جمعه 2 تير 1396 - 16:29
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

شيما حسن زاده

 

هيچ شبي را بدون فکر کردن به نقاشي نگذراندهام

 

گفتگو با عبدالحميد قديريان


حميد قديريان نامي آشنا در قلمرو معاصر ايران است. هنرمندي چند جاذبه که بيشتر، نام او را در حيطه سينما مي­يابيم جائي که کارهاي بسياري از او در زمينه طراحي صحنه و گريم ديده­ايم اما قديريان پيش از آنکه طراح صحنه و گريمور باشد نقاشي توانا و مجسمه­سازي قهار است. در آثار نقاشي متأخر او گرايش به بازآفريني دوباره و تازه و مدرن از فضاهاي نقاشي سنتي ايران و توجه به عناصر بومي، برخلاف بسياري ديگر، به جاي اينکه در زمينه هنرهاي تجسمي حرف بزند بيشتر به خلاقيت و آفرينش مي­پردازد. در عصر روشنفکرنمائي هنرمندان بي­ريشه، در هجوم ژست­هاي هنرمندمآبانه در روزگاري که به نظر مي­رسد صداقت حرف فراموش شده­اي است پاسخ­هاي او چنان شفاف و صريح است که حذف سؤالات گفتگوي ما ظاهراً مشکلي براي  دريافت آنچه گفته شده پيش نمي­آورد.

از کودکي به نقاشي علاقمند بودم بعد از اخذ ديپلم در دانشکده هنرهاي زيبا مشغول تحصيل شدم. دوران دانشگاه به دليل جريان انقلاب و انقلاب فرهنگي يک دهه طول کشيد يعني از سال 57 تا 67 .سال دوم دانشکده، به واسطه دوستان، وارد حوزه هنري شدم و طبيعتاً در آن تب و تاب انقلاب به شکل فعال شروع به کار کردم. در آن زمان مبناي کار در حوزه به صورت حرف زدن با جامعه بود و نقاشي هدف نبود، وسيله بود. اين طبيعي است که وقتي وسيله بهتري براي بيان پيدا نمي­شود گرايش ما هم به آن سمت مي­رفت. با اساتيد بسياري کار کردم و آنان به من آموختند که نقاشي يک نوع زندگي است نه صرفاً يک تکنيک. بعد از چند سالي کار در حوزه هنري بحث سينما به راه افتاد و به اين نتيجه رسيدم که سينما هم مي­تواند حرف بزند و به اين دليل که نقاشي هدف نبود قرار شد که با بچه­ها در اين زمينه هم کار کنم قرار شد هرکسي کاري انجام دهد يکي رفت کارگردان شد و يکي بازيگر و هرکسي به سمتي رفت من هم در بخش گريم مشغول به کار شدم. غير از توافقي که بين هنرمندان شکل گرفت زمينه ديگري براي اينکه من به سمت گريم کشيده شوم وجود نداشت يک دوره کارها را دستياري کردم مثل (دستفروش) در قالب­گيري آن پيرزن با آقاي اسکندري همکاري کردم. در فيلم هراس هم براي اولين بار طراحي صحنه و هم طراحي گريم. کم کم علاقه­ام به بحث گريم بيشتر شد و طراحي سه بعدي پيرزن دستفروش از کارهاي بعدي من بود و براساس همين هم تز دانشگاهي­ام شد گريم سه بعدي در سينما که به ظاهر ربطي هم به نقاشي نداشت پروژه پايان­نامه­ام تابلوهائي با مفاهيم جنگ و انقلاب و يک سري طراحي و اتودهاي رنگي بود در آن زمان عاشق فضاي ذهني که با مفاهيم قرآني همراه بود شده بودم حرکت در جهت انگيزه­ها و نيازهاي جامعه بود و هدف کلي ثبت انقلاب و رسيدن به مفاهيم خاص بود. من چه شبها که در حوزه هنري پاس دادم، نقاشي کردم و مجسمه ساختم يعني هرکار من به نحوي مي­توانست به انقلاب کمک کند مجموعه کاريکاتور از خاک تا افلاک هم در همين راستا بود در مقطعي که ما قرار داشتيم در حوزه هنري باب نشده بود که مفاهيم قرآني را به شکل طراحي و کاريکاتور مطرح کنيم کاريکاتوريست نيستم اما نياز در آن مقطع باعث شده بود که مجبور شدم يک دوره در اين مسير حرکت کنم. بيشتر به انگيزه کار کردنم افتخار مي­کنم تا اينکه يک اثر ويژه در اين دوره و در اين زمينه خلق کرده باشم. واقعيت اين است که هيچ­گاه فکر نکردم که نقاشم يا مجسمه­ساز يا طراح يا گريمور يا کاريکاتوريست يا . . . . برايم مهم نيست که چکاره­ام چون هر انساني که کار مي­کند در جهت هدف­هائي که دارد قدم برمي­دارد . شخصاً معتقدم هرکجا که انگيزه­اش را داشته باشم کار مي­کنم. و ديگر اينکه خودم را دانشجو فرض مي­کنم و استاد نمي­بينم بنابراين نمي­گويم که من نقاش هستم بلکه مي­ گويم دانشجوي جستجوگري هستم که الان فرصتي پيش آمده که نقاشي کنم، مجسمه بسازم، کاريکاتور بکشم و . . . . چون مبناي کار دانشجو تحقيق است هيچ محک نزدم که چي هستم اما اگر علاقه­ام را در نظر بگيريد به نقاشي و مجسمه­ سازي علاقه بيشتري دارم مثلاً درباره تابلو بهشت زهرا بايد بگويم خاطراتي را در من زنده مي­کند با يکي از دوستانم قرار شد به بهشت زهرا برويم و در راه برگشت به محل کارمان برويم. در مسير برگشت از کنار قبر شهيد بهشتي رد شديم در يک لحظه ميخکوب شدم چهار پنج دقيقه همانجا ماندم و بعد به سرعت سوار موتور شدم و رفتم به حوزه هنري بدون آنکه يادم باشد به کسي چيزي بگويم. عصر که به حوزه رسيدم تا فردا عصر کار کشيدن تابلو طول کشيد و هرچه را که ديده بودم و حس کرده بودم کشيدم. بعد که تمام کردم تازه فهميدم چه تابلوئي کشيدم و با خود گفتم حالا بگذار ببينم بار هنري  دارد يا نه؟ مهم اين بود آنچه که از درون انقلاب مقدس اسلامي دريافت مي­کردم با بضاعت خاص خودم مطرح مي­کردم و مي­ کشيدم برنده کسي بود که مي­توانست درک مناسبي از لحظه­ها داشته باشد نه اينکه لحظه­ها را خوب نقاشي کند. مهم نبود که با معيارهاي جهاني بخواند يا نخواند، مهم معيار دل و جان بود. معتقدم يک هنرمند نقاش بايد معلومات خودش را در ذهن ملکه قرار دهد و لحظه آفرينش نبايد برگشت به معلومات علمي کند بلکه حس اصلي کار اهميت دارد که سريع منتقل شود قرار است يک تابلو چه چيزي را انتقال دهد اگر قرار است چيزي را انتقال دهد مي­توان آن را با همان بيان و تکنيک ساده هم بيان کرد در آن دوران به ژست، فرم و تکنيک و صورت اثر کمتر بها مي­داديم مهم همراهي و همگامي با جوش و خروش جامعه بود که بيانگر عواطف و احساسات مردمي باشد در گروه نقاشان انقلاب اسلامي آنچه که ما را با همديگر نزديک کرد و به تشکيل يک گروه انجاميد هم جهت بودن بود. ثبت ارزشها و عواطف و اتفاقات با ارزشي که در دوران انقلاب اتفاق مي­افتاد حالا هرکسي با توان و ديد خودش در اين مسير قدم برمي­داشت. در آن چند سال سرعت حرکت انقلاب زياد بود و ما فرصت صحبت و بحث کردن درباره فرم­ها و صورت­ها را نداشتيم. قرار بر اين بود که آثار ما آئينه عواطف و احساسات مردمي باشد آن قدر جوشش انقلاب و جريان شديد بود و بچه­ها با  مردم همراهي مي­کردند که مفاهيم را قلباً و با صداقت و روشني درک مي­کردند نسبت به موضوع بود که تکنيک اجراي اثر انتخاب مي­شد مثلاً در جائي که مي­خواستيم از امدادهاي غيبي صحبت کنيم از سبک سورئاليسم استفاده مي­کرديم يا يک­جا صحبت اقتصاد انقلابي مطرح بود از سبک رئاليست استفاده مي­شد ولي کلاً نقاشان انقلاب هيچ کدام يک سبک ويژه که بگوييم چون نقاش انقلاب هستيم، روش خاصي را برنگزيديم. نقاشهاي روسيه هم همين طور بوده­اند. ما که اول نقاش نشديم که بعد از آن انقلاب کنيم ما اول انقلابي شديم بعد نقاش شديم اين خيلي مهم است چون براي خيلي از هنرمندان اين قضيه برعکس است مثلاً گويا او اول نقاش بوده است و بعد انقلابي شده است در چنين حالتي با استفاده از گذشته­هاي تاريخي هنري کشورش مراحلي را طي کرد و گويا به اين تفکر رسيد. از طرفي فکر مي­کنم کساني بوده­اند که نقاشي را دوست داشته­اند و به عنوان ابزار بياني از آن استفاده مي­کردند ولي پشتوانه قوي تاريخي نداشته­اند طبيعي است که انتظار يک انتخاب يک سبک و شيوه مشخص، قلم و رنگ مشخص را نمي­توان از آنها داشت. همان طور که گفتم جريان انقلاب با چنان سرعتي حرکت مي­کرد که اگر نقاشان ما سابقه هنري هم داشتند مشکل مي­توانستند خودشان را تطبيق دهند انقلاب ابعاد گسترده­   اي داشته و هر بعد براي خودش کارآئي خاص داشته است و هر نقاش هم يک بعد از ابعاد انقلاب را مطرح مي­کرده است بنابراين در اين شرايط محک زدن کار بچه­ها صحيح نيست. به دليل اينکه شما در يک شرايط اضطراب آميز يک حرکت خودآگاه و يک حرکت ناخودآگاه انجام مي­دهيد و اگر آن لحظه حساس بگذرد و از شما پيرامون کار شما نسبت به آن لحظه حساس سؤال کنند جواب­هاي شما نمي­تواند منطقي و اصولي باشد به همين دليل با ملاک­هاي ارزشي تعيين و تعريف شده محک زدن کارهاي اوليه انقلاب توجيه يا انتقاد از آنها به دليل ثبت لحظه­اي احساسها که اتفاق افتاده است و تمام شده و رفته است درست نيست. اگر ما نقاشيهاي دوران انقلاب را تقسيم­بندي کنيم تا زمان رحلت امام (ره)، بيشتر مفاهيم اين آثار مسائل اوليه جنگ و انقلاب بوده است و بعد از رحلت ايشان به دليل تغييرات سياسي، فرهنگي و اجتماعي که بطور خواسته و ناخواسته پيش آمد، بعضي از نقاشان راه­هاي تازه­اي را يافتند. بعضي از هنرمندان به خودشان نگاه کردند که در اين سالها، چه کردند و به چه چيزي رسيدند، عده­اي ديگر از جريانات انقلاب کنار کشيدند البته نه به شکل مستقيم بلکه از لحاظ حس و يکي از دلايلي که من بعد از جنگ چندان نقاشي نکردم به خاطر تغيير فرم انگيزه و حس گروه نقاشان انقلابي بود. يک موقع شما کار مي­کنيد که خدا خوشش بيايد زماني کار مي­کنيد که بندگان خدا پذيرا شوند بعد از جنگ خيلي­ها از مسائل ظاهري، تکنيکي و بيان­هاي عرفاني و حسي و ارزشي بچه­هاي جبهه فاصله گرفتند و در عوض به مسائل ظاهري، فرم و تکنيک و معيارهاي هنري غرب و شرق روي آوردند و به قول خودشان سعي کردند جهاني صحبت کنند. در مورد موقعيت­ شناسي نقاش انقلاب و نقاشي انقلاب بحث­هاي زيادي وجود دارد و در اين رابطه بايد به مسائل مختلفي رجوع کرد که شايد مسائل اجتماعي – اقتصادي از مهمترين اين دلايل است. در آن زمان بچه­ها نقاشي­هاي خوبي مي­کردند اما فرصت خودسازي کمتر داشتند و به محض تغيير اوضاع و احوال کارشان هم تغيير کرد و از سوي ديگر برنامه مستمر و منسجمي از سوي کارگزاران فرهنگ و هنر جهت حمايت از هنر و هنرمند انقلاب وجود نداشته و به جز حوزه هنري آن هم در حد اندک توان خود هيچ مرکزي در اين راستا قدم برنداشته است حمايت نکردن دولت از هنرمندان به خصوص نقاش باعث شد که هنرمند عقب­نشيني کند البته از طرفي هم حمايت کردن دولت نبايد مانعي براي کار کردن او باشد. بايد کار خودش را بکند. اهداف آنقدر بالاست که اين موارد نمي­تواند خدشه­اي در اين حرکت وارد کند.که اگر بخواهد با اين سادگي بر آن خدشه­اي وارد شود، هنرمندان بايد به دنبال نقاط ضعف در خودشان بگردند. بطور کلي معتقدم پايه و اساس هنرهاي تجسمي، نقاشي و طراحي است و واقعيت اين است که هيچ شبي را بدون فکر کردن به نقاشي نگذرانده­ام. هر لحظه سر صحنه و هنگام طراحي پشت صحنه مشغول تمرين نقاشي بوده­ام. هنگام ساختن مجسمه تمرين نقاشي مي­کنم. نقاشي را براي خود نقاشي دوست دارم يکي از دلايلي که دوباره به صورت جدي تصميم گرفتم نقاشي کنم اين بود که در لحظات جنگ که داخل آن بودم صحنه­ها آنقدر قابل لمس بود که اين اتفاق رئال خود به خود بر آثارمان تأثير گذاشت که هنوز هم با من باقي است.  اگر حضور غيب را در جبهه­هاي جنگ مي­ديديم، سورئال را نمي­ديدم، رئال مي­ديدم. امداد از غيب آمده است و کمک کرده است و رفته است و اين رابطه آن لحظات را به صورت خاطرات جانبخش و سکرآور و ايده­آل اما ملموس درآورده است. حالا وقتي مي­خواهم اين فضاها را بکشم خود به خود به سمت فضاهاي مثالي و خيالي و ذهني نقاشي مي­کشم که البته اين معناي کپي کردن فضاي مينياتور که الان کار مي­شود نيست. با استفاده از شکست زمان و مکان که به صورت پويا و غني در فضاي نقاشي قديم ايران متجلي است شايد راحت­تر حرف­هايم را مي­زنم. قبلاً فرصت فکر کردن را نداشتم اما الان کمي راجع به فرم و صورت اثر هنري راجع به همامنگي طرح­ها با فرهنگ ايراني­مان فکر مي­کنم. و قاعدتاً ممکن است اين سبک از نقاشي کردن من موقتي باشد و بعداً سبک ديگري از نقاشي کردن را تجربه خواهم کرد. بنده با جريانات و فرضيه­ هائي که در جوامع هنري به نام مدرنيسم اتفاق افتاده است ارتباط برقرار نمي­کنم مدرنيسم بازي مورد پسند من نيست. زياد علاقمند نيستم که در بازي­هائي که مال خودمان نيست به زور خودم را شريک کنم چون حس مي­کنم يک آلودگي ذهني براي من توليد مي­کند معيارهائي که من با آن در دوران انقلاب زندگي کرده­ام حالا به غلط يا درست، تاريخ آنها را محک مي­زند با مدرنيته بازي و تجاهل به مدرنيته زياد جور درنمي­آيد سعي نکرده­ام با ارتباط برقرار کردن با اين مقوله که در جهان سوم به صورت ناپخته و خام که بيشتر آلوده به فرهنگ غرب است خودم را درگير کنم. سعي مي­کنم خودم را از اين ورطه به نو و جديد بودن و مدرنيته نياندازم و تا جائي که مي­شود از اين مقوله دور باشم. اينکه ما بوسيله هنر با مردم جهان ارتباط برقرار کنيم خوب است ولي اينکه ما سعي مي­کنيم خودمان را با معيارهاي هنري غرب تطبيق دهيم اين خوب نيست. چون هيچ کدام از معيارهاي ارزشي غرب هماهنگي ندارد. بنابراين ابتدا ما بايد خودمان را بکاويم و باور کنيم بعد با اتکا به شناخت از ارزش­ها و باورهايمان در مباحث جهاني وارد شويم. هنرمند معاصر ابتدا بايد خودش را بشناسد و ببينند براي چه چيزي قلم زده است و الان بايد چه بگويد و آيا اثر او بايد مطابق و خوشايند ميل همه باشد؟ به نظرم قرار نيست که حرف­هائي بزنيم که همه خوششان بيايند ما رسالت خودمان را داريم. رسالتي که به آسمان نظر دارد. به نظرم بچه­هاي انقلاب اول بايد خودشان را باور کنند و به بازشناسي ارزش­هاي واقعي خودشان بپردازند و بعد به حضور در جوامع جهاني فکر کنند و براي آن مشتاقانه سينه چاک دهند. البته جواني هم که مي­خواهد در قلمروهاي فرهنگي و هنري در عرصه­هاي داخلي و بين­المللي کار کند بايد به او شور و انرژي و انگيزه داد. و اين به کمک رهبران ديني، فرهنگي، انقلابي و سياسي قابل حل است. به نظرم اصل نقاشي کردن نيست يعني اين نيست که من به دنيا آمده­ام تا نقاشي کنم معتقدم انگيزه خلاق و سازنده است که بايد در روح هنرمند جوان دميده شود. چنانچه امام راحل در روح ما جوانان 20 سال پيش دميد.                      

 

چهارشنبه 19 مرداد 1390 - 11:37


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری