چهارشنبه 3 بهمن 1397 - 11:42
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

زبان خوش آهنگ فارسي

 

زبان خوش آهنگ فارسي

تاليف: مهين‌دخت صديقيان

گردآوري و تنظيم: سيد ابو طالب مير عابديني

نوبت چاپ: اول 1388

انتشارات امير کبير                           

کتاب حاضر مجموعه اي از مقالات و تحقيقات در زمينه زبان فارسي است که به قلم زنده ياد دکتر مهين دخت صديقيان نگارش يافته است.

"نگارنده در اين مجموعه، از سويي به نکات دقيق دستور زبان فارسي دست يافته و از سوي ديگر به نوشتن سفرنامه هاي گوناگوني پرداخته که طي آنها بسياري از ريزه کاريها و ديدني هاي اطراف را نقاشي کرده و همچنين به نقد و بررسي رگ رگي از آب شيرين و آب شور زندگي پرداخته است."

گردآورنده در مقدمه كتاب مي‌نويسد: "زبان خوش آهنگما فارسي که جدا از مفاهيم بي مانندش، تنها و تنها شنيدنش چون گوش کردن به موسيقي، گوش نواز و جان افزاست و آنگاه چنين زباني در دست فرزندان فرزانه اي چون فردوسي برج رفيع و غرور آميز شاهنامه را مي سازد و زلال بي مانند غزل حافظ و سعدي را و دُر بي همتاي متن هاي عرفاني و بسياري از ديگر را با برترين درس هاي فرزانگي همه عالم و چون با امانتداري اسلام را به نقطه اي همچون چين مي برد. واژگان دلنوازي از خود در آن جاي ها به يادگار مي گذارد. همچون مسلمانان چين که بي آنکه فارسي بدانند، نيت هاي نماز و روزه و مراسم مذهبي خود را به فارسي تلفظ مي کنند، مثلاً مي گويند: "نيت که امروزه روزه دارم که فريضه ماه رمضان به جاي آرم خاص از براي خشنودي خداي تعالي را، پروردگار از اين حقير بپذير و توفيقم ده امروز روزه را تمام دارم" و اصطلاحات کهني چون نماز بامداد و نماز خفتن، نماز پيشين، نماز ديگر و بسياري ديگر..."

مجموعه حاضر در چهار بخش تنظيم شده است که بخش اول آن با عنوان مقالات دستوري به مباحثي نظير: تأثير اخلاق و آداب اجتماعي در زبان، بحثي در دستور زبان فارسي، استعمال اسم به جاي صفت، لازم - متعدي – هم لازم – هم متعدي و... مي پردازد.

در بحث تأثير اخلاق و آداب اجتماعي در زبان به اين مسئله پرداخته شده است که اصولاً چرا کاربرد صيغه مجهول در متن هاي قديم بيشتر رايج بوده است.يکي از مواردي که در خصوص اين مسئله به آن اشاره شده اين است که: براي استعمال صيغه مجهول در ابتدا علتي اجتماعي مبتني بر طرز تفکر و تلقي زمان مي توان يافت و آن اين که در اين ادوار شايد زير نفوذ و تأثير عرفان، استعمال ضمير و فعل اول شخص مورد پسند نيست و (من) گفتن دور از ادب به حساب آمده و نشاني از کبر و خود بيني شمرده مي شود همانطور که خطاب مستقيم يعني تو و شما و فعل هاي مربوط به آن نيز پسنديده نيست و کمتر استعمال مي شود.

نيز، معاني مختلف "بودن" در متن هاي کهنه ي فارسي دَري، فاعل مفرد فعل جمع، فاعل جمع فعل مفرد، صفت هاي ترکيبي خواجو الگويي براي ساختن واژه هاي تازه، صوت ها و آواها در شعر مولوي، بحثي در دستور زبان، پسوند هاي پر بسامد در غزليات شمس و... از مواردي است که در اين بخش مطرح شده است. همچنين به موضوعات ديگري نظير: بعضي ديگر از ويژگي هاي دستوري در غزليات شمس، چند نکته دستوري در شعر حافظ، دستور زبان حافظ، ديدن هاي حافظ و پاسخ به اين سؤال که آيا مي توان فعل "نمودن" را به جاي فعل هاي کمکي به کار برد، نيز پرداخته شده است.

نويسنده در خصوص صوت ها و آواها در شعر مولوي بر اين باور است که:

خوب شنيدن همچنان که خوب گوش کردن، از آن گونه هنرهاست که کمتر درباره ي آن گفته اند و نوشته اند. صداهاي طبيعت را تنها روح هاي لطيفي مي شنوند که پيوند خود را با طبيعت نگسسته اند و هماهنگي و جزوي از طبيعت بودن را از دست نداده اند.

وي در ادامه مي نويسد: "اين جانب در مطالعه شب و روزي غزل هاي شمس و مثنوي شريف و بر اساس يادداشت هاي پراکنده اي که در عرض سالها از آنها برداشته بودم. دانستم چه بسيار صداها که جان بيدار و شنواي مولوي شنيده است و در دفترها ثبت کرده است که کمتر کساني شنيده اند از هياهاي شبانان و هيهي و هيهاي آنان تا تننن تن هاي سماع و ترنگاترنگ چنگ تا هاياهاي گريستن هايي از سر سوز دل و...

در باب پسوند هاي پر بسامد در غزليات شمس مي خوانيم: پيشوندها و پسوندها اين اجزاي ظريف زباني، هرچند خود به تنهايي هيچ نيستند اما آن چنان قدرتي در آن نهفته است که مي توانند پيوسته تنه‌ي ستبر و کهن سال زبان پارسي را تازه و جوان نگه دارند و معاني نو به آن ببخشند. به قلم مويي ظريف مي مانند که در دست نقاش چيره دست، بهترين طرح را مي آفرينند و آن را از ابهام و راز آلودگي به صراحت و روشني مي رسانند. مي توانند به تناسب انديشه گسترش يابند و به اندازه آن ظريف و حساس شوند و نهايي ترين و دست نيافتني ترين فکر را ابلاغ کنند. ديدن و شناختن اين ابزارها در دست هنرمندان يگانه زبان و ادب فارسي است که قدرت آن ها را آشکار مي کند و افزون بر آن، امکانات زبان پر قدرت فارسي را فرا ياد ما مي آورد.

نگارنده در اين مقاله به پسوندهايي پرداخته که مولانا آنها را بسيار به کار برده است نظير پسوند باره. وي در اين خصوص آورده است: اين پسوند که به معني دوست دارنده و زياد خواهنده است و در زبان متعارف معمولاً به همراه خود باري منفي دارد، مثل شکمباره... اما در غزليات شمس اين پسوند با کلماتي آورده مي شود که ديگران نمي آورده و يا کم آورده اند. در اين مقاله براي هر پسوند چند شاهد شعري آورده شده است:

ماييم قديم عشق باره                          باقي دگران همه نظاره

در بخش دوم اين اثر نيز مقالاتي تحقيقي آورده شده است، در اين مقالات مباحثي نظير: مأخذ قصص و تمثيلات مصيبت نامه، مقايسه چهار ليلي در چهار منظومه از نظامي گنجوي، عروسان شعر فارسي، افسانه "جزيره رونده" "بر اساس داستاني از گرشاسب نامه اسدي طوسي"، بازمانده‌ي آيين هاي مادر سالاري در چين، چگونگي تحول اسطوره هاي ايراني در روايت هاي دوره اسلامي و ...ارائه شده است:مصيبت نامه چهل سرفصل دارد (عدد کمال) شامل چهل سفر روحاني، سفر اول به جانب "جبرائيل" که امين وحي و حامل قرآن و تورات و زبور و ترجمان انبياست، سفر دوم به سوي "اسرافيل" که مظهر خوف و تسليم است، سفر سوم نزد "ميکائيل" مظهر رزق، سفر چهارم به نزد "عزرائيل" قهر مهر خدا و يادآور پوچي دنيا، سفر پنجم به نزد "حَمَلۀ عرش" که آموزنده طاعات دائم است، سفر ششم به "عرش" منزل رحمت حق، سفر هفتم به "کرسي" پادشاه ذوق و طلب، سفر هشتم نزد "لوح" که مظهر عالمان از عشق بي خبر است، سفر نهم نزد "قلم" مظهر قدرت، سفر دهم به "بهشت" مظهر تجلي حق، سفر يازدهم به "دوزخ" مظهر دنيا، سفر دوازدهم به "آسمان" مظهر گرفتاران در بند خويش، سفر سيزدهم به "آفتاب" مظهر همت هاي بلند، سفر چهاردهم به "ماه" که نشان عاشقان در کار خويش ناتمام است، سفر پانزدهم به "آتش" مظهر حرص و آز و سوزنده و نابود کننده ي بشر، سفر شانزدهم نزد "باد" که بهره مند از دم رحمان است و مظهر راحت و آسايش، سفر هفدهم نزد "آب" که مظهر پاکي است و آموزنده‌ي اين که هر کس بتواند از خودي خود پاک شود به وصال حق نزديک مي شود... در ادامه نيز از اين سفرهاي متعدد حکايت هايي ذکر شده است مثلاً در سفر ششم داستاني از فرعون است که چون تابوت ميسي را بديد، چهارصد دلبر ماهروي کنار داشت به آنان گفت هر يک از شما آن صندوق نزد من آورد، آزاد است. هر چهارصد کنيزک خويشتن بر دريا افکند. تنها يک تن از آنان تابوت را بگرفت و به نزد فرعون برد اما فرعون هر چهارصد را بخشود. چون راز آن پرسيدند گفت: هر يک از اين چهارصد همه جهد خويش به کار بردند، روا نبود که من تنها بر يک تن ببخشايم. عطار دل مي سوزاند بر فرعون و از خويش مي پرسد اگر او گنجينه رحم و عطوفت در سينه داشت، از چه سبب با حق کينه ورزيد و خود پاسخ مي دهد که (کشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشيدن) و اينکه براي بندگي نيز عنايت حق لازم است و مهر آن سويي اصل است.

نيز در سفر يازدهم حکايتي است از ديوانه اي که مردي را دوان در پي مرده اي ديد. ديوانه عاقل بدان ديوانه گفت: عجبا که مردار دنيا تو را چه ناصبور مي دارد و چنين بيتابي مي کني در پي مرده اي و اينکه اهل دنيا سگان ديوانه مردار خورند...

همچنين در اين بخش به موضوعات ديگري نيز در حوزه ادب فارسي با عناوين ذيلاشاره شده است عناويني نظير: کيومرث در روايات بعد از اسلام، سياست و تنهايي در اشعار اقبال، تازيانه اي که مظهر عدل بود داستاني کهن از شاهنامه فردوسي، دانشکده بت هاي تاريخ را براي ما شکست.

در اين زمينه مقاله‌ي کيومرث در روايات بعد از اسلام، بر اساس پانزده کتاب فارسي و عربي در موضوعات تاريخي، ادبي، جغرافيايي، نجومي و علمي شكل گرفته است: روايات موجود در اين منابع گاه با ريشه هاي کهن خود همخواني دارد و گاه دچار دگرگوني هايي شده است، اين تغييرات يا در حد تغيير يک نام به نامي ديگر است و يا در جا به جايي يک قهرمان و يا يک مکان است به قهرمان و مکانِ ديگر و يا اختلاط با اساطير سامي است، که همه و همه قابل توجه و بررسي است و اصولاً نحوه ي شکل گرفتن، تغيير شکل دادن و متحول شدن اساطير را مي نماياند.

در اين مقاله در خصوص وجه تسميه كيومرث آمده است: نام کيومرث به صورت هاي  زير در کتاب ها مضبوط است کيومرث، گيومرث، کيومرد، کيومرت، و اين معاني براي اين نام آورده شده است، زنده و گويا، زنده‌ي گوياي ميران، حي ناطق ميت، زنده گوياي ميرا، زنده گوياي مرده و شخص زنده، نام آدم  نيز به او نسبت داده شده است.

گويند کيومرث از آن پس که فرمانرواي هفت اقليم شد، نام آدم گرفت در روايتي چنين آمده است که چون کيومرث در آخر عمر جباري پيشه کرد نام آدم گرفت و گفت: هر که مرا به جز اين نام بخواند، گردنش بزنم.

در ادامه نيز در خصوص نحوه‌ي پيدايش اسطوره‌اي کيومرث رواياتي ذکر شده است که يکي از آنها اين است: حق تعالي اول خلقت مردي آفريد و گاوي. اين مرد و گاو در مرکز بالايين، سه هزار سال بي آفت بماندند و اين هزارگان‌هاي حمل و ثور و جوزا  بود. پس به زمين اندر سه هزار سال ديگر بي رنج و مکروه بماندند و آن هزاره‌ي سرطان و اسد و سنبله بود پس چون اول هزاره‌ي ميزان يعني هزاره هفتم در رسيد، خلاف ظاهر گشت. اين مرد کيومرث بود. در روايت ديگر آمده است:

ايزد تعالي عمر دنيا از اول تا آخر دوازده هزار سال نهاد و عالم سه هزار سال بي آفت بماند بر بالا، آنگاه به پايين فرود آمد و مدت سه هزار سال باز بي‌عيب و آفت بود. سپس اهريمن ظاهر گشت و بدي و خوبي در آميخت و نخستين جانداراني که در اين وقت آفريده شدند مردي بود و گاوي که بي آميزش نر و ماده به وجود آمدند و اين مرد همان کيومرث است.

نيز در گفتاري ديگر درباره ي اقبال و سياست و تنهايي در شعر وي مطالبي ذکر شده است که در قسمتي از آن مي خوانيم: اقبال از آن دسته معدود مردم است که مسئوليت خود را مي شناسند و به کار خويش آگاهي دارند. او هنر را موهبتي مي داند و هم امانتي و هنرمند را امانت داري که بايستي دين خود را به مردم ادا کند اقبال به هنر محض معتقد نيست بلکه بر اين عقيده است که هر هنري تنها در خدمت بشريت معنا دارد و بس. او به رسالت خود در ميان مردم مؤمن است و رهنموني مردم ديگر را مي پذيرد که خداوند همپايه او به آنها روشن بيني نداده است ويا احتياجات زندگي آنچنان گرفتارشان داشته که مجال نمودي ندارند. اقبال از هزل هاي تفنني و تزئيني، از شعرها ئي که چون به فشار تفاله اي از کلمات در دستت مي مانند و ديگر هيچ، بيزار است و زندگاني خود او شاهدي است زنده بر اين اعتقاد و شعر او آينه ي روشني که بي دردانه عشوه دردمندانه ندارد:

برگ گل رنگين ز مضمون من است                            مصرع من قطره خون من است

نويسنده در آخر اين بخش در زمينه ضرورت شکستن بت هاي تاريخي مي نويسد:

"دانشکده به ما بت شکني آموخت. گفت که از بت هاي موجود در تاريخ نهراسيد و تنها از دور به آنها ننگريد پيش برويد و اين مجسمه هاي افتخار را با دست لمس کنيد. با معياري که به شما داديم آنها را بيازماييد از بيهودگي هايي که گذشت روزگار بر آنها کشيده پاکشان کنيد از چنگ القاب نجاتشان بخشيد و چون صيقل يافتند به آنها ارادت بورزيد اما ارادتي عميق که درخور و شايسته باشد...

بخش سوم در باب سفرنامه است که در اين بخش سفرنامه افغانستان، سفر به چين و دهکده‌اي به نام پارسي در جنوب اين کشوربررسي شده است.

در قسمتي از سفرنامه افغانستان آمده است: "تشنگي امانمان را بريده است. دست و رو صفا نداده و از صبح کوبيده و آمده، در خواست نوشيدني سردي مي کنيم، کوکاي گرمي مي آورند. از يخ خبري نيست. برق به اندازه ي کافي ندارند که از يخچال هتل يخ بسازد و يخ مصنوعي فقط در قندهار است که تا به هرات برسد آب مي شود. بچه ها که چشمشان به استخري که در آن سوي باغ هتل افتاده، به جانب آن مي دوند. اما من که در برنامه سفر افغانستان شناوري را جا نداده ام گرما زده و... عصباني به جا مي مانم. در سر شام يکي از پيشخدمتها درد دلش باز مي شود که براي ساختن اين هتل ها روس ها چه بودجه سنگيني را به افغانستان تحميل کرده اند و که اصلاً همه اين هتل ها با همه يد و بيضايش باعث خجالت است، مي گويد و بعد نشانمان مي دهد که کل وسايل آشپزخانه اش با برق کار مي کند و نشان به آن نشان که ما تا به حال براي يک بار يکي از آنها را هم نتوانسته ايم امتحان کنيم زيرا برقمان خيلي ضعيف است يک بادبزن در سالن هاي بزرگش کار نمي کند و هوايش گرم و خفه است اين هتل مثل يک وصله ي ناجور است بر لباس پاره ي شهر و آدم احساس شرمندگي مي کند براي ماندنش در اينجا.

در قسمت ديگراز اين سفرنامه با عنوان ملاي کور، مدرس حافظ، مي خوانيم: قبر حاجي به مزار مولانا شهرت دارد وقتي از زيارت آن مولانا بيرون مي آمديم روي پله دوم که پايين مي رفت ملاي کوري را ديدم که نشسته بود و پسر ده يازده ساله اي را سبق (درس) حافظ مي داد. پسرک از روي ديوان خطي کهنه بد خطي حافظ مي خواند. افسوس که آهنگ حافظ خواندن آن پسرک قابل بيان نيست. به آوازي سوزناک و درد آلود به طرزي که پيدا بود هيچ نمي فهمد مي خواند. خطاهاي او را پيرملاي کور از روي حافظ حافظه اش تصحيح مي کرد، صحنه ي بديعي بود. من شيفته‌ي اين دو يار آموزاننده و آموزنده، چند بار شاهد بودم که پسرک از روي کتاب درست مي خواند اما ملايش که غزل را طور ديگري در ذهن داشت بر او غلط مي گرفت و پسرک مي بايست اشتباهات تصحيح شده ي خود را پنج بار تکرار کند و به اين تکرار غلط تلقين مي گويند...

بخش چهارم اثر حاضر به نقد اختصاص دارد که، رگ رگي از آب شيرين و آب شور، ايل من، بخاراي من، شيخ شهر ربوده ي پير مرموز تبريز، درباره ي ورقي چند از ديوان عماد، کهن سالي صدايي از اعماق، نمونه اي چند از داستان هاي رمزي مثنوي عناوين اين بخش را تشکيل مي دهد.

نگارنده در قسمتي از اين بخش ذيل عنوان شيخ شهر ربوده‌ي پير مرموز تبريز، مي نويسد: پرداختن به شمس تبريزي، دستيازي به عميق ترين بخش زندگي و يا فقر زندگي مولانا جلال الدين رومي است.انديشمندي که در همه ي زمانها و مکان ها ماننديبراي او  تصور نتوانکرد. يعني صيد لطيفه اي که لااقل من گمان مي کردم به دام زيرک ترين صيادان نيز در نخواهد آمد. اگر اين ماهي  بي همتا با درخششي چنين خيره کنندهبه صيد درشت صيادي چون دکتر محمد علي موحد در آمده است، جدا از ياري هاي مطالعات گسترده‌ي ايشان، بايد آن را از برکات نَفس و نَفَس تبريزي، اين سرّ مبهم و سرفصل زندگاني مولانا و کمک رساندن‌ها ي او دانست، آن کس که اگر نمي خواست کلامي درباره اش گفته آيد، سخن گفتن که سهل است، انديشيدن درباره ي او نيز غير ممکن مي باشد.

نويسنده در ادامه آورده است: شمس تبريزي، اين مرد بي نام و نشان که هيچ کسي او را نمي شناخت و با هيچ خلق سخن نمي گفت: "هرگز يا چندين گاه از من کسي چيزي مي شنود؟ با کسي چيزي مي گفتم...؟" راستي او که بود که حتي مخالفان انديشه اش، آرزوي همنشيني با وي را داشتند و در کنارش آرام مي گرفتند؟ شهاب هريوه که از خرد گرايان زمان او بود و عقل را حجت قاطع مي دانست مي گفت: عقل خطا نکند. و به کرشمه ي من نگريست در همه ي انبيا، شيفته‌ي مصاحبت شمس بود. شمس درباره ي او مي گويد: اين شهاب کسي را به خلوت خود راه ندادي. مي گفت که جبرئيل مرا زحمت است و مي‌گفت وجود من هم مرا زحمت است. با اين همه ملولي، مرا مي گفت که تو بيا که مرا با تو آرام دل است، و شمس خود از آن گروه مردم بود که تبحر و علامگي را فضيلتي بر نمي‌شمرد و مي‌گفت عالم خدا بس بزرگ و فراخ است تو در حقه‌اي کردي که همين است که عقل من ادراک مي کند و در ابتداي آشنايي با مولوي مي گفت آن درس ها که مولانا خوانده است سودي ندارد که هيچ زيان هم دارد، آن بادي است که در دماغ مولانا پيچيده است او بايد سيلي بخورد تا آن باد از دماغ به در برود. به گفته دکتر موحد اين مايه ي همدلي و تعلق خاطر گواهي است بر تساهل و عدم تعصب هر دو و نشاني از جاذبه صحبت شمس و نفس آرام بخش او...

مولف اين مجموعه مقالات، مهين دخت صديقيان، در سال 1314 در مشهد متولد شد. وي استاد دانشگاه تهران بود و تا پايان عمر همکار علمي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي بود.

آثار متعددي از وي به جاي مانده است که از آن جمله مي توان به فرهنگ بسامد واژه نماي حافظ، فرهنگ سه جلدي بسامد غزليات سعدي، نقد و بررسي ديوان زيب النساء مخفي، فرهنگ اساطيري حماسي ايران به روايت منابع بعد از اسلام و همکاري در مجموعه معجم احاديث، اشاره کرد.

 

يكشنبه 5 تير 1390 - 13:23


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری