سه‌شنبه 2 آبان 1396 - 5:40
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

علي الله سليمي

 

دريچه اي به دنياي نوجوانان ديروزي

 

نگاهي به مجموعه داستان«جايزه» نوشته محمدرضا سرشار

                                                                                  

کتاب«جايزه» نوشته محمدرضا سرشار(رضا رهگذر) شامل سه داستان کوتاه براي نوجوانان با عناوين«ساعت طلا»،«جايزه» و«دوستان» است که براي گروه هاي سني سال هاي آخر دبستان و دوره راهنمايي تحصيلي نوشته شده است. اين کتاب از آثار موفق نويسنده براي نوجوانان محسوب مي شود که تا به حال چاپ هاي متعددي را پشت سر گذاشته و اکنون در چاپ جديد آن(دوم توسط انتشارات سوره مهر حوزه هنري)، مجموع تيراژهاي قبلي اين کتاب به 29200 نسخه مي رسد که در مقايسه با کتاب هاي مشابه آمار قابل توجهي است.

همچنين اين کتاب در دهه فجر سال 1362، به عنوان «کتاب برگزيده سال 1361» براي مقطع سني«نوجوان» معرفي و از آن تجليل شده است.

داستان اول کتاب(ساعت طلا)سر گذشت دو دوست، سعيد و صادق است که علاوه بر همکلاس بودن، با هم رفاقت و صميميتي هم دارند که باعث مي شود بيشتر به هم نزديک شوند. در يکي از روزها صادق براي مرور درس ها به خانه خانواده سعيد مي رود. در زمان حضور صادق ساعت طلايي سعيد گم مي شود و از اين لحظه به بعد شک سعيد به دوستش که تصور مي کند او ساعتش را دزديده است شروع مي شود. طرح اصلي اين داستان بر اساس يک ايده، سوءتفاهم شکل گرفته و بقيه ماجراها حول محور اين موضوع مي چرخد و در نهايت داستان با مشخص شدن پايان اين مسئله( رفع سوء تفاهم) به پايان مي رسد. انتخاب چنين طرحي جهت قصه گويي براي مخاطبان نوجوان، انتخاب هوشمندانه اي است، چرا که مسئله دوستي و سوءتفاهم در بين نوجوانان يک موضوع آشنايي است که همواره مخاطبان خاص خود را دارد. پايان داستان به يک عادت رايج در ميان نوعي پرنده(کلاغ) ختم مي شود که در عين برخورداري از نوعي پايان بندي مناسب داستاني، به يک مسئله آموزشي هم تکيه دارد؛ يادآوري علاقه کلاغ ها به فلز طلا که در پايان اين داستان هم معلوم مي شود ساعت گم شده سعيد را کلاغي که در بالاي درخت حياط آنها لانه دارد برده است.«...از توفان ديگر اثري نبود...درخت کاجي که پيرترين درخت خانه هم بود، شکسته بود و قسمت بزرگي از حياط را پوشانده بود. کنار درخت، جسد پرنده اي به چشم مي خورد. سعيد بي اختيار به ياد کلاغي افتاد که روي درخت کاج لانه داشت. با خودش گفت:«حيف! حيوان بيچاره حتماً مرده!» نزديک تر رفت. يکدفعه از آنچه ديد، سر جا خشکش زد. توي لانه کلاغ که حالا روي زمين افتاده بود، ساعتش مثل يک نکه طلا برق مي درخشيد...» ( ص 12 و 13)

در پايان داستان ساعت طلا تاريخ آبان ماه سال 1354 درج شده است که نشان مي دهد اين داستان از آثار اوليه نويسنده در بخش داستان نويسي براي نوجوانان است.

داستان دوم(جايزه) که عنوان کتاب هم از آن بر گرفته شده است، به سرگذشت يک نوجوان در ايام امتحان نهايي مي پردازد که در مقطع ششم ابتدايي(نظام قديم تحصيلي) قرار دارد.  اين داستان هم طرح ساده اي دارد؛ پدري به فرزند خود قول مي دهد وقتي در امتحان نهايي شاگرد اول شد برايش جايزه، دوچرخه بخرد، اما تنگناهاي مالي اين اجازه را به او نمي دهد و در پايان داستان پسر متوجه موقعيت پدر مي شود و با نوشتن نامه اي به پدرش اطلاع مي دهد که از خواستن دوچرخه منصرف شده است. شالوده اصلي اين داستان نشان دادن نوع رابطه اعضاي يک خانواده(بيشتر پدر و پسر) است که نوع رابطه آنها در آستانه شکل گيري يک سوءتفاهم ناخواسته است، اما با يک اتفاق(ناخواسته بيدار شدن پسر و شنيدن حرف هاي پدر)، اين موضوع برطرف مي شود. همان مسئله اي که در داستان قبلي کتاب باعث شکل گيري پيرنگ اصلي اثر شده بود(سوءتفاهم)، در اين داستان به مرحله پختگي نمي رسد و در همان ابتداي شکل گيري آشکار و برطرف مي شود. شخصيت نوجوان داستان، محمد وقتي به رفتار پدرش مشکوک مي شود، در ذهن خود تصوراتي را پيش مي کشد، اما خيلي زود با شنيدن حرف هاي پدرش به او ايمان مي آورد و براي کمک به ذهن آشفته او دست به کار مي شود.

«...لامپ را روشن کردم و تا آنجا که مي توانستم خوش خط شروع کردم به نوشتن: بابا جان!  من که دوچرخه نمي خواهم. اصلا از اول هم شما خودتان گفتيد؛ وگرنه من که نمي خواستم. بابا! شما را به خدا خودتان را ناراحت نکنيد. من توي قلکم نزديک به ده تومان پول دارم. همين امروز قلکم را مي شکنم...» ( ص 21)

در پايان اين داستان هم تاريخ آذر ماه سال 1359 درج شده است.

آخرين داستان کتاب(دوستان) باز هم سرگذشت نوجواني را روايت مي کند که او اين بار از ناآشنايي با محيط تازه اي که قدم گذاشته است رنج مي برد. يونس، شخصيت نوجوان و اصلي اين داستان به همراه خانواده از شهر شيراز به شهر تبريز مهاجرت مي کند و هنگام حضور در مدرسه اين شهر با فضاي تازه و غريبه اي مواجه مي شود که تحمل آن برايش تا حدودي دشوار است. او زبان دانش آموزان در تبريز را که ترکي است بلد نيست و همين مسئله باعث مي شود به سراغ يکي از دانش آموزان(مهدي) برود که او هم اتفاقاً شيرازي است و همزبان يونس محسوب مي شود. مهدي که دانش آموز بي انضباطي است باعث فرار چند روزه يونس از مدرسه مي شود، اما بچه هاي مدرسه يونس را به سر کلاس بر مي گردانند و به اين وسيله دوستي آنها عمق بيشتري پيدا مي کند و او به مدرسه و دوستان جديد علاقه مند مي شود.

در اين داستان بر خلاف دو اثر قبلي، جغرافياي محل وقوع حوادث داستان مشخص است و شخصيت ها هم به نوعي هويت معيني دارند. از زبان آذري به عنوان بخشي از ديالوگ هاي داستان استفاده شده که البته نويسنده با آوردن زير نويس معناي کلمات و جمله هاي آذري را در انتهاي همان صفحه توضيح داده است. اين داستان در رديف آثار اقليمي قرار مي گيرد که در آن نشانه هاي يک داستان بومي به وضوح ديده مي شود.«...وارد کلاس که شدم، همه با تعجب نگاهم کردند. پسري که معلوم بود مبصر کلاس است، به ترکي گفت:«تزه گليپسن؟»(تازه آمدي؟) هاج و واج او را نگاه کردم. نمي فهميدم چه مي گويد. وقتي ديد جواب نمي دهم، با تشر گفت:«نيه جاواب ورميسن؟» (چرا جواب نمي دهي؟)  (ص 23 و 24)

در انتهاي اين داستان هم تاريخ اخرين پاکنويسي: فروردين ماه 1360 درج شده است.

در مجموع، داستان هاي کتاب جايزه براي مخاطبان نوجوان امروزي به منزله دريچه اي براي ديدن گوشه هايي از زندگي و دغدغه هاي نوجوانان ديروزي است که اکنون کمتر نشاني از آنها در پيرامون خود خواهند يافت.  

 

 

چهارشنبه 23 شهريور 1390 - 11:36


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری