چهارشنبه 5 شهريور 1393 - 23:32
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

مقاله

 

نيما نوربخش

 

مکرمه قنبري: تصويرگر روايت هاي ملي و اسلامي

 


مکرمه قنبري در سال 1307(1928 ميلادي) در روستاي دريکنده در شهر بابل در استان مازندران، به دنيا آمد. زندگي او بيانگر فضاي روستايي و فئودال اوايل قرن بيستم در ايران است: او بي سواد  بود و در سن خيلي  پاييني ازدواج کرد و ثمره ازدواج او 9 فرزند بود. مکرمه و شوهرش کشاورز بودند. او در طول دوران زندگيش به عنوان خياط،آرايشگر، ماما ، طبيب سنتي و نانوا هم فعاليت کرده است.

در سن 64 سالگي مکرمه نقاشي کشيدن را آغاز کرد. او درباره اين موضوع مي گويد: « بعد از مرگ شوهرم من يک گاو خريدم و از آن نگه داري مي کردم. در زمان قبول شدن پسرم در دانشگاه اصفهان که تنها شدم، ما گاوهاي زيادي داشتيم که نياز به نگه داري فراواني داشتند و من در اثر کار زياد مريض شدم و به ناچار در تهران در بيمارستان براي مداوا بستري شدم. وقتي که در بستر بيماري بودم، فرزندانم به خانه پدري برگشتند و تمام گاو ها را فروختند، چون نگران سلامتي من بودند. اين موضوع خيلي روي من تاثير گذاشت و ناراحتم کرد پس براي مقابله با تنهاييم به نقاشي کشيدن روي آوردم.»

اولين نقاشي مکرمه، تصوير يک گاو است که ان را با گل و خاک روي سنگ نقاشي کرد. بعدها او روي ديوارهاي خانه اش و هر سطحي که پيدا مي کرد، نقاشي مي کشيد. (او حتي روي کدو حلوايي هم نقاشي مي کشيد.)

علي بلبلي پسر مکرمه مي گويد: « وقتي که ديدم مادرم نقاشي مي کند مي خواستم برايش کاغذ و رنگ بخرم اما او به من گفت برايم مقداري کاغذ مستعمل و معمولي بياور، من به او 50 برگه a4 دادم و بعد از 1 ماه که برگشتم ديدم او هردو طرف کاغذ ها را نقاشي کرده، اينبار برايش 100 برگه خريدم او دوطرف آنها را هم نقاشي کرد.»

نخستين کسى که ارزش نقاشي او را دريافت پسرش بود، که مي توان اورا کاشف استعداد مکرمه و مشوق او دانست. علي بلبلي مي گويد: « کارهايش آنقدر خوب بود که من تحت تاثير قرار گرفتم، اما حرف مرا قبول نداشت و مي گفت تو الکي تعريف مي کني. مقداري کاغذ ديگر برايش گرفتم. بعد از مدتي که برگشتم باز هم ديدم همه آنها نقاشي شده و چون کاغذ کم داشت پشت آنها را هم نقاشي کرده بود.»

در سفر بعدى علي بلبلي، که خودش در آن زمان دانشجوى نقاشى بود، کارهاي مادرش را با خودش برد و به نقاش معاصر احمد نصرالهي نشان داد. نصرالهي شيفته کارهاى مکرمه شد و با معصومه سيحون، مدير گالري سيحون، براى برگزارى يک نمايشگاه از اين آثار تماس گرفت. نصرالهي يکي از تابلوهاي خود را هم به مکرمه هديه داد.

«وقتي کار استاد نصرالهي را به مادر دادم، تحت تاثير قرار گرفت و بيشتر تشويق شد، چون وقتي متوجه شد که استاد نقاشي من از او تعريف مي کند و قبولش مي کند فهميد که اين ديگر اتفاقي نيست. اينطور بود که او شروع به نقاشي کرد.»

نقاشي هاي او بيانگر حوادث زندگيش، افسانه هاي فولکلور محلي و داستانهاي ملي، مذهبي و قرآني مي باشد. مکرمه مي گويد: «همسر من قصه گوي بسيار ماهري بود و کشاورزان عصرها جمع مي شدند و او با داستانهايش آنها را سرگرم مي کرد و من داستانهاي رستم و سهراب، رعنا و نجمه، ليلي و مجنون، حضرت موسي (ع) و حضرت مسيح
(ع) را از او ياد گرفتم و در نقاشي هايم به جاي تصوير درخت يا مناظر طبيعي فقط از داستان استفاده کردم.»

 تابلويى كه او از شمايل امام رضا (ع) نقاشى كرده است، به خانه اكثر اهالى دريكنده راه پيدا كرده است و همچنين تابلوى بزرگى كه از بارگاه امام رضا (ع) در ابعاد ‌١ × ‌١/٥ به تصوير كشيده نيز در حسينيه محل نصب شده و مورد توجه و احترام روستائيان قرار گرفته است.

مکرمه با استفاده از رنگهاي اصلي و روشني که الهام گرفته از طبيعت زيباي اطرافش بود نقاشي مي کرد و در طي چند سال آثار او توسط کارشناسان ايراني و خارجي مورد توجه فراوان قرار گرفت. در سال 1995، معصومه سيحون، مالک قديمي ترين گالري هنري تهران، آثار او را براي اولين بار  به نمايش گذاشت.

به علت استقبال وسيع از آثار مکرمه، نمايشگاه هاي زيادي در داخل و خارج از کشور در مورد آثار او برگزار شد. در نمايشگاهي که پس از مرگ مکرمه در دانشگاه کلمبيا برگزار شد برخي از نقاشي هاي او به قيمت 3000 دلار به فروش رسيد. آثار مکرمه را با نقاشيهاي مارک شاگال نقاش برجسته مقايسه مي کنند.

ابراهيم مختاري( کارگردان) فيلم مستندي از زندگي مکرمه به نام«مکرمه: خاطرات و روياها» ساخته است. مکرمه توانست جايزه ويژه هيات داوران جشنواره فيلم رشد و نيز تنديس جشنواره هنري - ادبي روستا را دريافت كند.

او در سال 2001 توسط انجمن مطالعات زنان ايراني(ngo) در استهکلم(سوئد) به عنوان زن برگزيده سال انتخاب شد. او همچنين در همين سال توسط موزه ملي سوئد به عنوان نقاش برگزيده انتخاب شد. هم‌اکنون بيش از 30 درصد آثار مکرمه قنبري به فروش رسيده و در موزه ‌هاي معتبر دنيا نگهداري مي‌شود.

مکرمه در دوم آبان 1384 (24 اکتبر 2005 ميلادي) در سن 77 سالگي در اثر سکته مغزي در بيمارستان يحيي نژاد بابل در گذشت. پيکر او در شهر بابل تشييع و در حياط منزلش به خاک سپرده شد. پس از مرگ مکرمه، خانه اش به موزه تبديل شد. همچنين خانواده اين بانوي نقاش با جمع‌آوري آثار نقاشي اش با همكاري سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري استان مازندران، بناي خانه قديمي وي را در فهرست ميراث ملي قرار دادند.

آزاده مرادي درباره آثار مکرمه مي نويسد: «مكرمه قنبري» به عبارتي يك نقاش نيست و تنها، نقالي است كه به تتمه ي خاطرات تلخ و شيرين عمر با بركتش، صورتي از جاودانگي مي بخشد. هفتادسالگي سن وسوسه ي بوم سپيد نيست، سن قصه گويي مادربزرگ ها در روستاست. به همين خاطر هم او، در اشاره به تابلوهايش، نه با زبان رايج نقاشي، كه به زبان متل و قصه و افسانه و اسطوره و آيه سخن مي گويد و پاسخ مي دهد. مكرمه نه تنها به خاطراتش (دوران كودكي) بازگشته، بلكه احساس مادرانه ي خود را نيز به تصوير كشيده است. زن ها، مردها، كودكان، حيوانات و يا خودنمايي هاي طبيعت در تابلوهاي اين نقاش، نه حضوري اتفاقي، كه حياتي سنجيده و سرمدي دارند، كه فرانمودي زيبايي شناسانه از درون يافت حسي او هستند. نخستين واكنش مخاطب امروز كه حالا تاريخ سترگي از نقاشي را پشت سر دارد، به كارهاي مكرمه، شايد بي ميلي و بي تفاوتي باشد؛ كه در ادامه اما، اصلاً اين طور نيست. تابلوها با تمام سادگي شان بيننده را مجبور مي كنند كه هي پس و پيش شود و در آنها به جست وجو بپردازد. در اين كنكاش و جست وجو است كه تازه مي توان به پيرنگي ازموضوع تابلوها و به پختگي بي پيرايه ي ذهن و زبان نقاش پي برد.

در اين مورد انگار، چاره يي جز استناد و رجوع به «نقاشي كودكان» نيست. نقاشي كودكان (chihdrens art) يك فرق اساسي با نقاشي مكتبي و جنبشي دارد و آن كار بست رنگهاي واقعي و فرم هاي باز و آزاد است كه جسارت از رهايي ذهن نقاش مي گيرد. همين نوع نقاشي اما، به خاطر شباهت هايش به هنر پريميتيويستي (بدوي) يا بدون تاريخ و به خاطر رويكرد نقاشان بزرگي چون «هانري ماتيس»، «پل كله»، «پاپلو پيكاسو»، «مارك شاگال» و،... حالا قانونمندي هايي به خود پذيرفته است كه نمي توان صرفاً آن را به ذوق و طبيعت و سليقه يي كودكانه نسبت داد. نقاشي هاي مكرمه هم، درست از همين جا از نقاشي كودكان متمايز مي شود. تفسير او از تابلوهايش، به هيچ وجه تفسير نقاشيايي و آكادميك نيست. بلكه او مانند يك نقال مي تواند جزء به جزء نقاشي هايش را، همانطور كه درخيال داشته و با همان رنگهايي كه تصور مي كرده و درست همان طور كه آنها را اجرا كرده و كشيده است، توضيح دهد، كافي است كه يك بار باكلام نقاش و يك بار با زبان رنگ وارد نقاشي ها بشويم، تا در آنها تركيب و تلفيق مستحكمي از رنگ و موضوع را ببينيم و بشنويم. آنچه مكرمه دنبال مي كند، نه تفوق بر زبان نقاشي، كه بازگو كردن داستانهايي است كه در ذهن دارد و اغلب هم همانجا (در ذهن) رنگ آميزي شده اند.

  اما همين رنگ آميزي، بي آنكه نقاش بخواهد يا بداند، داراي نوعي تركيب بندي رنگي است كه مگر در مواردي، هيچ يك از رنگها همديگر را خنثي نمي كنند، درست همان طوري كه قرار است اين رنگها، نماينده تيپي، شخصيتي، زماني و يا مكاني خاص باشند و بيننده بتواند، آنها را بدون چشمداشت به رنگ، از هم تميز دهد و سر جاي خود بنشاند. مكرمه را، خاطرات و رؤياهايش در اين باره بيشتر ياري مي دهد، تا دستي باز در رنگ و ذهني آموزش ديده براي انتخاب رنگ. در يكي از تابلوهاي بزرگ نقاش، سراسب سياه، كه عروس سياهپوشي هم به پشت دارد، رنگ صورتي خورده است. صورتي بودن سراسب را، اگر خوب دقت كنيم، مي بينيم كه به خاطر تركيب بندي تابلو است و ارتباطي كه بايد با لكه هاي صورتي ديگر بر پهنه ي بوم پيدا كند، تا چشم درتابلو بچرخد. در كمتر تابلويي از مكرمه، اين اتفاق نمي افتد. گاهي حتي رنگ دركارهاي او، نسبتي هندسي و تجريدي مي يابد و در عين انداموارگي مضمون و محتواي تابلو، كاركرد ويژه و بعدي خود را دارد. اين چنين قلم زني هايي را در تابلوهايي چون «خروس» يا «حضرت نوح» به وضوح شاهديم. در يكي از تابلوها هم، كه حتماً نمونه هاي ديگري هم دارد، نقاش اگرچه به فراخور موضوعي كه روايت مي كند، اما بي آنكه بخواهد، وارد ساحت مينياتور شده است. نقاشي سنتي و كلاسيك ايران، شايد تنها نوع نقاشي بوده باشد كه مي تواند به مدد نسخه يي خطي از شاهنامه يا متون كهن ديگر، در ديدرس نقاش قرار بگيرد و البته بي آنكه او سواد خواندن و نوشتن داشته باشد. گفتم كه در جاهايي كار مكرمه به مينياتور نزديك شده است، كه اين هيچ ربطي به قلم زني او ندارد و تنها به چند ساحتي بودن بوم و همزماني ارايه چند مضمون در يك تابلو برمي گردد.

و اما رنگ در كارهاي قنبري، رنگهاي تند و فوويستي است كه به شكلي واقعي در تابلو حضور دارد و از كار بست اختياري آن خبر مي دهد. اين رنگهاي تند، براي تجسم كيفيت هاي عاطفي درتابلوها آمده اند و هيچ ربطي به فيزيولوژي رنگ ندارند و نمي توان حتماً دليلي منطقي براي آنها آورد كه به كمال احساس درنقاشي هاي اين هنرمند خسته راه نمي برد. تمام اين رنگها را مي شود در روستا يافت. مي شود آنها را در چهل تكه هايي كه پيرزن ها مي دوزند، پيدا كرد. اما اينجا، حضور بوم و قلم مو، اتفاقي است كه براي كمتر روستايي اي مي افتد. جان بخشيدن به آن همه جسم روي بوم و تركيب آن همه رنگ، اما نمي تواند يكسر تصادفي باشد.

  و اما درنهايت آنچه كه درباره «مكرمه قنبري» جاي تحسين دارد، نزديك كردن افق فكري اش، كه بيشتر از ناخودآگاه و خاطراتش تغذيه مي كند، به افق بي نهايت نقاشي و زبان رساناي رنگ است، كه فراتر از هر زباني كه نياز به ترجمه دارد، او را به بيرون از خود، خانواده و روستاي «دربكنده» پرتاب كرده است، تا ما بي آنكه درگير ذهنيت هاي ساخته و پرداخته مان باشيم، در دنياي دست نخورده ي انساني دور افتاده ازهاي و هوي كاذب شهري فرود بياييم. در اين باره البته هيچ شك و ترديدي نبايد داشت كه امكان اقامت كردن در آن دنياي شاد وشاعرانه را از ما خواهد گرفت. اقامتي كه پيش تر در متن هاي مكتوب آسماني، افسانه يي، حماسه يي و تغزلي داشته ايم و قنبري حالا، با درك و دريافت شفاهي خود، به آنها تجسم بخشيده است.

ترجمه: غزال حسين زاده

 

سه‌شنبه 27 ارديبهشت 1390 - 10:30


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری