چهارشنبه 1 شهريور 1396 - 22:0
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

ارائه شخصيت هايي کليشه اي

 

نقد فيلم شرط اول (مسعود اطيابي)



سيد مسعود اطيابي متولد اول مهر1343 در گلپايگان و فارغ التحصيلان دوره مديريت توليد از موسسه آموزش عالي سوره است. اطيابي مدتي به عنوان محقق در بخش خاطرات بنياد تاريخ انقلاب اسلامي به فعاليت پرداخت و فيلمسازي را با حضور در جبهه هاي جنگ در 1364 آغاز و بعداً به عنوان مدير توليد، برنامه ريز و تهيه کننده در سينما و تلويزيون هم فعاليت کرده است وي يک دوره عضو هيات مديره خانه سينما و سه دوره رياست انجمن مديران توليد را به عهده داشته است. شرط اول چهارمين فيلم مسعود اطيابي است.

فصل انيميشن آغازين «شرط اول» به سان برخي از کمدي هاي موفق قرار بوده که افتتاحيه اي کميک و جذاب باشد. اما در عمل چيز ديگري از کار در آمده و اگر اين بخش به صورت زنده و با حضور بازيگران فيلمبرداري مي شد، هيچ تفاوتي نمي کرد.

 دريغ از ذره اي جذابيت و حس فانتزي انيميشن ها نه مگس هايي که در هوا مي چرخند و نه کاراته بازي ها و کتک کاري ها هيچ کدام حتي نمي توانند لحظه اي با مزه و جذاب باشند.

بعد از فصل انيميشن افتتاحيه، طي تعقيب و گريزي در نهايت ديرباز ضربه مغزي و سپس مرگ مغزي مي شود و ما با خانواده فرصت طلبش روبه رو مي شويم که چوب حراج به اعضاي او زده اند.

پس از عمل پيوند کليه ديرباز ناگهان زنده مي شود و تلاش مي کند تا کليه از دست رفته اش را پس بگيرد. در پايان هم مشخص مي شود که همه چيزهايي که ديده ايم، روياي ديرباز در زمان بيهوشي بوده است.

آنچه در فيلم قرار است در خلق موقعيت هاي کميک نقش اصلي را بازي کند، اتفاقاتي است که براي يک بيمار مرگ مغزي و خانواده اش در طول فيلم رخ مي دهد. اما از آنجايي اين بخش از روايت در حقيقت يک روياست، کارگردان فيلم خود را مجاز ديده که هر تخيلي به جا يا نا به جا و دور از منطق زندگي روزمره را در اين بخش با منطق رويا توجيه کند.

 به همين جهت اين بخش از روايت ازدحام ناخوشايندي از سوالات بي جواب در ذهن تماشاگر بوجود مي آورد. اينکه چگونه يک بيمار مرگ مغزي دوباره زنده مي شود؟ چرا در سراسر فيلم اين گونه جلوه داده مي شود که گيرنده کليه يک دختر بچه است ولي در پايان متوجه مي شويم گيرنده پيوند خواهر دم بخت او بوده است؟ چطور ممکن است فردي يک روز بعد از برخاستن از مرگ مغزي بدون هيچ مشکلي، سرحال و قبراق برود دنبال کارهايش؟

کاستي هاي بخش رويا در برخورد اول که تماشاگر از ماهيت رويا گونه اين بخش اطلاع نداد، ضعف هاي ابتدايي و گل درشت روايت به نظر مي آيند. پس از آگاهي از اين روياپردازي، تماشاگر حس مي کند راوي با او صادق نبوده، و يک مشت اتفاقات بي منطق، و غير جذاب را با دستاويز رويا و به نام کمدي به خوردش داده است.

در پايان فيلم هم مثلاً قرار است، تماشاگر از دشواري هايي که اين خانواده براي فروش اعضاء از سر مي گذارنند عبرت بگيرد و به کار شريف اهداي عضو ترغيب و تشويق شود! غافل از اينکه اين رويا بي سرو ته و هذيان آلود نه تنها انگيزه اي در تماشاگر براي اهدا عضو ايجاد نمي کند. بلکه فضايي عصبي و پس زننده پيرامون مسئله اهداء عضو مي سازد و به شکل يک ضد تبليغ عمل مي کند.

شرط اول بيشتر بر شوخي هاي کلامي متکي است و اين شوخي ها، مزه پراني هايي کليشه اي و منفرد از خط اصلي داستان هستند و گويي قرار بوده در اجرا در بيايند. اين شيوه اي است که در کمدي هايي عامه پسند سينماي ايران بسيار به کار گرفته مي شود. مزه پراني هايي مثل «عمل کردن به نفع اقتصاد و دارايي خانواده» و «عمل به وظيفه نظام پزشکي» از جمله همان ترکيبات کلامي نچسب و غير جذابي هستند که قرار است با بازي اکبر عبدي حالت کميکي به خود بگيرند.

ساير شوخي هاي فيلم هم مثل پرتاب کردن شيشه سرم يا مثلاً از حال رفتن پدر و مادر در مقابل تخت پسرشان، اولين و دم دستي ترين ايده هاي کميکي هستند که هر غير متخصص در عرصه نمايش هم به ذهنش خطور مي کند. اين شوخي ها در مرحله اجرا هم به دليل زمينه چيني نامناسب و اجراي بد همچنان بي اثر و نا موفق و در حد ايده خام اوليه باقي مي مانند.

برخي از ايده هاي کميک فيلم چندان بد به نظر نمي رسند ولي در اجرا ضايع شده اند. مثل صحنه اي که پدر دختر دريافت کننده پيوند پيشنهاد منشي اش را براي درخواست کمک با «سوت زدن» در ديدار با ديرباز مي پذيرد.

 اين ايده خوب در صورت اجراي مناسب مي توانست تبديل به يک صحنه کميک موفق شود. اما در اجرا وقتي بدون توجيه و زمينه چيني مناسب ديرباز يک به يک علائم سلامتي خود و کارهايي که مي تواند بکند را ذکر مي کند.

 از همان شروع صحبت هاي او مي توانيم حدس بزنيم که اين ديالوگ هاي نچسب براي رسيدن به کلمه و عمل «سوت زدن» تدارک ديده شده است و بدين ترتيب اين ايده خوب هم از دست مي رود.

اينکه سينماي ايران از طرف صنايع مختلف و اسپانسرهاي متنوعي پشتيباني شود، مي تواند مسئله اي مفيد براي سينماي ايران و يکي از روش هاي مناسب بري جذب سرمايه باشد. اما متاسفانه شيوه تبليغ اسپانسرها در اکثر آثار سينماي ايران بدون ظرافت و نامناسب است.

 در شرط اول کارگردان و فيلنامه نويس براي تبليغ يک فروشگاه زنجيره اي ايده اي دم دستي تر از اين پيدا نکرده اند که خانواده پس از فروش کليه متوفي، براي خريد به سمت فروشگاه مذکور هجوم بياورند و لوگوي فروشگاه هم مرتب و به شيوه اعصاب خردکني داخل کادر قرار گيرد.

فيلم بسيار از شخصيت ها و کليشه هاي امتحان پس داده کمديهاي عام پسند سود مي برد. شخصيت اکبر (اکبر عبدي) و همسرش (نگار فروزنده) يادآور شخصيت بايرام و همسرش در سه گانه اخراجيها است. اينجا البته عنصر لهجه حضور ندارد ولي نوع ديالوگها و رابطه اين دو شخصيت اخراجيها را به ياد مي آورد. پروين قائم مقامي هم همان پيرزن حساس هميشگي است که با دليل يا بدون دليل مرتب اشک مي ريزد.

سيروس گرجستاني هم همان شخصيت عصبي هميشگي را دارد که تلاش مي کند که عصبيت خود را به شکلي کميک ارائه دهد.

کارگردان ژانر کمدي علاوه بر تسلط بر تکنيک و ابزار سينما بايد قريحه طنز و کمدي داشته باشد، شرط اصلي اما امروزه براي فيلمسازي در سينماي ايران در بسياري از موارد استفاده از روابط به جاي ضوابط است و گويي بهره مندي از دانش و قريحه لازم نقشي فرعي دارد و جزو شروط آخر براي ورود به عرصه فيلمسازي به شمار مي آيد.

 

 

دوشنبه 30 خرداد 1390 - 9:9


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری