يكشنبه 24 شهريور 1398 - 22:26
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

شاهنامه فردوسي(گزيده تحليلي، تشريحي شاهنامه)

 

شاهنامه فردوسي(گزيده تحليلي، تشريحي شاهنامه)

مؤلف: اسد الله بقايي نائيني            

انتشارات سوره مهر

چاپ اول     1389

کتاب حاضر گزيده اي تحليلي، تشريحي از شاهنامه فردوسي است كه  اولين مجلد ازمجموعه 120 عنوان انتخابيِ نشر سوره مهر وابسته به حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي مي باشد که در قالب طرح اشاعه و ترويج ادب، فرهنگ و تمدن ايراني اسلامي در حال انتشار مي باشد. اين جلد از اين مجموعه در چندين بخش تنظيم شده است.

در بخش اول اثر حاضر نويسنده به شرح حال و زندگاني فردوسي و معرفي آثارش اشاره كرده و سپس به داستان خلق شاهنامه و درونمايه و عوامل و ضرورت هاي ماندگاري اين شاهكار ادبيمي پردازد وي در مقدمه اين كتاب آورده است: به راستي فارسي شکر است بيش از هزار سال اين شيريني، کام فارسي زبانان سراسر عالم را شيرين کرده است بيش از هزار سال حاصل خرد و انديشه عالمان و عارفان و عاشقان اين سرزمين با اين زبان تدوين شده است اما دريغ که ديگر قند پارسي را به بنگاله نمي برند. قلمرو فارسي زبانان محدود شده است. شبه قاره هند ديگر شعر فارسي ديوان پادشاهان گورکاني خودش را هم زمزمه نمي کند.

مولف سپس درباره خاندان فردوسي آورده است که آنان شيعه مذهب بودند و اين در شرايط مکاني و زماني روزگار فردوسي امري قابل تقدير محسوب مي شود زيرا قلمرو خراسان بزرگ، آن زمان، در سيطره و تسلط حاکماني چون سلطان محمود غزنوي اهل تسنن و متعصب و خون ريزي بود که حملات فصلي خود را به هندوستان و ويگر بلاد در زمره غزوات ديني مي شمرد. ديگر خصوصيت خاندان فردوسي علاقه و عشق وافرشان به ايران و وطن پرستي راستين آنان بود جوهره نابي که از طفوليت در جان فردوسي رخنه کرد و از او آزاده اي وطن پرست به وجود آورد. در متن شاهنامه ابياتي وجود دارد که دليل بر شيعه بودن فردوسي و نشانه اختلاف نظر او با محمود غزنوي است.

خردمند گيتي چو دريا نهاد

برانگيخته موج از او تند باد

چو هفتاد کشتي در او ساخته

همه بادبان ها برافراخته

ميان يکي خوب کشتي عروس

بر آراسته همچو چشم خروس

پيمبر بدو اندرون با علي

همه اهل بيت بني و وصي

اگر خلد خواهي به ديگر سراي

به نزد نبي و وصي گير جاي

فردوسي همه هستي خود را در راه اعتلاي ايران و ترويج زبان شيرين فارسي نثار کرد و سي سال از بهترين دوران حياتش را به خلق يکي از عظيم ترين شاهکارهاي حماسي بشري مصروف کرد. آنگاه شاهنامه را نه به خاطر صله و انعام سلطان که به لحاظ تنها طريق ممکن ترويج وتبليغ و ماندگاري به محمود عرضه کرد تا اين گوهر تابناک در عرصه گيتي طالع شود و سند قوميت و مليت و خردورزي اين قوم کهن بماند.

او مي دانست و باور داشت که درياي ژرف انديشه ايراني، اسلامي با شالوده اي استوار و زيربنايي محکم و ماندگار مي ماند و براي حفظ گنجينه سترگ تفکر و انديشه بزرگان پيشين راهي جز نگهباني از زبان شيرين پارسي نيست.

نويسنده سپس به عوامل و ضرورت هاي ماندگاري شاهنامه اشاره کرده است و آنها را زير عناويني چون، توانايي هاي ذاتي و اکتسابي صاحب اثر، امکان عملي خلق اثر، عوامل بقاي اثر، قداست و اعتبار، ريشه هاي ديني و ميهني، خواست و حمايت ملي اين اثر بر مي شمارد.

وي در خصوص قداست و اعتبار اثر معتقد است: اگر همه عوامل و ضرورت هاي توليد يک اثر هنري فراهم باشد، آنچه موجب بقاي جاويد و ماندگاري همه جانبه اثر هنري مي گردد همانا قداست محتوايي اثر و اعتبار هنري آن است وگرنه سرانجام در غربال زمان و مکان و بوته آزمايش روزگاران از سکه مي افتد و از يادها فراموش مي شود؛ آنچه به شاهنامه فردوسي ماندگاري جاويد بخشيده است علاوه بر عوامل ضرورت هاي پيشين که در مراحل توليد و عرضه معنا پيدا مي کند همانا قداست و اعتبار راستين اثر است.

در مقدمه داستان رستم و سهراب مي خوانيم: جهان پهلوان شدن چندان دشوار نيست اما جهان پهلوان ماندن کار دشواري است رستم جهان پهلوان شد اما آيا جهان پهلوان هم ماند؟ رستم در کشتي با سهراب همه فنون کشتي را مي دانست اما فن خوب ماندن را فراموش کرد اسير نام و نشان خويش شد و همه نشانه ها را بر سر نشان جهان پهلواني گذاشت راستي اين رستم جهان پهلوان کيست؟ کيست اين يل يکه تاز نام آور افسانه اي که اسطوره قومي و ملتي مي گردد؟ رستم فرزند زال و زال فرزند سام و سام فرزند نريمان از تبار گرشاسب ايراني و مادرش رودابه دخت مهراب شاه کابلي است تاريخ حماسي ايران مشحون از دلاوري ها و پهلواني هاي بي همتاي رستم جهان پهلوان است...

نگارنده در داستان رستم و سهراب سر آن دارد تا غم انگيز ترين نبرد جهان پهلوان را به ترازوي نقد و تحليل بگذارد و با بيان شمه اي از ويژگي هاي درد آلود اين حماسه جاويد جهاني، تحليل نهايي آن را به خوانندگان وا گذارد:

در قسمتي از اين بخش مي خوانيم:

بسي روز را داده بودم نويد

بسي کرده بودم زهر در اميد

بگفتم اگر زنده بينم پدر

به گيتي نمانم يکي تاجور

چه دانستم اي پهلو نامور

که باشد روانم به دست پدر

اينک که نوبت ديدار است حرف هاي بسيار دارد سهراب، اول و آخر کار را با هم تجربه مي کند. مهر و کين را نيز با هم به مذاق جان مي نشاند. سهراب سرنوشت جالبي دارد، شروع و پايان، سلام و بدرود، ديدن و چشم فرو بستن، آمدن و رفتن، همه را با هم امتحان مي کند...

جنگيدن اين چنين تنها سزاوار سهراب است غالب و مغلوب هر دو سوگوارند اصولاً غالب و مغلوبي وجود ندارد. حاصل جنگ تنها در سهراب خلاصه مي شود توران و ايران، افراسياب و کاووس، رستم وتهمينه، همه در نام سهراب گم مي شوند.

نيز در قسمت ديگري مرور مي کنيم: رستم بار ديگر تابوت سهراب را با ديباي زرد مي پوشاند و آن را در دخمه اي بر ساخته از سُم چارپايان قرار مي دهد تا در گذر زمان بر جاي  ماند زيرا اعتقاد دارد حتي اگر دخمه را از زر بسازد و آن را مشک آگين کند پس از مرگ نخواهد ماند:

يکي دخمه کردش ز سم ستور

جهاني ز زاري همي گشت کور

و خبر مرگ سهراب عالمگير مي شود. در بخش بعدي داستان رستم و اسفنديار تحليل مي شود، در اين بخش ضمن اشاره به قدرت طلبي گشتاسب که مسبب اصلي درگيري اين دو نامدار پهلوان است به بررسي و تحليل جنگ و نزاع آنها مي پردازد: گشتاسب حريص قدرت است اسفنديار جوياي نام را به هر بهانه از حريم تاج و تخت پادشاهي به دور مي دارد جنگ با ارجاسب، فرستادن اسفنديار به گرد عالم براي ترويج دين بهي، به بند کردن او، هفت خوان و کشتن گرگسار و زن جادو، فرستادن اسفنديار به رويين دژ، جنگ با کهرام و کشتن او و اينک خدعه اي ديگر که پايان کار اسفنديار است. گشتاسب اسير جاه طلبي و قدرت خواهي روز افزون است انتقال قدرت به اسفنديار را با وعده و وعيد و خدعه هر بار به زماني ديگر مؤکول مي کند. حال جنگ با رستم دستان دو جنبه دارد. اگر اسفنديار کشته شود مدعي منحصر به فرد تاج و تخت او از ميان رفته است و اگر رستم تباه گردد باز هم ابر قدرتي از جمع سرفرازان بالقوه نابود گشته است. فرستادن اسفنديار به جنگ رستم اگر هيچ يک از اين مزايا را هم نداشته باشد حداقل موضوع انتقال تخت و تاج گشتاسبي را به دفع الوقت مي کشاند. از سويي کتايون، که دخت قيصر روم و بانوي قصر گشتاسب است، صلاح کار فرزند را بهتر مي داند، او را از نبرد و رويارويي با جهان پهلوان بر حذر مي دارد. فزون خواهي اسفنديار را به او گوشزد مي کند...

کتايون قيصر که بُد مادرش

شب تيره بگرفت اندر برش

چنين گفت با مادر اسفنديار

که با من همي بد کند شهريار

اگر تاج شاهي سپارد به من

پرستش کنم چون بتان را شمن

بخش پاياني کتاب حاضر به داستان سياوش و تحليل شخصيت هاي شاهنامه اختصاص دارد: قصه سياوش يک حماسه جاويد بشري است. اسطوره اي که بر خردورزي و بيدار مغزي بنياد نهاده شده و راه و رسم سياوش بودن و سياوش ماندن و سياوش گونه رفتن را مي آموزد. در قصه سياوش مه لقاي توراني خود از بد حادثه به ايران مي گريزد و در حلقه سواران ايراني مي افتد و در حرمسراي کاووس به ياقوت و پيروزه و لاجورد آراسته مي شود اگرچه از نژاد افراسياب باشد.

نگاري بديدند چون نوبهار

که از يک نظر شير آرد شکار

به بالا چو سرو و به ديدار ماه

نشايست کردن بدو در نگاه

چو کاووس روي کنيزک بديد

دلش مهر و پيوند او برگزيد...

در ادامه آمده است و چرخ بازيگر، ماهروي توراني را در دشت سرنوشت سرگردان مي کند تا موجبات زادن سياوش فراهم آيد.

...سياوش را به رستم جهان پهلوان مي سپارند تا آداب پهلواني و چند و چون زندگاني و شيوه ي بهين سپاهگيري بياموزد. و اين همه را به جلوه هاي منير داد و سخن گفتن کمال بخشد که زور بازوان به خردمندي و دادگستري مهار گردد و زبان سخنور وديعت آسماني را به کار سامان امور خلق گيرد.

دركتاب حاضر سه داستان رستم و اسفنديار،رستم و سهراب و سياوش انتخاب و برجسته شده است نويسنده مي‌گويد:"اين سه داستان از داستان هاي خوب شاهنامه است که نمي شود از آن گذشت " اين سه داستان از متن شاهنامه تلخيص و به صورت خلاصه درآورده شده و درباره اشعار توضيحات کوتاهي داده شده است.

 

 

 

سه‌شنبه 11 مرداد 1390 - 13:32


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری