سه‌شنبه 25 مهر 1396 - 9:20
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

پدر سينماي مستند

 

نگاهي به زندگي و آثار رابرت فلاهرتي


رابرت جوزف فلاهرتي در 16 فوريه سال 1884 در آيرون مانتين در ايالت ميشيگان به دنيا آمد. پدرش مالک و مدير يک معدن سنگ آهن بود. فلاهرتي جوان همچنان که بزرگ مي شد، فهميد که خوشبختي خانواده اش به منابع طبيعي بستگي دارد. بنابراين فلاهرتي احترام گذاشتن به طبيعت را از همين ايام آموخت.

فلاهرتي پس از طي دوران تحصيلي در کالج معادن واقع در ميشيگان به همراه پدرش چندين بار سفر کرد و با نحوه عملي اکتشاف معدن، نقشه برداري و نقش معادن در بقاي کشورها آشنا شد.

 فلاهرتي کار خود را به عنوان کاوشگر معدن آهن آغاز کرد، اما او به عنوان يک حافظ محيط زيست که نگران روش هايي بود که تکنولوژي در بر هم زدن تعادل طبيعت دارد، دست از کار کشيد.

در سال 1910 سر ويليام مکنزي معدن دار کانادايي به فلاهرتي ماموريت داد تا امکانات جزايري را که در اطراف سواحل شرقي خليج هودسن واقع است از نظر رگه هاي سنگ آهن مورد بررسي قرار دهد. فلاهرتي با شوق فراوان اين ماموريت را پذيرفت او با پاي پياده و با کرجي به مسافرت پرداخت تا توانست نقشه اي از منطقه تهيه کند و به جزاير بلچر برسد.

دو سفر اکتشافي اوليه اي که فلاهرتي انجام داد در سال 1910 و 1911 بود. طي اين دو سفر او و همراهانش از مناطق بکر نقشه تهيه کردند و فلاهرتي تصميم گرفت بار ديگر با تجهيزات کامل و با کشتي مناسب به منطقه باز گردد.

 وقتي مکنزي مخارج سفر اکتشافي را تقبل کرد شخصيت فلاهرتي به عنوان يک فيلمسار شکل گرفت. فلاهرتي در اين باره مي نويسد: «سرويليام برحسب تصادف به من گفت:«چرا يکي از اين وسائل جديد را که دوربين سينما نام دارد تهيه نمي کني؟» خوب من يکي از اين دوربين ها را خريدم، اما واقعا فکر نمي کردم که اين وسيله به درد سفر اکتشافي ما بخورد. البته ما عازم سرزميني جالب بوديم، با مردمان جالبي روبرو مي شديم. من اصلاً به فکر ساختن فيلم براي نمايش در سينماها نبودم و اصولاً درباره فيلم چيزي نمي دانستم.» فلاهرتي اولين دوربين خود را که «بل اندهاول» بود خريداري کرد و به مدت سه هفته، کار با دوربين فيلمبرداري را فرا گرفت. او در آغاز از دوربين به عنوان سرگرمي استفاده مي کرد. بعد به تدريج سينما برايش جدي شد.

در سال 1914، فلاهرتي به نيويورک بازگشت و با فرنسيس هوبارد ازدواج کرد و آنگاه به مونتاژ فيلم هايي که در سرزمين بافين لند گرفته بود، مشغول شد. در سال 1916 در سن 32 سالگي دوباره به جزايري که قبلاً نقشه برداري کرده بود، بازگشت و به همان اندازه که به فيلمبرداري توجه نشان مي داد، به کاوش علمي نيز پرداخت.

 مشکل مي توان گفت چه موقع فلاهرتي تصميم گرفت که بايد بقيه عمر خود را وقف فيلمسازي کند، اما احساس خود را در اين مورد چنين بيان مي کند: «در آغاز من يک کاشف بودم، بعد هنرمند شدم.» فلاهرتي حدود هفتاد هزار فوت فيلم (تقريبا حدود 5/17 ساعت) در سومين سفر اکتشافي خود فيلمبرداري کرد و بعد از مونتاژ، آنها را براي اولين بار در هاروارد به نمايش در آورد.

 بعد در حالي که نگاتيوهاي فيلم را بسته بندي کرده بود تا به نيويورک بفرستد، سيگار روشني را اتفاقي بر روي آنها انداخت و فيلم در شعله هاي آتش سوخت. اين حادثه البته فلاهرتي را چندان ناراحت نکرد او گفت: «فيلم بدي بود، کسل کننده بود، بيشتر يک فيلم سياحتي بود من آموخته بودم به اکتشاف بپردازم. من ياد نگرفته بودم که اکتشاف خود را بازگو کنم. فيلم کاملاً نامناسب بود، احساس ساده اي درباره موضوعات بود نه موضوعات با هم ارتباطي داشتند و نه خط داستاني مشخص و مداومي در آن ديده مي شد و به طور کلي حوصله را سر مي برد.»

با بخشي از فيلم هاي ظاهر شده از نگاتيوهايي که سوخته بود (و به نام نسخه هاروارد نيز معروف است.) فلاهرتي به نيويورک رفت و مدت دو سال با نمايش آنها به کسب حمايت مالي براي ساختن يک فيلم ديگر و سفر اکتشافي ديگري پرداخت.

در سال 1920 زماني که فلاهرتي 36 ساله بود، خزفروشان فرانسوي را متقاعد کرد که از او حمايت کنند آنها سال ها با شرکت خليج هودسن به رقابت پرداخته بودند و اکنون فيلم فلاهرتي را به عنوان نوعي تبليغ جديد مي ديدند. اين فرصت خوبي براي فلاهرتي بود تا با استفاده از تجربيات قابل توجهي که اندوخته بود و با آماده کردن تجهيزاتي که در شرايط محلي (قطب شمال) مورد نياز بود رهسپار گردد.

او به علت سرماي شديد قطب دوربين هايي، انتخاب کرد که به جاي روغن و گريس، براي روان شدن چرخ دنده هايشان از گرافيت استفاده مي شد. او همچنين سه پايه اي انتخاب کرد که سر آن مي چرخيد تا بتواند با دوربين، پن و تيلت انجام دهد. او همچنين وسايل ظاهر کردن و چاپ فيلم و دستگاه نمايش فيلم را نيز با خود به همراه برد، به اين ترتيب بود که فيلم «نانوک شمالي» (1922) شکل گرفت.

موضوع فيلم فلاهرتي، زندگي روزمره خانواده اي اسکيمو بود. اينکه چطور غذا مي خورند، خانه مي سازند، به شکار مي روند و مي خوابند. فلاهرتي مي خواست اين زندگي را که ساده بود، ساده نيز به تصوير در بياورد. بنابراين به ندرت از حرکات دوربين استفاده کرد. نماها را آن قدر ادامه مي داد که موضوع طلب مي کرد و در هر مرحله فيلمبرداري، فيلم هايي را که مي گرفت به بازيگران اسکيمو نشان مي داد تا آنان دقيقاً در جريان کاري که مي کنند باشند، و براي بقيه مراحل آسودگي بيشتري نشان بدهند.

 راز موفقيت فيلم در ارتباطي است که ميان فيلمساز(فلاهرتي) و موضوعش(زندگي اسکيموها) وجود دارد. اگر فلاهرتي ماه ها (براي اين فيلم) و سال ها (طي دوره جواني) با اين موضوع و موضوع هاي نظير آن زندگي نکرده بود، نمي توانست اين قدر فيلم را موفق از کار دربياورد.

فلاهرتي کادربندي، محل دوربين و تمهيدات سينمايي را بر مبناي ارتباط صميمانه اي که با موضوع داشت، انتخاب مي کرد. او فيلم را به کمک چارلز گلب مونتاژ کرد. وقتي اين فيلم براي هيات مديره «پارامونت» و «فرست نشنال» به نمايش درآمد. آنها فيلم را مردود شمردند، اما سرانجام شعبه کمپاني پاته در آمريکا فيلم را خريد، اما در اين مورد که آنها چگونه از فيلم استفاده کنند مشکلاتي بروز کرد.

با اين همه، سرانجام فيلم به نمايش در آمد و موفقيتش در سراسر جهان آن قدر عظيم بود که نوعي بستني در آلمان، شوروي، چکسلواکي و جاهاي ديگر به نام «نانوک» و در فرانسه به نام «اسکيمو» و در انگلستان و آمريکاي شمالي به نام «اسکيموپاي» به بازار آمد. خود نانوک از شهرتش کاملاً بي خبر بود و اندکي بعد از پخش فيلم از فرط گرسنگي روي يخ ها جان داد.

اين اسکيمو گمنام به شهرتي دست يافت که معمولاً نصيب ستارگان سينما مي شود. موفقيت جهاني «نانوک شمالي» مشوق رواج و توسعه فيلم مستند گرديد. فلاهرتي درباره اين فيلم مي گويد: «به عقيده من لازم است درباره موضوع هاي ناآشنا در ميان مردمي که شيوه زندگي شان کاملاً متفاوت از ماست، کار و بررسي شود. اگر موضوع تازه باشد، دوربين را بايد براي ضبط ساده ترين اثرات که غالباً بهترينشان هم هست به کار گرفت. به همين دليل من برخوردي قوم شناسانه اتخاذ کردم.

 به اين نتيجه رسيده ام که مي توان در ميان مردمي که به اقتضاي شرايط از جريان اصلي تمدن بر کنار مانده اند، وقار، شأن انساني، فرهنگ و صفاي روح را کشف کرد. شيوه اين مردم بريده از بقيه جهان از شيوه زندگي ما بسيار متفاوت است. هر بار که از سرزميني نسبتاً ناشناخته فيلمي مي سازم نسبت به مردم آن احساس همدردي يکساني دارم و دلم مي خواهد تصوير دقيق و مساعدي از آنها ارائه دهم. دوربين ابرچشمي است که هر اختلاف ناچيز در احساس و جنبش را ضبط مي کند. و به لطف اين توانايي، ريتم فيلم به راستي جادويي است.»

موفقيت جهاني «نانوک شمالي» پارامونت را بر آن داشت فلاهرتي را استخدام کند تا فيلمي مستند درباره زندگي در درياهاي جنوب بسازد. فلاهرتي به همراه همسر و برادرش دو سال (24-1923) در ساوايي، يکي از جزاير ساموآ به سر برد. آنها با سکنه بومي آنجا زندگي کردند و به تدريج داستاني از درون زندگيشان بيرون آمد و شخصيت هاي اصلي را انتخاب کردند.

از همان آغاز معلوم بود که فلاهرتي قصد ساختن نانوک ديگري را ندارد چرا که متوجه شد که جزاير ساموآ که فيلم خود را در آنجا مي ساخت، فوق العاده حاصلخيز و از لحاظ منابع طبيعي بسيار غني است و بهشتي گرمسيري است که به هيچ وجه نمي توان برخورد شبيه به نانوک با آن داشت.

فلاهرتي مي گويد: «همواره دوست داشته ام در فيلم هايم نقش ها را به بوميان واگذار کنم. آنها بازيگرهاي قابلي هستند، فقط به اين دليل که بازي نمي کنند. بر روي پرده سينما کارهايي مهم است که ناخودآگاه انجام مي شود، به همين دليل است که بزرگترين بازيگرها هرگز به نظر نمي رسد، که دارند بازي مي کنند. فقط معدودي از آنها مي توانند نسبت به چيزهاي بيروني به ناآگاهي بچه يا حيوان باشند. با اين وجود يک جزيره نشين درياهاي جنوب همان قدر کم تحت تأثير دوربين قرار مي گيرد که يک طفل يا بچه گربه.»

سرانجام فيلم «موآنا» (1925) به پايان رسيد و به اکران در آمد، در حالي که اين اولين فيلمي بود که جان گريرسون اصطلاح «مستند» را براي آن به کار برد. هيات مديره پارامونت تشخيص داد که فيلم از جاذبه هاي نمايشي کمي برخوردار است، اما موافقت کرد که به فلاهرتي اجازه داده شود، اين فيلم را در شش شهر آمريکا با مشکل پسند ترين تماشاچي ها آزمايش کند.

در اين شهرها، فلاهرتي توانست نظر عده خاصي را جلب کند کمپاني پارامونت با اين دسته از تماشاگران اقناع نشد و با وجود اعتراض فلاهرتي فيلم در سينماي ريالتوي نيويورک به روي پرده رفت. در سالن اين سينما خيمه بزرگي با درختان کاج تزئين شده بود و شعار «زندگي عاشقانه يک افسونگر از درياي جنوب» نيز بر روي آن ديده مي شد.

«موآنا» با استقبال پرشور منتقدان روبه رو شد. اين اثر در آمريکا، انگلستان و آلمان با شکست تجارتي همراه بود، اما در پاريس و استکهلم سال ها روي پرده ماند. فلاهرتي پيشنهاد کرد تا به درياهاي جنوب بازگردد و فيلمي با عنوان سايه هاي سفيد بسازد.

فيلمنامه اين فيلم بر مبناي کتابي از فردريک اوبراين يعني کسي که بر روي فيلمنامه «موآنا» نيز کار کرده بود، تهيه شد. اين پروژه ناکام ماند و يکسال بعد فلاهرتي به هاليوود بازگشت. در سال 1928، کمپاني فوکس، فلاهرتي را به نيومکزيکو فرستاد تا از سرخ پوستان فيلمي تهيه کند، اما اين پروژه نيز وقتي فلاهرتي به هاليوود فراخواند شد و مأمور ساختن فيلمي درباره تاهيتي شد، پايان يافت.

فلاهرتي همراه با فردريش ويلهلم مورنا (فيلمساز معروف آلماني) براي ساختن فيلم «تابو» به تاهيتي رفت، اما وقتي تابو در سال 1931 به اکران درآمد گر چه تأثير فلاهرتي بر آن ديده مي شد، ولي بيشتر فيلم مورنا بود.

فيلم بعدي فلاهرتي«مرد آراني» (مردي از آران) (1934) درباره زندگي روزمره سکنه جزيره اي دوره افتاده اي در 30مايلي ساحل غربي ايرلند بود. فلاهرتي پس از «موآنا» و بريدن از هاليوود بنابر خواهش جان گريرسون به انگلستان رفت.

 مدت ها بود که فلاهرتي مي خواست فيلمي راجع به مردي در دريا بسازد و به دنبال ديدن جزاير آران در حالي که مشغول ساختن فيلم مستند «بريتانياي صنعتي» بود، درباره ايده اي که در سر داشت با جان گريرسون به گفت و گو پرداخت. گريرسون، مايکل بالکن (مدير توليد) و انگس مک فيفل (رييس بخش داستان) گومون-بريتيش را ترغيب کرد اجازه دهند فلاهرتي فيلم را بسازد.

 وي در کيلوروي واقع در جزيره اينيشمور، دو سال وقت صرف مطالعه آداب و رسوم مردم کرد و سپس بازيگرانش را انتخاب و با کمک آنها زندگي روزمره را بازسازي کرد. فلاهرتي در جزيره لابراتوار ظهور فيلم کوچکي داير کرد تا بتواند هر چه زودتر فيلم ها را ببيند و احتمالاً به همين دليل است که کيفيت فيلمبرداري «مرد آراني» نسبت به ساير فيلم هايش برتري دارد.

 فلاهرتي براي اينکه حالتي نمايشي به داستان خود بدهد به احياي رسمي که 50 سال قبل از ورود او به اين جزيره از بين رفته بود، پرداخت. او مي خواست شکار نوعي کوسه را که بزرگ، اما بي خطر بود و هنوز در آب هاي سواحل جزيره به تعداد زيادي ديده مي شد، فيلمبرداري کند.

 او براي تهيه اين سکانس که دراماتيک ترين سکانس فيلم است، جزيره نشينان را وا داشت که شکار با استفاده از نيزه را که از سال1840  به فراموشي سپرده شده بود، را دوباره ياد بگيرند و از داخل قايق موتوري کوچکي و بيشتر با استفاده از عدسي هاي تله فتو، صيد کوسه را فيلمبرداري کرد. فيلم نماهاي دريايي بسيار زيبايي دارد، که در تاريخ سينما کم نظير است.

فيلم «داستان لوييزيانا» (1948) واپسين اثر فلاهرتي است. حوادث فيلم در منطقه لوييزيانا رخ مي دهد. پسر جواني در جوار طبيعت زندگي مي کند، گروهي براي کشف نفت مي آيند دکلي برپا مي کنند و به نفت مي رسند.

رابرت فلاهرتي راجع به اين فيلم که آخرين شاهکارش بود، مي گويد: «داستاني بود درباره دکلي که بسيار بي سر وصدا، اما با شکوه تمام به بيابان آمد، در اعماق گل و لاي و لجن به دنبال نفت گشت و سپس دوباره به حرکت درآمد و آن سرزمين را چون قبل از آمدنش دست نخورده ترک کرد.

براي قهرمانمان، پسر دورگه نيمه وحشي اي را در نظر گرفته بوديم که اهل جنگل است و دريا. شخصيت ديگري را پرورانديم که کارش حفر چاه نفت است، وي با پسر دوست مي شود و سرانجام بر شرم و کم گويي پسر فايق مي آيد. سپس مشکل بازيگري مطرح شد و بيشتر وقتم صرف اين جنبه فيلمسازي شد تا جنبه هاي ديگر، زيرا معتقدم که رمز موفقيت، در يافتن اشخاص مناسب نهفته است.»

يافتن پسري مناسب نقش فيلم مشکل بود، اما سرانجام ريچارد ليکاک (فيلمبردار) و فرانسس فلاهرتي (فيلمنامه نويس و همسر کارگردان) از عهده اين مهم برآمدند. فلاهرتي مي گويد: «هر روز کار مي کرديم و مقدار زيادي فيلم مصرف کرديم. اما به هر ترتيب به نظر ما دکل مزاحم، چيزي زنده و جاندار نمي شد. تا سرانجام به مراد خود رسيديم. در شب، فقط دکل زنده بود، در شب، در پرتو نور دکل که بر سطح تاريک آب مي رقصيد و سوسو مي زد، هيجاني که لازمه حفر چاه نفت است به تصوير درآمد.»

بيش از سه ماه وقت صرف صحنه هايي شد که پسر را با حيوانات نشان مي داد. سپس، چون فيلم صامت فيلمبرداري مي شد. نوبت ضبط صداي مجزا ماشين آلات، حيوانات و طبيعت و حتي سکوت رسيد.

فلاهرتي مي گويد: «هفت حاشيه صوتي مجزا براي ضبط صحنه هاي حفاري مورد استفاده قرار گرفت. براي «سکوت» هم چون مي توان حاشيه صدا را خالي گذاشت. سرانجام در ساعت چهار صبح بود که در يک قبرستان توانستيم به سکوت کامل فيلم برسيم. در مجموع هشت ماه صرف تدوين فيلم شد، تا سيصد هزار فوت فيلم را به هفت هزار فوت برسانيم.» فيلم در مجموع دويست و هشتاد هزار دلار هزينه برداشت.

«داستان لوييزيانا» داستاني تعزلي دارد که ماجراهاي آن ميان قوم آکاري در حاشيه باتلاقهاي دلتاي ميسي سيپي، مي گذرد. اين قوم فرانسوي زبان را انگليسي ها در سال 1755 از کانادا اخراج کرده اند و قهرمان سيزده ساله فيلم، پسرکي (بودرو) از نسل آنان است که روزهايش را به قايقراني، ماهيگيري، شکار  و بازي با راکون دست آموز خود در آبراهه هاي نيمه استوايي مي گذارند. دوربين فلاهرتي، که ليلاک پشت آن قرار دارد، نيز با پسرک هويت مي يابد و نگاه پر از شگفتي او به جهان را به تصوير مي کشد.

در 30 دقيقه ابتدايي فيلم، دوربين، او را در حال قايقراني در آبراهه اي تعقيب مي کند، نور آفتاب از لابلاي علف هاي بلند معلق، بر سطح آبراهه مي تابد. اين لحظات، که سرشار از جادوي ناب تصوير است، از مسحورکننده ترين لحظه هاي تاريخ سينما به شمار مي آيد و اوج خلاقيت فلاهرتي را به نمايش مي گذارد.

فلاهرتي، سپس، همراه با پسرک، توجهش را از طبيعت بکر به کارگراني که براي حفاري چاه هاي نفت به آنجا آمده اند، معطوف مي کند. او بر تقابل طبيعت و تکنولوژي درنگ  مي کند، ولي رويکردي انتقادي ندارد. او فقط تضاد ميان کهنه و نو را برجسته مي کند و موسيقي تامسون در انتقال اين حس، بسيار موثر است.

پس از داستان «لوييزيانا» فلاهرتي با پروژه ها و فعاليت هاي بسياري سرگرم بود. در سال 1948 تصميم گرفت از نقاشي گئورنيکاي پيکاسو در موزه هنر مدرن نيويورک، فيلمي تهيه کند. اين پروژه، اثري تجربي بود و به هنگام مرگ فلاهرتي ناتمام ماند، اما برادرش ديويد آن را کامل کرد و بر پرده آورد.

در سال 1950 فيلم مستند آلماني-سوئيسي به وسيله کورت اورتل کارگرداني شد. اين فيلم بر مبناي زندگي ميکل آنژ بود و با نام «تيتان» به نمايش درآمد. فلاهرتي تصميم گرفت اين فيلم را مجدداً مونتاژ کند-هلن اون دانگن و ديگران با اين کار مخالف بودند. اما فلاهرتي اجازه داد که از نام او به عنوان تهيه کننده و به منظور دلگرمي و تشويق سازندگان فيلم استفاده شود.

در همان سال، او به عنوان سفير فرهنگي به آلمان رفت و در آنجا منتخب فيلم هاي خود را به نمايش گذاشت: «نانوک شمالي»، «مرد آراني» و «داستان لوييزيانا». با آنکه او در نظر داشت. فيلمي از جدايي آلمان غربي و شرقي بسازد (و قرار بود مرز سبز ناميده شود.) اما طرح به مرحله اجرا نرسيد. پروژه ديگري هم که نام (شرق، غرب است) را براي آن انتخاب کرده بود و براي وزارت کشور مي ساخت نيز معوق ماند. اين فيلم در مورد تکامل نژادي در هاوايي بود.

در سال 1951، موزه هنرهاي مدرن خدمات گذشته فلاهرتي را ارج نهاد و مايک تاد و لاول توماس از او خواستند که به دور دنيا سفر کند و فيلم هايي به روش جديد سينه راما بسازد. فلاهرتي به دليل اينکه به پول پروژه نياز داشت، اين پيشنهاد را پذيرفت. اما تنها موفق شد  60 دقيقه فيلم خبري به طريق سينه راما تهيه کند.

سرانجام رابرت فلاهرتي، پدر سينماي مستند در 23 جولاي 1951 از دنيا رفت. در سال 1964، فرانسس فلاهرتي فيلم مطالعاتي داستان لوييزيانا را از راش هايي که شوهرش فيلمبرداري کرده بود ولي مورد استفاده قرار نگرفته بود، ساخت. اين گردآوري بيش از 15 ساعت بود، و امکان مي داد تا روح خلاق اين فيلمساز بزرگ را بهتر درک کنيم. پس از مرگ فلاهرتي ژان رنوار درباره او گفت: «مکتبي به نام مکتب فلاهرتي وجود ندارد. بسياري از مردم سعي مي کنند تا به تقليد از او بپردازند، اما آنها موفق نخواهند شد. زيرا فلاهرتي از شيوه خاصي پيروي نمي کند. شيوه او تنها عشق ورزيدن به انسانيت، و دوست داشتن جهان طبيعت بود. دوست داشتن و عشق ورزيدن هر شخص، هم چيزي است که هرگز قابل تقليد نيست.»

فلاهرتي فيلمساز مناطق محروم و مردمان زحمتکش و فقير جهان است. او در اوج فقر و رنجوري اين مردم، جلوه هايي تاثيرگذار و عميق از انسانيت را به تصوير مي کشد. اگر به فلاهرتي عنوان «فيلمساز محرومان» را بدهيم پر بيراه نگفته ايم. البته دلبستگي او به محرومان با سياست هاي امپرياليستي و استعمارگرانه دولت آمريکا در تضاد بود، ولي او با پشتکار و سخت کوشي فراوان بر مشکلات غلبه کرد و بي اعتنا به سياست هاي دولت آمريکا به کار خود ادامه داد و کارنامه اي پر بار از خود به يادگار گذاشت.

فيلم شناسي رابرت فلاهرتي:

نانوک شمالي(1922)، داستان يک کوزه گر(1925)، موآنا(1926)، جزيره 24 دلاري(1926)، سايه هاي سفيد در درياهاي جنوب(1928)، آکوما، شهر آسمان(پخش نشد)(1928)، تابو(1931)، انگلستان صنعتي(1931)، مرد آراني(1934)، پسر فيل(1936)، زمين(1942)، داستان لوييزيانا(1948).

 

 

يكشنبه 29 خرداد 1390 - 10:7


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری