دوشنبه 1 آبان 1396 - 5:58
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

بابك راكخواه

 

مي‌گفت كوچه مي‌شود به نام من!

 


گفتگو با مادر شهيد امير حسين يزدي

 

همه اميد ما نسل امروزي‌ها اين است كه آشنايي با فداکاري‌هايتان زنگار از آينه وجودمان پاک کند.اي شهيدان کجاييد؟ کجاييد تا به ما بفهمانيد خدا به هرکسي لياقت شهادت نمي‌دهد. خداوند بندگانش را گلچين مي‌کند و بهترين‌ها را به عرش مي‌برد تا آنان ديگر در ميان گنهکاران اين دنياي خاکي تنفس نکنند و به جايي که در خور شأنشان است، هجرت كنند. اين بار از ميان شهداي سازمان تبليغات اسلامي به سراغ شهيد اميرحسين يزدي رفتيم و با مادر اين شهيد بزرگوار گفتگويي كرديم كه در ادامه مي‌خوانيد.

ابتدا خودتان را معرفي كنيد و بگوييد امير حسين چه سالي و به چه دليلي به جبهه رفت ؟

من اعظم فيروز بهرامي، مادر شهيد اميرحسين يزدي هستم. پسرم امير حسين 16 سال داشت كه به جبهه رفت. حتي شناسنامه‌اش را لاك گرفته بود يك سال سنش را بيشتر كرده بود تا به جبهه راهش بدهند. بعد از سه ماه كه در جبهه كردستان بود، مي‌گفت مي‌خواهم براي هميشه سپاهي شوم.امير حسين در روز 23 اسفند 1361 در عمليلات  والفجر مقدماتي در فكه پس از 5 ماه حضور در جهبه به شهادت رسيد.

شما راضي بوديد كه او به جبهه برود؟

بله راضي بوديم .خودش خيلي دوست داشت كه به جبهه برود. اگر امكانش بود و ضرورت ايجاب مي‌كرد خودمان هم به جبهه مي‌رفتيم.

امير حسين فرزند چندم شما بود؟

ايشان پسر بزرگتر من بودند و بعد از ايشان پسر كوچكتري داشتم كه آن موقع 11 سالش بيشتر نبود.

وقتي كه اميرحسين به جبهه مي رفت،شما چه احساسي داشتيد ؟

احساس خوبي داشتم. مملكت ما در خطر بود و امام (ره) هم دستور جهاد داده بودند. دشمن بي رحم و تا دندان مسلح به خاك ما تجاوز كرده بود. اميرحسين بايد مي‌رفت چون امام دستور داده بودند. امير حسين عاشق امام (ره) بود. هميشه مي‌گفت ما بايد به حرفهاي امام خود گوش بدهيم.

به عنوان يك مادر شهيد از مردم چه توقعي داريد؟

مردم الان با مردم آن موقع خيلي فرق كرده‌اند. بعضي احترام ما را دارند بعضي هم ندارند اما مهم اين است كه خدا از ما راضي باشد.

اميرحسين چه خصوصيات اخلاقي داشت؟

ايشان سني نداشتند. مثل جوانهاي ديگر به دنبال شيك پوشي و اين چيزها نبودند.هنگام شهادت كلاس دوم راهنمايي بودند با اين حال حتي قبل از انقلاب هم هر زمان كه تظاهرات مي‌شد در آن شركت مي‌كردند يادم هست در تظاهرات 17 شهريور حتي سيك نظامي به او سيلي زده بود و ناسزا گفته بود كه اين جا چه مي‌كني ايشان هم در پاسخ گفته بود منزل عمويم اين جاست. آن نظامي هم گفته بود كه اگر منزل عموي تو اينجا نبود با يك گلوله مغزت را خالي مي‌كردم.

تا حالا شده خواب امير حسن را ببينيد ؟

آن اوايل كه شهد شده بود بيشتر خوابش را مي‌ديدم.

امكان دارد يكي از آن خوابها را براي ما تعريف كنيد؟

اميرحسين با پسر عمويش با هم به جبهه رفته بودند. منزل ما آن زمان در شهر ري بود. جلوي منزل ما فضايي باز وجود داشت. يك شب خواب ديدم در همان فضاي باز بسيجي‌هاي زيادي با لباس‌هاي خاكي روي زمين دراز كشيده بودند. گويا خوابيده بودند. ناگهان از ميان آنها يك نفر پرچم به دست بلند شد و ايستاد. وقتي جلوتر آمد متوجه شدم پسر خدم است . گفتم اميرحسين تويي؟ گفت خودم هستم. قسمش دادم گفتم اين جا چه ميكني خبر از محسن پسرعمويت نداري؟ گفت چار خبر دارم. برو به زن عمو بگو محسن شهيد شده ولي جنازه اي ندارد.اينها را گفت و پرچم را برداشت و به طرف بسيجي‌ها رفت. آن موقع هنوز هيچ كس نمي‌دانست كه محسن شهيد شده. بعد از 13 سال جنازه محسن به دست خانواده‌اش رسيد. هر وقت خواب اميرحسن را مي بينم فوري كاغذ و قلم برمي‌دارم و آن را مي‌نويسم. بعد بارها مي‌خوانم. تمام عشق اميرحسين اين بود كه برود جبهه. دفعه آخر كه از جبهه به مراخصي آمد گفت: اگر اين دفعه بروم ديگر برنمي‌گردم. حتي مي‌گفت كوچه مي‌شود به نام من. وقتي كه داشت مي‌رفت شاد و خوشحال بود.رفت و شهيد شد.

ميان  جوانان امروزي با جوانان دوره جنگ چه تفاوت‌هايي وجود دارد؟

تفاوتهاي زيادي كرده‌اند. طبيعي هم هست به هر حال دوره و زمانه عوض شده است. علم پيشرفت كرده است، زندگي‌ها دگرگون شده است. فكر مي‌كنم از لحاظ اعتقادي جوانان دوره جنگ كمي جلوتر از جوانان امروزي بودند. البته آن موقع شرايط طور ديگري بود.  

 

 

يكشنبه 24 مهر 1390 - 12:49


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری

 

از اين نويسنده يا گزارشگر