دوشنبه 1 آبان 1396 - 0:42
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

ميلاد بهاري

 

شکنجه هايي که جز زيبايي نبود

 

گفت و گو با سيد ناصر حسيني پور درباره کتاب خاطراتش «پايي که جا ماند»

 


«تقديم به وليد فرحان گروهبان بعثي اهل بصره. نمي دانم شايد در جنگ اول خليج فارس توسط بوش پدر کشته شده باشد. شايد هم در جنگ دوم خليج فارس توسط بوش پسر کشته شده باشد،شايد هم زنده باشد.مردي که اعمال حاکمانش باعث نفرين ابدي سرزمينش شد.مردي که سالها مرا در همسايگي حرم مطهر جدم شکنجه کرد.مردي که هر وقت اذيتم مي کرد نگهبان شيعه عراقي علي جارالله اهل نينوا در گوشه اي مي نگريست و مي گريست. شايد اکنون شرمنده باشد. با عشق فراوان اين کتاب را به تقديم مي کنم. به خاطر آن همه زيبايي هايي که با اعمالش آفريد و آنچه بر من گذشت جز زيبايي نبود «و ما رعيته الا جميلا» »

آنچه آمد تقديميه کتاب «پايي که جا ماند» جديدترين کتاب در دست انتشار دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنري است خاطرات روزانه سيدناصر حسيني پور است. روزهايي که با اسارت او در جزيره مجنون و در حالي که پاي راستش تير خورده آغاز مي شود و در ادامه به عراق منتقل مي شود و  بيست روز بعد به دليل وضعيت دردناک پاي او،پزشکان مجبور مي شوند پاي او را قطع کنند و سيد ناصر بدين گونه پاي خود را در بغداد جا گذاشت. حسيني پور در 800 روز اسارت شديدترين و سبعانه ترين شکنجه ها را از بعثي ها به جان خريد و شقاوت و بي رحمي گروهبان عراقي وليد فرحان باعث شد که او تصميم بگيرد کتابش را به او که بدترين شکنجه ها را به سيد روا داشت تقديم کند. گفت و گوي ما با سيدناصر حسيني پور را مي خوانيد.

 

خودتان را معرفي كنيد؟

 سيد ناصر حسيني‌پور هستم. اهل روستاي ده‌بزرگ از توابع شهرستان باشت استان كهگيلويه و بويراحمد. اصالتاً از سادات بحريني هستم. جد هفتم پدري‌ام حضرت آيت‌الله سيدعبدالله برادي بحريني است. حاكم بحرين او را از بحرين تبعيد كرد؛ آيت‌الله به بهبهان آمد و آنجا به تبليغ دين پرداخت.

كي و در چه سني رفتيد جبهه؟

در شهريورماه 1365 در چهارده‌‌سالگي به جبهه رفتم. حدود هفده ماه اول را تخريب چي بودم. برادرم، سيدهدايت‌الله حسيني، كه جانشين واحد اطلاعات و عمليات تيپ 48 فتح بود، در كردستان به شهادت رسيد. بچه‌هاي اطلاعات به خاطر علاقه‌اي كه به برادر شهيدم داشتند مرا به واحد اطلاعات منتقل كردند. در واحد اطلاعات ديده‌بان بودم.

از اسارتتان بگوييد.

آن روز،يعني چهارم تيرماه 1367،من بلدچي و راهنماي گردان ويژه شهدا بودم. دشمن در جزيره مجنون تك زد. آن روز صد و نوزده نفر از بهترين رزمندگان تيپ 48 فتح، كه هشتاد و هشت نفرشان از بچه‌هاي استان كهگيلويه و بويراحمد بودند، در جاده خندق در محاصره قرار گرفتند. آن‌ها مردانه ماندند و حسين‌وار شهيد شدند. حماسه خندق شباهت زيادي با حماسه عاشورا داشت. من تنها رزمنده‌اي بودم كه در جاده خندق جزيره مجنون زنده ماندم.

پايتان را در پاتك آن روز عراقي‌ها از دست داديد؟

ظهر آن روز پاي راستم از پايين زانو تير خورد. استخوان‌هايش خُرد شد و فقط به يك تكه گوشت و چند رگ وصل بود. بيست روز بعد، عراقي‌ها پاي راستم را در بيمارستان الرشيد بغداد قطع كردند. البته زماني كه  كرم زده و بدجور بو گرفته بود. افتخار مي‌كنم پايم در بغداد ماند تا يك وجب از خاك اين كشور در دست دشمن نماند.

كتاب شما در انتشارات سوره مهر مراحل چاپ را مي‌گذراند، چرا عنوان كتابتان را گذاشتيد «پايي كه جا ماند»؟

خب در اين هدف و راه مقدس، پايم در بيمارستاني در بغداد قطع و همان جا دفن شد و جا ماند؛ به همين دليل نامش را گذاشتم پايي كه جا ماند. البته، الان درباره اينكه پايم جا مانده، نظر ديگري دارم. من معتقدم خودم از پايم جا مانده‌ام.

چه شد كه تصميم گرفتيد خاطرات خودتان را بنويسيد؟

خاطرات مثل غذاست، براي طالبان حقيقت و كمال و خودسازي. براي آن‌هايي كه مي‌‌خواهند بدانند چگونه فرزندان اين ملت ره چندساله را يك‌شبه طي كردند. خاطرات و فرهنگ دفاع مقدس غذاي روح است. غذايي براي ساختن روح و دل و شكل دادن به انگيزه‌ها و باورها در مسير تكامل و معنويت و خوب بودن. طالبان و تشنگان اين فرهنگ روي اين سفره مي‌نشينند، مزمزه مي‌كنند، مي‌خورند و سير مي‌شوند. دوست داشتم من هم در انتقال اين فرهنگ و اين منش به نسل‌هاي بعدي سهمي داشته باشم.

كتاب «پايي كه جا ماند» حاصل چه پيامي است؟

اين كتاب هشتصدصفحه‌اي خاطرات روزانة يك اسير قطع عضو ايراني است. اين كتاب مقاومتِ صد و نوزده شهيد را در يك محاصره و جنگ تمام‌عيار در جزيره مجنون نشان مي‌دهد. اين كتاب در حقيقت تصويري است از سرگذشت نامه يك نيروي اطلاعات و عمليات كه لو رفته است. اين كتاب گوشه‌اي از سرگذشت نامه اسراي مجروح ايراني است در زندان‌هاي مخفي عراق و در بيمارستان الرشيد بغداد. در فصل‌هاي پاياني كتاب زندگي اسراي مفقودالاثر ايراني را در اردوگاه‌هاي تكريت به تصوير مي‌كشد. ناگفته‌هايي از جنگ كه از زبان بعضي از نظاميان عراقي شنيدم. شمه‌اي از مظلوميت اسراي مفقودالاثر را نشان مي‌دهد، در اردوگاهي كه وقتي بچه‌ها از ستوان قحطان، معاون اردوگاه شانزده تكريت، مي‌پرسيدند: «سيدي! ما كي آزاد مي‌شويم؟» و ستوان قحطان مي‌گفت: «هر وقت ديديد مردي حامله شد، شما هم آزاد مي‌شويد.» يعني شما هيچ وقت آزاد نمي‌شويد چون مردان باردار نمي‌شوند.

در اين كتاب از خاطرات جبهه‌تان هم نوشته‌ايد؟

از دوران جبهه و عمليات‌هايي كه بوده‌ام چيزي ننوشته‌ام. اين كتاب يادداشت‌هاي روزانه حدود دويست روز از هشتصد و هشت روز زندگي بازداشتگاهي يك اسير مجروح شانزده‌‌ساله ايراني است. جاهايي از كتاب خاطراتي از دوران جبهه يادم مي‌‌افتد كه در پانوشت‌ها آمده است.

كتاب‌ «پايي كه جا ماند» در قالب يادداشت‌هاي روزانه است. چگونه شكل روزانه پيدا كرد؟

من به تقليد از شهيد حميد جبل‌عاملي، كه اصفهاني بود و در جبهه يادداشت روزانه مي‌نوشت، به يادداشت‌هاي روزانه علاقه پيدا كردم. من در واحد اطلاعات و عمليات ديده‌بان بودم. در اسارت هم سعي كردم ديده‌بان حوادث و اتفاقات اطرافم باشم. نتايج ديده‌باني‌ام از حوادث اطرافم شد اين كتاب حدود هشتصدصفحه‌اي. در اسارت حوادث و اتفاقات خاص را روي كاغذهاي سيمان، زرورق سيگار و كاغذ اطراف روزنامه‌هاي القادسيه، الثوره و الجمهوريه مي‌نوشتم. اين يادداشت‌ها را در لولة عصايم جاسازي مي‌كردم. در ماه آخر اسارتم، كه اسرا آزاد مي‌شدند، در بيمارستان 17 تموز حبانيه به دور از چشم عراقي‌ها آن‌ها را در يك دفترچه كوچك جيبي پاك‌نويس كردم. دفترچه را لاي بانداژ عضو قطع شد‌ه‌ام مخفي كردم و به ايران آوردم. در ايران شروع كردم به بازنويسي آن.

از كي نوشتن اين كتاب را آغاز كرديد؟

از همان سال 1370 شروع كردم به نوشتن. بعضي وقت‌ها به خاطر مسئوليتي كه داشتم كار متوقف مي‌شد. ده سال متناوب اين كار طول كشيد. يك سال گذشته هم در دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنري اين كتاب بازبيني و بررسي ‌شد. برادرم عزيزم آقاي مرتضي سرهنگي، مدير دفتر ادبيات و هنر مقاومت، با نظري عالمانه اشكالات و كم و كاستي‌هاي اين كتاب را به من نشان دادند. من واقعاً از ديدگاه‌هاي ايشان بهره بردم.

آن طور كه آقاي مرتضي سرهنگي در جايي عنوان كردند، شما كتابتان را به يك زندانبان خشن عراقي تقديم كرده‌ايد، در اين باره توضيح دهيد.

بله. من كتابم را به گروهبان عراقي، وليد فرحان، كه بدترين نگهبان عراقي بود، تقديم كردم. چون معتقدم وليد با همة آزار و اذيت‌هايي كه بر من روا داشت، و با شكنجه‌هاي روحي و جسمي كه به من داد زيبايي خلق كرد. و زيبايي‌هايي كه با اعمال ددمنشانه‌اش آفريد ادبيات مقاومت و پايداري ما را شكل مي‌دهد.

چه شد كه تصميم گرفتيد كتابتان را به انتشارات سوره مهر بسپاريد؟

انتشاراتي‌ها و مراكز متعددي بودند كه از من خواسته بودند كتاب را براي چاپ به آن‌ها بسپارم. لكن به كتاب‌هاي دفتر ادبيات و هنر مقاومت و انتشارات سوره مهر علاقه خاصي داشتم. من معتقدم انتشارات سوره مهر در بحث بسط و ترويج فرهنگ ايثار و شهادت جلودار و پرچم‌دار بوده و شايد بتوان گفت در ادبيات مقاومت با توليد آثار فاخر و‌ اثرگذارش حرف اول را زده است.

 

 

 

چهارشنبه 29 تير 1390 - 14:29


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری