چهارشنبه 22 آذر 1396 - 12:47
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

علي الله سليمي

 

تقلا در داستان؛ مثل كودكي كه گم مي‌شود

 

نقدي بر رمان «لبخند مسيح» نوشته سارا عرفاني


 

داستان‌هاي اجتماعي هميشه بي آنكه در پي مخاطب باشند، همذات‌پنداري مخاطب را يدك مي‌كشند. به شرطي كه برگرفته از شرايط روز باشد و بتواند مفهومي ‌را جدا از قصه در خود پرورش دهد. «لبخند مسيح» نوشته‌«سارا عرفاني‌»را مي‌توان در اين زمره جاي داد. روايت داستاني كه پيرامون شخصيتي به نام‌«نگار‌»در حال جريان است.‌«نگار‌»در طول اين رمان به ويژه در نيمه نخست، در جريان زندگي درگير با شخصيت‌هاي در فعل و انفعال با خويش قرار دارد. شخصيت‌هايي چون بهروز، ليلا، دايي ليلا و... كه به واقع حواشي داستان را به خود اختصاص داده‌اند، البته اين حواشي جان‌مايه تحرك قصه و حتي به گونه‌اي تشويق‌كننده مخاطب در جهت پيگيري ادامه آن هستند. اما در بخش دوم داستان، نويسنده به روايت كنش و واكنش‌«نگار‌»با شخصيت مسيحي به نام‌«نيكلاس‌»مي‌پردازد كه اين بخش، تنها در فاصله مكاني بين اين دو نقش فعال داستان و تنها به صورت ارسال ايميل و نه تقابل مستقيم با يكديگر، به صورت صعودي روايت را به سمت خود معطوف مي‌كند.‌

«نگار‌» امّا دختري است جوان كه به سبب مسلط بودن به زبان انگليسي و براي پيدا كردن كاري مرتبط با آن اعم از تدريس، ترجمه كتاب و... با ديگر شخصيت‌هاي ترسيم شده درگير است و در اين راه با وجود موفقيت، مشكلاتي از جانب آن‌ها سد راهش مي‌شود.داستان «لبخند مسيح‌»، جداي از حواشي البته جذاب خود كه مخاطب را به سمت خود مي‌كشاند، يك خط و سير مستقيم را دنبال مي‌كند كه آن هم روايتي از جذب شدن‌«نيكلاس‌»به دين اسلام و البته چگونگي اين سير تحول است و در اين راستا قصه‌پردازي نه در ابتدا بلكه از ميانه به انتها، به روايت و پرداخت سوالات‌«نيكلاس‌»از‌«نگار‌»كه از طريق ايميل با او آشنا شده و البته براي آشنايي هرچه بيشتر با اسلام و رسيدن به سر منزل خود تا ديدار با همديگر، ادامه مي‌يابد.

اگرچه قرار گرفتن يكباره‌«نگار‌»در مقام پاسخگويي به اين سوالات، موجب كنكاش و تغيير و تحولاتي در او نيز مي‌شود. چنانكه بخشي از اين رمان به خوبي روايتگر اين موضوع است: ‌«گفتم: ببخشد استاد، اگه يكي بخواد مسلمون بشه چطوري مي‌تونيم كمكش كنيم؟ گفت: بيشتر توضيح بديد. عينكش را از چشم برداشت و گذاشت رو ميز. ليلا گفت: ببينيد استاد، تقريبا دو سال پيش، نگار تو يه مجله خارجي يه مقاله تخصصي مي‌خونه و براي نويسنده مقاله ايميل مي‌زنه. خلاصه اون به دلايلي مي‌خواد مسلمون بشه و از نگار خواسته كه بهش اطلاعات بده... آرام گفتم: اون فكر مي‌كنه چون من تو اين كشور زندگي مي‌كنم مي‌تونم بهش كمك كنم. پرسيد: نمي‌تونيد؟»(صفحه 34 و 35)

نويسنده با شروع داستان، به خوبي مخاطب را نه تنها جذب خود، بلكه پيگير ادامه شرح روايت مي‌كند؛ اگرچه از همان ابتدا در پرداخت شخصيت‌«نگار‌»، به نوعي احساس تكبر و غرور كاذب و البته ناخوشايند از او را به مخاطب القا داده كه حتي احساس آن نيز نامطلوب است. راوي با پرداخت مناسب به حواشي داستان، خواننده را وادار به پيگيري اصل داستان كرده و اين تا ميانه‌هاي كتاب به خوبي ادامه مي‌يابد؛ به گونه‌اي كه مخاطب در فهم عنوان كتاب، مردد مي‌ماند كه «لبخند مسيح‌»، چه نقشي در داستان دارد!؟ اگرچه نويسنده گاه در نگارش حواشي نيز خلاف واقع رويدادهايي را به قلم درمي‌آورد كه مخاطب در پذيرش آنان ترديد دارد و بر اين اساس به نحوي جذابيت‌هاي حواشي تصوير شده قرباني هدف گنگ داستان مي‌شود. در كنار رفتارها و كنش و واكنش‌هاي پرداخته شده ميان شخصيت‌ها، نويسنده حالات و رفتارهايي را براي‌«نگار»(شخصيت اصلي رمان) تصور كرده كه مخاطب را نسبت به پذيرش آن‌ها سست مي‌كند كه اين از كيفيت متن داستان به خودي خود كاسته است. به عنوان مثال نويسنده در جايي از كتاب آورده:‌«ماشيني بوق مي‌زند و کمي جلوتر ترمز كرد، بدون معطلي در را باز كردم و سوار شدم.... دستم را از روي پيشانيم برداشتم و نگاهش كردم. لبخند زده بود و سرش را كج نگه داشته بود. گفت: سلام خانومي، حالت خوب نيست؟. به زنجير نازكي كه تو گردنش انداخته بود نگاه كردم و گفتم: خوبم. روي صندلي‌ لم دادم و جلو را نگاه كردم. گفتم: نمي‌خواي بري؟. دنده را عوض كرد و گفت: منتظر دستور شما بودم.... حوصله حرف‌هايش را نداشتم. گفتم: ببين پسر مهربون! ببخشيد كه جلو پاي من زدي رو ترمز، چون اصلا حوصله ندارم.... در ماشين را باز كردم و پياده شدم. لبخند زدم و گفتم: خداحافظ.»(صفحه 8) و اين‌گونه حالت‌ها چندين بار در متن رمان، نه تنها براي خود‌«نگار‌»، بلكه در تقابل با ديگر شخصيت‌ها با يكديگر نيز به سادگي اتفاق مي‌افتد، آن‌هم براي فردي بي‌خيال از اين گونه روابط و شخصيتي كه زندگي پرداخته شده براي او در متن رمان، چنين عكس‌العمل‌هايي را از او به مراتب فارغ كرده است.

اين رويكرد نويسنده در كتاب در حالي صورت گرفته كه او سعي در خلق يك اثر داستاني بر پايه و اساس باورهاي اصيل ديني دارد. پس در اينجا يا نويسنده پرداختي نادرست از شخصيت‌هاي داستان ارايه مي‌كند و يا در ارتباط با اين افراد، ويژگي‌ها و مطالبي را حذف و يا بي‌جهت اضافه كرده است. همچنين داستان كتاب، سير خطي متعادلي را دنبال نمي‌كند؛ به گونه‌اي كه روند آن با رسيدن به نيمه، به يك‌باره قطع و در جهتي ديگر دنبال مي‌شود. در نيمه اول داستان، موضوع نامه‌نگاري‌«نگار‌»و‌«نيكلاس‌»كه عنوان كتاب را با خود به يدك مي‌كشد، در حاشيه قرار داشت و کم‌رنگ دنبال مي‌شد اما در نيمه دوم به عنوان بحث اصلي قرار مي‌گيرد. بنابراين حاشيه‌ها و پرداخت شخصيت‌هاي جذاب کننده رمان در بخش نخست، به يک‌باره كنار رفته و حتي ناپديد مي‌شوند!

اين‌گونه دنبال شدن رمان به خودي خود موجب پا پس كشيدن و دل‌زده شدن خواننده از داستان مي‌شود و بر اين اساس تمامي آنچه را كه مجذوب آن شده بود، بي‌جهت بايد فراموش كند و بنابراين وارد بخش جديد اما كسل‌كننده قصه مي‌شود. داستان در بخش دوم، اثري از خلاقيت در پرداخت به خود نمي‌بيند؛ نويسنده تنها سعي دارد با در نظر گرفتن عنوان رمان، متن كتاب را به سمت خود كه همانا مسلمان شدن‌«نيكلاس‌»است، بكشاند؛ جداي از اينكه آيا خواننده اين نحوه نگارش و ادامه داستان را مي‌پسندد و يا نه! اگرچه از نكات مثبت رمان مي‌توان به جملات كوتاه اما معنادار و موزون كتاب به خصوص در ديالوگ‌ها و منولوگ‌ها نيز اشاره كرد كه البته اين امر در كنار روايت مناسب فعل و انفعالات و پرداخت مناسب گفت‌و‌گوهاي اشخاص درگير داستان، نشان از قلم مناسب نويسنده دارد. اما اين نوع نگارش فضاي بي‌روحي را براي داستان ساخته و نويسنده به جز توجه به شخصيت‌، ديگر به تصويرسازي و ارايه توضيحاتي طبيعي از فضاي داستان نپرداخته است.

در پايان مي‌توان از «لبخند مسيح» به عنوان اثري ياد كرد كه داراي ايده و طرحي از پيش تعيين شده بوده كه نگارنده با اطلاعاتي كافي در باب محتوا و براي به مقصد رساندن هدف خود كه همانا به اسلام گرويدن «نيكلاس» است، روايت را به سمت انتها سوق مي‌دهد؛ اگرچه در واقعي نشان دادن آن لغزش‌هايي از جمله فراموش كردن شخصيت‌هاي داستان را نيز دچار شده است و حتي خط سيري متعادل و هماهنگ را رعايت نمي‌كند.

 

يكشنبه 30 مرداد 1390 - 9:46


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری