شنبه 3 تير 1396 - 16:37
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

حاج کاظم در اغماء

 

نقد سيزده 59(سامان سالور)


سامان سالور متولد ۱۳۵۵، فارغ‌التحصيل رشته کارگرداني سينما از دانشگاه سوره است. او علاوه بر کارگرداني چند فيلم بلند، فيلم‌هاي کوتاه داستاني و مستند زيادي ساخته، که برخي از آنها برنده جوايز فراواني از جشنواره‌هاي داخلي و خارجي شده‌اند.

آرامش با ديازپام ده، صداي ما را روي موج کوتاه مي‌شنويد، بازي نهايي، دربست اکباتان، جايي نزديک آسمان، آخرين فرستاده، فرشته‌ها رويا را نوازش مي‌کنند از جمله فيلم هاي کوتاه و مستند سالور هستند.

نخستين فيلم بلند او، ساکنين سرزمين سکوت (۱۳۸۲) برنده جايزه منتقدان بين‌المللي (فيپرشي) شد. ساخته بعدي او، چند کيلو خرما براي مراسم تدفين (۱۳۸۴) برنده جايزه بخش سينماگران معاصر جشنواره فيلم لوکارنو و بالن طلايي جشنواره سه قاره نانت و چند جايزه ديگر شد. او با فيلم ترانه تنهايي تهران (۱۳۸۷) به‌عنوان تنها نماينده سينماي ايران در بخش ۱۵ روز کارگردانها به جشنواره فيلم کن ۲۰۰۸ راه پيدا کرد.

سامان سالور پس از ساخت سه فيلم جشنواره اي که هيچ کدام اکران عمومي نشدند. سيزده 59 را در گونه دفاع مقدس و به عنوان اثري حرفه اي و براي اکران در سينماها ساخته است.

فيلم با صحنه هايي از جنگ تحميلي شروع مي شود. سکانس آغازين در مجموع هيجان موثري به تماشاگر القا مي کند، که اين به کارگرداني اين سکانس و استفاده درست از دوربين روي دست باز مي گردد، اما هيجان سکانس ابتدايي به رغم موثر بودن، ساختاري متناسب با حال و هواي فيلم ندارد.

 اگر به جاي سيزده 59 با فيلمي اکشن و حادثه پرداز از وقايع جنگ روبرو بوديم، اين سکانس عملکرد مناسبي داشت، اما در شکل کنوني به جاي آنکه سکانس آغازين به قول سالور يادآور فيلم هايي چون نجات سرباز رايان يا جوخه باشد که تصويري واقع گرا از جنگ ارائه مي کنند، بيشتر قهرمان پردازي فيلم هاي اکشن هاليوودي را به ذهن متبادر مي سازد.

 به خصوص آنکه در برخي از نماها تلفيق جلوه هاي ويژه ميداني با جلوه هاي کامپيوتري به خوبي صورت نگرفته، و پرداخت کامپيوتري جهش پوکه ها، شليک ها و انفجارها به راحتي قابل تمييز است و چنين ساختار تصويري هيچ تناسبي با فضاي يک فيلم واقع گرا از ژانر(گونه) دفاع مقدس ندارد.

ايده اصلي فيلم يعني به کما رفتن طولاني يک شخصيت و شوکي که ممکن است بعد از برخاستن از کما به او وارد شود فيلم خداحافظ لنين(ولفگانگ بکر،2003 ) را به ياد مي آورد. اما در يک نگاه کلي سيزده 59 در سينماي ايران و ژانر دفاع مقدس، مضمون آشنايي دارد. فيلم به حال و روز کنوني بخشي از رزمندگان مي پردازد که رنج مي کشند و در حسرت ارزش هاي انساني و اعتقادي دوران جنگ روزگار مي گذرانند.

البته اين مضمون جديدي نيست بارها در فيلم هاي مختلف سينماي جنگ و آثار هنري دفاع مقدس به کار گرفته شده است. آنچه در فيلمي چون سيزده 59 بايد مورد توجه قرار مي گرفت، ارائه پرداختي متفاوت از اين مضمون تکراري است. اما فيلم متاسفانه چيزي فراتر از فيلم هاي مشابه براي ارائه ندارد.

همان اشک و آه و حسرت هميشگي آميخته با شعارهاي پياپي در رثاي ارزش هاي گذشته در سيزده 59 تکرار مي شود. فيلمساز نتوانسته به درستي اين مضمون هميشگي را به وضعيت امروزين جامعه پيوند بزند و تصويري جديد ارائه کند.

وقتي يک رزمنده پس از سال ها از کما برمي خيزد، جالب ترين نکته مي تواند شگفتي او يا به عبارت بهتر، واکنش او به تغييرات جامعه در طول سال هاي غيبتش باشد. اين همان نکته اي است که سالور در طول فيلم از آن غافل مانده است.

مسئله عجيب در مورد سيد جلال(پرويز پرستويي) پس از بيرون آمدن از کما، اين است، که او با وجود گذر سال ها، کنجکاوي چنداني در مورد وضعيت کنوني شهر و جامعه ندارد و به جاي آن مستقيم راهي قهوه خانه اي در بالاي تپه مي شود و بعد از مشاهده وضعيت همرزمان سابقش، مسلسل وار آنها را نصيحت مي کند.

سپس تهديدگرانه مقابل يک پرتگاه مي ايستد و دوستان سابق به خط مي شوند و اعلام وفاداري مي کنند و کلي شعار و نصيحت رد وبدل مي شود و سيد جلال از پرتگاه فاصله مي گيرد و به سمت آنان مي رود و همه چيز با احترامي نظامي خوش و خرم به پايان مي رسد.

اين جمله پرستويي هم در توجيه عملکرد سيد جلال در مورد کنجکاو نبودن او در مورد تغييرات، که مي گويد:«وضعيت کنوني رزمندگان جنگ اضطراري تر از آن است که فرصتي براي ناراحتي به خاطر تغيير آدم ها و مکان ها باقي بماند.»، پذيرفتني نيست. چرا که کنجکاوي به تغييرات ايجاد شده، واکنش غريزي هر فردي است که پس از سال ها از کما برخاسته، يا به هر دليل ديگري از جامعه غايب بوده است. بنابراين وضعيت دشوار رزمندگان جنگ ارتباطي با اين مسئله ندارد و نمي تواند توجيه کننده واکنش غير طبيعي سيد جلال باشد.

فيلم تا خروج سيد جلال از بيمارستان ريتم خوبي دارد و رويداد ها هم يکي پس از ديگري از راه مي رسند. اما بعد از خروج سيد جلال از بيمارستان، فيلم بر مدار تکرار مي افتد و ريتم  افت مي کند.

صحنه اي که سيد جلال از کما بيرون مي آيد و با دخترش که در قالب همسرش قرار گرفته روبرو مي شود، مي توانست صحنه اي تکان دهنده و تاثير گذار باشد، ولي بسيار بي حس و حال و بي اوج و فرود برگزار شده، چند ديالوگ معمولي و کم اثر و مقداري اشک و آه براي به ثمر رساندن صحنه اي با اين اهميت اکتفا نمي کند. به اين ترتيب يکي از صحنه هاي کليدي فيلم از دست مي رود.

شخصيت سيد جلال يادآور شخصيت حاج کاظم در آژانس شيشه اي است، گويي حاج کاظم بعد از سال ها از اغما بيرون آمده است.(البته بازيگر مشترک دو نقش، اين شباهت را تقويت کرده است.)

 اما اگر سخنان حاج کاظم در آژانس شيشه اي حرف هاي دل رزمنده اي دلسوخته بود که پاي اعتقاداتي خالصانه و عميق و يک دوستي مقدس، استوار و بي مصالحه ايستاده است. اينجا گويي او در گذر سال ها بي حوصله شده و مي خواهد از ساده ترين و سريع ترين راه به هدف برسد، بيشتر شعار مي دهد و نصيحت مي کند و در نگاه تماشاگر بيش از آنکه همدلي برانگيز باشد، يک معلم درس اخلاق به نظر مي رسد.

 البته بازي پرستويي باعث شده از ضعف ها کاسته شود و سيد جلال در مجموع شخصيتي دوست داشتني باشد. اما با اين وجود هنوز آژانس شيشه اي بعد از گذشت چهارده سال، فيلم  سر پا تر و به روز تري در مورد وضعيت امروزين رزمندگان و در رثاي ارزش هاي دفاع مقدس است.

نقطه قوت اصلي فيلم بدون شک بازي پرويز پرستويي است. حضور پرستويي در فيلم فراتر از يک بازيگر بوده است. او غير از مشاوره دادن به کارگردان، در فيلمنامه، انتخاب بازيگران و حتي در پيدا کردن سرمايه گذار هم کمک کرده، و خودش قسمتي از تهيه کنندگي را برعهده داشته است.

بازي پرستويي در سيزده 59 بازي خوب او در «بيد مجنون»(مجيد مجيدي) را به ياد مي آورد.(پرستويي براي سيزده 59 کانديداي بهترين بازيگر مرد از جشنواره فيلم فجر بود.) در بيد مجنون او واکنش هاي پر جزييات فردي که تازه بينايي اش را به دست آورده، به نحو خلاقانه اي تجسم بخشيد. اينجا هم او با شيوه اي متفاوت و افزودن جزئياتي مينياتوري و البته متفاوت با بيد مجنون، شخصيتي از کما بيرون آمده را جان مي بخشد. راه رفتن دشوار او در خيابان شگفت انگيز است. انگار که واقعا، تمام عضلات پرستويي منقبض شده اند.

ساير بازيگران هم نقش آفريني نسبتا قابل قبولي دارند، علي اوسيوند و فرهاد اصلاني ظرايف جديدي از نقش رزمندگان ارائه مي کنند، آنها بيش از آنکه بخواهند همان رزمندگان هميشگي فيلم ها را بازي کنند، جلوه هايي از ويژگي هاي خود را نيز به نقش آميخته اند.

دريا آشوري در نقش دختر سيد جلال بازي خوبي ندارد او نمي تواند به خوبي احساساتش را در چهره اش منعکس کند، ميميک صورت او ناپخته و ناآموخته به نظر مي رسد. دريا آشوري براي آنکه بتواند به جرگه بازيگران سينماي ايران بپيوندد، نياز دارد که بسيار بياموزد و تجربه کند.

 مهران احمدي هم با اغراق غير قابل قبولي که در ارائه نقش يک معتاد دارد، ناخواسته يک بازي متصنع و کاريکاتورگونه را جايگزين يک نقش آفريني واقع گرا کرده است، که در تماشاگر به جاي همدلي ايجاد دافعه مي کند.

 

 

سه‌شنبه 21 تير 1390 - 10:36


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری