جمعه 28 مهر 1396 - 10:27
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

روابط عمومي اداره كل تبليغات اسلامي استان اردبيل

 

قرآن را بهتر بشناسيم

 

   

تفاوت قرآن با ديگر كتب علمي

خداي سبحان در مقام تبيين رسالتهاي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) گاهي از تلاوت آيات بر مردم و تعليم كتاب و حكمت و تزكيه نفوس سخن مي‌گويد: "هو الّذي بعث في الأمّيين رسولا ً منهم يتلوا عليهم اياته ويزكّيهم ويعلّمهم الكتاب والحكمة..."  و گاهي سخن از خارج ساختن انسانها از تاريكيهاي جهل و تباهي ضلالت به نور هدايت دارد: "كتاب أنزلناه إليك لتُخرج النّاس من الظلمات إلي النور بإذن ربّهم إلي صراط العزيز الحميد"  و قرآن كريم را ره‌توشه رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در ايفاي اين رسالتها و دستمايه او در تعليم و تزكيه انسانها معرفي مي‌كند: "فذكّر بالقران من يخاف وعيد" ، "وكذلك أوحينا إليك قراناً عربياً لتنذر أمّ القري ومن حولها..."  ، "وكذلك أوحينا إليك روحاً من أمرنا ما كنت تدري ما الكتاب ولا الإيمان ولكن جعلناه نوراً نهدي به من نشاء من عبادنا وإنّك لتهدي إلي صراطٍ مستقيم" .

بر اين اساس، قرآن كريم نمي‌تواند مانند كتب علمي تنها به تبيين مسائل علمي و جهانشناسانه بپردازد و يا مانند كتب اخلاقي تنها به اندرز بسنده كند يا همتاي كتابهاي فقهي و اصولي به ذكر احكام فرعي و مباني آنها اكتفا كند و به طور كلي شيوه‌هاي رايج و معمول در كتب بشري را در پيش گيرد.

يكي از اساسي‌ترين تفاوتهاي قرآن كريم با كتب علمي بشري آن است كه محور اصلي تعليم در كتب بشري علومي است كه دستيابي به آنها ميسر است؛ اما مدار تعليم در قرآن كريم علوم و معارفي است كه انسانها بدون استمرار از نور وحي توان دستيابي به آن را ندارند اين كتاب الهي در رسيدن به اهداف خود كه با اهداف رسالت پيامبر جهاني، حضرت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) متحد است، روشهاي ويژه‌اي را برگزيده است، كه به برخي از آنها اشاره مي‌شود :

- استفاده گسترده از تمثيل براي تنزّل دادن معارف سنگين و متعالي.

- بهره‌گيري از شيوه جدال احسن و پايه قرار دادن پيش‌فرضهاي مقبولِ خصم، در احتجاج با كساني كه در برابر اصل دين يا خصوص قرآن سرسختي نشان مي‌دهند.

ـ آميختن "معارف و احكام" با "موعظه و اخلاق"، و "تعليم كتاب و حكمت" با "تربيت و تزكيه نفوس" و پيوند زدن مسائل نظري با عملي و مسايل اجرايي با ضامن اجراي آن؛

مانند اين كه پس از دستور روزه‌داري به هدف آن، كه تحصيل تقواست اشاره مي‌كند: "يا أيّها الّذين امنوا كتب عليكم الصيام كما كتب علي الّذين من قبلكم لعلكم تتقون"  و يا پس از بيان آفرينش لباسي كه اندام انسان را مي‌پوشاند و نگهبان تن است،از لباس تقوا سخن مي‌گويد كه جامه جان آدمي و بهترين نگهبان آن است: "يا بني ادم قد أنزلنا عليكم لباسا يواري سوءتكم وريشاً ولباس التقوي ذلك خير..."  و در فضايي كه سخن از حجّ و عمره خانه خدا مطرح است، چون حج و عمره مستلزم سفر است و سفر نيز زاد و توشه مي‌طلبد، از ره‌توشه تقوا كه در سير و سلوك به سوي خدا بهترين ره‌توشه است نام مي‌برد: "وأتمّوا الحج والعمرة لله... * الحجّ أشهر معلومات... وتزوّدوا فإن خير الزاد التقوي" .

همچنين در كنار تبيين برخي از احكام روزه سفارش حفظ حدود و رعايت تقواي الهي آمده است: "تلك حدود الله فلا تقربوها كذلك يبيّن الله اياته للنّاس لعلّهم يتّقون"  و همراه با دستور دريافت زكات، تطهير و تزكيه جان آدمي مطرح است: "خذ من أموالهم صدقة تطهّرهم وتزكّيهم بها..."  و حتي در كنار ساده‌ترين دستورات مربوط به معاشرتهاي اجتماعي، مانند اين كه مهمان ناخوانده كه قرار ديدار با صاحب‌خانه را قبلا ً تنظيم نكرده، در صورت اكراه و معذور بودن ميزبان از پذيرش او بايد باز گردد، از تزكيه روح سخن مي‌گويد: "... وإن قيل لكم ارجعوا فارجعوا هو أزكي لكم" .

ـ داوري قاطع نسبت به اقوال و آرايي كه از ديگران نقل مي‌كند؛

قرآن كريم همانند برخي از كتب متداول، مجمع اقوال نيست تا آراي مختلف را نقل كند و بين آنها داوري نكند، بلكه نقلهاي آن با داوري همراه است. از اين رو، اگر مطلبي را نقل كند و سخني در ابطال و ردّ آن نياورد نشانه امضا و پذيرش آن است؛ چنانكه از فرزند صالح حضرت آدم (عليه‌السلام) نقل مي‌كند كه معيار پذيرش عمل در نزد خدا تقواست: "قال إنّما يتقبّل الله من المتقين"  و آن را ردّ نمي‌كند و از اين رو در برخي روايات اين جمله با عنوان "قول الله" ناميده شده است و در كتب فقهي نيز به عنوان قول الله مطرح است. قرآن كريم بر اثر داشتن اين ويژگي "قول فصل" نام گرفته است: "إنّه لَقولٌ فصل * وما هو بالهزل" .

اما پس از نقل گفته منافقان، آن را ابطال مي‌كند: "يقولون لئن رجعنا إلي المدينة ليخرجنّ الأعزّ منها الأذلّ ولله العزة ولرسوله وللمؤمنين ولكن المنافقين لا يعلمون" .

سخن منافقان اين بود كه خود را عزيز مي‌پنداشتند و مؤمنان را ذليل، ليكن خداوند بعد از نقل گفتار باطل آنها به بطلان آن پرداخت؛ چنانكه قبلا ً در ابطال كلام باطل آنان درباره محاصره اقتصادي مسلمانان و اِنفاق نكردن به همراهان رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) براي تفرّق آنان از اطراف پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) سخني را نقل و نقد و ابطال كرده است .

كتابي كه از جانب خداي حكيم حميد تنزل يافته است و به عزّت (نفوذناپذيري) ستوده شده است، باطل را از هيچ جهتي بدان راه نيست: "وإنّه لكتاب عزيز * لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد" .

 يكي از ظرافتهاي ادبي و هنري در بيان قرآني تغيير ناگهاني سياق است؛ مثلا ً در جمله‌اي كه چندين كلمه با "اعراب رفع" آمده، در اثناء، كلمه‌اي با "اعراب نصب" ذكر مي‌شود تا خواننده را متوقف كرده، به تأمل وا دارد .

ـ پيوند دادن مسائل جهان‌شناسي با خداشناسي؛

يكي از مهمترين تفاوتهاي قرآن كريم با كتب علمي اين است كه كتب علمي تنها به بررسي و تبيين سير افقي اشيا و پديده‌هاي جهان مي‌پردازد؛ مثلاً معدن‌شناس مي‌گويد آنچه اكنون در دل زمين يا كوه به صورت معدن خاصي وجود دارد از ميليونها سال قبل چه تطوراتي را پشت سر گذاشته و پس از اين نيز با گذشت ميليونها سال، چه تحولاتي را در پيش رو دارد؛ اما قرآن كريم كه كتاب هدايت و نور است، نه كتاب علمي محض، سخن از سير عمودي پديده‌هاي جهان و ارتباط آن از يك سو با مبدأ و از سوي ديگر با معاد دارد؛ يعني از مبدأ فاعلي و مبدأ غايي سير و تحول موجودات سخن مي‌گويد؛ نظير: "ألم تر أنّ الله أنزل من السماء ماءً فأخرجنا به ثمرات مختلفاً ألوانها ومن الجبال جدد بيض وحُمْر مختلف ألوانها وغرابيب سود"  ، "وهو الذي أنشأ جناتٍ معروشاتٍ وغير معروشات والنخل والزرع مختلفاً أكله والزّيتون والرّمان متشابهاً وغير متشابه..."  ، "أو لم ير الّذين كفروا أن السموات والأرض كانتا رتقاً ففتقناهما وجعلنا من الماء كل شيء حيٍ أفلا يؤمنون"  . در اين گونه از آيات مبدأ فاعلي بارش باران و نيز سبب فاعلي حركت حبّه‌هاي جامد به خوشه‌ها و شاخه‌هايي كه از حيات گياهي برخوردار است و نيز مبدأ اصلي احداث راههاي سفيد و سرخ و سياه كوهستاني و پديدآورنده انواع ميوه‌ها و دانه‌هاي خوراكي سخن به ميان آمده است.

غرض آن كه، دانشهاي رايج علمي و فلسفي درباره پديده معيّن جهان، مانند ستاره و كوه و... يا درباره كل جهان بدون تعيين جزئي از آن، سير افقي محض دارد؛ يعني بررسي مي‌كند كه پديده‌اي معيّن يا مجموع جهان، قبلا ً چه بوده و اكنون چيست و پس از اين چه مي‌شود؛ اما از بيان سير عمودي خالي است؛ بر خلاف قرآن كريم كه در تبيين علمي اشيا (آن مقدار كه تعرّض كرده است) و در تحرير فلسفي اصل جهان، مسير عمودي را اضافه مي‌كند؛ يعني مي‌گويد: مبدأ فاعلي اين كار كيست و چه مبدأ غايي و هدف نهايي در نظر بوده است.

ـ گزينش صحنه‌هاي درس‌آموز تاريخي در تبيين قصه‌ها؛

قرآن كريم كتاب تاريخ نيست تا وقايع‌نگارانه در هر قصه آنچه رخ داده است بنگارد، بلكه تنها به بيان بخشهايي مي‌پردازد كه با هدف آن (هدايت) هماهنگ باشد. سپس آن را به عنوان سنّت الهي (فلسفه تاريخ) بازگو مي‌كند.

مثلا ً، نام حضرت موساي كليم (عليه‌السلام) بيش از صد بار در قرآن كريم آمده و قصّه آن حضرت در 28 سوره به طور گسترده تبيين شده است؛ اما بخشهايي كه به تاريخ و قصّه محض باز مي‌گردد، مانند ثبت تاريخ ميلاد و وفات آن حضرت در قرآن نيامده، بلكه به نكات حسّاس و آموزنده داستان پرداخته است؛ مثلا ً، از تاريخ تولد موسي و مدت شيرخوارگي او در قرآن چيزي نيامده، ليكن از سانحه مهمّ وحي الهي به مادر موسي از لحاظ انداختن كودك در دريا و ايجاد طمأنينه در قلب مادر و مژده بازگشت فرزند به مادر بعد از بزرگ شدن و به بزرگواريِ رسالت رسيدن، سخن به ميان آمده و همچنين از تاريخ هجرت موسي از مصر به مدين و نيز زمان مراجعت وي از مدين به مصر گفتاري در قرآن نيست، ليكن از خدمتگزاري رايگان موسي براي تأمين آب دام فرزندان شعيب و نيز از دامداري دختران شعيب و همچنين از عفاف و پاكدامني آنان و نيز كيفيت آشنايي موسي با شعيب و نحوه انتخاب كارگزار كه بايد در كار خويش امين و بر كار خود مسلط و نيرومند باشد و همچنين درباره مشاهده آتش و رفتن به سوي آن و شهود نور و استماع كلام توحيدي خداوند از درخت سخن به ميان آمده است.

تكرار در قرآن كريم از آن روست كه قرآن كتاب نور و هدايت است و در مقام هدايت لازم است مطلب واحد در هر مناسبت با زباني خاص ادا شود تا ويژگي موعظه داشته باشد، بر خلاف كتب علمي كه هر مطلب تنها در يك جا بيان مي‌شود و تكرار آن سودمند نيست.

ـ يكي از اساسي‌ترين تفاوتهاي قرآن كريم با كتب علمي بشري آن است كه محور اصلي تعليم در كتب بشري علومي است كه دستيابي به آنها ميسور است؛ اما مدار تعليم در قرآن كريم علوم و معارفي است كه انسانها بدون استمرار از نور وحي توان دستيابي به آن را ندارند؛

"كما أرسلنا فيكم رسولا ً منكم يتلوا عليكم اياتنا ويزكيكم ويعلمكم الكتاب والحكمة ويعلّمكم ما لم تكونوا تعلمون"  ، "فاذكروا الله كما علّمكم ما لم تكونوا تعلمون" .

گرچه انبياي الهي در علوم قابل دستيابي و مستقلات عقلي نيز استعداد بشر را شكوفا كرده‌اند: "يثيروا لهم دفائن العقول" ، ليكن محور تعليم آنان پرده برداشتن از غيب و نوآوري علمي و معرفتي براي بشر است. قرآن كريم با تعبير دقيق "ما لم تكونوا تعلمون" به همين نكته اشعار دارد؛ زيرا اين جمله به معناي "آنچه نمي‌دانستيد" نيست، بلكه به معناي "شما آن نبوديد كه از راههاي عادي آنها را بدانيد" است؛ چنانكه خداوند به پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، با همه استعداد ويژه‌اي كه داشت، مي‌فرمايد: "وأنزل الله عليك الكتاب والحكمة وعلّمك ما لم تكن تعلم وكان فضل الله عليك عظيماً"  ؛ يعني خداوند به تو معارفي آموخت كه از راههاي متعارف توان فرا گيري آن را نداشتي و از اين رو اين ويژگي قرآن كريم اختصاص به دوران انحطاط علم ندارد، بلكه همواره و تا ابد، قرآن معلّم علومي است كه بشر را به آن راهي نيست.

قرآن كريم در برخي موارد خاص نيز اين حقيقت را گوشزد مي‌كند كه اسرار نهفته و پنهان عالم را تنها در پرتو نور وحي مي‌توان ديد: "كتب عليكم القتال وهو كُره لكم وعسي أن تكرهوا شيئاً وهو خير لكم وعسي أن تحبّوا شيئاً وهو شرّ لكم والله يعلم وأنتم لا تعلمون"  و اين خطابْ همه افراد را شامل مي‌شود، اعم از ضِعاف، اوساط و اَوْحَديّ از اهل علم و عمل.

ـ بيان مصداق و پرهيز از كلّي‌گويي؛

در كتب علمي متعارف نيست كه در مقام تبيين يك حقيقت، مصاديق آن ذكر شود؛ مثلا ً در تعريف نيكي، نيكان معرفي شوند؛ اما قرآن كريم در آيات خود چنين شيوه‌اي را اعمال كرده است؛ مثلا ً، در تبيين بِرّ و نيكي مي‌فرمايد: "ليس البرّ أن تولّوا وجوهكم قِبَل المشرق والمغرب ولكن البرّ من امن بالله واليوم الاخر و..."  .

مفسراني كه قرآن كريم را همانند كتب علمي پنداشته‌اند، در اين گونه موارد در پي يافتن محذوف يا توجيهات ديگري هستند تا اسلوب بياني قرآن را با شيوه‌هاي متداول در كتب علمي هماهنگ بيابند؛ غافل از اين كه قرآن كريم يك كتاب علمي محض نيست و از روشهاي متعارف كتب علمي بشري پيروي نمي‌كند. از اين رو گاهي به جاي وصف، موصوف را بيان مي‌كند و اين از روشهاي كليدي قرآن است.

نمونه ديگر، آيه كريمه "يومَ لا ينفع مال ولا بنون * إلاّ من أتي الله بقلب سليم"  است كه هماهنگي مستثنا و مستثني‌منه اقتضا مي‌كند گفته شود: "إلاّ سلامة القلب"، ليكن از ذكر وصف صرف نظر شد و به بيان موصوف پرداخته شد تا همان طور كه در آيه قبل، جامعه را به نيك شدن تشويق مي‌كند، نه آن كه تنها نيكي را براي آنها تفسير كند، در اين آيه نيز، امت اسلامي را به سليم‌القلب شدن برساند، نه آن كه تنها سلامت دل را مايه نجات در قيامت معرفي كند.

تذكّر: تبيين مصداق گاهي در آيات ديگر است، نه در همان آيه محل بحث؛ چنانكه در آيه كريمه "... فبشر عباد * الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه"  سخن از أحسن الأقوال است، ليكن مصداق آن در جاي ديگر چنين تبيين شده است: "ومن أحسن قولا ً ممن دعا إلي ا‌لله وعمل صالحاً وقال إنّني من المسلمين"  و يا در سوره مباركه حمد ذكري اجمالي و كلي درباره نعمت‌يافتگان آمده است: "صراط الّذين أنعمت عليهم..."، اما در سوره مباركه نساء مصداق مُنْعَمٌ عَلَيْهِم تبيين شده است: "... مع الّذين أنعم الله عليهم من النبيين والصديقين والشهداء والصالحين و..." .

ـ تكرار مطالب؛

تكرار در قرآن كريم از آن روست كه قرآن كتاب نور و هدايت است و در مقام هدايت لازم است مطلب واحد در هر مناسبت با زباني خاص ادا شود تا ويژگي موعظه داشته باشد، بر خلاف كتب علمي كه هر مطلب تنها در يك جا بيان مي‌شود و تكرار آن سودمند نيست. سرّ لزوم تكرار در كتاب هدايت آن است كه شيطان و نفس اماره كه عامل ضلالت و عذابند، پيوسته به اضلال آدمي مشغولند و كار آنها گرچه گاهي كم مي‌شود، ليكن ترك نمي‌شود؛ از اين رو تكرار ارشاد و هدايت نيز ضروري است.

 قرآن كريم همانند برخي از كتب متداول، مجمع اقوال نيست تا آراي مختلف را نقل كند و بين آنها داوري نكند، بلكه نقلهاي آن با داوري همراه است.

 

ـ يكي از ظرافتهاي ادبي و هنري در بيان قرآني تغيير ناگهاني سياق است؛

 مثلا ً در جمله‌اي كه چندين كلمه با "اعراب رفع" آمده، در اثناء، كلمه‌اي با "اعراب نصب" ذكر مي‌شود تا خواننده را متوقف كرده، به تأمل وا دارد؛ مانند آيه "لكن الراسخون في العلم منهم والمؤمنون يؤمنون بما أنزل إليك وما أنزل من قبلك والمقيمين الصلوة والمؤتون الزكوة والمؤمنون بالله واليوم الاخر أولئك سنؤتيهم أجراً عظيماً" ؛ زيرا در اين آيه كريمه، پنج وصفْ ياد شده است كه سياق ادبي آنها مرفوع بودن آن اوصاف است؛ چنانكه دو وصف مقدّم (راسخون و مؤمنون) و دو وصف مؤخّر (مؤتون و مؤمنون) مرفوع است و در بين اوصاف مرفوع چهارگانه، يك وصف منصوب ديده مي‌شود و آن وصف "مقيمين" است تا توجه متدبّران در قرآن و تاليان كتاب الهي را به اهميت نماز كه ستون دين است جلب كند؛ همان طور كه در نوشتن تابلوها، برخي از كلمات مانند واژه "شهيد" با رنگ سرخ نوشته مي‌شود تا توجه بيننده را جلب كند. پس گاهي با تغيير اسلوب و تعويض سياق، به ويژگي محتوايي لفظ توجه داده مي‌شود.

اعجاز عددي قرآن

بسياري از دانشمندان جهان اسلام بر اين باور بوده اند که قرآن کريم حاوي دقيق ترين مسائل علمي جهان مادي است. از اين علما به فرض مثال مي توان بر غزالي اشاره کرد که گفته اند:«قرآن شامل هفتاد و هفت هزار و دويست نوع علم است، زيرا هر کلمه قرآن يک علم است و هر کلمه داراي چهار سو و جهت. چه، هر کلمه ، ظاهري دارد و باطني و نيز هر حدي از آن، مطلعي و سرآغازي.» از ميان دانشمندان معاصر، مي توان به طنطاوي نيز اشاره کرد که کتاب وي در حقيقت دايره المعارف علوم جديد است. در مقابل نظريه علمي بودن قرآن، جمعي نيز به طور کلي مضامين علمي قرآن را انکار کرده، مسائل قرآني را به امور عبادي و معنوي اختصاص مي دهند. اما مي توان گفت که قرآن، تا آن جا که براي هدايت بشر لازم و ضروري است به ذکر مسائل علمي و تبيين اسرار آفرينش مي پردازد. در بين سالهاي 1970 تا 1974 شخصي به نام دکتر رشاد خليفه(مصري الاصل) که استاد کامپيوتر در دانشگاههاي آمريکا بود اعلام کرد که اعجاز جديد قرآن را کشف کرده.به گفته خود رشاد خليفه اين کار پس از 12 سال کار مداوم با کامپيوتر! توانسته بود اعجاز عددي قرآن را کشف نمايد. ايشان در اولين ادعا اعلام کرد که راز و رمز حروف مقطعه در قرآن را کشف نموده است. اين خبر به زودي در دنيا اسلام پيچيد و مورد خوشحالي مسلمانان شد ولي در همين حين عده زيادي از پژوهش گران علوم قرآني را مشغول خود ساخت.

بخشي از نظريات رشاد خليفه

ايشان با توجه به اينکه جمله «بسم الله الرحمن الرحيم» داراي 19 حرف است براي قرآن کريم کد19 را کد محافظت اعلام کرد و تقريبا همه کشفيات خود را بر اساس همين کد19 قرار داد. برخي از کشفيات ايشان به ترتيب زير مي باشد:

1-        جمله بسم اللّه الرحمن الرحيم كه اولين آيه قرآن است , داراى نوزده حرف است.

2-        سـوره نـاس كـه آخـريـن سـوره قرآن است تعداد حروف آن 114 حرف است كه مضرب نوزده مى باشد.

3-        سوره علق مطابق شمارش كامپيوترى 285 حرف است يعنى 19*15.

4-        در هـريك از 29 سوره اى كه در افتتاح آن حروف مقطعه آمده است , مجموع تعداد آن حرف يا حروف دقيقا و بدون استثنا ضريب 19 مى باشد.

5-        سـوره نـصـر كـه به قولى آخرين سوره مى باشد, درست داراى 19 كلمه مى باشداولين آيه اين سوره نيز 19 حرف دارد.

اعجاز همه جانبه قرآن و عدم انحصار آن در وجه خاص از منظر علامه طباطبائي

در اينكه قرآن كريم براى اثبات معجزه بودنش بشر را تحدى كرده هيچ حرفى و مخالفى نيست، و اين تحدى، هم در آيات مكى آمده، و هم آيات مدنى، كه همه آنها دلالت دارد بر اينكه قرآن آيتى است معجزه، و خارق، حتى آيه قبلى كه هم مى‏فرمود: (وَإِنْ كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِمّا نَزّلنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثلِهِ) ، استدلالى است بر معجزه بودن قرآن، بوسيله تحدى، و آوردن سوره‏اى نظير سوره بقره، و به دست شخصى بى سواد مانند رسول خدا (ص)نه اينكه مستقيماً و بلاواسطه استدلالى بر نوبت رسول خدا (ص)باشد، به دليل اينكه اگر استدلال بر نبوت آن جناب باشد، نه بر معجزه بودن قرآن، بايد در اولش مى‏فرمود: و ان كنتم فى ريب من رسالة عبدنا، اگر در رسالت بنده ما شك داريد" ولى اينطور نفرمود، بلكه فرمود: اگر در آنچه بر عبدمان نازل كرده‏ايم شك داريد، يك سوره مثل اين سوره را به وسيله مردى درس نخوانده بياوريد، پس درنتيجه تمامى تحدى هايى كه در قرآن واقع شده، استدلالى را مى‏مانند كه بر معجزه بودن قرآن و نازل بودن آن از طرف خدا شده‏اند، و آيات مشتمله بر اين تحديها از نظر عموم و خصوص مختلفند، بعضى‏ها درباره يك سوره تحدى كرده‏اند، نظير آيه سوره بقره، و بعضى بر ده سوره، و بعضى بر عموم قرآن بر خصوص بلاغت آن، و بعضى بر همه جهات آن. يكى از آياتى كه بر عموم قرآن تحدى كرده، آيه (قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنْسُ وَالجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذا القُرآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً)  است كه ترجمه‏اش گذشت، و اين آيه در مكه نازل شده و عموميت تحدى آن جاى شك براى هيچ عاقلى نيست.

پس اگر تحدى‏هاى قرآن تنها درخصوص بلاغت و عظمت اسلوب آن بود، ديگر نبايد از عرب تجاوز مى‏كرد، وتنها بايد عرب را تحدى كند، كه اهل زبان قرآنند آن هم نه كردهاى عرب، كه زبان شكسته‏اى دارند، بلكه عربهاى خالص جاهليت و آنها كه هم جاهليت و هم اسلام را درك كرده‏اند، آن هم قبل از آنكه زبانشان با زبان ديگر اختلاط پيدا كرده، و فاسد شده باشد، و حال آنكه مى‏بينيم سخنى ازعرب آن هم با قيد و شرطها به ميان نياورده، و در عوض روى سخن به انس و جن كرده است، پس معلوم مى‏شود معجزه بودش تنها از نظر اسلوب كلام نيست.

و همچنين غير بلاغت و جزالت اسلوب، هيچ حهت ديگر قرآن به تنهايى مورد نظر نيست، و مى‏خواهد بفهماند تنها در فلان صفت معجزه است. مثلاً در اينكه مشتمل بر معارفى است حقيقى، و اخلاقى فاصله، و قوانين صالحه، و اخبار غيبى، و معارف ديگرى كه هنوز بشر نقاب از چهره آن بر نداشته، معجزه است، چون هر يك از جهات را يك طائفه از جن و انس مى‏فهمند، نه همه آنها، پس اينكه بطور مطلق تحدى كرد، (يعنى فرمود: اگر شك داريد مثلش را بياوري) و نفرمود كتابى فصيح مثل آن بياوريد، و يا كتابى مشتمل بر چنين معارف بياوريد، مى‏فهماند كه قرآن از هر جهتى كه ممكن است مورد برترى قرار گيرد برتر است، نه يك جهت و دو جهت.

بنابراين قرآن كريم هم معجزه ايست در بلاغت، براى بليغ‏ترين بلغاء، هم آيتى است فصيح، براى فصيح‏ترين فصحاء و هم خارق العاده است براى حكماء در حكمتش، و هم سرشارترين گنجينه علمى است معجزه آسا، براى علماء، و هم اجتماعى‏ترين قانونى است معجزه آسا، براى قانون گذاران، و سياستى است بديع، و بى سابقه براى سياستمداران و حكومتى است معجزه، براى حكام، و خلاصه معجزه‏اى است براى همه عالميان، در حقايقى كه راهى براى كشف آن ندارند، مانند امور غيبى، و اختلاف در حكم، و علم و بيان.

از اينجا روشن مى‏شود كه قرآن كريم دعوى اعجاز از هر جهت براى خود مى‏كند، آن هم اعجاز براى تمامى افراد جن و انس، چه عامى و چه خواص، چه عالم و چه جاهل، چه مرد و چه زن، چه فاضل متجر و چه مفضول، چه و چه و چه، البته بشرطى كه اين قدر شعور داشته باشدكه حرف سرش شود. براى اينكه هر انسانى اين فطرت را دارد، كه فضيلت را تشخيص دهد، و كم و زياد آن را بفهمد پس هر انسانى مى‏تواند در فضيلت هايى كه در خودش و يا در غير خودش سراغ دارد، فكر كند، و آنگاه آن را در حدى كه درك مى‏كند، با فضيلتى كه قرآن مشتمل بر آن است مقايسه كند، آنگاه به حق و انصاف داورى نمايد، و فكر كند، و انصاف دهد، آيا بشرى مى‏تواند معارفى الهى، و آن هم مستدل از خود بسازد؟ به طورى كه با معارف قرآن هم سنگ باشد؟ و واقعاً و حقيقتاً معادل و برابر قرآن باشد؟ و آيا يك انسان اين معنا را در قدرتش هست؟ كه اخلاق براى سعادت بشر پيشنهاد كند، كه همه‏اش براساس حقائق باشد؟ و در صفا و فضيلت درست آنطور باشد كه قرآن پيشنهاد كرده؟! و آيا براى يك انسان اين امكان هست، كه احكام و قوانينى فقهى تشريع كند، كه دامنه‏اش آن قدر وسيع باشد، كه تمامى افعال بشر را شامل شود؟ و در عين حال تناقضى هم در آن پديد نيايد؟ و نيز در عين حال روح توحيد و تقوى و طهارت مانند بند تسبيح در تمامى آن احكام و نتايج آنها، و اصل و فرع آن دو باشد؟

و آيا عقل هيچ انسانى كه حداقل شعور را داشته باشد، ممكن مى‏داند كه چنين آمارگيرى دقيق از افعال و حركات و سكنات انسانها، و سپس جعل قوانينى براى هر حركت و سكون آنان بطورى كه از اول تا به آخر قوانينش يك تناقض ديده نشود از كسى سر بزند، كه مدرسه نرفته باشد، و در شهرى كه مردمش با سواد و تحصيل نكرده باشند، نشو و نما نكرده باشد، بلكه در محيطى ظهور كرده باشد كه بهره شان از انسانيت و فضائل و كمالات بى شمار آن، اين باشد كه از راه غارتگرى، و جنگ لقمه نانى به كف آورده و براى اينكه سبد جوعشان كافى باشد، دختران را زنده بگور كنند، و فرزندان خود را و به پدران خود فخر مادران را همسر خود سازند، و به فسق و فجور افتخار نموده، علم را مذمت، و جهل را حمايت كنند، و در عين پلنگ دماغى و حميت، دروغين خود، توسرى خور رهگذر باشند، و روزى يمنى‏ها استعمارشان كنند و روز ديگر زير بوغ حبشه در آيند، روزى برده دسته جمعى دوم شوند، روز ديگر فرمانبر بى قيد شرط فارس شوند؟ آيا از چنين محيطى ممكن است چنين قانون گذارى برخيزد؟

و آيا چنين عاقلى به خود جرئت مى‏دهد كه كتابى بياورد، و ادعا كند كه اين كتاب هدايت تمامى عالميان، از بى سواد و دانشمند، و از زن و مرد، و از معاصرين من و آيندگان، تا آخر روزگار است، و آنگاه اخبارى غيبى از گذشته و آينده، و از امتهاى گذشته و آينده نه يكى و نه دو تا آن هم در بابهاى مختلف، و داستانهاى گوناگون، قرار داده باشد، كه هيچ يك از اين معارف با ديگرى مخالفت نداشته، و از راستى و درستى هم بى بهره نباشد، هر قسمتش قسمتهاى ديگر را تصديق كند؟!

و آيا يك انسان كه خود يكى از اجزاء عالم ماده و طبيعت است، و مانند تمامى موجودات عالم محكوم به تحول و تكامل است، مى‏تواند در تمامى شئون عالم بشرى دخل و تصرف نموده، قوانين، و علوم، و معارف، و احكام، و مواعظ، و امثال، و داستانهايى، در خصوص كوچكترين و بزرگترين شئون بشرى به دنيا عرضه كند، كه با تحول و تكامل بشر متحول نشود، و از بشر عقب نماند؟ و حال و وضع خود آن قوانين هم از جهت كمال و نقص مختلف نشود، با اينكه آنچه عرضه كرده، به تدريج عرضه كرده باشد و در آن پاره‏اى معارف باشد كه در آغاز عرضه شده، در آخر دوباره تكرار شده باشد، و در طول مدت تكاملى نكرده تغييرى نيافته باشد و نيز در آن فروعى متفرع بر اصولى باشد؟ با اينكه همه مى‏دانيم كه هيچ انسانى از نظر كمال و نقص عملش به يك حال باقى نمى‏ماند، در جوانى يك جور فكر مى‏كند، چهل ساله كه شد جور ديگر، پير كه شد جورى ديگر .

پس انسان عاقل و كسى كه بتواند اين معانى را تعقل كند، شكى برايش باقى نمى‏ماند، كه اين مزاياى كلى، و غير آن، كه قرآن مشتمل بر آن است، فوق طاقت بشرى، و بيرون از حيطه وسايل طبيعى و مادى است، و بفرض هم كه بتواند اين معانى را درك كند؟ انسان بودن خود را كه فراموش نكرده، و وجدان خود را كه گم ننموده، وجدان فطرى هر انسانى به او مى‏گويد، در هر مسئله‏اى كه نيروى فكريت از دركش عاجز ماند، و آنطور كه بايد نتوانست صحت وسقم و درستى و نادرستى آن را بفهمد، و مأخذ و دليل هيچ يك را نيافت، بايد به اهل خبره و متخصص در آن مسئله مراجعه بكنى.

در اينجا ممكن است خواننده عزيز بپرسد كه اينكه شما اصرار داريد عموميت اعجاز قرآن را ثابت كنيد، چه فائده‏اى براين عموميت مترتب مى‏شود، و تحدى عموم مردم چه فائده‏اى دارد؟ بايد خواص بفهمند كه قرآن معجزه است، زيرا عوام در مقابل هر دعوتى سريع الانفعال و زود باورند، و هر معامله‏اى كه با ايشان بكنند، مى‏پذيرند، مگر همين مردم نبودند كه در برابر دعوت امثال حسين على بهاء وقاديانى، و مسيلمه كذاب، خاضع شده، و آنها را پذيرفتند؟! با اينكه آنچه آنها آورده بودند به هذيان بيشتر شباهت داشت، تا سخن آدمى؟

در پاسخ مى‏گوييم: اولاً تنها راه آوردن معجزه برى عموم بشر، و براى ابد اين است كه آن معجزه از سنخ علم و معرفت باشد، چون غير از علم و معرفت هر چيز ديگرى كه تصور شود، كه سر و كارش با ساير قواى دراكه انسان باشد، ممكن نيست عموميت داشته، ديدنش را همه و براى هميشه ببينند، شنيدنش را همه بشر، و براى هميشه بشنوند، عصاى موسائيش براى همه جهانيان، و براى ابد معجزه باشد، و نغمه داوديش نيز عمومى و ابدى باشد، چون عصاى موسى و نغمه داود، و هر معجزه ديگرى كه غير از علم و معرفت باشد، قهراً موجودى طبيعى، و حادثى نسبى خواهد بود، كه خواه ناخواه محكوم قوانين ماده، و محدود به يك زمان، و يك مكان معينى مى‏باشد، و ممكن نيست غير اين باشد، و به فرض محال يا نزديك به محال، اگر آن را براى تمامى افراد روى زمين ديدنى بدانيم، براى بايد همه سكنه روى زمين براى ديدن آن در يك محل جمع شوند، و به فرض هم كه بگوييم براى همه و در همه جا ديدنى باشد، بارى براى يك عصر ديدنى خواهد بود نه براى ابد.

به خلاف علم و معرفت، كه مى‏تواند براى همه، و براى ابد معجزه باشد، اين اولاً، و ثانياً وقتى ازمقوله علم و معرفت شد، جواب اشكال شما روشن مى‏شود، چون به حكم ضرورت فهم مردم مختلف است، و قوى و ضعيف دارد، همچنان كه كمالات نيز مختلف است، و راه فطرى و غريزى انسان براى درك كمالات كه روزمره در زندگيش آن را طى مى‏كند، اين است كه هر چه را نيز خودش درك كرد، و فهميد، كه فهميده و هر جا كميت فهمش از درك چيزى عاجز ماند، به كسانى مراجعه مى‏كند، كه قدرت درك آن را دارند و آن را درك كرده‏اند و آنگاه حقيقت مطلب را از ايشان مى‏پرسند، در مسئله اعجاز قرآن نيز فطرت غريزه شد حكم به اين مى‏كند، كه صاحبان فهم قوى، و صاحب نظران از بشر، در پى كشف آن بر آيند و معجزه بودن آن را درك كنند، و صاحبان فهم ضعيف به ايشان مراجعه نموده، حقيقت حال را سؤال كنند، پس تحدى و تعجيز قرآن عمومى، معجزه بودنش براى فرد فرد بشر، و براى تمامى اعصار مى‏باشد.

سيماي پرهيزکاران در قرآن

خداوند کريم  در سوره آل عمران به اين نکته اشاره مي‌فرمايد که بهشتي به گستردگي آسمان‌ها و زمين براي پرهيزکاران آفريده است . و در آيات بعد ايشان را توصيف مي‌نمايد:

الَّذِينَ يُنفِقُونَ فِي السَّرَّاء وَالضَّرَّاء وَالْکَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ *  - پرهيزکاران کساني هستند که در توانگري و تنگدستي انفاق مي‌کنند و خشم خويش فرو مي‌خورند و از خطاي مردم در مي‌گذرند. خداوند نيکوکاران را دوست دارد.

وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُواْ اللهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَ مَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللهُ وَ لَمْ يُصِرُّواْ عَلَى مَا فَعَلُواْ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ  * 

- و آن کساني که وقتي مرتکب کاري زشت شوند يا به خود ستمي کنند، خدا را، ياد مي‌کنند و براي گناهان خويش آمرزش مي‌خواهند و کيست جز خدا که گناهان را بيامرزد؟ و چون به زشتي گناه آگاهند در آنچه مي‌کردند پاي نفشارند .

أُوْلَـئِکَ جَزَآؤُهُم مَّغْفِرَةٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ  *

-  پاداش اينان آمرزش پروردگارشان است و نيز بهشت‌هايي که در آن نهرها جاري است در آنجا جاويدانند و چه نيکو است پاداش نيکوکاران .

از امام باقر عليه السلام نقل شده که فرمود: اصرار بر گناه اين است که انسان گناهى کند و به دنبال آن استغفار ننمايد و در فکر توبه نباشد .

خداوند در آيات فوق پرهيزکاران را معرفى نموده و پنج صفت از اوصاف عالى و انسانى براى آنها ذکر نموده است :

- آنها در همه حال انفاق مى‌کنند چه موقعى که در راحتى و وسعتند و چه زمانى که در پريشانى و محروميتند؛ آنها با اين عمل ثابت مى‌کنند که روح کمک به ديگران و نيکوکارى در جان آنها نفوذ کرده است و به همين دليل تحت هر شرائطى اقدام به اين کار مى‌کنند. روشن است که انفاق در حال وسعت به تنهائى نشانه نفوذ کامل صفت عالى سخاوت در اعماق روح انسان نيست، اما آنها که در همه حال اقدام به کمک و بخشش مى‌کنند نشان مى‌دهند که اين صفت در آنها ريشه‌دار است .

در اين جا اين سوال مطرح مي‌شود که انسان تنگدست چگونه مى‌تواند انفاق کند؟ پاسخ اين است: که اولا افراد تنگدست نيز به مقدار توانائى مى‌توانند در راه کمک به ديگران انفاق کنند، و ثانيا انفاق منحصر به مال و ثروت نيست بلکه هر گونه موهبت خدادادى را شامل مى‌شود خواه مال و ثروت باشد يا علم و دانش يا مواهب ديگر، و به اين ترتيب خداوند مى‌خواهد روح گذشت و فداکارى و سخاوت را حتى در نفوس مستمندان جاى دهد تا از رذائل اخلاقى فراوانى که از "بخل" سرچشمه مى‌گيرد بر کنار بمانند.

فراموشي خدا نتيجه سهل‌انگارى و وسوسه‌هاى شيطانى است و تنها کسانى گرفتار آن مى‌شوند که خود را در برابر او تسليم کنند، و به اصطلاح با وسواس خناس همکارى نزديک نمايند! ولى انسان‌هاي بيدار و با ايمان، کاملا مراقبند که هرگاه خطائى از آنها سر زد در نخستين فرصت آثار آن را با آب توبه و استغفار از دل و جان خود بشويند و دريچه‌هاى قلب خود را به روى شيطان و لشکر او ببندند که آنها از درهاى بسته قلب وارد نمى‌شوند.

- دومين صفت ذکر شده براي پرهيزکاران اين است که آنها بر خشم خود مسلط هستند ؛

"کظم" در لغت به معنى بستن سر مَشکى است که از آب پر شده باشد، و به طور کنايه در مورد کسانى که از خشم و غضب پر مى‌شوند و از اِعمال آن خوددارى مى‌نمايند به کار مى‌رود.

"غيظ" به معنى شدت غضب و حالت برافروختگى و هيجان فوق العاده روحى است، که بعد از مشاهده ناملايمات به انسان دست مى‌دهد.

حالت خشم و غضب از خطرناک‌ترين حالات است و اگر مهار نشود، در شکل يک نوع جنون و ديوانگى و از دست دادن هر نوع کنترل اعصاب خودنمائى مى‌کند، و بسيارى از جنايات و تصميم‌هاى خطرناکى که انسان يک عمر بايد کفاره و جريمه آن را بپردازد در چنين حالى انجام مى‌شود، و لذا در آيه فوق دومين صفت برجسته پرهيزکاران را فرو بردن خشم معرفى کرده است .

پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله فرمود: کسي که خشم خود را فرو ببرد با اين که قدرت بر اعمال آن دارد؛ خداوند دل او را از آرامش و ايمان پر مى‌کند.

پس فرو بردن خشم اثر فوق العاده‌اى در تکامل معنوى انسان و تقويت روح ايمان دارد.

- سومين صفت پرهيزکاران اينست که از خطاى مردم مى‌گذرند؛ فرو بردن خشم بسيار خوب است اما به تنهائى کافى نيست زيرا ممکن است کينه و عداوت را از قلب انسان ريشه کن نکند، در اين حال براى پايان دادن به حالت عداوت بايد "کظم غيظ" توام با "عفو و بخشش" گردد، لذا خداوند به دنبال صفت عالى خويشتندارى و فرو بردن خشم، مساله عفو و گذشت را بيان نموده است.

- صفت بارز ديگر پرهيزکاران نيکوکاري آنان مي‌باشد؛ در اينجا اشاره به مرحله‌اى عالي‌تر از عفو شده که همچون يک سلسله مراتب تکاملى پشت سر هم قرار گرفته‌اند و آن اين است که انسان نه تنها بايد خشم خود را فرو برد و با عفو و گذشت کينه را از دل خود بشويد بلکه با نيکى کردن در برابر بدى (آنجا که شايسته است) ريشه دشمنى را در دل طرف نيز بسوزاند و قلب او را نسبت به خويش مهربان گرداند به طورى که در آينده چنان صحنه‌اى تکرار نشود، به طور خلاصه نخست دستور به خويشتن‌دارى در برابر خشم، و پس از آن دستور به شستن قلب خود، و سپس دستور به شستن قلب طرف مى‌دهد.

"کظم" در لغت به معنى بستن سر مَشکى است که از آب پر شده باشد، و به طور کنايه در مورد کسانى که از خشم و غضب پر مى‌شوند و از اِعمال آن خوددارى مى‌نمايند به کار مى‌رود.

در حديثى که در کتب شيعه و اهل تسنن در ذيل آيه فوق نقل شده چنين مى‌خوانيم که يکى از کنيزان امام سجاد عليه السلام به هنگامى که آب روى دست امام مى‌ريخت، ظرف آب از دستش افتاد و بدن امام را مجروح ساخت، امام از روى خشم سر بلند کرد کنيز بلافاصله گفت خداوند در قرآن مى‌فرمايد: "و الکاظمين الغيظ". امام فرمود: خشم خود را فرو بردم، عرض کرد: "والعافين عن الناس" فرمود: تو را بخشيدم خدا تو را ببخشد، او مجددا گفت: "والله يحب المحسنين" امام فرمود: تو را در راه خدا آزاد کردم .

اين حديث شاهد زنده‌اى است بر اين که سه مرحله مزبور هر کدام مرحله‌اى عالي‌تر از مرحله قبل است .

خداوند در آيه 135 اشاره به يکى ديگر از صفات پرهيزکاران کرده، مى‌فرمايد: پرهيزکاران هنگامى که مرتکب عمل زشتى شوند يا به خود ستم کنند خيلي سريع به ياد خدا مى‌افتند و براى گناهان خود آمرزش مى‌طلبند و هيچگاه اصرار بر گناه نمى‌‌ورزند .

"فاحشة" از ماده فحش و فحشاء به معنى هر عمل بسيار زشت است و انحصار به اعمال منافى عفت ندارد زيرا در اصل به معنى "تجاوز از حد" است که هر گناهى را شامل مى‌شود.

در اين آيه اينگونه به نظر مي‌رسد که انسان تا به ياد خدا است مرتکب گناه نمى‌شود آنگاه مرتکب گناه مى‌شود که به کلى خدا را فراموش کند و غفلت تمام وجود او را فرا گيرد، اما اين فراموشکارى و غفلت در افراد پرهيزکار طولاني نيست و سريع به ياد خدا مى‌افتند و گذشته را جبران مى‌کنند، آنها احساس مى‌کنند که هيچ پناهگاهى جز خدا ندارند و تنها بايد آمرزش گناهان خويش را از او بخواهند؛ چرا که هيچ کس جز خدا توان بخشش گناهان را ندارد.

بايد توجه داشت که در اين آيه علاوه بر عنوان فاحشه، ظلم بر خويشتن نيز ذکر شده و فرق ميان اين دو ممکن است اين باشد که فاحشه اشاره به گناهان کبيره است و ظلم بر خويشتن؛ اشاره به گناهان صغيره است .

در پايان آيه براى تاکيد مى‌فرمايد که پرهيزکاران هرگز با علم و آگاهى بر گناه خويش اصرار نمى‌ورزند و تکرار گناه نمى‌کنند . 

انسان تا به ياد خدا است مرتکب گناه نمى‌شود آنگاه مرتکب گناه مى‌شود که به کلى خدا را فراموش کند و غفلت تمام وجود او را فرا گيرد، اما اين فراموشکارى و غفلت در افراد پرهيزکار طولاني نيست و سريع به ياد خدا مى‌افتند و گذشته را جبران مى‌کنند، آنها احساس مى‌کنند که هيچ پناهگاهى جز خدا ندارند و تنها بايد آمرزش گناهان خويش را از او بخواهند؛ چرا که هيچ کس جز خدا توان بخشش گناهان را ندارد.

در ذيل اين آيه از امام باقر عليه السلام نقل شده که فرمود: " الاصرار ان يذنب الذنب فلا يستغفر الله ولا يحدث نفسه بتوبة فذلک الاصرار؛ اصرار بر گناه اين است که انسان گناهى کند و به دنبال آن استغفار ننمايد و در فکر توبه نباشد .

امام صادق عليه السلام در تفسير اين آيه فرمودند: "هنگامى که آيه فوق نازل شد و گناهکاران توبه‌کار را به آمرزش الهى نويد داد ابليس سخت ناراحت شد، و تمام ياران خود را با صداى بلند به تشکيل انجمنى دعوت کرد آنها از وى علت اين دعوت را پرسيدند، او از نزول اين آيه اظهار نگرانى کرد، يکى از ياران او گفت : من با دعوت انسان‌ها به اين گناه و آن گناه تاثير اين آيه را خنثى مى‌کنم، ابليس پيشنهاد او را نپذيرفت، ديگرى نيز پيشنهادى شبيه آن کرد که آن هم پذيرفته نشد، در اين ميان شيطانى کهنه‌کار به نام "وسواس خناس" گفت: من مشکل را حل مى‌کنم! ابليس پرسيد: از چه راه؟ گفت: فرزندان آدم را با وعده‌ها و آرزوها آلوده به گناه مى‌کنم، و هنگامى که مرتکب گناهى شدند ياد خدا و بازگشت به سوى او را از خاطر آنها مى‌برم، ابليس گفت راه، همين است، و اين ماموريت را تا پايان دنيا بر عهده او نهاد. روشن است که فراموشي خدا نتيجه سهل‌انگارى و وسوسه‌هاى شيطانى است و تنها کسانى گرفتار آن مى‌شوند که خود را در برابر او تسليم کنند، و به اصطلاح با وسواس خناس همکارى نزديک نمايند! ولى انسان‌هاي بيدار و با ايمان، کاملا مراقبند که هرگاه خطائى از آنها سر زد در نخستين فرصت آثار آن را با آب توبه و استغفار از دل و جان خود بشويند و دريچه‌هاى قلب خود را به روى شيطان و لشکر او ببندند که آنها از درهاى بسته قلب وارد نمى‌شوند.

خداوند در آيه آخر پاداش پرهيزکارانى که صفات آنها در دو آيه گذشته آمده توضيح داده است که آمرزش پروردگار و بهشتى که نهرها از زير درختان آن جارى است نصيب آنان مي‌شود، بهشتي که در آن به طور جاودان سکني مي‌گزينند. و اين پاداش نيکي است براي کساني که اهل عمل هستند. نه افراد واداده و تنبل که هميشه از تعهدات و مسئوليت‌هاى خويش مى‌گريزند.

سيماي مومنان در قرآن کريم

خداي سبحان در اولين آيه از سوره انفال به مؤمنين توصيه مي‌فرمايد که اگر مؤمن هستيد از خدا و پيامبرش اطاعت نماييد و در دو آيه بعد برخي از صفات مؤمن را ذکر مي‌فرمايد که ذکر اين صفات، براي ما مي‌تواند راهگشا باشد.

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُکِرَ اللهُ وَجِلَت قُلُوبهُمْ وَ إِذَا تُلِيَت عَلَيهِمْ آياتُهُ زَادَتهُمْ إِيمَاناً وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَکلُونَ *

-  مؤمنان کسانى هستند که هر وقت نام خدا برده شود دل‌هايشان ترسان مى‌گردد، و هنگامى که آيات او بر آنها خوانده مى‌شود ايمانشان افزون مى‌گردد و تنها بر پروردگارشان توکل دارند.

الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصلَوةَ وَ مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ *

- آنها که نماز را بر پا مى‌دارند و از آنچه به آنها روزى داده‌ايم؛ انفاق مى‌کنند.

أُولَئک هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لهَُّمْ دَرَجَاتٌ عِندَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کرِيمٌ *

- مؤمنان حقيقى آنها هستند، براى آنان درجات (فوق‌العاده‌اى) نزد پروردگارشان است و براى آنها آمرزش و روزى بى‌نقص و عيب .

اين سه آيه خصائص و امتيازات کساني را که به معناي حقيقي کلمه، مؤمن هستند بيان نموده و اوصاف کريمه و ثواب جزيلشان را برمي‌شمارد تا بدين وسيله جمله‌اي در آيه قبل را که فرموده بود: "فاتقواالله و اصلحوا ذات بينکم" تاکيد نمايد . و از ميان همه صفات ايشان، پنج صفت را انتخاب نموده و در اين آيات ذکر کرده است و اين پنج صفت، صفاتي هستند که داشتن آن مستلزم داشتن تمامي صفات نيک و ملازم با دارا بودن حقيقت ايمان است که اگر خود انسان در آنها تامل و دقت کند خواهد ديد که داشتن آن، نفس را براي تقوا و اصلاح ذات بين و اطاعت خدا و رسول آماده مي‌سازد .

تعبير به اقامه نماز (به جاى خواندن نماز) اشاره به اين است که نه تنها خودشان نماز مي‌خوانند بلکه کارى مي‌کنند که اين رابطه محکم با پروردگار همچنان و در همه جا بر پا باشد، و تعبير "مما رزقناهم"؛ (از آنچه به آنها روزي داده‌ايم) تعبير وسيعي است که تمام سرمايه‌هاي مادي و معنوي را در بر مي‌گيرد، آنها نه تنها از اموالشان بلکه از علم و دانششان، از هوش و فکرشان، از موقعيت و نفوذشان و از تمام مواهبي که در اختيار دارند در راه بندگان خدا مضايقه نمي‌کنند.

خداوند در اين آيات، به پنج مورد از صفات برجسته مؤمنان اشاره کرده که سه مورد آن، جنبه روحانى و معنوى و باطنى دارد و دو مورد آن جنبه علمى و خارجى. سه مورد اول عبارتند از احساس مسئوليت و تکامل ايمان و توکل و دو مورد ديگر عبارتند از ارتباط با خدا و ارتباط و پيوند با خلق خدا .

و آن صفات عبارت است از :

- ترسيدن و تکان خوردن دل در هنگام ذکر خدا،

- زياد شدن ايمان در اثر استماع آيات خدا،

- توکل،

- بپا داشتن نماز ،

- انفاق از آنچه که خدا روزي فرموده است.

و معلوم است که سه صفت اول از اعمال قلب و دو صفت اخير از اعمال جوارح است. و در ذکر آن رعايت ترتيب واقعي و طبيعي آن شده است، چون نور ايمان به تدريج در دل تابيده مي‌شود و همچنان رو به زيادي مي‌گذارد تا به حد تمام رسيده و حقيقتش کامل شود .

مرتبه اول آن که همان تأثر قلب است عبارت است از وجل و تکان خوردن دل در هنگام ذکر خدا، و جمله "انماالمؤمنون الذين اذا ذکر الله وجلت قلوبهم" اشاره به آن است . و اين ايمان همچنان رو به انبساط نهاده و شروع به ريشه دواندن در دل مي‌کند، و در اثر سير در آيات الهي بر خداي تعالي و همچنين آياتي که انسان را به سوي معارف حقه رهبري مي‌کند در دل، شاخ و برگ مي‌زند، به طوري که هر قدر مؤمن بيشتر در آن آيات سير و تامل کند ايمانش قوي‌تر و زيادتر مي‌گردد، تا آنجا که به مرحله يقين برسد و جمله "و اذا تليت عليهم اياته زادتهم" ايمانا اشاره به آن است .

"وجل" همان حالت خوف و ترسى است که به انسان دست مى‌دهد که سرچشمه آن يکى از اين دو چيز است، گاهى به خاطر درک مسئوليت‌ها و احتمال عدم قيام به وظائف لازم در برابر خدا مى‌باشد، و گاهى به خاطر درک عظمت مقام و توجه به وجود بى انتها و پر مهابت او است.

اشتباه نشود مفهوم توکل آنچنان که بعضى از تحريف کنندگان پنداشته‌اند، چشم‌پوشى از عالم اسباب و دست، روى دست گذاشتن و به گوشه‌اي نشستن نيست، بلکه مفهومش خودسازي و بلندنظري و عدم وابستگي به اين و آن و ژرف‌نگري است، استفاده از عالم اسباب جهان طبيعت و حيات، عين توکل بر خدا است، زيرا هر تاثيرى در اين اسباب است به خواست خدا و طبق اراده او است .

گاه مى‌شود انسان به ديدن شخص بزرگى که راستى از هر نظر شايسته عنوان عظمت است مى‌رود. شخص ديدار کننده گاهى آنچنان تحت تاثير مقام پر عظمت او قرار مى‌گيرد، که احساس يک نوع وحشت در درون قلب خويش مى‌نمايد، تا آنجا که به هنگام سخن گفتن لکنت زبان پيدا مى‌کند، و حتى گاهى حرف خود را فراموش مى‌نمايد، هر چند آن شخص بزرگ نهايت محبت و علاقه را به او و همه دارد، و کار خلافى نيز از اين شخص سر نزده است. اين نوع ترس، بازتاب و عکس العمل درک عظمت است. به اين ترتيب پيوندى ميان آگاهى و خوف، همواره بر قرار است، بنابراين اشتباه است، که ما سرچشمه خوف و خشيت را تنها عدم انجام وظايف و مسئوليت‌ها بدانيم .

وقتي ايمان انسان زياد گشت و به حدي از کمال رسيد که مقام پروردگارش را و موقعيت خود را شناخت، و به واقع مطلب پي برد، و فهميد که تمامي امور به دست خداي سبحان است، و او يگانه پروردگاري است که تمام موجودات به سوي او بازگشت مي‌کنند در اين موقع بر خود؛ حق و واجب مي‌داند که بر او توکل کرده و تابع اراده او شود، و او را در تمامي امور مهم زندگي، وکيل خود گرفته و به آنچه که او در مسير زندگيش مقدر مي‌کند رضا داده و بر طبق شرايع و احکامش عمل کند، و اوامر و نواهيش را به کار بندد، جمله "و علي ربهم يتوکلون" اشاره به همين معنا است. افق فکر آنها آنچنان بلند است که از تکيه کردن بر مخلوقات ضعيف و ناتوان هر قدر هم به ظاهر عظمت داشته باشند، ابا دارد، آنها آب را از سرچشمه مى‌گيرند و هر چه مى‌خواهند و مى‌طلبند، از اقيانوس بيکران عالم هستى، از ذات پاک پروردگار مى‌خواهند، روحشان بزرگ و سطح فکرشان بلند، و تکيه‌گاهشان تنها خدا است .

وقتي ايمان انسان زياد گشت و به حدي از کمال رسيد که مقام پروردگارش را و موقعيت خود را شناخت، و به واقع مطلب پي برد، و فهميد که تمامي امور به دست خداي سبحان است، و او يگانه پروردگاري است که تمام موجودات به سوي او بازگشت مي‌کنند در اين موقع بر خود؛ حق و واجب مي‌داند که بر او توکل کرده و تابع اراده او شود، و او را در تمامي امور مهم زندگي، وکيل خود گرفته و به آنچه که او در مسير زندگيش مقدر مي‌کند رضا داده و بر طبق شرايع و احکامش عمل کند، و اوامر و نواهيش را به کار بندد، جمله "و علي ربهم يتوکلون" اشاره به همين معنا است.

اشتباه نشود مفهوم توکل آنچنان که بعضى از تحريف کنندگان پنداشته‌اند، چشم‌پوشى از عالم اسباب و دست، روى دست گذاشتن و به گوشه‌اي نشستن نيست، بلکه مفهومش خودسازي و بلندنظري و عدم وابستگي به اين و آن و ژرف‌نگري است، استفاده از عالم اسباب جهان طبيعت و حيات، عين توکل بر خدا است، زيرا هر تاثيرى در اين اسباب است به خواست خدا و طبق اراده او است .

وقتي ايمان به حد کاملش در دل مستقر گرديد قهرا انسان به سوي عبوديت معطوف گشته و پروردگار خود را به خلوص و خضوع عبادت مي‌کند، و اين عبادت همان نماز است. علاوه بر اين که به سوي اجتماع نيز معطوف گشته حوائج اجتماع خود را بر آورده مي‌کند، و نواقص و کمبودها را جبران مي‌نمايد، و از آنچه خدا ارزانيش داشته از مال و علم و غير آن انفاق مي‌نمايد، آيه "الذين يقيمون الصلاة و مما رزقناهم ينفقون" همين معنا را مي‌رساند .

پس از ذکر اين سه قسمت، از صفات روحانى و نفسانى مؤمنان راستين مى‌گويد: آنها در پرتو احساس مسئوليت و درک عظمت پروردگار و همچنين ايمان فزاينده و بلندنگرى توکل، از نظر عمل داراى دو پيوند محکمند، پيوند و رابطه نيرومندى با خدا و پيوند و رابطه نيرومندى با بندگان خدا، آنها کسانى هستند که نماز را (که مظهر رابطه با خداست) بر پا مى‌دارند و از آنچه به آنها روزى داده‌ايم در راه بندگان خدا انفاق مى‌کنند. (الذين يقيمون الصلوة و مما رزقناهم ينفقون)

تعبير به اقامه نماز (به جاى خواندن نماز) اشاره به اين است که نه تنها خودشان نماز مي‌خوانند بلکه کارى مي‌کنند که اين رابطه محکم با پروردگار همچنان و در همه جا بر پا باشد، و تعبير "مما رزقناهم"؛ (از آنچه به آنها روزي داده‌ايم) تعبير وسيعي است که تمام سرمايه‌هاي مادي و معنوي را در بر مي‌گيرد، آنها نه تنها از اموالشان بلکه از علم و دانششان، از هوش و فکرشان، از موقعيت و نفوذشان و از تمام مواهبي که در اختيار دارند در راه بندگان خدا مضايقه نمي‌کنند.

در آخرين آيه مورد بحث، موقعيت و مقام والا و پاداش‌هاى فراوان اينگونه مؤمنان راستين را بيان مي‌کند.

"وجل" همان حالت خوف و ترسى است که به انسان دست مى‌دهد که سرچشمه آن يکى از اين دو چيز است، گاهى به خاطر درک مسئوليت‌ها و احتمال عدم قيام به وظائف لازم در برابر خدا مى‌باشد، و گاهى به خاطر درک عظمت مقام و توجه به وجود بى انتها و پر مهابت او است.

"اولئک هم المؤمنون حقا لهم درجات عند ربهم و مغفرة و رزق کريم" اين حکمي است که خداوند کرده و فرموده: ايمان حقيقي تنها در دل آن کساني ثابت و مستقر گشته که داراي پنج صفت بالا باشد، و به همين جهت هم اجر کريم ايشان را مطلق ذکر کرده و توضيح نداده که چيست بلکه فرموده: "لهم درجات عند ربهم." پس صفات کمال و ثواب و اجر عظيمي که اينگونه مردم دارند همان صفات و ثواب و اجري است که مؤمنين حقيقي داراي آنند. و در اين آيه که فرمود: "لهم درجات عند ربهم و مغفرة و رزق کريم" کلمه "مغفرت" به معناي گذشت الهي از گناهان است، و "رزق کريم"؛ نعمت‌هاي بهشتي است که نيکان از آن ارتزاق مي‌کنند. و از همين جا معلوم مي‌شود که منظور از "درجات" در جمله "لهم درجات عند ربهم" مراتب قرب و منزلت و درجات کرامت معنوي است، و همينطور هم هست، براي اين که مغفرت و جنت از آثار مراتب قرب به خداي سبحان و فروع آن است . البته درجاتي که خداي تعالي در اين آيه براي مؤمنين نامبرده؛ اثبات مي‌کند تمامي آن براي فرد فرد مؤمنين نيست، بلکه مجموع آن براي مجموع مؤمنين است. براي اين که درجات مذکور از آثار و لوازم ايمان است، و چون ايمان داراي مراتب مختلفي است، لذا درجات هم که خداوند به ازاي آن مي‌دهد مختلف مي‌باشد، بعضي از مؤمنين کساني هستند که يکي از آن درجات را دارا مي‌شوند، بعضي ديگر دو درجه و بعضي چند درجه – به حسب اختلافي که در مراتب ايمان ايشان است .

به راستي ما مسلمانان که دم از اسلام مي‌زنيم و گاهي آنچنان خود را طلبکار از اسلام و قرآن مي‌دانيم که از روي ناداني گناه عقب ماندگي‌ها را به گردن اسلام و قرآن مي‌افکنيم، آيا اگر ما تنها مضمون اين چند آيه را که روشنگر صفات مؤمنين راستين است در زندگى خود پياده کنيم و ضعف و زبونى و وابستگى به اين و آن را در پناه ايمان و توکل از خود دور سازيم و هر روزى که بر ما مي‌گذرد، در مرحله تازه‌اي از ايمان و آگاهي گام بگذاريم و همواره در پرتو ايمان احساس مسئوليت در برابر آنچه در اجتماعمان مي‌گذرد داشته باشيم رابطه ما با خدا و خلق آنچنان قوي باشد که از همه سرمايه‌هاى وجود خويش در پيشبرد اجتماع انفاق کنيم روزگارمان چنين خواهد بود که امروز است؟!

قرآن در سخن دانشمندان جهان

زيبايى ظاهرى وعمق معانى اين كتاب مقدس سبب شده است دانشمندان و اديبان جهان آن را بستايند و مردم را به مطالعه آن فراخوانند.

گوته، شاعر و نويسنده معروف آلمانى مى‏گويد:  «ساليان دراز کشيشان از خدا بى خبر، ما را از پى بردن به حقايق قرآن مقدس و عظمت آورنده آن دور نگه داشتند؛ امّا هر قدر که ما قدم در جاده علم و دانش نهاديم و پرده تعصب را دريديم، عظمت احکام مقدس قرآن، بهت و حيرت عجيبى در ما ايجاد نمود. به زودى اين کتاب توصيف‏ناپذير، محور افکار مردم جهان مى‏گردد! »

 آلبرت انيشتاين که نيازى به معرفى ندارد، مى‏گويد:  «قرآن کتاب جبر يا هندسه نيست؛ مجموعه‏اى از قوانين است که بشر را به راه صحيح، راهى که بزرگ‏ترين فلاسفه و دانشمندان دنيا از تعريف و تعيين آن عاجزند، هدايت مى‏کند ».

ويل دورانت، دانشمند امريکايى شرق‏شناس، مى‏گويد: «در قرآن، قانون و اخلاق يکى است. رفتار دينى در قرآن، شامل رفتار دنيوى هم مى‏شود و همه امور آن از جانب خداوند و به طريق وحى آمده است. قرآن در جان‏هاى ساده عقايدى آسان و دور از ابهام پديد مى‏آورد که از رسوم و تشريفات ناروا آزاد است ».

پروفسور آرتور آربرى که يکى از مترجمان مشهور قرآن به زبان انگليسى است، مى‏گويد:

« زمانى که به پايان ترجمه قرآن نزديک مى‏شدم، سخت در پريشانى به سر مى‏بردم؛ اما قرآن آنچنان آرامش خاطرى به من مى‏بخشيد که براى هميشه به خاطر خواهم داشت. من در حالى که مسلمان نيستم، قرآن را خواندم تا آن را درک کنم و به تلاوت آن گوش دادم تا مجذوب آهنگ‏هاى نافذ و مرتعش کننده‏اش شوم و تحت تأثير آهنگش قرار گيرم و به کيفيتى که مسلمانان واقعى و نخستين داشتند، نزديک گردم تا آن را بفهمم » .

لئوتولستوى، نويسنده معروف روسى مى‏گويد:  «هر کس که بخواهد سادگى و بى پيرايگى اسلام را دريابد، بايد قرآن مجيد را مورد مطالعه قرار دهد. در قرآن قوانين و تعليمات حقيقى و احکام آسان و ساده براى عموم بيان شده است. آيات قرآن به خوبى بر مقام عالى اسلام و پاکى روح آورنده‏اش گواهى مى‏دهد».

 دکتر هانرى کُربن، اسلام شناس معروف فرانسوى، سخن جالبى درباره قرآن دارد. وى مى‏گويد:

«اگر قرآن خرافى بود و از جانب خداوند نبود، هرگز جرأت نمى‏کرد که بشر را به علم و تعقل و تفکر دعوت کند. هيچ انديشه‏اى به اندازه قرآن محمّد(ص) انسان را به دانش فرا نخوانده است تاآن جا که نزديک به نه صد و پنجاه بار در قرآن، از علم و عقل و فکر سخن رفته است».

ارنست رنان، فيلسوف معروف فرانسوى مى‏گويد: «در کتابخانه من هزاران جلد کتاب سياسى، اجتماعى، ادبى و... وجود دارد که هر کدام را بيش از يک بار نخوانده‏ام؛ اما يک جلد کتاب هست که هميشه مونس من است و هر وقت خسته مى‏شوم و مى‏خواهم درهايى از معانى و کمال به رويم باز شود، آن را مطالعه مى‏کنم. اين کتاب، قرآن - کتاب آسمانى مسلمانان- است».

ناپلئون بناپارت، امپراطور فرانسه مى‏گويد: « اميدوارم آن زمان دور نباشد که من بتوانم همه دانشمندان جهان را با يکديگر متحد کنم تا نظامى يکنواخت، فقط براساس اصول قرآن مجيد که اصالت و حقيقت دارد و مى‏تواند مردم را به سعادت برساند، ترسيم کنم. قرآن به تنهايى عهده دار سعادت بشر است».

مهاتما گاندى، رهبر فقيد هند هم اعتقاد داشت:  «از راه آموختن علم قرآنى، هر کس به اسرار وحى و حکمت‏هاى دين، بدون داشتن هيچ خصوصيت ساختگى ديگرى پى مى‏برد. در قرآن هيچ اجبارى براى تغيير دين و مذهب انسان‏ها ديده نمى‏شود. قرآن به راحتى مى‏گويد: هيچ زور و اکراهى در دين وجود ندارد».

ژان ژاک روسو، متفکر و روان شناس مشهور فرانسوى، برداشت منحصر به فردى از قرآن دارد؛ او مى‏گويد: « بعضى از مردم بعد از آن که مقدار کمى عربى ياد گرفتند، قرآن را خوانده، امّا درست درک نمى‏کنند. اگر مى‏شنيدند که محمّد(ص) با آن کلام فصيح و آهنگ رساى عربى آن را مى‏خواند، هر آينه به سجده مى‏افتادند و ندا مى‏کردند: اى محمّد عظيم! دست ما را بگير و به محل شرف و افتخار برسان. ما به خاطر يارى تو حاضريم که جان خويش را فدا سازيم!!».

ياد قرآن در اشعار شاعران فارسي زبان

قرآن‌، اين‌ چشمه‌ سار زلال‌، در سير زمان‌ منشا پيدايش‌ علوم‌ بسياري‌ در تمدن‌ با شكوه‌ اسلام‌ شده‌ و از آن‌ جمله‌ در آثار ادبي‌ فارسي‌ - شعر و نثر - انعكاسي‌ گسترده‌ داشته‌ است‌. گاه‌ شاعران‌ فارسي‌ زبان‌ از «قرآن‌» در اشعار خود ياد مي‌كنند. چنان‌ كه‌ «ناصر خسرو قبادياني‌» بارها بدين‌ نام‌ مبارك‌ اشاره‌ كرده‌ و به‌ «حافظ‌» بودن‌ خود نيز اشارتي‌ دارد و گويد:

تا در دلم‌ قرآن‌ مبارك‌ قرار يافت‌                   پر بركت‌ است‌ و خير، دل‌ از خير و بركتش‌

         منت‌ خداي‌ را كه‌ نكرده‌ است‌ منتي‌          پشتم‌ به‌ زير بار مگر فضل‌ و منتش‌

و نيز مي‌گويد:

           قرآن‌ را به‌ پيغمبرت‌ ناوريد                  مگر جبرئيل‌ آن‌ مبارك‌ سفير

     مقرم‌ به‌ مرگ‌ و به‌ حشر و حساب‌               كتابت‌ ز بر دارم‌ اندر ضمير

سنائي‌ غزنوي‌ نيز در بسيار جاها از قرآن‌ گفته‌ است‌ كه‌ كوتاهتر و جامعتر از همه‌ بيت‌ معروف‌ اوست‌:

اول‌ و آخر قرآن‌ ز چه‌ «با» آمد و «سين‌»        يعني‌ اندر ره‌ دين‌، رهبر تو قرآن‌ بس‌

از كمال‌ الدين‌ اسماعيل‌ شاعر بزرگ‌ قرن‌ هفتم‌ هجري‌ نيز به‌ يك‌ بيت‌ بسنده‌ مي‌كنيم‌:

رسني‌ محكم‌ است‌ قرآنت‌                خويشتن‌ را بدان‌ رسن‌ دربند

از سرخيل‌ عارفان‌ و حافظان‌ قرآن‌، شمس‌ الدين‌ محمد حافظ‌ شاعر بزرگ‌ قرن‌ هشتم‌ هجري‌ نيز سخني‌ نقل‌ كنيم‌:

عشقت‌ رسد به‌ فرياد ار خود به‌ سان‌ حافظ‌                   قرآن‌ ز بر بخواني‌ در چارده‌ روايت‌

سخني‌ هم‌ از محمد بن‌ حسام‌ خوسفي‌ شاعر شيعي‌ قرن‌ هشتم‌ و اوايل‌ قرن‌ نهم‌ هجري‌ كه‌ با قرآن‌ انس‌ فراوان‌ داشته‌ و قرآنهاي‌ زيادي‌ را با خط‌ خوش‌ نوشته‌ است‌، مي‌آوريم‌:

تطهير اهل‌ بيت‌ به‌ قرآن‌ مبين‌ است   ‌            آخر ببين‌ كه‌ پايه‌ اين‌ منزلت‌ كراست‌

و از سخن‌ دلنشين‌ اقبال‌ لاهوري‌ كه‌ نيز مانند ابن‌ حسام‌ و بسياري‌ از شاعران‌ ديگر با قرآن‌ مؤانست‌ زياد داشته‌ است‌ ياد كنيم‌ كه‌ گويد:

فاش‌ گويم‌ آنچه‌ در دل‌ مضمر است‌   اين‌ كتابي‌ نيست‌ چيزي‌ ديگر است‌

چون‌ كه‌ در جان‌ رفت‌، جان‌ ديگر شود            جان‌ چو ديگر شد، جهان‌ ديگر شود

از يك‌ آييني‌ مسلمان‌ زنده‌ است‌                    پيكر ملت‌ ز قرآن‌ زنده‌ است‌

نقش قرآن در انديشه سياسي

بي شک کتابي که براي اداره زندگي بشر آمده است، نمي تواند از ابعاد سياسي زندگي اجتماعي بي بهره باشد. البته فهم نکات سياسي آيات قرآني نيازمند غور در آيات و تفسير آنهاست و بايد تفسير آيات سياسي قرآني را همپاي رشد فزاينده و تحولات اجتماعي، صنعتي و ارتباطي جهاني به پيش برد؛ تنها در اين صورت مي توان از اين آيات براي در انداختن نظام سياسي توسعه مند سود برد، نبايد از سخن ها و تهمت ها هراسي به دل راه داد؛ زيرا، اين هراس ها از تقواي الهي دور است و حاصل آن نيز، جامعه اي عقب مانده خواهد بود.

آيات سياسي قرآن

لا اکراه في الدين قد تبين الرشد من الغي فمن يکفر بالطاغوت و يومن بالله فقد  استمسک بالعروة الوثقي لا انفصام لها و الله سميع عليم ؛ در دين هيچ اجباري نيست راه از بيراهه به خوبي آشکار شده است، پس هر کس به طاغوت کفر ورزد و به خدا ايمان آورد، به يقين به دستاويزي استوار که آن را گسستن نيست، چنگ زده است و خداوند شنواي داناست .

شريعتي در توضيح اين آيه مي نويسد: مسئله اساسي اين است که مردم حق و باطل و هنجار و ناهنجار را در زمان و در نظام خويش تشخيص بدهند. روشنفکر فقط بايد اين دو را در نظر مردم مشخص سازد. انتخاب با خود مردم بوده و انتخاب مردم مسلم است لذا نيازي به ديکتاتوري در نظام اجتماعي نيست.

کنتم خير امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر و تومنون بالله ولو آمن اهل الکتاب لکان خيراً لهم منهم المومنون و اکثرهم الفاسقون ؛  شما بهترين امتي هستيد که براي مردم پديدار شده ايد، به کارهاي پسنديده فرمان مي دهيد و از کار ناپسند باز مي داريد و به خدا ايمان داريد و اگر اهل کتاب (همه) ايمان آورده بودند، قطعاً برايشان بهتر بود. برخي از آنان مومن اند ولي بيشترشان نافرمانند .

شريعتي در اين باره مي گويد: "وصايت"، آن طور که تشيع علوي مي گويد، انتصاب است نه انتخاب به اين معنا که پيامبر، به عنوان رهبر و وصي، بهترين و لايق ترين کسي را که براي ادامه رسالتش مي شناسد، به مردم معرفي مي کند و رهبري او را به مردم توصيه مي کند. اين توصيه يک سفارش ساده نيست که مردم بتوانند به آن عمل نکنند، زيرا مردم موظف اند رهبري داناترين و پاک ترين انسان را بپذيرند، چنين کسي را پيغمبر به مردم مي شناساند، تا بدين طريق جامعه اسلامي طي دوازده نسل ساخته شود، و اين رهبران، جامعه اسلامي را در نهايت به آستانه اي برسانند که امتي تشکيل شود تا مصداق اين آيه کريمه باشد و در آن عناصر فساد و بردگي و استثمار و فريب مردم نابود کردند و هر فردي از مسلمان ها به رشد و آگاهي سياسي و خود آگاهي ديني برسد و شايستگي اين را پيدا کند که بر اساس حکم ديگر اسلام (يعني بيعت) سرنوشت خود را پس از دوره "وصايت"، خود انتخاب کند.

"يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم فان تنازعتم في شي فردوه الي الله و رسوله ان کنتم تومنون بالله و اليوم الاخر ذلک خير و احسن تاويلا؛ اي کساني که ايمان آورده ايد، خدا را اطاعت کنيد و پيامبر و اولياي امر خود را نيز اطاعت کنيد. پس هر گاه در امري ديني اختلاف نظر يافتيد، اگر به خدا و روز بازپسين ايمان داريد، آن را به کتاب خدا و سنت پيامبر او عرضه بداريد. اين بهتر و نيک فرجام تر است ."

به اعتقاد شريعتي در روزگاري که رهبري، مشخص و علني نيست و دستگاه هاي تبليغاتي و ارتباطي نيز نمي توانند آزادانه عمل کنند، کنجکاوي کردن، " اما " گفتن و ... خطرناک است. بايد اطاعتي کورکورانه و تشکيلاتي داشت و همين که از رهبري قابل اعتماد فرمان رسيد، بي چون و چرا اطاعت کرد؛ همان اصلي که امروز در تشکيلات مبارزه مخفي مي گويند. (بي چون و چرا از رهبري اطاعت کنيد، بي شک اگر منحرف شديد، مي توانيد او را از پشت و پنهاني بزنيد، اما از او رسماً سرپيچي نکنيد). اين معناي تقليدي است که در تشيع وجود دارد و شيعه پيروي از امام را بر اساس آيه "اطيعوا... . و اطيعوا الرسول و اولي امرمنکم" توجيه مي کند و امام را اولي الامر مي داند که خدا اطاعتش را در رديف اطاعت از خود و اطاعت از رسول برشمرده است؛ همين تقليد نيز براي رهبر غير امام معصوم، که نائب اوست، در شيعه شناخته مي شود. مي بينيم که اين تقليد، يک تقليد اجتماعي و تشکيلاتي است، نه تقليد عقلي و بي مسئوليت.

"ولو شئنا لرفعناه بها ولکنه اخلد الي الارض و اتبع هواه فمثله کمثل الکلب ان تحمل عليه يهلث او تترکه يلهث ذلک مثل القوم الذين کذبوا بآياتنا فاقصص القصص لعلهم يتفکرون. و  اگر مي خواستيم، خود او را به وسيله آن آيات بالا مي برديم. اما او به دنيا گراييد و از هواي نفس خود پيروي کرد، از اين رو داستانش چون داستان سگ است. اگر بر آن حمله ور شوي، زبان از کام برآورد و اگر آن را رها کني باز هم زبان از کام  برآورد. اين مثل آن گروهي است که آيات ما را تکذيب کردند. پس اين داستان را براي آنان حکايت کن، شايد که آنان بينديشند ."

 وقتي که صحبت از "بلعم باعور" مي شود، يعني نشانه و سمبل کساني که در طول تاريخ بشري، به نفع گروه برخوردار حاکم - که خودشان هم جزء آن گروه بودند - به ضرر مردم تحريف مي کردند. قرآن به اين جا که مي رسد، اصلاً ملاحظه تعبير و ادب ظاهري و متداول را نمي کند و مي گويد: "فمثله کمثل الکلب" يعني مثال اين ها مثال سگ است. چنين لحني از اين حکايت مي کند که اينها باعث نابودي استعدادهاي بشري در طول تاريخ بوده اند و اين توقف ها و رکودها و نابودي قهرمانان بزرگ و نابودي روح هاي بزرگ را در طول تاريخ بشري تثبيت مي کردند و همين ها بودند که تمام اثرات کوشش و جهاد و مبارزات پيغمبران به حق و دين به حق را در تاريخ از بين بردند. اين طرز تعبيرات، حکايت از شدت نفرت نسبت به رسالت ملعون مذهب شرک در تاريخ مي کند.

"و ما کان الله ليعذبهم و انت فيهم و ماکان الله معذبهم و هم يستغفرون. ولي تا تو در ميان آنان هستي، خدا بر آن نيست که ايشان را عذاب کند و تا آنان طلب آمرزش مي کنند، خدا عذاب کننده ايشان نخواهد بود .

اسلام دين خداست و براي نجات آمده، اما مي بينيم که نجات نداده است. پس چاره اي نيست جز اين که پيروان ديني که مدعي نجات و سيادت انسان و توده هاي محروم، و نابودي ظلم و جنايت، و استقرار يک نظام جهاني به نفع انسان است. معتقد باشند که اين حقيقت اگر چه در طول اين هزار و چهار صد سال نتوانسته به شعارهاي خود جامه عمل بپوشاند، اما خواهد پوشاند و قطعاً پيروز خواهد شد و بالاخره حقيقت محکوم، بر واقعيت باطل ولي حاکم، پيروز خواهد شد و ما منتظر چنين روز و چنين واقعه اي هستيم. چون خداوند به صراحت، وعده پيروزي اسلام را در قرآن داده که توده هاي ضعيف مردم را پيشوايان بشريت خواهد کرد و زمين را به آنها خواهد بخشيد و مي بينيم که تا حال اين چنين نشده است، ولي در تحقيق آن شک نداريم؛ هر چند همه عوامل تاريخي و اجتماعي موجود به نابودي حق و ضعف روز افزون جبهه عدالت گواهي دهند و در اين ميان جز انتظار کاري نشود کرد.

"و قاتلوهم حتي لا تکون فتنة و يکون الدين کله لله فان انتهوا فان الله ما يعملون بصير؛ و با آنان بجنگيد تا فتنه اي بر جا نماند و دين يکسره از آن خدا گردد، پس اگر از کفر باز ايستند، قطعاً خدا به آنچه انجام مي دهند، بيناست ."

در مسائل اجتماعي (نه در مسائل اعتقادي) الناس و الله به جاي هم اند. بر اين اساس هر جا مي گويد: "الحکم لله" (حکومت از آن خداست) يعني حکومت از آن مردم است نه از آنان که خود را نماينده پروردگار خود خدا يا يکي از خويشان نزديک خدا معرفي مي کنند. "المال الله" يعني سرمايه از آن مردم است، نه در انحصار دستگاه يا اشخاص مخصوصي به نام روحاني و کليسا و...

"يا ايها الذين آمنوا ان کثيراً من الاحبار و الرهبان لياکلون اموال الناس بالباطل و يصدون عن سبيل الله و الذين يکنزون الذهب و الفضة ولا ينفقونها في سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم؛ اي کساني که ايمان آورده ايد، اکثريت روحانيون و رهبران مذهب يهود و مسيحيت، اموال مردم را به ناحق مي خورند و آنان را از راه خدا باز مي دارند (يعني عامل رکود و انحراف و گمراهي اند) و کساني که زر و سيم را ذخيره مي کنند و آن را در راه خدا هزينه نمي کنند، ايشان را از عذابي دردناک خبر ده ."

ابوذر طبق همين آيه مي گويد "اي معاويه! اين کاخ را اگر از پول خود مي سازي، اسراف است و اگر از پول مردم مي سازي، خيانت" يا " اي عثمان! گدايان را تو گدا کردي و ثروتمندان را تو ثروتمند ساختي." در چنين نظامي، رژيم خلافت به رژيم سلطنتي تبديل مي شود و تجملات و تشريفات پادشاهي در حکومت اسلامي پديدار مي گردد؛ شهوت پرستي و دنيا طلبي بر پارسايي و تقواي سياسي رژيم اسلامي چيره شده است و در مقابل چنين رژيمي بايد بدون توجه به ظاهر عوام فريب اسلامي نظام، به مبارزه برخاست و اين تنها راه چاره است؛ چرا که سکوت در مقابل چنين نظامي جز يک معنا ندارد. اين که موافقي و در کار آنها شريک.

"ولا تقف ما ليس لک به علم، ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسئولاً؛ چيزي را که بدان علم نداري، دنبال مکن، زيرا گوش و چشم و قلب، همه، مورد پرسش واقع خواهند شد ."

شريعتي بر آن است که قرآن مي گويد گوش و چشم و دل (احساس) همه مسئولند، يعني جزء جزء و بند بند اندام آدمي داراي مسئوليت است. مسئوليت، مخصوص رهبر و روحاني و روشنفکر نيست. گفته مي شود هر فردي، مسئول رهبري همه است  و درست است که: "هر کس با انتخابي که مي کند، چون دوست دارد که همه مردم از او پيروي کنند و چنان کنند، با هر انتخابش، گويي براي همه عالم قانون کلي وضع مي کند و مسووليت هر فرد انساني در زندگي اجتماعي اش به اندازه مسئوليت به عهده گرفتن سرنوشت همه انسان ها، دلهره آور و سنگين است."

"يا يحيي خذ الکتاب بقوة و آتيناه الحکم صبيا؛ اي يحيي! کتاب خدا را به جد و جهد بگير و از کودکي به او (يحيي) نبوت داده ايم ."

شريعتي توضيح مي دهد: در آيه قبل و بعد اين آيه نيز، خصلت هايي از يحيي بيان مي شود که او را شايسته و لايق رهبري و امامت قوم مي کند. در تعبير شيعه از اين اصطلاح (امام) آمده است که امام ايده آل است و تجسم عيني مسائل اقتصادي و ذهني مذهب و نمونه عزيزي که يک مکتب مذهبي به جامعه بشري مي دهد تا در ساختمان نسل هاي انساني، الگو قرار بگيرد. بنابر اين امام به معناي الگو و نمونه است.

قرآن، امامي است که با کلمه ساخته شده و امام، قرآني که با عناصر انساني ساخته شده است. کار و نقش امام اين است که "معالم الطريق" باشد يعني علائم راهنمايي را نشان دهد. در اين جا فردي فرض مي کند که از يک مکتب ديگر (مسيحيت يا زرتشتي يا يهوديت يا...) براي يافتن حق و حکومت حق به اسلام رو مي آورد؛ يک بار حکومت را به صورت خلافتي مي بيند که خليفه، عمامه پيغمبر بر سر دارد، اما در زير عمامه، مظهر شرارت نهفته است. شمشيرهايي را که در دست علي در جهادها وجود داشته و گرزهايي را که بت خانه ها را ويران کرد (گرز توحيد)، اکنون در دست کساني مي بيند که خود مجسمه پليدي و کفرند. چنين کسي رد پاي اسلام را کجا بايد بيابد؟ منبرها دست اينهاست، پيش نمازها و مفسرين و محدثين را اينها تعيين مي کنند و ناشر کتاب هاي قرآن همين هايند. چنين فردي از کجا بايد به حقيقت دست يابد؟ اين است که راه را گم مي کند و به جايي مي رسد که تمام اسلام و ايده آلي که او را به اسلام کشانده، وسيله اي براي استثمار او به نفع خلافت مي شود. "علائم راهنمايي" يا "معالم الطريق"- که پيشتر از آن نام برده شد- يعني در اين طوفان فرض ها و شهودت هاي سياسي که دستگاه حاکم بر ظاهر اسلامي به پا کرده است، چنين کسي با آن، راه خويش را باز يابد.

"قل اطيعوا الله و اطيعوا الرسول فان تولوا فانما عليه ما حمل و عليکم ما حملتم و ان تطيعوه تهتدوا و ما علي الرسول الا البلاغ المبين؛ بگو خدا و پيامبر را اطاعت کنيد، پس اگر پشت نموديد، بدانيد که بر عهده اوست آنچه تکليف شده و بر عهده شماست آنچه موظف هستيد و اگر اطاعتش کنيد، راه خواهيد يافت و بر فرستاده خدا جز ابلاغ آشکار ماموريتي نيست ."

شريعتي مي نويسد در اين جا قرآن تاکيد مي کند که هدايت ديني مردم نيز تنها به دست خداست و  حتي شخص پيامبر هم در اين کار نقشي ندارد و کار او تنها ابلاغ پيام است و بس. در اين جا اسلام مي کوشد تا نقش طبقه اي را نفي کند که در تاريخ بشر به نمايندگي از طرف خدا يا خدايان، و به نام دين و اخلاق و هدايت خلق، خود را داراي مقام ممتاز اجتماعي و حتي ذات و تبار فوق بشري مي شمرند و از اين طريق بر احساس و انديشه مردم افسار مي زنند، همه را اسير رژيم " استبداد" مي سازند، حقيقت دين را به مصلحت تحريف مي کنند، پندارهاي خويش را به کتاب خدا نسبت مي دهند و مردم را به پرستش خويش وا مي دارند. اين جاست که اسلام رسميت طبقاتي چنين قدرت حاکمي را نفي مي کند و اين مانع بزرگ را از سر راه آگاهي و آزادي و انتخاب و هدايت راستين مردم بر مي دارد و بزرگ ترين عمل انقلابي را نه تنها در مذهب بلکه در تاريخ بشر انجام مي دهد. اسلام به جاي "روحاني" که يک قدرت حاکم بر عقل و علم و حقيقت يابي است،  "عالم" را مي نشاند، که يک نياز ضروري جامعه است و آگاهي دهنده و عامل رشد بينش مذهبي.

"تبارک الذي نزل الفرقان علي عبده ليکون للعالمين نذيراً؛ بزرگ و خجسته است کسي که بر بنده خويش، فرقان (کتاب جدا سازنده حق از باطل) را نازل نمود تا براي جهانيان هشدار دهنده اي باشد ."

در اسلام، اعمال حکومت مذهبي در جامعه اسلامي وجود ندارد و کسي "روحاني حرفه اي"     نمي شود. در اسلام ميان مردم و خدا واسطه نيست. هر کس مستقيماً با او در تماس است. تحصيل علوم در انحصار عده خاصي نيست؛ تحصيل هم بر هر فردي-  از زن و مرد- واجب است. اصول اعتقادي مذهب، تقليد بردار نيست و تبليغ مذهبي و اصول اخلاقي، يک وظيفه عيني و عمومي است و افراد خاصي رسماً مامور اين کار نيستند.

همه سربازند و در عين حال مبلغ خلق و رابط با خالق و اين است مبناي "دموکراسي انساني" که آزادي فرد در برابر قدرت و مرکزيت جامعه تامين مي شود.

"و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد؛ و ما انسان را آفريده ايم و مي دانيم که نفس او چه وسوسه اي به او مي کند و ما از شاهرگ او به او نزديکتريم ."

يعني رابطه ميان انسان و خداوند رابطه مستقيم است. واسطه اي ميان انسان و خدا نيست. هر کس مي تواند تنها نماز بخواند و مستقيماً با خدا تماس بگيرد. دين اسلام واسطه ميان انسان و خداوند را از ميان برده است؛ بر خلاف مذاهب ديگر که بين انسان و خدا، واسطه قائل شده اند. مثلاً يک فرد کاتوليک، امکان ندارد عبادتش قبول باشد، مگر اين که تسليم پاپ باشد. اگر عضو کليسا نبود، به طور منفرد مسيحي نيست. در صورتي که اسلام چنين قيدي ندارد. بنابر اين وقتي که خدا مخاطب ماست. نمي توانيم شخصي را واسطه قرار دهيم و اين يک مسئله کاملاً اجتماعي است.

"قل اعوذ برب الفلق. من شرّ ما خلق. و من شر غاسق اذا وقب و من شر النفاثات في العقد؛ بگو پناه مي برم به خداوند سپيده دم، از شر آنچه آفريده است، از شر شب ظلماني اي که در آيد و از شر جادوگراني که در بندها و گره ها افسون دمند و از شر حسوداني که حسد ورزند ."

دو نکته عميق درباره اين سوره ذکر کرده اند اين که اولاً، حسد از ديگر شرهايي که بايد از آنها به خدا پناه برد، جدا آمده است. و به طور استثنايي آن را يک شر مشخص در برابر همه شرهاي ديگر عالم وجود نقل کرده است. ثانياً نشان مي دهد که قرآن هميشه زنده است و از واقعيت هاي هميشه سخن مي گويد. يعني مي بينيم که دست هاي پنهان دشمن براي کوبيدن و لجن مال کردن عوامل بيداري و حرکت در جامعه، هميشه از دوست کمک مي گيرد و افراد مزاحم، بيگانه ها را به دست خودي ها از ميان بر مي دارد. زيرا اگر آنها را علناً نابود کند، بيشتر مايه تحريک و بيداري مي شود.

اما چگونه مي توان دوست را با دست و زبان دوست فلج ساخت؟ فقط در اثر حسد. اين افراد در اسلام و به خصوص تشيع، شيوه خاصي در پيش گرفته اند. مثلاً مي دانيم که در مباني اعتقادي شيعه همچنان که عدل و امامت هست، توسل و شفاعت و تقليد هم وجود دارد. اين مباني، بيشتر جنبه فردي و اخلاقي دارد؛ گذشته از آن ساده تر مي توان تحريفشان کرد، مردم را به آن وسيله از مسائل حاد زندگي اجتماعي و پرداختن به مسئوليت هاي جمعي و انديشيدن به عوامل و علل بدبختي عمومي و تضادها و تبعيض ها باز داشت، به نام تقيه و تقليد، ساکتشان کرد و به بهانه عبادت و تزکيه، به خود سربندشان ساخت. منظور از "نفاثات" عوامل پنهان کاري است که در حکومت ظلمت، تبليغاتي تفرقه انداز و آشوبگرانه به راه مي اندازند، به سود مزدوران تبليغاتي.

"قل اعوذ برب الناس. ملک الناس. اله الناس. من شر الوسواس الخناس. الذي يوسوس في صدور الناس. من الجنة و الناس؛ بگو پناه مي برم به پروردگار مردم، پادشاه مردم، معبود مردم،  از شر وسوسه گر نهاني، آن کسي که در سينه هاي مردم وسوسه مي کند، چه از جن و چه از انس .

در اينجا از يک شر سخن مي گويد و خدا را به سه صفت مي خواند. از شر بيماري هاي عقل و شعوري که پنهان است و مي رود و مي آيد که در درون هاي ناخود آگاه، آفت سودا زدگي و منگي را وادار کند سخن بگويد. شري که از شر دشمن خارجي و حتي خائن داخلي خطرناک تر است "مرض" است نه "غرض". اينها قرباني سه طاغوتند: دشمنان مردم، روشنفکران خيانت کار و متعصبان منحط مذهبي. اينها قتل عام مي کنند و قاتل نيستند، تهمت مي زنند و خود نمي دانند و براي همين هم علي عليه السلام بيش از همه از همين ها رنج مي برد، اما او خود مي داند که همه آزارهاي اين مردمان از ناداني است. قرباني جهل اند و ناچار بازيچه جور و ابزار ناآگاه خيانت و کشتن حق و خود نيز در پايان قرباني مي شوند. قرباني همان ها که ابزارشان ساخته بودند و براي همين هم علي همه تهمت ها و گستاخي ها و تفرقه ها و... را تحمل مي کند و آنان را از شمار مسلمانان و حتي پيروان خويش طرد نمي کند. وقتي خطرشان  جدي مي شود، ناچار بر سرشان شمشير مي کشد، اما توصيه مي کند که پس از نهروان ديگر خوارج را تعقيب نکنيد، آزار ندهيد، بلکه از خدا بخواهيد تا آگاهشان کند. "خناس" در تفسيرهاي ديگر به معناي ظالم و ديکتاتور و جباري که بر مردم مسلط است، نيز آمده است.

همچنين، در اين آيه به سه صفت خدا تکيه مي شود: رب، ملک و اله، که نشانه نقش الله در جامعه انساني است و اين صفت ها فقط در رابطه با انسان معنا دارد. البته که رب غير ناس نيست، بلکه در اين جا رب الناس و ملک الناس و اله الناس به معناي اجتماعي آمده، نه فلسفي و علمي، يا کلي.

نتيجه گيري

آدمى به عنوان پيچيده‏ترين و در هم تنيده‏ترين موجود، داراى نيازهاى متعدد و متنوعى است. او سر پا نيازمند آفريده شده و همه زندگى او را نياز دربرگرفته، و «دين‏» به تعبير آلپورت گل سر سبد نيازهاى اوست. ريشه احساس نياز به دين، ژرف و عميق است واين احساس يك وابستگى مطلق است. به ديگر سخن، انسان گرايش و كشش‏هاى دائمى به سوى آفريدگار خويش دارد و كوشش‏ها، زمزمه‏ها، طلب‏ها، راز و نيازهايش نيز برخاسته از آن كشش‏هاست. عبادت، تجلى خواست روحى بشر است و منظومه عبادات نيز شكل دادن و قالب ساختن براى آن حقيقت و تجلى فطرى است كه در عمق فطرت انسان وجود دارد. آدمى قادر نيست از قلمرو راز و نياز بگريزد و خود را نيازمند خداوند احساس نكند. اگر احساس كرد كه در زندگى او خدايى نيست، مثل مگس‏هاى خشك پاييزى مى‏شود كه به محض اين كه به شيشه مى‏خورد، بى‏صدا مى‏ميرد. يكى از نيازهاى بشر، گوش دادن به كلام خداوند است. آواى دلنشين قرآن حتى دردهاى او را تسكين مى‏دهد و نيازش را برمى‏آورد. در سال‏هاى آغازين قرن بيست و يكم نيز توجه و گرايش به معنويت مهم‏ترين پديده زمان ماست، و ديگر همانند گذشته، جدال با معنويت و خداوند، جدالى ترقى‏خواهانه به نظر نمى‏رسد. از يك طرف علم در پاسخ به سؤالات انسان اظهار عجز و ناتوانى مى‏كند و به قول سارتر (1971) علم مرده است، و از طرف ديگر احساس تنهايى، ناامنى، پوچى و وانهادگى او را سخت مى‏آزرد. راه نجات از اين بحران در آميختن معنويت و عقلانيت است كه يك پاى آن وحى و پاى ديگرش عقل است.

پس بايد قرآن را بهتر بشناسيم و آن را سرلوحه زندگي خويش قرار دهيم. ان شاء الله

 

 

منابع و مآخذ

- جوادي آملي، عبدالله، تفسير تسنيم، جلد 1، ص 43 برداشت از سايت دين و انديشه به تاريخ شنبه 13 مهر 1387 برابر با 4 شوال 1429 و 4 اکتبر 2008.

- خنيفر،حسين . قرآن در سخن دانشوران. مجله پرسمان ، شماره 3 . برداشت از سايت

http://www.tebyan.com/index.aspx

- رضايي. امير ،کاربرد آيات قرآني در انديشه سياسي دکتر شريعتي،برداشت از سايت تسنيم به آدرس

http://qurankarym.blogsky.com/1384/12/01/post-140 /

- شيرودى ، مرتضي. آواى قرآن و كاهش اضطراب. برداشت از سايت هفته نامه پگاه حوزه به

آدرس

http://www.balagh.net/persian/quran/olome_quran/13/02/index.htm       

- عليقلى. محمد مهدى،قرآن از ديدگاه 114 دانشمند برداشت از سايت تبيان به آدرس

http://www.tebyan.com/religion_thoughts/articles/quranicarticles/2007/5/31/41976.html

- کريمي ، رسول . نقش قرآن در انديشه سياسي . برداشت از سايت

http://qurankarym.blogsky.com/1384/12/01/post-140/

- کتاب امالي شيخ صدوق، ج 5، ص  376 برداشت از سايت تبيان به آدرس

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=41242

- نورالثقلين، ج 1، ص 615.

- نهج البلاغه، خطبه 1، بند 37 .

- هدهدي . مهري ، سيماي مومنان در قرآن کريم ، برگرفته از تفسير الميزان ونمونه ، برداشت از سايت تبيان به آدرس                                                http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=42181

- يزداني ، عباس . اعجاز عددى ونظم رياضى قرآن. برداشت از سايت

http://www.balagh.net/persian/quran/olome_quran/07/04/index.htm

 

 

حجت الاسلام عزيز صابرمسئول دارالقرآن الكريم

اداره کل تبليغات اسلامي  استان اربيل

 

 

 

 

دوشنبه 7 شهريور 1390 - 14:3


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری