پنجشنبه 8 تير 1396 - 1:30
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

خالقان دنيايي هجوآميز و غير قراردادي

 

نگاهي به کمدين هاي مشهور سينماي کلاسيک(4): برادران مارکس


برادران مارکس در آغاز پنج نفر بودند. بزرگترين شان لئونارد بود که به چيکو تغيير نام داد (1961-1886) بعدي آدولف بود، که ابتدا نام آرتور و سپس هارپو را برگزيد (1964-1888) و بعد ميلتون يا گومو (1977-1890) جوليوس يا گروچو(1977-1983) و هربرت يا زپو. (1979-1901)

 پدرشان خياط بود و به قول گروچو: «احتمالاً بدترين خياط در نيويورک!»، چون ظاهراً از نوار متر استفاده نمي کرد و اندازه مشتريانش را چشمي تخمين مي زده است!، اما نبوغ آنها از مادرشان مي آيد؛ مينا شوئنبرگ بازيگري که پسرانش را به سوي صحنه رهنمون کرد.

چيکو از يک سالگي پيانو مي نواخت و هيچ گاه نيز حس کودکانه اش را هنگام نواختن پيانو فراموش نکرد. هارپو نواخت هارپ (چنگ) را آموخت و گروچو آواز مي خواند. آنها در واقع فعاليت هنري خود را به عنوان گروه موسيقي تحت رهبري گومو آغاز کردند، که به زودي جاي خود را به زپو داد.

فکر اجراي کمدي بسيار اتفاقي و در خلال يکي از نمايش هايشان در تگزاس به سرشان زد. يعني هنگامي که نيمي از تماشاگران سالن را ترک کردند تا رم کردن قاطري را در محوطه ببينند!

وقتي برگشتند، گروچو اشعار آواز را به ميل خود تغيير داد و ناگهان هر سه متوجه استعداد خود در بداهه پردازي شدند، اما هنوز تا موفقيت راه درازي داشتند تا نخستين حضورشان در تئاتر لندن در 1922 با نام هاي هربرت، لئونارد و جوليوس و نخستين موفقيت چشمگيرشان در برادوي با نمايش (خواهم گفت اوست) در 1924 که سال بعد با نمايش موفق تري به نام «نارگيل ها» تکرار شد.

با ناطق شدن سينما فرصتي پيش آمد تا از «نارگيل ها» فيلمي ساخته شود. «نارگيل ها» (روبرفلوره و جوزف ستنلي، 1929) نخستين فيلم برادران مارکس است که در آن ويژگي هاي آشنا و بعدي آنها کاملاً قوام يافته به نظر مي رسد.

 نمايشنامه اصلي به اندازه کافي مفرح بود، اما برادران مارکس امکان بداهه پردازي و تغيير گفت و گو ها و صحنه ها را نيز داشتند. گروچو با کلام خود ديگران را خلع سلاح مي کند. چيکو بحث هاي بي منطق و ابلهانه اش را پي مي گيرد و هارپو بوقش را مي زند و شعبده رو مي کند. يکي از دو کارگردان فيلم روبر فلوره فيلمساز سوررئاليست فرانسوي بود که در آن زمان به تازگي به آمريکا مهاجرت کرده بود.

برادران مارکس در «ميمون بازي» (نورمن.ز.مک ليود، 1931) مسافراني قاچاق در بشکه هاي انبار کشتي هستند که پس از لو رفتن بين دو گروه تبهکار قرار مي گيرند و در پايان در مبارزه اي که البته گروچو صرفاً نظاره گر آن است، پيروز مي شوند.

نيمه اول فيلم که در کشتي مي گذرد به ويژه صحنه پنهان شدن از چشم ناخدا عالي است، هارپو با گرامافون کوکي زير کتش، شوخي هاي بکري مي آفريند و صحنه رويارويي با مامور گمرک هم اين هرج و مرج را کامل مي کند.

گروچو در همين فصل دو صحنه معرکه دارد؛ يکي هنگامي که در برخورد با زني اسپانيايي وانمود مي کند خبرنگار است: «درسته که تا شوهر شما چشم برگردوند ازش جدا شديد؟ درسته که موهاتون را با آبگوشت مي شوييد؟» و ديگري صحنه معرفي قطعه اي موسيقي با همراهي پيانوي چيکو و چنگ هارپو است.

اين سومين فيلم برادران مارکس بود و نخستين فيلم آنان است که فيلمنامه اش مستقيماً براي سينما نوشته شده، و اقتباس از يک نمايش صحنه اي نيست. در ميمون بازي، زپو نقش عضو   عاطفي گروه را بازي مي کند و ديگران به کمکش مي شتابند.

 «مارگارت دومونت»(بازيگر زن فيلم هاي برادران مارکس) در اين فيلم غايب است. گروچو لحظه اي از مزه پراني باز نمي ايستد و برابر هيچ کس کوتاه نمي آيد و چيکو و هارپو هر کاري که مي خواهند، مي کنند. (از جمله آرايشگري)

يکي از خنده دار ترين صحنه هاي فيلم وقتي است که يک گذرنامه متعلق به «موريس شواليه» تصادفاً به دست برادران، که مي خواهند در مقصد از کشتي پياده شوند، مي افتد و آنان به نوبت جلوي مامور بازبيني مدارک، خود را شواليه معرفي مي کنند و براي اثبات اين هويت، چند خطي هم آواز مي خوانند و هارپو هم از يک صفحه گرامافون آواز شواليه استفاده مي کند.

گروچو در «چرند و پرند» (نورمن زمک ليود.1932) نقش پروفسور جديد دانشکده هاکسلي را بازي مي کند که انديشه فلسفي اش در شعاري به اين مضمون نقش بسته: «هر چه هست، با آن مخالفم!» او با زني (تلما تاد) که خواهد روش هاي بازي تيم فوتبال هاکسي را به تيم فوتبال دانشکده داروين لو دهد، درگير مي شود.

او در صحنه اي مي گويد: «از زماني که تراژدي آمريکايي را ديدم، اين اولين باريه که گول خوردم!» و وقتي تلما تاد به او مي گويد که به نظرش آدم جالبي مي رسد او مي گويد: «هميشه وقتي تربچه مي خورم، همين طور مي شم!»

 در ادامه مسابقه را، تيم هاکسلي مي برد که به خصوص حاوي چند شوخي درخشان از هارپو است؛ او ابتدا با ارابه اي به سبک بن هور وارد زمين مي شود، سپس اداي ديني به حرکات هرولد لويد در «سال اولي» مي کند و سرانجام در اوج مسابقه موزي را پوست مي کند! «چرند و پرند» از آثار درخشان برادران مارکس به شمار مي آيد.

«سوپ اردک» (ليو مکري، 1933) به عقيده بسياري بهترين فيلم برادران مارکس است. داستان فيلم در سرزمين خيالي «فريدوينا» مي گذرد. اين سرزمين خيالي براي برادران مارکس، بستر مناسبي براي ايجاد هرج و مرج و خلق کمدي ايجاد مي کند. (در فيلم گروچو در نقش يک ديکتاتور، طبعاً مجاز به هر کاري است.) فيلم هجوي ديدني از پوچي هاي جنگ و سياست بازي و ديکتاتوري است. شايد به همين دليل بود که موسوليني نمايش فيلم را در ايتاليا ممنوع کرد.

فيلم سرشار است از شوخي هايي با ضرباهنگ سريع و بي امان. صحنه جلوي آينه که گروچو با تصويرش در آينه که در حقيقت چيکو و بعدتر هارپو هستند، کلنجار مي رود، ديدني است.

هارپو از قيچي اش براي بريدن سيگار، سوسيس، مو، کت، دنباله لباس، و غيره استفاده مي کند، گروچو در نقش ديکتاتور به حامي خود خانم تيرديل (مارگارت دومونت) مي گويد: «اگه فکر مي کني اوضاع کشور در حال حاضر بده، فقط صبر کن تا من زمام همه امور رو در دست بگيرم. البته تو شخصاً اون قدرها بد نيستي. با من ازدواج مي کني؟ شوهر از دنيا رفته ات پولي برات گذاشته؟ سوال دوم رو اول جواب بده!»

 در جلسه اي رسمي گروچو مي گويد: «يه بچه چهارساله هم از اين گزارش سر در مي آره فوراً برام يه بچه چهار ساله پيدا کنيد چون من سر و ته شو نمي فهمم!»

 يا خطاب به کارمندانش که خواهان کم شدن ساعات کاريشان هستند، مي گويد: «خيلي خوب، ساعت ناهارتون به 20 دقيقه کاهش پيدا مي کنه!»

چيکو و هارپو نيز به نقش جاسوسان سفير سيلوانيا، معرکه اند از جمله در صحنه اي چيکو جاسوسي شان را براي سفير شرح مي دهد: «دوشنبه چشم از خونه اش بر نداشتيم، اما بيرون نيومد، چون اصلاً خونه نبود. سه شنبه به مسابقه رفتيم، اما گولمون زد و اون جا هم آفتابي نشد. چهارشنبه او به مسابقه رفت، اما اين بار ما اون رو گول زديم و آفتابي نشديم. پنجشنبه هم مساوي کرديم چون هيچ کدام آفتابي نشديم!»

«سوپ اردک» آخرين فيلم برادران مارکس در پارامونت بود و نيز آخرين فيلم برادران مارکس بود، که «زپو» در آن بازي مي کرد. بعد از «سوپ اردک» سه برادر ديگر به متروگلدين مه ير رفتند و تحت رهبري تهيه کننده بزرگ ايروينگ.جي.تالبرگ قرار گرفتند.

نخستين فيلم برادران مارکس در متروگلدين مه ير «شبي در اپرا» (سام وود، 1935) بود. گروچو در اين فيلم نقش اتيس ب دريف وود را بازي مي کند که قرار است خانم کليپول (مارگارت دومونت) را به برخي اشراف معرفي کند و نقشه اش هم اين است که او را وارد اپرا کند.

چيکو و هارپو نيز مي کوشند به خواننده اپرا کمک کنند تا از شر خواننده همکارش لاسپاري (والتر کينگ) راحت شود و در عوض، صداي ريکاردو (آلن جونز) را تقويت کنند.

«شبي در اپرا» از محبوب ترين فيلم هاي برادران مارکس است که فيلم مورد علاقه گروچو در ميان آثارشان هم بود. برادران مارکس در اين فيلم دنياي پر طمطراق اپرا را به ريشخند مي گيرند.

صحنه اي که افراد بسياري در کابين کوچک گروچو در کشتي جاي مي گيرند و با باز شدن درب کابين توسط مارگارت دومونت، بيرون مي ريزند، درخشان است. صحنه پاياني فيلم در اپرا نيز ديدني است. طنز اين صحنه هنگامي به اوج مي رسد که حرف هاي مهمل گروچو، اجراي قطعه اي از وردي را قطع مي کند و سپس چيکو و هارپو، مجلس را به هم مي ريزد.

پس از «شبي در اپرا» برادران مارکس به تدريج سيري نزولي را طي کردند و آنها هم گويي اين مسئله را از لحظه شنيدن خبر مرگ تالبرگ در 37 سالگي، درست سه هفته پيش از فيلمبرداري فيلم بعدي شان «روزي در مسابقه»، (سام وود، 1937) دريافته بودند.

گروچو در اين فيلم نقش دکتر هکنبوش دامپزشک را بازي مي کند که معتقد است آخرين درمانش بر اسبي منجر به برنده شدن آن اسب در مسابقه شده، دختر در صحنه اي با گريه مي گويد:«تا حالا اين قدر به من توهين نشده بود.» و گروچو پاسخ مي دهد:«خب هنوز براي قضاوت زوده!»

در فيلم «روزي در مسابقه» هم شوخي هاي پي در پي برادران مارکس با همه چيز  و همه کس فوق العاده است. گروچو، دومونت را راحت نمي گذارد و چيکو و هارپو در نقش دوستان وفادار دو شخصيت اصلي فيلم هر روشي را براي حفظ حيثيت گروچو به کار مي بندند. اين دومين همکاري اين تيم با سام وود(کارگردان) بود. شوخي هاي برادران مارکس در نمايش هاي متعدد «روزي در مسابقه» با تماشاگران مختلف امتحان و تصحيح شد.

از فيلم «در سيرک» (مروين لروي، 1939) است که کم کم قيد و بندهاي کمپاني مترو گلدين مه ير، برادران مارکس را از جلوه هميشگي شان در فيلم هاي قبلي دور مي کند، با اين حال «در سيرک» همچنان فيلمي به شدت کميک است.

در فيلم گروچو با نشاط فوق العاده آواز «ليديا» را در کوپه قطار مي خواند. هارپو و چيکو حين تفتيش مخفيانه اتاق پهلوان سيرک يک ريخت و پاش حسابي مي کنند و دومونت از لوله توپي به هوا، به ميان بندبازان شليک مي شود!

نخستين فيلم پس از جنگ برادران مارکس «شبي در کازابلانکا» (1946) ساخته آرچي مايو بود که دوئلي درخشان از هارپو، قطعه اي خاطره انگيز از پيانو نواختن چيکو و صحنه هايي که آنها با کنت فرمن درگير مي شوند را در برداشت.

اما شايد هيچ لحظه از آن به اندازه جدال گروچو با واحد حقوقي کمپاني برادران وارنر در پشت صحنه به يادماندني نشد. وارنرها شاکي بودند که «شبي در کازابلانکا» با «کازابلانکا» آنها اشتباه گرفته شود و خواستار تغيير نام آن بودند.

 گروچو هم در پاسخ گفت مطمئن باشيد تماشاگران سينما فرق هارپو مارکس و اينگريد برگمن را مي دانند و در مورد شکايت استفاده از نام کازابلانکا اظهار داشت، برادران مارکس نيز از برادران وارنر به دليل استفاده از عنوان «برادران» شکايت دارند!

آخرين فيلم برادران مارکس «شاد دوست بدار»(1949) نام داشت که چندان موفق نبود. برادران مارکس به ظريف ترين شکل ممکن، همه چيز را به بازي مي گرفتند در دنياي برادران مارکس هر آدمي، در هر طبقه اي، به سادگي هجو مي شود. در فيلم هاي برادران مارکس هيچ چيزي جدي نيست.  

در کمدي برادران مارکس برخلاف آثار کمدين هاي ديگر، تماشاگران با آنها احساس همدردي نمي کنند. آنها قابليت هايي داشتند که فراتر از زندگي روزمره و شرايط موجود بود، براي همين نيازي به همدردي تماشاگران نداشتند. خنده اي که توسط برادران مارکس ايجاد مي شد به نوعي تلخي و سياهي مي رسيد. سالوادور دالي آثار آنها را سوررئال مي دانست و اوژن يونسکو فيلم هايشان را در روند شکل گرفتن تئاتر پوچي (ابزورد) تعيين کننده دانسته است.

در دنياي برادران مارکس همه چيز زير سوال برده مي شود. آنها به هر دليل معقول يا نامعقول به هر چيزي حمله مي کنند و آن را مورد هجو و تمسخر قرار مي دهند. در آثار آنها برخي از  قراردادهاي رايج و به ظاهر انعطاف ناپذير زندگي ريشخند مي شوند، شايد به همين دليل است که عده اي کمدي آنها را نوعي  کمدي سوررئال دانسته اند.

 برادران مارکس بر اين نکته انگشت مي گذارند که برخي از قوانين و مقررات و نيز بعضي قواعد سفت و سخت اجتماعي که به ظاهر تغيير ناپذير مي آيند، پوچ و توخالي و بدون عملکرد مناسب هستند.

 به دليل همين مسئله است که آنها در ورود به هر مکان و برخورد با هر کسي نوعي هرج و مرج با خود به ارمغان مي آورند. خالق هرج و مرج ها، حرافي هاي گروچو، ادا شدن عجيب و غريب کلمات توسط چيکو، ايجاد صدا توسط اشيا مختلف و حرکات فيزيکي هارپو هستند.

پس از فيلم «شاد دوست بدار» (1949) برادران مارکس فيلم گروهي ديگري نداشتند. گروچو پس از نمايش تلويزيوني اش «زندگيتو باختي» در دهه 50، با انتشار نامه هايش به برخي نويسندگان مهم چون تي.اس.اليوت و امتناعش از عضويت در باشگاه هاليوود بيش از پيش محبوب شد. هارپو نيز در سال 1961 خاطراتش را با نام «هارپو حرف مي زند» منتشر کرد.  بيلي وايلدر پس از موفقيت «بعضي ها داغشو دوست دارند»(1959) و در اوج سال هاي جنگ سرد کوشيد تا بار ديگر برادران مارکس را در فيلمي به کار بگيرد، اما حمله قلبي هارپو اجراي اين ايده را منتفي کرد.

به اين ترتيب ديگر اين گروه خلاق و استثنايي گرد هم نيامدند، ولي خاطره اين درخشان ترين تيم کمدي تاريخ سينما، هرج و مرج سازاني خارق العاده که قوانين و قراردادهاي دست و پاگير را به مبارزه طلبيدند، همواره در ذهن تماشاگران باقي خواهد ماند.

گزيده فيلم شناسي برادران مارکس:

نارگيل ها(1929)، کلوچه هاي حيواني شکل (1930)، ميمون بازي (1931)، چرند و پرند (1932)، سوپ اردک (1933)، شبي در اپرا (1935)، روزي در مسابقه (1937)، در سيرک (1939)، به غرب برو (1940)، فروشگاه بزرگ (1941)، شبي در کازابلانکا (1946)، شاد دوست بدار (1949).

 

 

دوشنبه 20 تير 1390 - 12:28


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری