نظريه علت هاي چهارگانه را آن گونه که در طبيعيات بيان شده يکسره تصديق مي کند.

نگارنده در ادامه با تأکيد بر اين امر که سراسر نخستين کتاب ما بعدالطبيعه بر اين پيش فرض بنا شده است و چنانچه علت شناسي طبيعيات در هر يک از سطور مابعدالطبيعه حضور نداشته باشد اعتبار خود را از دست خواهد داد، مي نويسد: اين دليل غير قابل ترديدي است که نه تنها دومين بخش کتاب طبيعيات نظريه علل چهارگانه را تقرير مي کند بلکه سلسله کاملي از پژوهش هاي طبيعي ارسطو تحت نفوذ مفهوم عمومي آثار طبيعي قرار دارند که پيش از آن در حدود سال 347 (ق.م) پديد آمده اند.

اين مطلب با استناد به ارجاعات مستقلي که در مابعدالطبيعه صورت گرفته و بيش از همه به واسطه سرشت کلي اين اثر تأييد مي شود زيرا کل تلقي فلسفي اين اثر عموماً آموزه هاي طبيعيات را پيش فرض گرفته و در صدد بسط آن است. دو شالوده فلسفه اوليه ارسطو متعلق به طبيعيات است و از قضا مهم ترين مفاهيم ارسطويي‌اند يعني متمايز ميان ماده و صورت و نظريه حرکت. وي در اين دو پيش فرض ضرورت وجود محرک اولي و حتي دو زوج مفهومي، يعني قوه و فعل را که به واسطه آنها حرکت با ماده و صورت مرتبط مي شود و با طبيعيات وي نيز بيگانه نيست استنتاج مي کند.

عقيده تفسير طبيعت در اين طرح غايت انگارانه و ظهور آن در طبيعيات ارسطو، قبلاً در فضاي آکادمي و زير نر افلاطون مطرح شده بود از اين رو اين ديدگاه بايد نه به مرحله اخير تفکر ارسطو، بلکه به مرحله آغازين انديشه ي وي دلالت داشته باشند.

نگارنده اثر حاضر با اشاره به اين امر که توضيح مسائل اصلي درباره‌ي روند تحول فکري ارسطو به معناي دقيق کلمه بايد کافي باشد مي نويسد:

تصوير ما از پيدايش آغازين بخش هاي بنيادين نظريه طبيعت او (يعني بخش هاي کيهان شناسي و نظري) يعني کتاب هاي طبيعيات و درباره‌ي آسمان با ضميمه اش يعني درباره ي کون و فساد ظاهراً با خاستگاه متأخر کتاب هاي درباره ي اجزاء حيوانات و درباره ي تکوين حيوانات تأييد شده است. آثار اخير مبتني بر مشاهده ي دقيق جزئيات‌اند و کاملترين و خالص ترين چيزهايي هستند که وي در حوزه ي علم تجربي پديد آورده است در مقابل آن ها طبيعيات و جهان شناسي وي با بحث هاي انتزاعي و مفهومي اش درباره ي اصول کلي طبيعت و بحث هاي مفصل درباره ي عالم، نه تنها در مسائل مورد بحث بلکه همچنين در روش، به بحث هاي افلاطون بسيار نزديک شده اند، زيرا آنها نمونه هايي اند از تکامل دقيق و نقادانه از نظريات افلاطون که مشخصه دوره ي مياني حيات ارسطوست، يعني زماني که او تفاسيرش را درباره ي دولت آرماني و اخلاقي الهياتي و مابعدالطبيعه اش مي نگاشت بيان مدام جدلي او در مخالفت با جزئيات فلسفه طبيعت افلاطون نبايد ما را نسبت به اين حقيقت غافل کند که اين انتقادات در اينجا کاملاً از شدت مشابهت با انديشه افلاطون ناشي شده است نه به دليل دوري از او...

اما داوري کلي درباره ي ماهيت فلسفه ارسطو در بخش سوم عرضه شده است که در واقع دوره ي کمال وي را شامل مي شود:

ارسطو در سال 5-334 ق.م بعد از غيبتي سيزده ساله پس از مرگ استادش به آتن بازگشت. جلوس اسکندر مقدوني بر تخت سلطنت فرصت و مجال لازم براي تأثير مستقيم بر دربار مقدونيه را متوقف کرد. در واقع پادشاه جوان بايد علاوه بر تدارک وسايل و ابزاري براي پيگيري تحقيقات و پژوهش ها، موقعيت گرانبها و محترمي را به ارسطو پيشنهاد کرده باشد و با اين همه هيچ کس باور نخواهد کرد در زماني که پادشاه به پندها و مشورت هاي تجربي بيش از هر زمان ديگري نياز داشت. دانسته و تعمداً از همجواري با کسي که زماني معلم خصوصي وي در امر سياست بود و دانش سياسي اش را تا زمان اردو کشي به سمت آسيا ارتقاء مي داد دوري کرده باشد اما شرايط حاکم بر زندگي آنها بسيار دگرگون شده بود. لذا در آن هنگام اسکندر به خاطر نجات سلطنت که تحت رهبري هر حاکم جديدي متزلزل مي شد و در شرف فروپاشي مي بود از نبردي به نبرد ديگر شتاب مي کرد و براي اينکه حاکميت اش تثبيت شود ابتدا در بالکان و بر روي رودخانه دانوب و سپس در يونان به نبرد مي پرداخت...

ارسطو مرکز جديد علم و دانش را تحت حمايت دوست قدرتمند و مؤثر مقدوني اش، آنتي پاتر، تأسيس کرد. يعني همان که اسکندر وي را به عنوان نائب السلطنه و فرمانده کل قوا پس از خود در مقدونيه و يونان انتخاب کرد.به نقل از نويسنده کتاب حاضر، از آنجا که آنتي پاتر متعلق به محيط و فرهنگي کاملاً متفاوت بود و دانشمند هم نبود دوستي آنها بايد مبتني بر برخي شباهت هاي عميق شخصيتي بوده باشد.

در قسمت ديگري از اين بخش آمده است: هيچ مؤسسه آموزشي وجود ندارد که ما از آن تصويري چنين کامل همانند مؤسسه آموزشي ارسطو (لوکيوم) در دسته داشته باشيم. بر اين اساس بسياري از درس گفتارهايي که ايراد شده اند معمولاً در آثار ارسطو براي ما به جاي مانده است.

نام ارسطو که بر کل تفکر انتزاعي و بر سر تا سر تاريخ و ستايشگري فلسفه مدرسي گسترده شد حاکي از نوعي سردي، جاودانگي و حاکميت عقلاني است. متفکران قرون وسطي براي اينکه او را کلاً با جهان خود همانند کنند ويژگي هاي فردي او را نماينده تام فلسفه ساختند. عظمت چنين نگرشي براي موضوعي که او نماينده آن است انکار ناپذيرست و او خود اين موضوع و نه شخص يا حقيقت نهايي و يا آموزش تاريخي را مد نظر داشت. اهميت تاريخي او به عنوان رهبر عقلاني غرب يقيناً با اين پديده که تکامل مستقل دستاورد فلسفي در فرهنگ اروپا در قالب پانصد سال مبارزه عليه او بروز کرد، کاهش نيافت اما اگر او را از ديدگاه جديد ملاحظه کنيد او اکنون نماينده اين سنت است و لذا نمادي از مشکلات خود ما يا نمادي از پيشرفت خلاق و آزاد دانش نيست ما يک ارتباط ثمر بخش را با او به دست مي آوريم صرفاً از طريق يک تغيير مسير از طريق شناختي تاريخي از چيزي که او براي فرهنگ و فلسفه يونان مي خواست و از طريق وظيفه ي خاص که او در عصر خودش به انجام رساند.

 فلسفه اي که ارسطو براي شاگردانش در لوکيوم باقي گذاشت و دو هزار سال در مصر و ايران و روم و مغرب اسلامي و اروپاي مسيحي و ... تعليم شد تمام آن چيزي نبود که به زبان و قلم ارسطو آمده بود زيرا براي اينکه چيزي بتواند به صورت رسمي تعليم شود بايد با فهم مشترک مسلمانان و متکلمان ميزان مي شد و فلسفه وقتي با فهم اشخاص ميزان شود ديگر فلسفه نيست.

اين اثر براي خوانندگان متمايل به تفکر ارسطويي و نيز خوانندگاني که قصد دارند مسائلي را زنده دارند که نقطه ي عزيمت بحث هاي امروز هستند كاملا مفيد و اثرگذار است.

ورنريگر، محقق و يونان شناس آلماني معاصر (1888-1961) پس از گذراندن تحصيلات مقدماتي و دانشگاهي اش در کشور آلمان و انتشار چند اثر مهم در زمينه ي تاريخ و فلسفه‌ي يونان در سال 1936 به آمريکا مهاجرت کرد و در دانشگاههاي شيکاگو و هاروارد در زمينه ي الهيات و فلسفه يونان و قرون وسطي فعاليت هاي قابل توجهي کرد پيش از اين، دو اثر از اين مؤلف به زبان فارسي ترجمه شده است كه عبارت اند از: پايديا، صدر مسيحيت و پايدياي يوناني.       

 

 

 

شنبه 30 مهر 1390 - 12:39


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری