يكشنبه 30 مهر 1396 - 11:49
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

جدالي نافرجام با تقدير

 

نقد فيلم «قول»(شون پن، 2001) به مناسبت نمايش در سيما


«قول» که فيلمنامه اش بر اساس رمان«قول» يا «فاتحه رمان جنايي» اثر فردريش دورنمات به نگارش در آمده، با تصوير کارآگاه جري بلک (جک نيکلسن) آغاز مي شود، در حالي که آشفته حال است و با خودش حرف مي زند.

بعد به گذشته مي رويم، جري بلک را مي بينيم که دارد بازنشسته مي شود و اين آخرين روز خدمتش در اداره پليس است. صحنه هاي آغاز فيلم هم بر مسئله بازنشستگي جري بلک و پير شدن او اشاره دارند، مثلا وقتي جري به اداره مي رود و از  پنجره بيرون را نگاه مي کند پيرزني ناتوان را مي بيند که با عصا و به سختي راه مي رود، بعد در اتاقش به عکس هاس دوران جواني اش خيره مي شود. خود شون پن هم فيلمش را  «داستان بحران بازنشستگي» دانسته است، ولي در انتهاي فيلم در مي يابيم که تم اصلي فيلم، چيزي بيش از بحران بازنشستگي است.

فيلم به نوعي از سينماي پليسي تعلق دارد که دغدغه اش ارائه شکل متفاوتي از داستان پليسي است و اصولا با مشاهده صحنه هاي مختلف فيلم هم به اين نکته مي رسيم که پن توجه چنداني به تعليق ها و هيجان هاي رايج در سينماي پليسي نداشته، و به دنبال فروش بيشتر و رعايت ايده هايي براي پر فروش کردن فيلمش نبوده است.

جري بلک آن پليس روئين تن و همه فن حريف فيلم هاي روز هاليوودي نيست بلکه آدمي است معمولي، با تمام اشتباهات و نقطه ضعف هايش. او مثل کارآگاه رمان دورنمات يک نابغه هم نيست. او فردي معمولي است که گاه حتي اشتباهات بزرگي مي کند: جري بلک براي عمل کردن به قولش به پدر و مادر دختر مقتول براي يافتن قاتل، دختر بچه ديگري را براي قاتل طعمه قرار مي دهد و رابطه عاطفي خود را با دختر بچه و مادرش به فراموشي مي سپارد.

پايان تلخ فيلم هم نشان مي دهد که «قول» ضد جريان سينماي پليسي رايج در هاليوود است چرا که پن نه تنها فرمول آشناي پايان خوش را رعايت نمي کند، بلکه به پايان فيلم خود تيرگي و مهابت خاصي بخشيده است.

شون پن در جاي جاي فيلم تسلطش را به زبان تصوير و سينما به رخ مي کشد، نمونه ها فراوانند: در اوايل فيلم، شادي مراسم بازنشستگي جري تدوين موازي مي شود به نگاه مضطرب پسري که سورتمه اش در دشت، ميان برف آسيب ديده و اين تدوين موازي ادامه مي يابد تا پيدا شدن جسد دخترک.

از آغاز اين سکانس با مشاهده تضاد ميان شادي مراسم بازنشستگي و اضطراب پسرک مي توان حدس زد که اتفاق ناگواري پيش روي است. در صورتي که اگر پن جداگانه از اين دو بخش استفاده مي کرد، تاثير اضطراب آور کنوني را نداشت.

يا مي توان به تاکيد فيلمساز بر نشانه هاي هشداردهنده و اضطراب آور و توسط عناصر سينما اشاره کرد، زماني که جري مي خواهد خبر قتل دخترک را به والدينش بدهد: ابتدا، مسئله اطلاع دادن به پدر و مادر  توسط رئيس پليس مطرح مي شود. اين صحنه قطع مي شود به نمايي که سر دوربين بالاست و فضاي بالاي مکاني را نشان مي دهد و با همهمه شومي همراه است. سر دوربين با حرکت تيلت (حرکت عمودي روي پايه ثابت) پايين مي آيد و ما متوجه مي شويم آن صدا، صداي محل پرورش بوقلمون هاست.(محل کار پدر و مادر مقتول)

 نماي بعدي، نماي نزديکي از لاشه بوقلموني است که زن آن را از گردن گرفته است. در پس زمينه اين نما ناگهان نور چراغ ماشين پليس به شکل ناواضح (فلو) ظاهر مي شود وسپس دوربين روي چراغ پليس فوکوس مي کند و بوقلمون مرده، ناواضح (فلو) مي شود.

در اينجا همچنين بايد اشاره کنم به دو لحظه مهم فيلم، يکي نمايي که مادر دخترک توسط صليب از جري قول مي گيرد که قاتل دخترش را پيدا کند. اين نما، نمايي است از پشت سر نيکلسن که در سمت چپ کادر نشسته است (نزديک تر و بزرگ تر) و مادر، که در سمت راست کادر ايستاده (دورتر و کوچکتر) در حالي که صليبي را مقابل نيکلسن گرفته است و او را سوگند مي دهد. صليب طوري در نما قرار گرفته که نصف آن توسط بدن نيکلسن قطع و پوشانده شده است.

اين طرز قرار گرفتن عناصر در کادر و قرار گرفتن صليب به صورت نيمه در مرکز کادر، پرسپکتيو را در ترکيب بندي اين نما کاملا سه بعدي مي سازد و جلوه اي بسيار واقعي به اين لحظه از فيلم مي دهد و اثري عميق بر تماشاگر مي گذارد.

لحظه مهم ديگر، در پايان  فيلم رقم مي خورد. در نمايي نزديک سر قاتل  پس از تصادف، در آتش مي سوزد و بعد نمايي اسلوموشن (با حرکت آهسته) از چهره بهت زده جري بلک مي بينيم که مرتب تکرار مي کند: «او بايد بيايد.» اين نماي تاثيرگذار به خوبي استيصال و بحران روحي جري بلک را در پايان تلخ فيلم به تصوير مي کشد.

در پايان فيلم نرسيدن جري به مادر و دختربچه اي که با او مانوس شده اند، چندان به مذاق تماشاگر خوش نمي آيد. البته اين را هم مي توان به ضد کليشه بودن داستان و متفاوت بودن فيلم ربط داد.

بازي نيکلسن بسيار قدرتمند است و در برخي لحظات بازي زير پوستي زيبايي دارد. (مثل صحنه ملاقات با خانم روانشناس) دو بازي درخشان هم در فيلم هست از ميکي رورک و ونسا ردگريو در نقش هاي فرعي.

اما تم اصلي فيلم برخلاف آنچه شون پن گفته بحران بازنشستگي نيست، بلکه شکست جري بلک در عمل به قولش در برابر عوامل پيش بيني ناپذير تقدير است.

چرا که جري بلک با وجود تلاش فراواني که مي کند. ( و در برخي از لحظات خارج از تصور تماشاگر است.) در انتها به سبب حادثه اي که خارج از کنترل او و اصولا هر انساني است از دستيابي به حقيقت باز مي ماند و بدل به شخصي روان پريش مي شود، و اين لحظه اي است بسيار تلخ و تکان دهنده که مهابتش به هيچ وجه قابل توصيف نيست. تماشاگر غمگين در پايان فيلم در دل آرزو مي کند که چنين سرنوشتي براي هيچ کس رخ ندهد.

شون پن در زمان ساخت «قول»، پس از کارگرداني فيلم هاي «دونده سرخپوست»(1991) و «نگهبان»(1995) با اين فيلم قدمي به جلو برداشت. به هر حال ساختن فيلمي قابل تامل در سينماي پليسي و جنايي با تخطي از  برخي مولفه هاي ژانر(گونه) کار راحتي نيست.

    

 

سه‌شنبه 11 مرداد 1390 - 13:23


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری