چهارشنبه 22 آذر 1396 - 3:15
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گزارش

 

ريحانه فتحي ثاني

 

تازه هاي نشر اميركبير

 


 

روان‌شناسي بازي

نويسنده: قاسم عسکري‌زاده

نوبت چاپ: اول-1390

تعداد صفحات: 282

قيمت: 48500ريال

معرفي كتاب:

درحالي که برخي بازي را بي‌ارزش و بي‌نتيجه و حتي وقت تلف کردن مي‌دانند، تحقيقات نشان مي‌دهد که بازي بزرگ‌ترين، بي‌نظيرترين و کوتاه‌ترين جاده‌ي يادگيري کودکان درباره‌ي جهان است. کتاب حاضر با هدف تبيين علمي نقش بازي در سلامت جسماني، بهداشت رواني و پرورش قواي خلاقه‌ي کودکان نگاشته شده و براي استفاده دانشجويان، والدين، روانشناسان و متخصصان کودک تدوين گرديده‌ است.برخي از تاليفات ديگر نويسنده اين کتاب به شرح زير است:

ايمني کودک، راهنماي انتخاي اسباب‌بازي، کودکان طبيعت و زمين بازي و …

 

 

ارسطو – مباني تاريخ تحول انديشه‌ي وي

نويسنده: ورنر ويلهلم يگر (werner wilhelm jeager)

مترجم: حسين کلباسي اشتري

نوبت چاپ: اول (1390)

تعداد صفحات: 545

قيمت: 115000 ريال

معرفي كتاب:

مؤلف در اين اثر قصد دارد زمينه‌ها و عناصر افلاطوني انديشه‌ي ارسطو را بازنمايي کند. بدين منظور وي به سراغ نوشته‌هاي نخستين ارسطو- که غالبا صورت محاوره‌اي دارد- رفته و ضمن تحليل محتوا و مضامين اين نوشته‌ها، دست به مقايسه آنها با نوشته‌هاي متاخر ارسطو مي‌زند. وي در اين کار سير تحول و تطور انديشه‌ي فيلسوف را در بستر زمان دنبال مي‌کند. گفتني است مؤلف به تحول انديشه افلاطون به‌ويژه در اواخر عمر وي و احتمالا تحت تاثير شاگردش يعني ارسطو نيز توجه دارد. بدين‌ترتيب او به ارسوي افلاطوني و افلاطون ارسطويي از منظر آنها روي‌ آورده است.

ورنر يگر (مؤلف)، محقق و يونان‌شناس آلماني معاصر (۱۸۸۸-۱۹۶۱) پس از گذراندن تحصيلات مقدماتي و دانشگاهي‌اش در کشور آلمان و انتشار چند اثر مهم در زمينه‌ي تاريخ و فلسفه‌ي يونان، در سال ۱۹۳۶ به امريکا مهاجرت کرد و در دانشگاه‌هاي شيکاگو و هاروارد در زمينه‌ الهيات و فلسفه يونان و قرون وسطي فعاليت‌هاي قابل توجهي کرد. پيش از اين، دو اثر از اين مؤلف به زبان فارسي ترجمه شده است: پايديا(تهران،خوارزمي،۱۳۷۶) و صدر مسيحيت و پايدياي يوناني(تهران،حکمت، ۱۳۸۹)

 

 

امريکا‌شناسي- فراز و فرود يک امپراتوري

نويسنده: پروفسور حميد مولانا

نوبت چاپ: اول-1390

تعداد صفحات: 289

قيمت: 89500ريال

معرفي كتاب:

شناخت دنياي جديد و وضعيت کنوني و آينده‌اي که در پيش دارد، يکي از ضروري‌ترين موضوعاتي است که، بايد مورد کندوکاو قرار گيرد. امريکا شايد بيش از هر کشور ديگر، امروز نماد و نشانه‌ي تمدن غرب و نظام جديد سرمايه‌داري است. از طرفي، براي بيشتر مردم دنيا، ايالات متحده امريکا تصويري ذهني، و نه واقعي و حقيقي است. اين کتاب مي‌کوشد تا امريکا را آنگونه که حقيقتا هست، معرفي کند نه آنگونه که ما تصور کرده و حدس مي‌زنيم. به يقين تجربه‌ي تدريس، پژوهش و بيش از نيم قرن زندگي نويسنده در امريکا، مي‌تواند چشم‌اندازهاي جديدي را فرا روي خوانندگان قرار دهد.

 

 

 

پوليکوشکا

مجموعه: داستان‌هاي خارجي

نويسنده: لئون تولستوي

مترجم: رضا عقيلي

نوبت چاپ: سوم (ويراست جديد)-1389

تعداد صفحات: 104

قيمت: 15900ريال

معرفي كتاب:

پوليکوشکا برده‌اي است که با زن و پنج کودک خردسالش در ملک ارباب زندگي مي‌کند. وي روزي در حين ارتکاب دزدي گرفتار مي‌شود. پس از آن در حالي که بردگان ديگر و هماسايگان نسبت به وي بي‌اعتماد بودند، يک روز خانم ارباب او را به شهر مي‌فرستد تا پولي را از نزد کسي به وي برساند. پوليکوشکا در راه بازگشت پاکت پول را گم مي‌کند و… حوادث بعدي به گونه‌اي است که پوليکوشکا را تا پرتگاه مرگ سوق مي‌دهد و خانواده او را به نابودي مي‌کشاند.

در ادامه مي‌توانيد بخش اول اين داستان را بخوانيد:

مباشر گفت: خانم بسته به ميل مبارک است، ولي اين امر براي خانوادة دوتلوف که همگي جوان‌هاي شجاع و باشهامتي هستند بسيار اسف‌انگيز است. چنانچه يکي از بردگان را به‌عنوان «عوض» ندهند، يک نفر از سه جوان آن خانواده قادر نخواهد بود از خدمت سربازي فرار کند. حالا همه آن‌ها را نشان مي‌‌دهند. به‌علاوه بسته به ميل مبارک است.

سپس درحالي‌که وضع و طرز ايستادن خود را تغيير مي‌داد، دست راستش را روي دست چپ نهاد و هر دو را صليب‌وار بر روي شکم قرار داد و سر را به پهلو خم کرد و لب‌هاي نازکش را به طرزي که گويي مي‌خواهد تنفس کند غنچه کرد و مثل اينکه علناً براي مدتي مديد تصميم به سکوت گرفته باشد، خاموش ماند و بدون کمترين اظهار مخالفت به پرگويي‌هاي خانم ارباب که مي‌خواست جواب او را بدهد، گوش داد.

مباشر املاک خانم ارباب که اصلاً برده بود صورتش را کاملاً تراشيده و ردنگوت زشتي مثل ردنگوت همة مباشرها به تن داشت. آن شب که يکي از شب‌هاي پاييزي بود در برابر خانم ايستاده بود تا گزارش امور دهکده را به عرض برساند.

از نظر خانم مفهوم کلمة «گزارش» همانا شنيدن جريان امور جاري و صدور دستور براي آينده بود، بالعکس از نظر اگور ميخائيلويچ مباشر که اين کار را فقط تشريفات ساده‌اي مي‌دانست معناي «گزارش» در گوشه‌اي سيخ ايستادن و به‌سوي نيمکت بلند راحتي رو کردن و تحمل شنيدن يک مشت لاطائلات بي‌سر و ته را داشتن و در جواب هر حرفي کلمة «ان‌شاءالله» تحويل دادن بود.

آن روز بحث دربارة سربازگيري بود. سهم آن حوزه سه نفر سرباز بود که مي‌بايستي از بين زارعان انتخاب و اعزام شوند.

دو نفر از آنان، در همان وهلة اول با توجه به وضع خانوادگي و درعين‌حال اخلاقي و اقتصادي تعيين شده بودند.

در مورد افراد منتخب، ديگر جاي هيچ‌گونه بحث و گفتگو نبود. اتحادية رؤساي خانوادة کشاورزان و خانم ارباب دهکده و افکار عمومي در اين مورد متفق‌‌الرأي بودند. فقط بحث بر سر سومي بود که مي‌بايست از بين افراد دهکده انتخاب و اعزام شود. مباشر مايل نبود که به هيچ‌يک از سه جوان خانوادة دوتلوف نگاه چپ کنند. او ترجيح مي‌داد که پوليکوشکاي برده را که آدم بدنام و بي‌سر و پايي بود و سه بار هنگام دزدي کيسه و زين و يراق اسب و علوفه گرفتار شده بود، به‌عنوان سومين نفر به سربازي بفرستند. درصورتي‌که خانم ارباب که کودکان ژنده‌پوش پوليکوشکا را نوازش مي‌کرد و به‌وسيلة حرف‌هاي تشويق‌آميز و آيات انجيل مي‌کوشيد معايب او را اصلاح کند، به‌هيچ‌وجه ميل نداشت بگذارد او به خدمت سربازي برود، و همچنين با اينکه خانوادة دوتلوف را مطلقاً نمي‌‌شناخت و حتي يک‌بار هم آنان را نديده بود، نمي‌خواست ناراحتي و زياني متوجه ايشان گردد. وانگهي معلوم نبود خانم چرا نمي‌توانست درک کند که اگر پوليکوشکا به خدمت سربازي اعزام نشود حتماً بايد يکي از اعضاي خانوادة دوتلوف انتخاب و معرفي گردد، و عجيب‌تر آنکه مباشر جرئت نمي‌‌کرد اين موضوع را خاطرنشان سازد.

خانم ارباب با تأثر و نگراني مي‌‌گفت: من ميل ندارم براي خانوادة دوتلوف حادثة بدي پيش بيايد.

ولي کسي نبود به اين خانم جواب بدهد که اگر شما خواهان بدبختي آن‌ها نيستيد، سيصد روبل مايه بدهيد و يک نفر «عوض» براي او بخريد که به‌جاي او به خدمت سربازي برود. اين موضوع مباشر را به‌کلي از پا درآورده بود.

ازاين‌رو اگور ميخائيلويچ با چهره‌‌اي که حالت تسليم و رضا داشت، اندکي به ديوار تکيه داد و به لب‌هاي متحرک خانم ارباب که ساية تورهاي کلاهش در زير تابلويي بر ديوار در نوسان بود، چشم دوخت. او به‌هيچ‌وجه نيازي نمي‌ديد که به‌دقت گفته‌‌هاي خانم ارباب را گوش کند، زيرا که خانم مدتي طولاني پرحرفي مي‌کرد.

مباشر احساس کرد که ميل شديدي به خميازه کشيدن دارد، ولي با نهايت مهارت خميازه را تبديل به سرفه کرد و درحالي‌که دستش را جلوي دهانش گرفته بود يکي دو بار سرفه کرد.

من سابقاً لرد پالمرستن را ديده بودم که با کلاه مي‌‌نشست و يک‌بار موقعي‌که يکي از مخالفانش عليه وزارتخانة او هياهو به راه انداخت، ناگهان از جا برخاست و ضمن نطقي که سه ساعت طول کشيد کلية نکات و اعتراضات رقيب را پاسخ گفت. من از ديدن آن منظره چندان تعجبي نکردم زيرا نظير همين صحنه را هزار بار بين اگور ميخائيلويچ و خانم ارباب ديده بودم.

آيا مباشر مي‌ترسيد خوابش ببرد؟ آيا به نظر او سرچشمة پرگويي خانم ارباب خشک‌نشدني بود؟

وي اندکي خود را جابه‌جا کرد و در وضع خود تغييري داد بدين‌معني که سنگيني تنه‌اش را که روي پاي چپ بود روي پاي راست انداخت، آنگاه طبق عادت معمول خود با همان جملة هميشگي مطلبش را عنوان کرد و گفت: خانم، بسته به ميل مبارک است. فقط… فقط رؤساي خانوادة کشاورزان جلوي دفتر من جمع شده‌اند و بايد اين کار را خاتمه داد. در فرمان سرباز‌گيري تصريح شده ‌است که سربازان بايستي حداکثر تا شب عيد «پوکروف» تعيين و معرفي شوند و عموم کشاورزان، يکي از جوانان خانوادة دوتلوف را تعيين کرده‌اند. وانگهي چاره‌اي به‌جز اين انتخاب نيست. اين اتحاديه به منافع و تمايلات شما چندان اهميتي نمي‌دهد، براي آن اتحاديه چه اهميتي دارد که به خانوادة دوتلوف ضرر و خسارتي وارد شود. من اطلاع دارم که اين خانواده تا چه حد در رنج و مشقت است. از موقعي‌که دفتر آمار را من نگاهداري مي‌کنم، اين خانواده هميشه در فقر و بدبختي بوده تاکنون که دوتلوف پير کوچک‌ترين برادرزادة خود را به‌عنوان حامي نگهداري مي‌کند. درست همين موقع بايد او را از دست بدهد و دوباره متحمل خسارت بشود… بنده مورد لطف و عنايت سرکار هستم، از صميم قلب منافع شما را منظور نظر دارم… خانم، اين حق ترحم است والا خانوادة دوتلوف نه با من پدر‌خوانده‌اند و نه برادر منند و چيزي هم به دست من نسپرده‌اند، ولي به‌هر‌حال بسته به ميل مبارک است…

خانم ارباب حرف او را قطع کرد و گفت: ولي اگور من چنين فکري نمي‌کردم.

و ناگهان به خاطرش رسيد که اگور قبلاً به‌وسيلة خانوادة دوتلوف خريداري شده بود.

ـ … فقط بايد بگويم که اين خانواده بهترين خانوادة دهکدة پوکروفسکي هستند؛ اعضاي اين خانواده از خداوند مي‌ترسند و موژيک‌هاي کارآمد و فعالي‌اند. پيرمرد اين خانواده مدت سي سال کدخداي چندين ده از دهات کليسا بوده، هرگز شراب نمي‌خورد، دشنام نمي‌دهد و کليسا رفتن او ترک نمي‌شود (مباشر مي‌دانست کجا را بچسبد) ولي نکتة اساسي که من افتخار دارم به حضور مبارک عرض کنم اين است که او فقط دو پسر دارد و ديگران برادرزادگان او هستند، و اتحاديه هم يکي از همين برادرزادگان را تعيين کرده، ولي براي اجراي عدالت بايد بين تمام خانواده‌هايي که پسرهاي جوانشان از دو نفر تجاوز نمي‌کند قرعه‌کشي شود. چه بسيارند خانواده‌هايي که سه پسر جوان دارند، اما جوان‌ها از آن خانواده‌ها جدا شده‌اند! کار حسابي را آن‌ها کرده‌اند. حال که خانوادة دوتلوف براي حفظ اتحاد خود از يکديگر جدا نشده‌اند و همان‌طور متحد مانده‌اند، بايد چوب شرافت و نجابتشان را بخورند.

خانم ارباب از اين مطالب چيزي درک نمي‌کرد و کلمات «قرعه‌کشي» و «شرافت» براي او مفهومي نداشت. اين‌ها اصواتي بود که به گوشش مي‌خورد. حواسش متوجه ردنگوت مباشر و آزمايش دکمه‌هاي آن بود و پيش خود فکر مي‌کرد که دکمه‌هاي بالايي که معمولاً کمتر بسته مي‌شود حتماً هنوز محکم است و حال آنکه دکمه‌هاي وسط از بس باز و بسته شده ديگر به‌زحمت ممکن است بسته شود و مدت‌هاست که مي‌بايستي آن‌ها را دوباره دوخته باشند.

ليکن همان‌طور که هرکسي مي‌داند، موقع مذاکره، علي‌الخصوص که اين مذاکره مربوط به کار باشد، لازم نيست انسان هرچه مي‌شنود بفهمد به شرط اينکه هرچه خودش بايد بگويد از نظر دور ندارد. و خانم ارباب همين رويه را مراعات مي‌کرد و مي‌گفت: اگور ميخائيلويچ چرا نمي‌خواهي بفهمي؟ من به‌هيچ‌وجه ميل ندارم از اعضاي خانوادة دوتلوف به سربازي بروند. تو مرا خوب مي‌شناسي و مي‌داني که من تمام امکاناتم را براي مساعدت به زارعانم به کار مي‌برم. من هرگز نمي‌خواهم بدبختي و بيچارگي آن‌ها را ببينم. تو مي‌داني که من حاضرم به هرگونه فداکاري تن بدهم تا اين احتياج تأثرانگيز را مرتفع کنم و مانع از اين شوم که دوتلوف يا پوليکوشکا به سربازي اعزام شوند. (نويسنده نمي‌داند موقعي‌که اين خانم براي رفع اين احتياج تأثرانگيز حاضر به هرگونه فداکاري شده بود، آيا به فکرش خطور نکرده که لازم نيست که همه‌چيز را فدا کند بلکه فقط کافي است در حدود سيصد روبل فديه کند. به‌هرحال اين فکر مي‌توانست به‌آساني از مغزش بگذرد)… فقط يک چيز به تو خواهم گفت و آن اين است که حاضر نيستم پوليکي (مقصود همان پوليکوشکاست) را با هيچ‌چيز در دنيا معاوضه کنم. موقعي‌که او بعد از واقعة ساعت ديواري همه‌چيز را با گريه به من اعتراف کرد و قسم خورد که در اصلاح خودش بکوشد، مرتب با او صحبت کردم، ديدم واقعاً از عمل خود نادم و منفعل شده است و پشيماني و تأثر او کاملاً صادقانه بود…

اگور ميخائيلويچ با خود انديشيد: «خانم دوباره شروع کرد.» و شروع به آزمايش شربتي کرد که خانم در گيلاس آب ريخته بود: «آيا اين آب‌پرتقال است؟ آيا شربت ليموست؟ بايد قاعدتاً تلخ باشد.»

خانم هما‌ن‌طور حرف مي‌زد:

ـ … حالا ديگر هفت ماه است که رفتارش خيلي خوب شده و حتي يک‌دفعه هم بدمستي نکرده، زنش به من گفته که او به‌کلي مرد ديگري شده. چطور مي‌خواهي آدمي را که کاملاً خوب شده است تنبيه کنم؟ وانگهي آيا برخلاف مردي و مردانگي نيست که کسي را که پدر پنج فرزند است و هيچ نقطة اتکايي غير از بازوانش ندارد به سربازي اعزام کنم؟ نه، اگور بهتر است ديگر با من از اين مقوله يک کلمه حرف نزني.

سپس يک جرعه از گيلاسش را نوشيد.

اگور ميخائيلويچ طرز عبور آب را از حلقوم خانم زير نظر گرفته بود، سپس با لحن خشک و کوتاهي پرسيد: بنابراين شما دوتلوف را معين مي‌کنيد؟

در اين موقع خانم ارباب دست‌هايش را با نوميدي به‌هم حلقه کرد و گفت: چرا نمي‌خواهي حرف مرا بفهمي؟ آيا من خواهان بدبختي خانوادة دوتلوف هستم؟آيا عليه آن‌ها چيزي در دست دارم؟ خدا شاهد است که من آماده‌ام هر کاري براي آن‌ها بکنم…

و چشمانش را به تابلويي که در همان گوشه بود دوخت، و يادش آمد که اين تابلو خدا نيست: «خوب، اين تابلو که کاري نمي‌کند، اصل کاري که واجد اهميت است اينجا نيست!»

چيز غريبي است! فکر سيصد روبل به‌هيچ‌وجه به مخيله‌اش خطور نمي‌کرد.

و در دنبالة حرف‌هاي خودش گفت:… بسيار خوب، من چه بايد بکنم؟ چه کاري و چطور؟ نمي‌توانم بفهمم. بسيار خوب! من اين کار را به عهدة تو مي‌گذارم، و تو مي‌داني که من چه مي‌خواهم. کاري بکن که همه راضي بشوند و ضمناً با حق و عدالت هم منطبق باشد… بسيار خوب، چه بايد کرد؟ تنها براي خانوادة دوتلوف مقدر نيست بلکه همه‌کس چنين لحظات طاقت‌فرسايي را در عمر خودش مي‌‌بيند. ولي من نمي‌گذارم پوليکي به خدمت سربازي اعزام شود. تو بايد بفهمي که اين امر آن‌هم از ناحية من بسيار عجيب خواهد بود…

از بس شتاب و حرارت به خرج مي‌داد امکان داشت که باز هم مدتي طولاني حرف بزند ليکن در همين اثنا خدمتکار داخل اتاق شد و خانم از او پرسيد: دونياشا، چه مي‌خواهي؟

دونياشا نگاه غضبناکي به اگور ميخائيلويچ افکند و در جواب گفت: يکي از موژيک‌ها آمده و مي‌خواهد از اگور ميخائيلويچ بپرسد که اتحادية رؤساي خانوادة کشاورزان دهکده باز هم بايد منتظر بمانند يا نه؟

خدمتکار با خود انديشيد: «اين مباشر چطور آدمي است؟ اين مرد خانم مرا به‌کلي منقلب کرده، خانم هم حالا تا ساعت دو صبح نمي‌گذارد من بروم بخوابم.»

خانم ارباب گفت: اگور، بنابراين تو برو و کار را به‌نحو احسن فيصله بده.

ـ اطاعت مي‌شود. (او ديگر دربارة خانوادة دوتلوف صحبتي نکرد) راجع به اعزام يک نفر نزد باغبان براي دريافت پول چه دستور مي‌فرماييد؟

ـ آيا پتروشا هنوز از شهر مراجعت نکرده؟

ـ هنوز نه.

ـ نيکلا هم نمي‌تواند به شهر برود؟

دونياشا در جواب خانم گفت: پدرم ناخوش است.

مباشر پرسيد: اجازه مي‌فرماييد خودم به شهر بروم؟

ـ اگر تو بروي اينجا کسي نخواهد بود.

و پس از اندکي تفکر پرسيد: پول چه مبلغي است؟

ـ چهارصد و شصت و دو روبل.

خانم ارباب که با حالتي مصمم اگور ميخائيلويچ را مي‌نگريست گفت: پوليکي را بفرست.

مباشر بي‌آنکه دندان‌هايش را از هم باز کند، لب‌هايش را مانند کسي که بخواهد لبخند بزند غنچه کرد، ولي بي‌آنکه اخم کند گفت: اطاعت مي‌شود.

و از اتاق خارج شد.

 

 

فونتامارا

نويسنده: اينياتسيو سيلونه

مترجم: منوچهر آتشي

مجموعه: رمان‌هاي بزرگ دنيا

تعداد صفحات: 196

نوبت چاپ: پنجم(ويراست جديد)

قيمت: 26500ريال

معرفي كتاب:

«فونتامارا» حکايت پرتعمقي است از زندگي روستاييان ايتاليايي تحت سلطه‌ي فاشيست. در اين داستان عمق شوربختي مردمي به تصوير کشيده شده که اسير سه دشمن بي‌رحم‌اند: فقرشديد، کم‌دانشي عميق و نظام ديکتاتوري فاسد و بي‌رحم. تلاش‌هاي معصومانه‌ي انسان‌ها براي تغيير سرنوشت خود با روايت تيزبينانه‌ي سيلونه و قلم قدرتمندانه او، ما را به تأثري ژرف و تعمق در مناسبات اجتماعي نامناسب و دون شأن انساني وامي‌دارد.

مالکوم کولي، منتقد معروف درباره‌ي فونتامارا چنين مي‌گويد:

«کتاب‌ها مثل انسان‌ها مي‌ميرند، فقط تعداد اندکي از آن‌ها زندگي جاودانه‌ي‌ مي‌يابند. در ميان تمام نول‌ةاي سال ۱۹۳۰، در تمام ادبيات مغرب زمين که به عنوان داستان‌هاي برجسته محسوب مي‌شدند، سه‌تاي آنها بدون از دست دادن قوتشان به دوره‌ي زماني ما رسيدند، يکي فرانسوي (سرنوشت بشر از آندره مالرو) ديگري آمريکايي (خوشه‌هاي خشم از اشتين‌بک) و سومي ايتاليايي (فونتامارا از اينياتسيو سيلونه)…»

 

 

 

بازتاب انديشه‌هاي ديني در نگاره‌هاي هخامنشي

نويسنده: مهناز باقري

نوبت چاپ: اول-1389

قيمت: 22000ريال

معرفي كتاب:

با بررسي نماد ها و تصاوير اسطوره اي در آثار هنري هخامنشي به تاثير انديشه‌هاي ديني در نگاره‌هاي اين دوره پي مي‌بريم.

از آنجا که در زمان پادشاهي هخامنشي مردم سرزمين‌هايي چون عيلام، ميان‌رودان و مصر که تحت سلطه‌ي اين حکومت بودند، در ابراز باورهاي ديني و اجراي مراسم مذهبي خويش آزادي داشتند، تأثير اعتقادات مذهبي هنرمندان اين سرزمين‌ها در آثار هنري اين دوره ديده مي‌شود.

در اين راستا با نمادهايي از تصوير انسان، حيوان، گياهان، دايره بالدار، ايزدمهر، ماه، آتش و… آشنا مي‌شويم.

«مهناز باقري» داراي مدرک کارشناسي ارشد در رشته فرهنگ و زبان‌هاي باستاني ايران است. ايشان داراي تأليف‌ها و ترجمه‌هاي  متعددي، از جمله: «اساطير جهان»، «چه داستان‌هايي براي ژسرم مناسب است؟ جستجوي نگره‌هاي ديني در سينما»، «جستجوي نگره‌هاي ديني در ارباب حلقه‌ها»، «دست‌نوشته‌هاي خطي ايران»، «مينياتورهاي ايراني» و «تکه‌اي از زمين» است.

 

 

عبد‌القادر مراغي

نويسنده: دکترعلي اکبر ولايتي

مجموعه: آفرينندگان فرهنگ و تمدن اسلام و بوم ايران

نوبت چاپ: 1389-اول

قيمت: 15000ريال

معرفي كتاب:

اين کتاب به شرح‌ و حال «عبدالقادر» پسر «غيبي حافظ مراغي»، ملقب به «حافظ» موسيقي‌دان بزرگ ايراني، که در سال ۷۶۸ق. در مراغه متولد شده، مي‌پردازد. پدر وي که در مکتب عرفان دوتن از عرفاي زمان خود، خواجه محمد مراغي و شيخ عبدالقادر زيني مراغي، سيروسلوک مي‌کرد، نام فرزندش را به توصيه مشايخ «عبدالقادر» نهاد.

عبدالقادر در چهار سالگي به مکتب رفت و در هشت سالگي حافظ تمام قرآن شد و تا ده‌سالگي صرف و نحو و معاني و بيان را آموخت.

او را عالم به علوم زمان، حافظ و قاري قرآن، داراي طبع شعر، خوش‌نويس، استاد تصويرگري و متخصص در علوم نظري و عملي در موسيقي و از مفاخر تاريخ هنر ايران در نيمه قرن هشتم و نهم هجري و آخرين نظريه‌پرداز موسيقي ايراني دانسته‌اند.

قرائت آيه‌اي از قرآن کريم به آهنگ خوش موجب نجات جان عبدالقادر از مجازات مرگي شد که امير تيمور گورکاني حکمش را صادر کرده بود.

 

 

گزيده مطبوعات ايران: صدف

نويسنده: سيد فريد قاسمي

مجموعه: گزيده مطبوعات ايران

نوبت چاپ: اول-1389

قيمت: 15000ريال

معرفي كتاب:

اين کتاب، چهاردهمين مجلد از مجموعه «گزيده مطبوعات ايران»  به قلم «سيد فريد قاسمي» است. اين کتاب به تاريخچه و برگزيده‌اي از ماهنامه «صدف» اختصاص دارد که از مهر ۱۳۳۶ تا اسفند ۱۳۳۷ در مجموع دوازده شماره منتشر شد، به تعبيري مي‌توان خلف دوره‌ي اول و سلف دوره‌ي دوم «انتقاد کتاب» دانست. انتقاد کتاب صفحاتي از صدف را دربرمي‌گرفت.

«ادبيات ايراني»، «شعر فارسي»،«داستان‌ها»، «نمايشنامه‌ها»، «قطعه‌ها»، «معرفي»، «قطعاتي از آثار کلاسيک»، «ادبيات محلي»، «ادبيات خارجي»، «قطعات گوناگون» و «متفرقه» از جمله بخش‌هاي ديگر اين مجموعه بودند.

 

 

عروسک پدر

مترجم: شقايق قندهاري

نويسنده: پاتريشيا کالورت

نوبت چاپ: اول-1389

تعداد صفحات: 228

بهاي کتاب: 27000 ريال

معرفي كتاب:

داستان اين کتاب درباره دختر ۱۳، ۱۴ ساله‌اي به نام “گلنيس” است که پدرش در زندان است و به همين سبب او درگير مسائل مختلفي مي‌شود. نويسنده “عروسک پدر” کوشيده احساسات و تخيلات اين دختر نوجوان را به روي کاغذ بياورد.

بخشي از ديالوگ ميان اين دختر و پدر را – برگرفته از متن کتاب – با هم مي‌خوانيم:

“- گلنيس، مي‌خواهم چيزي را به تو بگويم که تا به حال به هيچکس نگفته‌ام حتي به وکلايم، حتي به مادرت و مادربزرگت، به هيچ کس. اما حالا خيلي مهم است که تو آن را بداني، فقط به اين دليل که تو دختر قابل اعتماد و وفاداري هستي.

احساس مي‌کردم تمام وجودم با چيز بسيار نايابي پر شده، چيز بسيار خوشمزه‌اي که حتي مي‌توانستم مزه‌اش را رو نوک زبانم احساس کنم؛ ترش و در عين حال شيرين، مثل تمشک‌هايي که هر سال تابستان در چمنزار آفتابي پشت خانه مادربزرگ، در نزديکي رودخانه مي‌چشيديم. من مي‌دانستم که اشتباه نکرده‌ام! به جلو خم شدم چشم انتظار و مشتاق آنچه که او مي‌خواست به من بگويد. او بالاخره تصميم گرفته من را براي پيدا کردن کليد مخفي راهنمايي کند…”.

 

يكشنبه 12 تير 1390 - 9:22


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری